{
    "8427498598": {
        "step": "waiting_text",
        "text": "",
        "font_size": 18,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A5",
        "filename": "Test",
        "tags": "حذف تگ",
        "images": []
    },
    "7612583187": {
        "step": "waiting_text",
        "text": "\n3\n📄 ساخت PDF",
        "font_size": 14,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A4",
        "filename": "document",
        "tags": "",
        "images": []
    },
    "5506062900": {
        "step": "none",
        "text": "\nخب\nسلام\nعرض ادب احترام\nخدمت\nشما سروران گرامی",
        "font_size": 18,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A4",
        "filename": "______________________",
        "tags": "",
        "images": []
    },
    "395138651": {
        "step": "waiting_text",
        "text": "",
        "font_size": 18,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A4",
        "filename": "document",
        "tags": "",
        "images": []
    },
    "5542123395": {
        "step": "none",
        "text": "\n#شب_تاراج\n#ᑭᗩᖇT_1\n\nپــارت اول\n\n\n_بگو کارِ کدوم حـرومزاده ایه بنال!\nسرم و با قدرت بیشتری خم می‌کنه و نمی‌دونم چرا من هنوز زنده ام \n_حرف بزن وگرنه همینجا خونت و میریزم! به ولای علی خونت و میریزم ایسودا....بنال تخم سـگ\n\n\nموهام و می‌کشه و منو از خونه بیرون می‌کشه و سمت اسطبل میبره و جیغ و داد های مامان، تارا، ننه، اشکام و بیشتر و از قبل مثلِ سیل روونه می‌کنه روی گونه ام\n\n\n_بگو...کارِ...کدوم...مادرجـ...نده ایه؟\n\nزور میزنم و صدایی از گلوم بیرون نمیاد. دهنم و مثل ماهی باز و بسته میکنم و بیشتر از قبل دیونه  میشه و گلوم و میگیره و عربده هاش گوش آسمون و کر می‌کنه.... می‌دونم....می‌دونم ....داره درد می‌کشه...داره دیوونه میشه....جان من داره از اینکه  خواهرش و تو این وضعیت میبینه دیونه میشه و من! چرا هنوز زنده ام؟\n\nگلوم و فشار میده و سرم و پشت سر هم تکون میده\n_بگو.....بگو.... بگو.....بگو وگرنه به جان آقا می‌کشمت...خونت و میریزم....بگو کار کدوم حرومزاده اس؟\n\n\nزور میزنم و صدایی از گلوم بیرون نمیاد و از درد بی صدا شدنم جیغ میزنم و گریه میکنم.\n\n\nداس همیشه دم دست پشت حیاط عمارت و برمیداره و تنم یخ می‌کنه از دیدنش و چشام گشاد میشه از ترس...\n\n\n_حرف نمی‌زنی نه؟\n\nبا حال زار و صورت سیاه و کبود شده هنر دستِ اون بی شرفی که به این روزم انداخت بهش نگاه میکنم که از عصبانیت عربده میزنه و نکنه اون بی شرف مرده که صدا ها رو نمیشنوه؟ یا نکنه خودش و زده به کر شدن؟ جز اون و داداشش کسی تو عمارت نیست.\n\n\nسرم و خم می‌کنه و به سمت آغل اسبا می‌بره و مامان رعشه می‌افته به جونش و بی روسری و بی کفش و چادر میزنه بیرون، تارا هم همینطور، ننه ام همینطور، آقا اما نه، بابا اما نه، \nآقا تشویق می‌کنه، خون جلوی چشمای یدونه برادرم و گرفته\n\n_یا جد السادات...خودت به بچم رحم کن....\n\nمامان جیغ می‌کشه تارا لباسش و می‌کشه...ننه اما گریه می‌کنه و با زور به وسط حیاط رسیده! جون نداره پاهاش که آخه؟ \n\n\nجیغ نمیزنم، حرف نمی‌زنم ، گریه اما چرا! زیاد! تا دلت بخواد گریه میکنم.\n\nاما خوشحالم! از اینکه قراره بمیرم! از اینکه خلاص میشم، از اینکه دیگه قرار نیست اون شبو، دوباره یادم بیاد، اون شبِ وحشت و! \nخوشحالم از اینکه قرار نیست تو چشمای همه کسم نگاه کنم و بگم من دیگه باکره نیستم.\nبگم به تاراج برد، همه زندگیم و هست و نیستم و یه نفر تو یه شب به تاراج برد.\nیه نفر که زورش خیلی زیاده، خیلی!\nدوباره یادم می‌افته! دوباره مرور میشه توسرم\nکتک هایی که خوردم، لباسم که تو تنم پاره شد،  آخ خدا میشه همین الان قلبم ایست کنه و تموم ؟ خدایا قسمت میدم، خدایا قربون بزرگیت بشم چی میشه همین الان جون منو بگیری و دیگه عزیز ترینم دستش به خون من آلوده نشه؟\n#شب_تاراج \n#ᑭᗩᖇT_2\nپــارت دوم \n\n\nسرم و می‌ذاره لب باغچه و...\n\n\n_یا فاطمه زهرا... خودت بچم و نجات بده...کوروش مادر...مرگ مامان....مامان بمیره...مامان....نکن.‌‌.‌‌.. به خدا....خط بیافته...روی تن ایسوادم....منم خودم و میکشم......\n\nمامان دستش می‌ره سمت قلبش و کوروش منو رها می‌کنه و من هول شده از جام بلند میشم و صدای گریه های کوروش تنم و که نه قلبم و میلرزونه...\n\n\n_مامان...خش افتاده روش....کجای کاری که خش که نه....خط خطتیش کردن....آخ مامان....خونم داره میجوشه...\n\nبابا و آقا هم حالا نزدیک میشن \n\n_ولش کن شهرزاد....اگر نذاری این لکه ننگ و کوروش پاک کنه خودم دست به کار میشم! بی ناموسی کرده! جواب کارش فقط و فقط همینه!\n\n\nبا صدای آقا رعشه می‌افته به جونم و به بابا که مثل همیشه ساکته و فقط به دهن پدرش نگاه می‌کنه نگاه میکنم \n\nمامان منو مثل یه تیکه گوشت میگیره و جلوشون نگه میداره\n\n_آقا....شما دختر منو ببین؟ این قیافه کسی که بی ناموسی کرده....آره؟...کسی که بی ناموسی کرده...اینهمه کتک میخوره؟...رو تنش رد کمربند هست؟....لباساشو....\n\nاز گریه خم میشه و طاقت نمیاره ادامه بده حرفش و تارا از زیر بغلش میگیره و زار میزنم با دیدن حال روز عزیز ترینام...\n\nبه دیوارای بلند و آسمون خراش عمارت پشت سرم نگاه میکنم و ...خدا لعنتش که  خیلی راحت تو قصرش نشسته و زندگی منو بخاطر شهوت لحظه ایش نابود کرد. \n\n\n\nآقا سرش و بالا میبره و رو به بابا میشه \n\n\n_اگر تا یک ساعت دیگه بی ناموسی این دخترو پاک کردید که هیچ...اگر نه...خودم زنده به گورش میکنم. دختری که دو شب ازش خبری نشه! معلومه با این حال و روز ازش خبر دار میشی! خونش و بریز و به اون شیرینی خورده اش بگو مرد! تموم شد!\n\n\nکوروش با همون چشمای به خون نشسته...با دستای لرزون داس و دست میگیره و صدای نحسش تو کل حیاط پشتی عمارت میپیچه و من فکر میکنم که نکنه توهم زدم؟\n\n\n_چه خبره تو ملک من پیرمرد؟\n\nصدای عربده‌ اش که میپیچه و پشت بندش آقای همیشه با دبدبه مثل موش میشه و من باور میکنم که توهم نیست! خودشه! خودِ عوضی بیشرفش!\n#شب_تاراج \n#ᑭᗩᖇT_3\nپــارت سوم \n\nرعشه می‌افته به تنم با دیدنش! چشام گشاد میشه از ترس..نفسم بند میاد از وحشت... ناخواسته تنم و عقب میکشم و تارا همه حرکاتم و زیر نظر داره و با دستش نگهم میداره و زور میزنم تا صدای لعنتیم از گلوم دربیاد اما فایده ای نداره\n\n\nمامان تا میبینتش به سمتش میدوعه و به پاش می‌افته \n\n_آقا....آقا شهاب....شما یکاری کنید...شما یه چیزی بهشون بگید.... دارن دخترم و میکشن...آقا..‌.التماست میکنم \n\nمامانم زجه میزنه و با همون اخمای درهم و چشمای همیشه ترسناک و عصبی خم میشه و مامان بلند می‌کنه و صدای عصبی کوروش بلند میشه \n\n\n_چیزی نیست آقا... شما نگران نباشید... خانوادگیه...\n\nبا اخمای درهم و همون هیکل درشت و قد خیلی  بلندش به جلو میاد و سینه به سینه کوروش وایمیسته و کوروش همیشه قد و یک دنده بخاطر اینکه زیر دستش و بادیگاردشه... مجبور میشه غلاف کنه و سکوت کنه! \n\n\n_نه تا وقتی که تو ملک من داری خواهر تو مثل یه گوسفند قربونی می‌کنی! \n\nآن چنان محکم و عصبی حرفاش و ادا می‌کنه که همه ساکتِ ساکت میشن!\n\nآقا و بابا جلو میان و من بیشتر تو بغل تارا میرم و دلم میخواد قطره آبی بشم و برم تو زمین\n\nآقا با همون دبدبه و کبکبه کت خداییش که از قدیم تا الان براش مونده جلو میاد \n\n_آقا شهاب... گفتن نداره... ناموسیه! باید همون مثل گوسفند قربونی حلش کنیم!\n\n\nاینبار صدای عربده اش لرزه میندازه به تنم و مثل بید میلرزم تو بغل تارا \n\n_مرتیکه! تو تعیین می‌کنی چیکار کنی؟ مگه اینجا بی صاحب ؟ همه تون باهم گوه میخورید تو ملک من میخواید خون کسی رو بریزید.\n\n\nبابا جلو میاد و بازوش و میگیره \n\n\n_اشتباه کردیم آقا....شما ببخش....چاره ای ندارم...به خدا بیچاره شدیم....بی عابرو شدیم....دختر شیرینی خورده مون بی ناموس شده....بی عفت شده....\n\n\nاخماش بیشتر از قبل میره تو هم و هر لحظه داشت از لحظه قبل کبود تر میشد و همه می‌شناختش و میدونستن که تا چه حد عصبی و وقتی عصبی میشه روانی به تمام معنا میشه!\n\nدلم میخواست داد بزنم و بگم بابا....گریه نکن...جلوی این بی شرف حرومزاده گریه نکن....بابا نمیدونی چه به روزم آورد...نمیدونی کمربندی که دور کمرشه چند بار روی تنم فرود اومد\n#شب_تاراج \n#ᑭᗩᖇT_4\nپــارت چهارم \n\nآقا با حرفای بابام جری تر میشه و انگار دل و جرات میگیره\n\n\n_شما بودید چیکار میکردید؟ با این بی ناموسی چیکار میکردید؟ هفته بعد قراره عقد دارن! چی جواب نامزدش و می‌دادیم؟ میگفتیم دخترمون یه شب تا صبح غیبش زد و وقتی برگشت بی عفت کرد خودشو؟ \n\nمامان زجه می‌زنه و جلو تر میاد\n\n_بی عفت کردن بچم و ! آقا...شما یه نگاه به قیافه بچم بندازید....این قیافه کسیه که خودش خواسته بی عفت بشه؟ یا به زور...\n\n\nگریه هاش شدید تر میشه و حالا کوروش هم اشک چشماش و نرسیده به گونه اش با شونه هاش پاک می‌کنه و پشت می‌کنه به همه شون\n\n\n\n\n_آقا...شما بزرگی کنید...قربونتون بشم... شما مثل پسرمی...از بچگی شما رو میشناسم...نجات بده دخترم و از دست این نامردا....از دست این بی رحما.... اینا مرد نیستن....آدم نیستن\n\n\nگریه می‌کنه و از گریه خم میشه و من زار میزنم  بی صدا و تارا بیشتر از من زجه میزنه\n\n\nآقا با همون اخمای درهم مامانم و از سر راهش کنار میرنه و  بهش میتوپه\n\n_حالا با زور یا غیر زور! میبینی که لال مونی گرفته! لال مونی ام نگرفته باشه...  نمیگه کار کیه! کار هر کسی ام باشه... باید ناموسش پاک بشه \n\nبا صدای وحشتناک بلندش شونه هام بالا میپره \n\n\n_میخوای ناموس شو پاک کنی؟\n\nآقا سر تکون میده \n\n_خودم عقدش میکنم! خودم فامیلی مو میدم بهش! ناموسش و خودم پاک میکنم.\n\n\nرنگ از رخ همه میپره و کوروش از همه بدتر...\n\nمن اما جیگرم با حرفی که میزنه میسوزه...تنم آتیش میگیره...قلبم از حرکت وایمیسه... \n\n\nبابا جلو میاد با اخمای درهم و نفس سنگین  \n\n_شما چرا آقا؟ نمی‌خواد شما بخاطر این دختر به دردسر بیافتید! خودمون حلش میکنیم.\n\nآقا ام حالا به حرف میاد\n\n_بله شهاب خان! شما خودت نامزد داری! نیازی نیست بخاطر این دختره بی حیا بی عفت خودتو به دردسر بندازی! یه پیرمرد هم سن و سال  خودم خواهانشه! امشب عقدش میکنم با اون! نگران نباشید از  خونش گذشتم \n\n\nاز عصبانیت به وحشتناک ترین قیافه‌اش درمیاد و رگای گردنش بیرون میزنه \n\n\n_نوه ات عقد من میشه پیرمرد! حرف اضافه نشونم! فضولی اینکه نامزد دارم به تو نیومده\n#شب_تاراج \n#ᑭᗩᖇT_5\nپــارت پنجم \n\n\nکوروش دیگه طاقت نمیاره و جلو میاد\n\n_نمیشه آقا.. نمی‌خوایم شما به دردسر بیافتید!\nخودمون حلش میکنیم! امشب عقد مشتقی میشه! ناموسش پاک میشه تموم میشه می‌ره! شما ام به دردسر نمیافتید! \n\nبا عربده ای که میزنه خون همه تو رگاشون به خدا قسم خشک میشه  \n\n_ناموس خواهر تو برای من شده! همون دیشب! الانم یا مثل بچه آدم حاضرش می‌کنید تا عقد من بشه! یا خودم دست به کار میشیم و اون موقع همه تون باید جلو و پلاستون جمع کنید و برید!\n\n\nبلاخره اعتراف کرد! پس بلاخره اعتراف کرد به جنایتی که دیشب درحقم کرد.\n\nهمه ماتشون میزنه و مثل مجسمه وسط حیاط خشک میشن و تنها صدای پیچیده تو حیاط صدای ما ما گاو ها بود.\n\nاولین نفری که به خودش میاد کوروش بود  ! برادرم! خونش به جوش میاد و دست خودش نیست و حمله می‌کنه به سمتش و عربده هاش تنم و می‌لرزونه \n\n\nانگار نه انگار که شهاب همیشه مافوق و رئیسش بوده!\n\n_حـرومزاده....می‌کشمت....می‌کشمت.....\n\nمشتی توی صورتش میکوبه و یقه لباسش و پاره می‌کنه و تارا منو رها می‌کنه و جیغ میزنه و به سمت شوهرش می‌ره \n\n\nبه راحتی میتونست کوروش و بخوابونه زمین اما گذاشت عقده دل خالی کنه...\n\nبا دو سه تا مشت خوردن تموم می‌کنه بی تفاوتیش و دستاش و محکم میگیره و میپیچونه و پشتش گره میزنه و جیغ مامان و ننه و تارا گوشم و خش میندازه \n\n\nرنگ تر رخ آقا و بابا میپره و غالب تهی میکنن!\n\n\n\n_ببین پسر جون! بخوای سنگ جلوی پای من بندازی! به شب نرسیده حکم تخلیه گاوداری و خونه هاتون و میدم! من و سر لج ننداز! پای کاری که کردم هستم! عقدش میکنم! اسمش و میارم زیر اسم خودم! تو اگر خیلی غیرت داری سرش و نمیبریدی! پس واسه من الکی ادای داداشای غیرتی و مهربون و درنیار! یک ساعت دیگه عاقد میاد و فقط کافیه یکی مخالفت کنه! اون موقع با من طرفه!\n\n\nرهاش می‌کنه و پرت میشه روی زمین خاکی جلوی آغل \n\n\nبه سمت بابا و آقا می‌ره!\n\n_مهریه اش هم میشه کل این گاوداری و اسطبل با اسباش! به علاوه  سه تا خونه هاتون! دیگه چی میخواید؟ بعد از سی سال مستاجر حاتم زاده ها حالا خودتونید و خودتون! \n\nبا همون صلابت همیشگی راه خرج و پیش میگیره ولحظه خروج نیم نگاهی به من میندازه و با دیدن قیافه اش تمام لحظات دیشب برام مرور میشه و نمیفهم چی میشه و چشمام سیاهی میره و نقش زمین میشم.\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF\n#شب_تاراج\n#ᑭᗩᖇT_1\n\nپــارت اول\n\n\n_بگو کارِ کدوم حـرومزاده ایه بنال!\nسرم و با قدرت بیشتری خم می‌کنه و نمی‌دونم چرا من هنوز زنده ام \n_حرف بزن وگرنه همینجا خونت و میریزم! به ولای علی خونت و میریزم ایسودا....بنال تخم سـگ\n\n\nموهام و می‌کشه و منو از خونه بیرون می‌کشه و سمت اسطبل میبره و جیغ و داد های مامان، تارا، ننه، اشکام و بیشتر و از قبل مثلِ سیل روونه می‌کنه روی گونه ام\n\n\n_بگو...کارِ...کدوم...مادرجـ...نده ایه؟\n\nزور میزنم و صدایی از گلوم بیرون نمیاد. دهنم و مثل ماهی باز و بسته میکنم و بیشتر از قبل دیونه  میشه و گلوم و میگیره و عربده هاش گوش آسمون و کر می‌کنه.... می‌دونم....می‌دونم ....داره درد می‌کشه...داره دیوونه میشه....جان من داره از اینکه  خواهرش و تو این وضعیت میبینه دیونه میشه و من! چرا هنوز زنده ام؟\n\nگلوم و فشار میده و سرم و پشت سر هم تکون میده\n_بگو.....بگو.... بگو.....بگو وگرنه به جان آقا می‌کشمت...خونت و میریزم....بگو کار کدوم حرومزاده اس؟\n\n\nزور میزنم و صدایی از گلوم بیرون نمیاد و از درد بی صدا شدنم جیغ میزنم و گریه میکنم.\n\n\nداس همیشه دم دست پشت حیاط عمارت و برمیداره و تنم یخ می‌کنه از دیدنش و چشام گشاد میشه از ترس...\n\n\n_حرف نمی‌زنی نه؟\n\nبا حال زار و صورت سیاه و کبود شده هنر دستِ اون بی شرفی که به این روزم انداخت بهش نگاه میکنم که از عصبانیت عربده میزنه و نکنه اون بی شرف مرده که صدا ها رو نمیشنوه؟ یا نکنه خودش و زده به کر شدن؟ جز اون و داداشش کسی تو عمارت نیست.\n\n\nسرم و خم می‌کنه و به سمت آغل اسبا می‌بره و مامان رعشه می‌افته به جونش و بی روسری و بی کفش و چادر میزنه بیرون، تارا هم همینطور، ننه ام همینطور، آقا اما نه، بابا اما نه، \nآقا تشویق می‌کنه، خون جلوی چشمای یدونه برادرم و گرفته\n\n_یا جد السادات...خودت به بچم رحم کن....\n\nمامان جیغ می‌کشه تارا لباسش و می‌کشه...ننه اما گریه می‌کنه و با زور به وسط حیاط رسیده! جون نداره پاهاش که آخه؟ \n\n\nجیغ نمیزنم، حرف نمی‌زنم ، گریه اما چرا! زیاد! تا دلت بخواد گریه میکنم.\n\nاما خوشحالم! از اینکه قراره بمیرم! از اینکه خلاص میشم، از اینکه دیگه قرار نیست اون شبو، دوباره یادم بیاد، اون شبِ وحشت و! \nخوشحالم از اینکه قرار نیست تو چشمای همه کسم نگاه کنم و بگم من دیگه باکره نیستم.\nبگم به تاراج برد، همه زندگیم و هست و نیستم و یه نفر تو یه شب به تاراج برد.\nیه نفر که زورش خیلی زیاده، خیلی!\nدوباره یادم می‌افته! دوباره مرور میشه توسرم\nکتک هایی که خوردم، لباسم که تو تنم پاره شد،  آخ خدا میشه همین الان قلبم ایست کنه و تموم ؟ خدایا قسمت میدم، خدایا قربون بزرگیت بشم چی میشه همین الان جون منو بگیری و دیگه عزیز ترینم دستش به خون من آلوده نشه؟\n#شب_تاراج \n#ᑭᗩᖇT_2\nپــارت دوم \n\n\nسرم و می‌ذاره لب باغچه و...\n\n\n_یا فاطمه زهرا... خودت بچم و نجات بده...کوروش مادر...مرگ مامان....مامان بمیره...مامان....نکن.‌‌.‌‌.. به خدا....خط بیافته...روی تن ایسوادم....منم خودم و میکشم......\n\nمامان دستش می‌ره سمت قلبش و کوروش منو رها می‌کنه و من هول شده از جام بلند میشم و صدای گریه های کوروش تنم و که نه قلبم و میلرزونه...\n\n\n_مامان...خش افتاده روش....کجای کاری که خش که نه....خط خطتیش کردن....آخ مامان....خونم داره میجوشه...\n\nبابا و آقا هم حالا نزدیک میشن \n\n_ولش کن شهرزاد....اگر نذاری این لکه ننگ و کوروش پاک کنه خودم دست به کار میشم! بی ناموسی کرده! جواب کارش فقط و فقط همینه!\n\n\nبا صدای آقا رعشه می‌افته به جونم و به بابا که مثل همیشه ساکته و فقط به دهن پدرش نگاه می‌کنه نگاه میکنم \n\nمامان منو مثل یه تیکه گوشت میگیره و جلوشون نگه میداره\n\n_آقا....شما دختر منو ببین؟ این قیافه کسی که بی ناموسی کرده....آره؟...کسی که بی ناموسی کرده...اینهمه کتک میخوره؟...رو تنش رد کمربند هست؟....لباساشو....\n\nاز گریه خم میشه و طاقت نمیاره ادامه بده حرفش و تارا از زیر بغلش میگیره و زار میزنم با دیدن حال روز عزیز ترینام...\n\nبه دیوارای بلند و آسمون خراش عمارت پشت سرم نگاه میکنم و ...خدا لعنتش که  خیلی راحت تو قصرش نشسته و زندگی منو بخاطر شهوت لحظه ایش نابود کرد. \n\n\n\nآقا سرش و بالا میبره و رو به بابا میشه \n\n\n_اگر تا یک ساعت دیگه بی ناموسی این دخترو پاک کردید که هیچ...اگر نه...خودم زنده به گورش میکنم. دختری که دو شب ازش خبری نشه! معلومه با این حال و روز ازش خبر دار میشی! خونش و بریز و به اون شیرینی خورده اش بگو مرد! تموم شد!\n\n\nکوروش با همون چشمای به خون نشسته...با دستای لرزون داس و دست میگیره و صدای نحسش تو کل حیاط پشتی عمارت میپیچه و من فکر میکنم که نکنه توهم زدم؟\n\n\n_چه خبره تو ملک من پیرمرد؟\n\nصدای عربده‌ اش که میپیچه و پشت بندش آقای همیشه با دبدبه مثل موش میشه و من باور میکنم که توهم نیست! خودشه! خودِ عوضی بیشرفش!\n#شب_تاراج \n#ᑭᗩᖇT_3\nپــارت سوم \n\nرعشه می‌افته به تنم با دیدنش! چشام گشاد میشه از ترس..نفسم بند میاد از وحشت... ناخواسته تنم و عقب میکشم و تارا همه حرکاتم و زیر نظر داره و با دستش نگهم میداره و زور میزنم تا صدای لعنتیم از گلوم دربیاد اما فایده ای نداره\n\n\nمامان تا میبینتش به سمتش میدوعه و به پاش می‌افته \n\n_آقا....آقا شهاب....شما یکاری کنید...شما یه چیزی بهشون بگید.... دارن دخترم و میکشن...آقا..‌.التماست میکنم \n\nمامانم زجه میزنه و با همون اخمای درهم و چشمای همیشه ترسناک و عصبی خم میشه و مامان بلند می‌کنه و صدای عصبی کوروش بلند میشه \n\n\n_چیزی نیست آقا... شما نگران نباشید... خانوادگیه...\n\nبا اخمای درهم و همون هیکل درشت و قد خیلی  بلندش به جلو میاد و سینه به سینه کوروش وایمیسته و کوروش همیشه قد و یک دنده بخاطر اینکه زیر دستش و بادیگاردشه... مجبور میشه غلاف کنه و سکوت کنه! \n\n\n_نه تا وقتی که تو ملک من داری خواهر تو مثل یه گوسفند قربونی می‌کنی! \n\nآن چنان محکم و عصبی حرفاش و ادا می‌کنه که همه ساکتِ ساکت میشن!\n\nآقا و بابا جلو میان و من بیشتر تو بغل تارا میرم و دلم میخواد قطره آبی بشم و برم تو زمین\n\nآقا با همون دبدبه و کبکبه کت خداییش که از قدیم تا الان براش مونده جلو میاد \n\n_آقا شهاب... گفتن نداره... ناموسیه! باید همون مثل گوسفند قربونی حلش کنیم!\n\n\nاینبار صدای عربده اش لرزه میندازه به تنم و مثل بید میلرزم تو بغل تارا \n\n_مرتیکه! تو تعیین می‌کنی چیکار کنی؟ مگه اینجا بی صاحب ؟ همه تون باهم گوه میخورید تو ملک من میخواید خون کسی رو بریزید.\n\n\nبابا جلو میاد و بازوش و میگیره \n\n\n_اشتباه کردیم آقا....شما ببخش....چاره ای ندارم...به خدا بیچاره شدیم....بی عابرو شدیم....دختر شیرینی خورده مون بی ناموس شده....بی عفت شده....\n\n\nاخماش بیشتر از قبل میره تو هم و هر لحظه داشت از لحظه قبل کبود تر میشد و همه می‌شناختش و میدونستن که تا چه حد عصبی و وقتی عصبی میشه روانی به تمام معنا میشه!\n\nدلم میخواست داد بزنم و بگم بابا....گریه نکن...جلوی این بی شرف حرومزاده گریه نکن....بابا نمیدونی چه به روزم آورد...نمیدونی کمربندی که دور کمرشه چند بار روی تنم فرود اومد\n#شب_تاراج \n#ᑭᗩᖇT_4\nپــارت چهارم \n\nآقا با حرفای بابام جری تر میشه و انگار دل و جرات میگیره\n\n\n_شما بودید چیکار میکردید؟ با این بی ناموسی چیکار میکردید؟ هفته بعد قراره عقد دارن! چی جواب نامزدش و می‌دادیم؟ میگفتیم دخترمون یه شب تا صبح غیبش زد و وقتی برگشت بی عفت کرد خودشو؟ \n\nمامان زجه می‌زنه و جلو تر میاد\n\n_بی عفت کردن بچم و ! آقا...شما یه نگاه به قیافه بچم بندازید....این قیافه کسیه که خودش خواسته بی عفت بشه؟ یا به زور...\n\n\nگریه هاش شدید تر میشه و حالا کوروش هم اشک چشماش و نرسیده به گونه اش با شونه هاش پاک می‌کنه و پشت می‌کنه به همه شون\n\n\n\n\n_آقا...شما بزرگی کنید...قربونتون بشم... شما مثل پسرمی...از بچگی شما رو میشناسم...نجات بده دخترم و از دست این نامردا....از دست این بی رحما.... اینا مرد نیستن....آدم نیستن\n\n\nگریه می‌کنه و از گریه خم میشه و من زار میزنم  بی صدا و تارا بیشتر از من زجه میزنه\n\n\nآقا با همون اخمای درهم مامانم و از سر راهش کنار میرنه و  بهش میتوپه\n\n_حالا با زور یا غیر زور! میبینی که لال مونی گرفته! لال مونی ام نگرفته باشه...  نمیگه کار کیه! کار هر کسی ام باشه... باید ناموسش پاک بشه \n\nبا صدای وحشتناک بلندش شونه هام بالا میپره \n\n\n_میخوای ناموس شو پاک کنی؟\n\nآقا سر تکون میده \n\n_خودم عقدش میکنم! خودم فامیلی مو میدم بهش! ناموسش و خودم پاک میکنم.\n\n\nرنگ از رخ همه میپره و کوروش از همه بدتر...\n\nمن اما جیگرم با حرفی که میزنه میسوزه...تنم آتیش میگیره...قلبم از حرکت وایمیسه... \n\n\nبابا جلو میاد با اخمای درهم و نفس سنگین  \n\n_شما چرا آقا؟ نمی‌خواد شما بخاطر این دختر به دردسر بیافتید! خودمون حلش میکنیم.\n\nآقا ام حالا به حرف میاد\n\n_بله شهاب خان! شما خودت نامزد داری! نیازی نیست بخاطر این دختره بی حیا بی عفت خودتو به دردسر بندازی! یه پیرمرد هم سن و سال  خودم خواهانشه! امشب عقدش میکنم با اون! نگران نباشید از  خونش گذشتم \n\n\nاز عصبانیت به وحشتناک ترین قیافه‌اش درمیاد و رگای گردنش بیرون میزنه \n\n\n_نوه ات عقد من میشه پیرمرد! حرف اضافه نشونم! فضولی اینکه نامزد دارم به تو نیومده\n#شب_تاراج \n#ᑭᗩᖇT_5\nپــارت پنجم \n\n\nکوروش دیگه طاقت نمیاره و جلو میاد\n\n_نمیشه آقا.. نمی‌خوایم شما به دردسر بیافتید!\nخودمون حلش میکنیم! امشب عقد مشتقی میشه! ناموسش پاک میشه تموم میشه می‌ره! شما ام به دردسر نمیافتید! \n\nبا عربده ای که میزنه خون همه تو رگاشون به خدا قسم خشک میشه  \n\n_ناموس خواهر تو برای من شده! همون دیشب! الانم یا مثل بچه آدم حاضرش می‌کنید تا عقد من بشه! یا خودم دست به کار میشیم و اون موقع همه تون باید جلو و پلاستون جمع کنید و برید!\n\n\nبلاخره اعتراف کرد! پس بلاخره اعتراف کرد به جنایتی که دیشب درحقم کرد.\n\nهمه ماتشون میزنه و مثل مجسمه وسط حیاط خشک میشن و تنها صدای پیچیده تو حیاط صدای ما ما گاو ها بود.\n\nاولین نفری که به خودش میاد کوروش بود  ! برادرم! خونش به جوش میاد و دست خودش نیست و حمله می‌کنه به سمتش و عربده هاش تنم و می‌لرزونه \n\n\nانگار نه انگار که شهاب همیشه مافوق و رئیسش بوده!\n\n_حـرومزاده....می‌کشمت....می‌کشمت.....\n\nمشتی توی صورتش میکوبه و یقه لباسش و پاره می‌کنه و تارا منو رها می‌کنه و جیغ میزنه و به سمت شوهرش می‌ره \n\n\nبه راحتی میتونست کوروش و بخوابونه زمین اما گذاشت عقده دل خالی کنه...\n\nبا دو سه تا مشت خوردن تموم می‌کنه بی تفاوتیش و دستاش و محکم میگیره و میپیچونه و پشتش گره میزنه و جیغ مامان و ننه و تارا گوشم و خش میندازه \n\n\nرنگ تر رخ آقا و بابا میپره و غالب تهی میکنن!\n\n\n\n_ببین پسر جون! بخوای سنگ جلوی پای من بندازی! به شب نرسیده حکم تخلیه گاوداری و خونه هاتون و میدم! من و سر لج ننداز! پای کاری که کردم هستم! عقدش میکنم! اسمش و میارم زیر اسم خودم! تو اگر خیلی غیرت داری سرش و نمیبریدی! پس واسه من الکی ادای داداشای غیرتی و مهربون و درنیار! یک ساعت دیگه عاقد میاد و فقط کافیه یکی مخالفت کنه! اون موقع با من طرفه!\n\n\nرهاش می‌کنه و پرت میشه روی زمین خاکی جلوی آغل \n\n\nبه سمت بابا و آقا می‌ره!\n\n_مهریه اش هم میشه کل این گاوداری و اسطبل با اسباش! به علاوه  سه تا خونه هاتون! دیگه چی میخواید؟ بعد از سی سال مستاجر حاتم زاده ها حالا خودتونید و خودتون! \n\nبا همون صلابت همیشگی راه خرج و پیش میگیره ولحظه خروج نیم نگاهی به من میندازه و با دیدن قیافه اش تمام لحظات دیشب برام مرور میشه و نمیفهم چی میشه و چشمام سیاهی میره و نقش زمین میشم.\n📄 ساخت PDF",
        "font_size": 24,
        "background": "#000000",
        "page_size": "A4",
        "filename": "________",
        "tags": "🔙 برگشت",
        "images": []
    },
    "6856608430": {
        "step": "filename",
        "text": "\nبانوی تاریکی🔞🩸\n  پارت 1 🍷\n\nمن دیگه اون دختر سابق نیستم\nاون دختری که همه لگدمال کردن مُرد\nحالا یه آدم جدیدم کسی که دیگه نمی‌ذاره دنیا به‌راحتی خردش کنه\n\nفلش‌بک — چند سال قبل\n\n– مامان داریم کجا می‌ریم؟\n\nمامان بدون اینکه نگاهم کنه، دندوناشو روی هم فشار داد:\n\n– فقط خفه شو میفهمیه  از وقتی اومدی تو زندگیم یه روز خوش نداشتم\n\nگلوم خشک شد حرف زدن با مامان همیشه همین شکلی بود\nاما بابا، تنها کسی بود که همیشه دوستم داشت. همیشه طرف من بود\nتا وقتی که نبود\n\nماشین پیچید داخل جاده‌ای باریک دو طرفش درخت‌هایی بودن که مثل هیولاهای سیاه بالا رفته بودن\n\nهوا تاریک‌تر از چیزی بود که باید باشه انگار خورشید هم جرأت نمی‌کرد اینجا سر بزنه\n\nنفسم گرفت\n\n– مامان اینجا کجاس؟\n\nهیچ جوابی نداد فقط لبخند ترسناکی زد. لبخندی که تا اون لحظه ندیده بودم\n\nماشین ایستاد سکوت حتی صدای پرنده هم نبود\n\nمامان برگشت سمت من و گفت:\n\n– همین‌جاست از اینجا به بعد دیگه دختر من نیستی\n\nصدای قلبم گوشمو کر کرد\n\nو من هنوز نمی‌دونستم توی اون جنگل تاریک چه چیزی انتظارمو می‌کشه\nبانوی تاریکی🩸🔞 \n پارت 2 🍷\n\nبا نفس‌های بریده از خواب پریدم قلبم محکم می‌کوبید به قفسه‌ی سینه‌م\nاتاق تاریک بود و فقط نور کمرنگ چراغ‌خیابون از پنجره می‌تابید داخل\n\nدستم رو گذاشتم روی سرم\nهمون سردرد لعنتی\nهمون کابوس همیشگی\n\nزمزمه کردم:\n\n– چرا دوباره برگشتی؟\n\nاز تخت پایین اومدم و رفتم سمت آینه صورتم رنگ نداشت، زیر چشم‌هام گود شده بود\nگاهی فکر می‌کردم شاید دارم شبیه همون \"چیزی\" می‌شم که اون شب تو جنگل دنبالم بود\n\nگوشه‌ی گردنم یه خط کمرنگ سرخ بود\nهمون‌جا که اون دست یخی گرفته بود\n\nانگار ردش هیچ‌وقت نرفته بود\n\nدست کشیدم روش\nسوزش گرفت\nانگار یه نفر تازه لمسش کرده باشه\n\n– لعنتی\n\nرفتم سمت پنجره و پرده رو کنار زدم. بیرون مثل همیشه آروم بود\nاما من یه حس عجیب داشتم\nحسی که می‌گفت یکی داره نگاهم می‌کنه\n\nسایه‌ی درخت روبه‌روی خونه تکون خورد\nخیلی آهسته غیرعادی\n\nخواستم بیشتر دقت کنم که موبایلم ویبره رفت\n\nپیام ناشناس:\n\n \"خواب دیدی؟\"\n\n\n\nخشکم زد\nهیچ‌کس نمی‌دونست کابوس‌های من چطوریه\nهیچ‌کس\n\nبا انگشتای لرزون نوشتم:\n\n– تو کی‌ای؟\n\nهمون لحظه قبل از اینکه حتی ارسال بشه سه نقطه تایپ ظاهر شد\n\nبعد پیام اومد:\n\n \"هنوزم بوی اون شبو می‌دی، فرشته‌ی کوچولو\" \n\n\n\nنفسم برید\nاحساس کردم پشت گردنم دوباره یخ کرد\nهمونجایی که اون دست لعنتی گذاشته بود\n\nقبل از اینکه بتونم گوشی رو بندازم یه پیام دیگه هم اومد:\n\n\"وقتشه برگردی… من دنبالت اومدم\" \n\n\n\nصدای تق… تق… روی شیشه‌ی اتاقم پیچید\n\nیخ کردم\nآروم سرمو برگردوندم سمت پنجره\n\nیه رد انگشت یخ‌زده از بیرون روی شیشه کشیده شده بود\nبا یه لبخند محو\nبا چشمای قرمز\nکه دقیقا به من خیره شده بود\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF",
        "font_size": 10,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A4",
        "filename": "document",
        "tags": "",
        "images": []
    },
    "5707271142": {
        "step": "none",
        "text": "",
        "font_size": 14,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A4",
        "filename": "document",
        "tags": "",
        "images": []
    },
    "1063324225": {
        "step": "none",
        "text": "\n🌸🌸\n_خدا لعنتت کنه فرهود چرااا اینکارو کردی ؟\n-عشقم بیا حرف بزنیم باهم حلش کنیم.\n_چه حرفی چه حل شدنی تو منو نابود کردی.\n-به خدا اونجوری که فکر میکنی نیست.\n_آهان پس چه جوریه؟ دختره علناً جلو چشم خودم بهت زنگ زده میگه «شب پارتی داریم مثل سری قبل نشه، حتما بیا» بعد تو میگی هیچی نشده؟\n-واای روژان، دیوونم کردی! از صبح هزار بار دارم توضیح میدم ولی نمیفهمی چرا میگم...\nمیان حرفش پریدم؛ صدایم از شدت بغض می‌لرزید:\nفرهود فقط خفه شو. یه جوری خودتو از چشمم انداختی که دیگه با هیچ توضیحی نمی‌تونم قبول کنم. فقط از زندگیم برو... فقط نمی‌فهمم چی برات کم گذاشته بودم که این کارو کردی.\nبرای خودم متأسفم... من تو رو اینجوری نشناخته بودم. فکر می‌کردم مردی ولی...\nجمله‌ام نیمه‌کاره میان هق‌هق خفه شد.\nبی‌آنکه حتی نگاهی دوباره به صورتش بیندازم، از جا بلند شدم، کیفم را برداشتم و از کنارش گذشتم.\nبی‌لیاقت...\nاشک‌هایی که بی‌اجازه روی گونه‌هایم سر می‌خوردند را با پشت دست پاک کردم. خیابان زیر نور کم‌رنگ عصر، تار و مبهم به نظر می‌رسید؛ انگار دنیا هم با چشم‌های خیس من شکلش را از دست داده بود.\nبه نزدیکی خانه که رسیدم، قدم‌هایم کندتر شد.\nنباید با آن حال وارد خانه می‌شدم. هرچقدر هم که حقیقت دیر یا زود باید گفته می‌شد، باز دلم نمی‌خواست مادر و بابا چشم‌های سرخم را ببینند و بفهمند رابطه‌ای که برایش ذوق داشتند، این‌طور تلخ تمام شده.\nدر همان فکرها بودم که نگاهم به «کافه فندوقی» افتاد؛ کافه‌ی تازه‌تأسیسی که درست کنار خیابان خانه‌مان بود و حالا بالاخره چراغ‌های گرمش روشن شده بود.\nبی‌اختیار مسیرم را به سمتش کج کردم.\nشاید چند دقیقه نشستن میان بوی قهوه و سکوت، می‌توانست آشوب ذهنم را آرام‌تر کند.\nدر را که باز کردم، موجی از هوای مطبوع به صورتم خورد. عطر تلخ قهوه با بوی آرامش‌بخش عود درهم آمیخته بود و حس عجیبی از امنیت را در دلم می‌نشاند.\nبه نظر می‌رسید همان صبح افتتاح شده باشد؛ چون کافه پر از رفت‌وآمد و همهمه‌ی آرام آدم‌ها بود.\nنگاهم میان میزها چرخید تا دنج‌ترین نقطه را پیدا کنم. گوشه‌ای خلوت کنار پنجره توجهم را جلب کرد؛ جایی که هم از شلوغی دور بود و هم دید کاملی به فضای کافه داشت.\nروی صندلی نشستم و آه آرامی کشیدم.\nترکیب رنگ مشکی و فندقیِ میز و صندلی‌ها، نور ملایم چراغ‌ها و موسیقی آرامی که در فضا پخش می‌شد، حال‌وهوای دلنشینی به کافه داده بود؛ انگار آنجا ساخته شده بود برای آدم‌هایی که دل‌شان شکسته و دنبال پناه کوتاهی میان شلوغی دنیا می‌گشتند.",
        "font_size": 24,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "LETTER",
        "filename": "roman",
        "tags": "nevisande",
        "images": []
    },
    "6835315536": {
        "step": "none",
        "text": "",
        "font_size": 14,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A4",
        "filename": "____________________________________________________________________",
        "tags": "",
        "images": []
    },
    "685887301": {
        "step": "waiting_text",
        "text": "\nسلام خوبی برار \nدر اولین فرست بهت تماس خواهم گرفت \nمحمد ناصر محمدی\n📄 ساخت PDF\n🔙 برگشت",
        "font_size": 14,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "LETTER",
        "filename": "___________________",
        "tags": "",
        "images": []
    },
    "5097140097": {
        "step": "none",
        "text": "\n#پارت۲۳۵\n\nبه خاطر همین زبونم رو بیرون اوردم و شروع کردم به لیسیدن سوراخش.\n\nبا انجام دادن این کار بالاخره ارسلان از فشاری که داشت بهم میاورد کم کرد.\n\nاهی کشید و غرید:\n\n- لیس بزن.. از اون زبون بی مصرفت خوب کار بکش و ک.ونم رو بلیس بجنب\n\nاب دهنم رو قورت دادم و لب زدم:\n\n- نمی..نمیتونم.. حالم.. حالم بد میشه.\n\nیهو محکم با دستش کوبید روی ک.صم.\n\nاز درد جیغی کشیدم و پاهام رو توی شکمم جمع کردم و بعد لب زدم:\n\n- اییی ای سوختم..تروخدا.. تروخدا نکن.\n\nدوباره محکم تر از قبل کوبید.\n\nهق زدم و اون لب زد:\n\n- اگه نمیخوای این ک.صتو بکنم و بندازم جلوی سگا از اون زبون بی مصرفت بیشتر استفاده کن.\n\nکاری که خواست رو انجام دادم.\n\nارسلان دومرتبه ک.یر کلفتش رو توی دهنم فرو برد و ناله ای کرد‌.. این ناله هارو میشناختم",
        "font_size": 14,
        "background": "#000000",
        "page_size": "A4",
        "filename": "document",
        "tags": "",
        "images": []
    },
    "7598213722": {
        "step": "none",
        "text": "\nدستت را به من بده\nدست های تو با من آشناست\nای دیر یافته با تو سخن می گویم\nبه سان ابر که با توفان\nبه سان علف که با صحرا\nبه سان باران که با دریا\nبه سان پرنده که با بهار\nبه سان درخت که با جنگل سخن می گوید\nزیرا که من\nریشه های تورا دریافته ام\nزیرا که صدای من\nبا صدای تو آشناست...!\n_احمد شاملو\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF",
        "font_size": 18,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A4",
        "filename": "________",
        "tags": "",
        "images": [
            "\/home\/romansar\/public_html\/bot_ph\/uploads\/1779869906.jpg"
        ]
    },
    "6151124074": {
        "step": "none",
        "text": "\nبینِ‌خطوطِ‌آبَدون؛:\n#پارت۱۱\n\n#بین_خطوط_آبدون\n\n\nسکوت سنگینی فضا رو گرفته بود.\nمن هنوز پشت در ایستاده بودم و فقط صدای نفس خودمو می‌شنیدم که تند و کوتاه بالا می‌رفت.\n\nیه لحظه نور لوستر یه‌جور خاص روی زمین افتاد…\nسایه‌اش کشیده شد تا اون‌طرف اتاق.\nاون موقع بود که یه حرکت آروم از دل تاریکی بیرون اومد.\n\nاول فقط صدای کفش‌هاش رو شنیدم؛ صدای برخورد پاشنه روی سنگ مرمر، منظم و بی‌عجله…\nبعدش سایه‌ش بلند شد.\n\nقدش بلند بود، شونه‌هاش صاف، و اون‌قدر آرام جلو اومد که نفس تو گلوم خشک شد.\nنور کم‌کم خورد به نیمه‌ی صورتش پوست روشن، فک زاویه‌دار، موهای کوتاه و تیره که مرتب روی پیشونیش افتاده بودن.\nاما چشم‌هاش...\nاون چشم‌ها سرد بودن. از اون سردی‌هایی که حس نمی‌کنی نگاهت می‌کنن، حس می‌کنی دارن قضاوتت می‌کنن.\n\nهیچ حسی تو چهره‌ش نبود. نه اخم، نه لبخند، نه حتی یه پلک زدن اضافه.\nفقط یه سکوت خفه‌کننده که از خودش بیرون می‌ریخت.\n\nپاهای من سست شدن. یه قدم رفتم عقب، ولی صدای نفس خودم بلندتر شد.\nانگار هوا هم سنگین شده بود.\n\nدارکان جلوی نور ایستاد.\nیه لحظه فقط صدای ساعت دیواری اومد که تیک‌تاکش تو سکوت اتاق می‌پیچید.\nبعدش، با صدای خشنی که تهش یخ داشت، گفت:\n\n— دیر کردی.\n\nهیچ چیز دیگه‌ای نگفت.\nولی همون دو کلمه، از صدتا فریاد بیشتر منو لرزوند.\n\n#پارت۱۲\n\n#بین_خطوط_آبدون\n\n\nلب‌هام هنوز می‌لرزیدن، ولی یه جرأت لحظه‌ای پیدا کردم.\nبا صدای لرزونی گفتم:\n- یکی از خدمتکارا بهم گفت ده دقیقه وقت دارم… فکر نکنم دیر کرده باشم.\n\nدارکان فقط نگام کرد، اما گوشه‌ی لبش به‌طور نامحسوسی خفیف لرزید، قسم می‌خورم دیدم، ولی انگار که توهم زده باشم.\n\nسکوت دوباره اتاق رو پر کرد، ولی این‌بار یه جور حس متفاوت بود.\n\nمن نفس عمیقی کشیدم‌..\nهنوز نای حرکت نداشتم…\n\nآروم قدم برداشت و نزدیک شد.\nاین بار نور لوستر افتاد روی کل هیکلش و هر چیزی که قبلاً فقط سایه‌وار دیده بودم، واضح شد.\nقدش بلند بود، شونه‌ها پهن و صاف، سینه و قفسه‌ی سینه محکم و عریض، دست‌ها کشیده و قوی، و پاهاش طوری ایستاده بودن که انگار زمین مال خودشونه.\nحتی نحوه‌ی حرکتش با اون آرامش و تسلط، حس قدرت و کنترل می‌داد.\n\nدرست توی چند قدمی‌ام ایستاد، پوست روشنش توی نور کم، چشم‌های سردش رو بیشتر برجسته می‌کرد. فک زاویه‌دار، موهای کوتاه و مرتب، و ابروهایی که بدون هیچ حرکتی، نگاه آدم رو می‌تکونن.\n\nبا صدای عادی و سرد گفت:\n- بیا جلو.\n\nاخم کردم، ولی قدم‌هام رو با حالت تخس و جدی به سمتش برداشتم.\nجلوش ایستادم، مجبور بودم سرم رو بالا بگیرم تا چشمام با قد بلندش برخورد کنه.\n\nاون لحظه با دیدنم که جلوش ایستادم گوشه‌ی لبش کمی کج شد.",
        "font_size": 24,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A4",
        "filename": "_________________",
        "tags": "",
        "images": [
            "\/home\/romansar\/public_html\/bot_ph\/uploads\/1779909839.jpg"
        ]
    },
    "7674402770": {
        "step": "none",
        "text": "\nوزیر اعظم مثل یه جلاد جوری دور و برم می‌چرخید انگار می‌خواست روحم رو بگیره یا تسخیرم کنه‌. منم مثل یه ‌گناهکار که مطمئنم یکی از  بی‌گناه‌ترین گناهکار‌های دنیام‌ مثل یه چوب خشک شده جلوش ایستاده بودم و سعی می‌کردم چشم‌هام رو از چرخیدنش منحرف کنم. چون مثل گهواره‌ی نیوتون نگاهم رو به سمت خودش یا بهتر بگم صورت آروم و موهای قهوه‌ی کم رنگش می‌کشید.\nاز وقتی پام رو به این زندون که بی‌شباهت به بارهای توی فیلم‌های ترکی نبود گذاشته بود این مرد بدون یه کلمه حرف، مثل یه پروانه‌ی سیاه بزرگ از اون وحشتناک‌ها دورم می‌چرخید و من هر بار که فاصله‌ش باهام کمتر میشد خودم رو منقبض می‌کردم تا کوچک‌تر بشم و حتی یه قسمت از بدنش بهم نخوره‌.\n\nچشم‌هاش رو دوباره به سقف استین گلس دوخت و برای بار هزارم مثل کسی که بچه‌ش مرده یا کلی بدهی داره آهی عمیق کشید و لب‌های کم رنگ و کوچکش رو باز کرد که بخار سفید رنگی ازش خارج شد.\n\n- گفتی اسمت چیه؟\n\nخدای من... من اگه همچین صدایی داشتم کلا خجالت می‌کشیدم بگم زبون دارم. همون ادای لال بودن رو درمی‌آوردم تا اعتماد به نفسم فرو نریزه.\nصداش مثل رنگ خاکستری بود. انگار خاکستر خورده بود‌... یا از میون خاکسترها زاده شده بود.\n\nهر عیبی که توی مردم می‌دیدم بی‌شک به یکی از وسواس‌هام تبدیل میشد. مهم نبود طرف آرایشش عیب داشته باشه، رفتارش عیب داشته باشه، صداش عیب داشته باشه... آره صدا دست خود آدم نبود ولی تا وقتی دست خود آدم نبود که طبیعی باشه. من حتی صدای یه آدم شبیه به صدای حیوان رو طبیعی می‌دونم ولی همچین صدای مرده‌ای رو اصلاً.\nاز اون گذشته چطور با اون دامن بلند و خاکستری‌ش که مثل آبشار ازش آویزون بود راه می‌رفت و با سر روی زمین فرود نمی‌اومد؟\n\nصدام رو تا حد ممکن پایین آوردم برای این‌که جواب داده باشم ولی نتونه بشنوه.\n\n- آوینام.\n\nحتی خودمم دلیل این کارم رو نمی‌دونم ولی حس ششم برای یه آدم توی یه جای عجیب وقتی دستش سوخته و سرش شکسته تنها چیز بی‌خطر و قابل اعتماده‌.\n\nدستش رو پشت کمرش گذاشت و با قدم‌های بلندش به سمت کتابخونه‌‌ی طلایی و خاکساری رنگش رفت.\n\n- اسم شگفت‌انگیزی داری.\n\nلب‌هام مثل خط صاف شده بود یا من این‌طور حس می‌کنم؟ آخه چه شگفت‌انگیزی؟ توی هر جایی حداقل چهار نفر هم اسم من وجود داشت پس دقیقاً کجای اسمم شگفت‌انگیز بود؟\n\n- آیینا بگو ببینم... اهل کدوم سرزمینی؟\n\nصدای ناله مانندی ناخودآگاه از گلوم خارج شد. این تنها واکنشی بود که با این حال می‌تونستم از خودم در برابر کلمه‌ی «آیینا» نشون بدم‌.\nمی‌خواستم بگم داداش راحت باش همون آیینه رو بگو ولی حقیقتاً به احترام قد زرافه مانند و البته بی‌حالی‌م بی‌خیال شدم.\n\n- سرزمین ایران.\n\nحتی یه ثانیه هم نگذشته بود که اون کلمه‌ی آخر از دهنم خارج شد بلافاصله جوری برگشت سمتم که اگه اون دو مرد پشتم مانع نمی‌شدن به سمت اون در که انگار کیلومترها ازم دور بود فرار می‌کردم.\n\nبا صدای کشیده‌ای گفت: ایران؟\n\nبعد چشم‌هاش رو باریک کرد و به آیینه‌ی زرد رنگ و بزرگ گوشه‌ی راست سالن خیره شد. جوری بخش نگاه می‌کرد انگار اون آیینه‌‌ مال نامادری سفید برفی و اون مرد هم سفید برفی. هر چند با اون پوست گندمی و پر ریشش و اون موهای بلندش بیشتر شبیه دزدهای خراب بود.\n\nباید سؤالی که جوابش رو می‌دونست جواب می‌دادم؟ فکر نکنم ایده‌ی خوبی باشه ترجیح میدم همون نقش شکسته و بی‌گناهم رو بازی کنم.\n\n- اهل این‌جا نیستی...\n\n- نیستم.\n\nاحمق بود؟ یا از تکرار کرون چیزهایی که می‌دونست لذت می‌برد؟ نکنه توقع داشت من با این حالم که هد لحظه ممکنه پخش زمین شم پا به پاش بازیِ مزخرفش رو ادامه بدم؟\nتا قبل از این‌که تیکه گوشت توی دهنش رو به کار بندازه خیلی ازش حس خوبی می‌گرفتم. حداقل آروم و بی‌خطر به نظر می‌رسید.\n\nدست سوخته‌م به خاطر هوای فوق‌العاده گرم و بخار مانند این‌جا عرق کرده بود و هر ثانیه که می‌گذشت سوزشش بیشتر میشد‌ و من زبونم رو از داخل گاز می‌گرفتم تا جیغم بلند نشه‌. \nتجربه نشون‌ می‌داد نباید پیش غریبه‌ها ضعف‌هام رو نشون می‌دادم. همه‌ی سریال‌ها و فیلم‌های جنایی و وحشتناک آخرشون دقيقاً به  دلیل نشون دادن ضعف و ترس شخصیت اصلی بد تموم میشد‌.\n\n«من هیچ‌وقت نمی‌ذارم آخر راهم بد تموم بشه حتی اگه بمیرم یه مرگ شایسته باید داشته باشم».\n\nدور دریچه‌ی حوض مانندی که وسط اتاقش یا بهتر بگم سالن بود چرخی زد و بعد درحالی که آستین‌های لباسش رو تا می‌کرد به سمتم اومد.\nباید اون لبخند کج روی صورتش رو که با بینی قوز داری که داشت باعث وحشتناک شدن صورتش میشد رو خوب تعبیر می‌کردم یا بد؟ یا وحشتناک؟\n\nچشم‌های آبی‌‌ و کوچکش رو بهم دوخت و بعد خیلی آروم دقیقاً مثل نوازش یه مورچه آرنج دست زخمی‌م رو توی دست‌های بزرگ و استخونی‌ش گرفت و بالا آورد.\n\n- دستت سوخته.\nممنون! اگه تو نمی‌گفتی نمی‌دونستم.\nهر لحظه اون مرده‌ی سیاهی جلوی چشم‌هام پر رنگ‌تر میشد و من درحالی که فقط چند ثانیه با از حال رفتن فاصله داشتم باید برای حفظ ظاهر رو به مرتیکه‌‌ی جلوم لبخند می‌زدم.\n\nگره‌ای میون ابروهای پر پشتش نشست و بعد با صدای که قشنگ روحم رو لمس می‌کرد و توی خار فرو می‌‌کرد گفت: چرا لبخند می‌زنی؟ درد نداری؟\n\nخدایا! لیلا متوجه. نبود با چه جونورهایی گپ و گفت می‌کنم وگرنه هیچ‌وقت بهم تهمت شکاک بودت نمی‌زد‌. آخه رفتار این آدم جلوم از سرزمین ناشناخته‌ها که تا چند لحظه پیش مثل خاکستر خونسرد بود و حالا داره مثل پدربزرگم باهام رفتار می‌کنه چه معنی‌ خوبی می‌تونه داشته باشه؟\n\nباز هم جوابش رو ندادم. سکوت می‌کردم بیشتر در امان بودم. حداقل حس ششمم در این لحظه این رو فریاد میزد.\n\nدستش رو پشت کمرم گذاشت و به سمت اون حوض خشک هدایتم کرد. من تونستم بوش رو حس کنم. بوش با این‌که تیز بود یه رایحه‌ی ملایم و شیرینی هم داشت. مثل بوی عطر... عطر... ادو تویلت، ولی خیلی غلیظ‌تر.\n\nصدایی شبیه به افتادن شیشه‌ روی زمین اومد و بلافاصله صدایی ناز خیلی ناز که چیزی شبیه به آهنگ رو می‌خوند‌. ابداً به هیچ‌کدوم از آهنگ‌هایی که می‌شنیدم شباهت نداشت فقط چون ریتم داشت من فرض رو بر این می‌گیرم که داره آهنگ می‌خونه‌.\n\nاون مرد وقتی مطمئن شد مثل یه آدم خوب گوه‌ی حوض نشستم و دستم تا جایی که سوخته بود توی اون حوض خالی که خاکستری رنگ بود فرو رفته شتاب‌زده به جایی که صدا ازش می‌اومد برگشت.\n\n- عزیزم بالآخره اومدی؟\n\nدختری با لباسی نارنجی رنگ که قسمتی از سینه‌هاش توری بود و دامنش به زور تا پایین زانوش می‌اومد با قدم‌هایی آروم ولی سریع به سمت مرد جلوم اومد.\n\n- این یکی رو هم تموم کردم.\n\nدستش رو روی موهای پریشونش کشید و بعد با صداش که مطمئنم از قصد نازکش کرده بود گفت: این یکی پاداش دیگه مال منه حتی فکر هم نکن یه قسمتش رو باهات شریک بشم.\n\nصورت وزیر اعظم رو نمی‌دیدم چون پشت بهم ایستاده بود ولی دست‌هاش رو دیدم که به کمر دختره نزدیک شد و جوری فشارش داد انگار می‌خواست از سالم بودن استخوان‌هاش مطمئنم بشه. \n\nبا همین دو چشم ضعیفم به طور اشکاری جمع شدن لب‌های بزرگ دختره و اشک توی چشم‌هاش رو برای چند ثانیه دیدم ولی بعدش صورتش به سردی صورت وزیر شد.\n\n- نمی‌ذارم این یکی رو هم ازم بگیری.\n\n- من‌ تا حالا چند بار پادا‌ش‌هات رو ازت گرفتم عزیزم؟ تو خودت لیاقت داشتنشون رو از دست دادی.\n\nدختر‌ه‌ی ناز دامنش رو صاف کرد و بعد انداختن نگاهی بهم با اون چشم‌های آبی غیر زمینی‌‌ش به سمت در رفت‌. با هر بار کوبیدن پاهاش روی کف سنگی و سفت سالن چشم‌هام بسته میشد و به جای اون دردم گرفت.\n📄 ساخت PDF",
        "font_size": 18,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A4",
        "filename": "_______________________________",
        "tags": "",
        "images": []
    },
    "6273339300": {
        "step": "background",
        "text": "",
        "font_size": 24,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A4",
        "filename": "document",
        "tags": "",
        "images": []
    },
    "8210585028": {
        "step": "none",
        "text": "\nسلام بفرمایید .\n\nاسم رمان_سرزمین ولندر.\n\nنویسنده_ملیکا نظام.\n\nژانر_تخیلی ،عاشقانه.\n\nتعداد صفحات_۱۴۳\n\nخلاصه_دختری به نام اِلای با اصرار های خواهرش ایپک به هند سفر میکنن اما اونجا اتفاقی براشون میوفته که باعث میشه اونجا موندگار بشن و با موجودات ماورایی آشنا بشن و...\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF",
        "font_size": 24,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A5",
        "filename": "________________",
        "tags": "",
        "images": []
    },
    "8355745537": {
        "step": "waiting_text",
        "text": "\n📌شروع رمان استاکر هـ💋ـورنی👇\n\nمن ماهورم، دختري كه از هفده سالگي دلباخته تيرداد، فوتباليست معروف و هاتی شدم که این علاقه به حدي زیاد بود كه بعد از پنج سال استاكر بودن، با محرك جـ🔞ـنسي اونو به رختخواب كشوندم و براش يه جنجال بزرگ درست كرد كه...💦❤️\n\n#ممنوعه🍓 #بزرگـ🍓ـسالان  #فول‌هات🍓#پارت1 \nاستاکرهـ💧ـورنی\n\n\n- دستتو بردار از رو ک‍.‍صت میخوام سوراختو ببینم بِچ!\n\nخیره به تیرداد که داشت با دوست دخترش س‍.‍ک‍.‍س تصویری میکرد نوک پستونامو مالیدم و از لای در کمد به ک‍.‍یرش نگاه کردم.\n\nبزرگ بود و رگ دار؛ دقیقا باب میل من!\n\n- امشب ک‍.‍یرم واست سیخه!\n\nدختره داشت لوندی می‌کرد و همزمان به دوربینی که کنار عسلی کار گذاشته بودم نگاهی انداختم و از داخل کمد بیرون اومدم.\n\nقرار بود یه شوی جذاب برای هواردارش راه بندازم و همینکه کنار تخت رسیدم نگاهش بالا کشیده شد. \n\nاما انگار داروی تحریک کننده زیادی روش اثر کرده بود که حس کردم با دیدنم کمی آب از ک‍.‍یرش بیرون ریخت!\n\n- تو دی... دیگه کی هستی؟!\nانقدر مست و غرق ش‍.‍هوت بود که با گذاشتن زانوم یه طرف تنش خودمو رو ک‍.‍یرش کشوند.\n\n\nگوشی رو از دستش گرفتم.\n- آخ تیرداد دلم میخواد ک‍.‍یرت توم باشه!\n\n\nدختره داشت دیلدور بزرگی رو تو خودش عقب جلو می‌کرد و با انداختن گوشی کنار تخت خیره به چشمای خمارش لای شورتمو باز کردم و خودمو بهش مالیدم.\n\nدلم می‌خواست وقتی توم تل‍.‍مبه میزنه همه تماشاش کنن.\n\nبا عقب کشیدن تنم، ک‍.‍یرشو تو دستام گرفتم و زبونمو رو ک‍.‍لاهکش کشیدم.\n📄 ساخت PDF\n📌شروع رمان استاکر هـ💋ـورنی👇\n\nمن ماهورم، دختري كه از هفده سالگي دلباخته تيرداد، فوتباليست معروف و هاتی شدم که این علاقه به حدي زیاد بود كه بعد از پنج سال استاكر بودن، با محرك جـ🔞ـنسي اونو به رختخواب كشوندم و براش يه جنجال بزرگ درست كرد كه...💦❤️\n\n#ممنوعه🍓 #بزرگـ🍓ـسالان  #فول‌هات🍓#پارت1 \nاستاکرهـ💧ـورنی\n\n\n- دستتو بردار از رو ک‍.‍صت میخوام سوراختو ببینم بِچ!\n\nخیره به تیرداد که داشت با دوست دخترش س‍.‍ک‍.‍س تصویری میکرد نوک پستونامو مالیدم و از لای در کمد به ک‍.‍یرش نگاه کردم.\n\nبزرگ بود و رگ دار؛ دقیقا باب میل من!\n\n- امشب ک‍.‍یرم واست سیخه!\n\nدختره داشت لوندی می‌کرد و همزمان به دوربینی که کنار عسلی کار گذاشته بودم نگاهی انداختم و از داخل کمد بیرون اومدم.\n\nقرار بود یه شوی جذاب برای هواردارش راه بندازم و همینکه کنار تخت رسیدم نگاهش بالا کشیده شد. \n\nاما انگار داروی تحریک کننده زیادی روش اثر کرده بود که حس کردم با دیدنم کمی آب از ک‍.‍یرش بیرون ریخت!\n\n- تو دی... دیگه کی هستی؟!\nانقدر مست و غرق ش‍.‍هوت بود که با گذاشتن زانوم یه طرف تنش خودمو رو ک‍.‍یرش کشوند.\n\n\nگوشی رو از دستش گرفتم.\n- آخ تیرداد دلم میخواد ک‍.‍یرت توم باشه!\n\n\nدختره داشت دیلدور بزرگی رو تو خودش عقب جلو می‌کرد و با انداختن گوشی کنار تخت خیره به چشمای خمارش لای شورتمو باز کردم و خودمو بهش مالیدم.\n\nدلم می‌خواست وقتی توم تل‍.‍مبه میزنه همه تماشاش کنن.\n\nبا عقب کشیدن تنم، ک‍.‍یرشو تو دستام گرفتم و زبونمو رو ک‍.‍لاهکش کشیدم.\n🔙 برگشت",
        "font_size": 14,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A4",
        "filename": "document",
        "tags": "",
        "images": []
    },
    "7682606869": {
        "step": "none",
        "text": "\n#پارت_1\n\n\nمن تک دختر حاج علی‌ام \n\nشخصی که وقتی اسمش می‌شه، کاسب‌ها به احترامش تمام‌قد بلند می‌شن و اسمش برای نصف محل حکمِ امضا روی چک رو داره.\n\n همه فکر می‌کنند دخترِ اون خونه باید مثل تسبیح شاه‌مقصودِ بابا، ظریف و باارزش باشه؛\n\n یه موجود آروم که قد یه سایه بی‌صداست و تکرارِ مداومِ یک دعای بی‌حاشیه.\n\nولی هیچ‌کس از نیمه‌ی تاریک ماه خبر نداره.\n\n هیچ‌کس دخترِ «هات» و شیطونِ حاجی رو ندیده که زیر چادر مشکی و پشت اون سلام‌های لرزان و چشم‌های همیشه به زمین دوخته شده، \n\nچه نقشه‌هایی برای فرار از این قفس شیشه‌ای می‌کشه. \n\nپشت اون درِ چوبیِ قدیمی که بوی گلاب و تدیّن می‌ده، دنیای من رنگ دیگه‌ای داره.\n\n اونجا دل می‌خواد با ریتم موزیک‌های ممنوعه بتپه، پا می‌خواد با کفش‌های پاشنه بلندِ قرمز روی لبه‌ی خط قرمزها راه بره، و شب... \n\nآه از شب که می‌خوام هزار سال طول بکشه، دور از نگاه‌های سنگینِ «اهلِ منزل».\n\nیه برادر دارم، «دایان»؛ \nاز اونا که رگ غیرتش مثل طنابِ دار سفت می‌شه. \n\nاسمم که میاد، اخمِ بین ابروهاش چنان گره می‌خوره که انگار می‌خواد از ناموسش در برابر تمامِ کائنات دفاع کنه.\n\n دایان غیرت رو با خونش قاطی کرده و اگه فقط یک ثانیه، فقط یک لحظه بفهمه زیر اون تیپ‌های ساده‌ی دانشگاهی، چه لباس‌های دکولته‌ای قایم شده، یا توی اون مهمونی‌های شبانه با چه کسایی بلند می‌خنده، قبل از اینکه پام به خونه برسه، حکمِ حذفی م صادر شده.\n\nبرای همینه که من استادِ بازیگری‌ام. آروم راه می‌رم که صدای پاشنه‌هام سکوتِ سنگین خونه رو نشکنه، جوری می‌خندم که انگار فقط به لطیفه‌های مذهبی بابا بلدم تبسم کنم،\n\n و جوری از کنارِ نگاه‌های مشکوکِ رایان رد می‌شم که انگار هیچ گناهی توی کوله‌پشتی‌ام پنهان نیست.\n\nولی زیر این لایه‌ی نازکِ آرامش، یه طوفانِ سهمگین بیداره که با هر تپش قلبم، به دیواره‌های سینه‌م مشت می‌کوبه. \n\nخدا نکنه یه روز این پرده کنار بره؛ اون روز نه از اون دخترِ معصوم چیزی می‌مونه، نه از ابهتِ حاج‌علی و نه این قصه دیگه رنگِ آرامش به خودش می‌بینه. \n\nاون روز، روزِ سقوطِ یه فرشته‌ست که طاقت آورده بود شیطان باشه\n\n\nنویسنده: tina\n#پارت_2\n\n\nبه سمت طبقه پایین رفتن و منم یواشکی پیچیدم سمت آشپزخونه؛\n\n جایی که همیشه می‌شه مامان رو بین بوی غذا و نگرانی‌هاش پیدا کرد. \n\nتکیه دادم به چارچوب در و با صدایی که سعی می‌کرد عادی باشه گفتم:\n\n«مامان… پدر و مادر رومینا رفتن مسافرت، خودش تنهاست. می‌شه لطفاً به بابا بگی اجازه بده یه هفته برم پیشش؟»\n\nجمله‌هام هنوز کامل از دهنم بیرون نیومده بود که هوا سنگین شد.\n\nاون‌قدر سنگین که انگار دیوارها هم فهمیدن چی گفتم.\n\nصدای دایان پیچید تو خونه؛ محکم، برنده، بی‌رحم:\n\n«بیخود! چه معنی داره که شب خونه یکی دیگه بخوابی؟ اونم یه هفته؟»\n\nقلبم ریخت تو دلم.\n\n همون طوفانی که همیشه زیر آرامشم قایم می‌کردم، یه‌دفعه چنگ زد به گلوم.\n\n مامان بین من و صدای دایان موند؛\n\nبین خواهش‌های آروم دخترش و قانونی که نانوشته، اما همیشه اجرا می‌شد.\n\nمن اما هنوز ایستاده بودم… با امیدی که هر لحظه آب می‌شد.\n\n\nنویسنده:tina\n#پارت_3\nدایان هنوز همون‌طور وسط هال ایستاده بود؛ با اخمی که انگار سال‌هاست مهمون صورتشه. نگاهش فقط یه چیز می‌گفت: «از این حرفا نزن.»\nمامان زیر لب گفت: «حالا داد نزن… بچه‌ست.»\nولی خودش هم خوب می‌دونست ته این جمله‌ها معمولاً به کجا می‌رسه.\nدستامو تو هم قفل کرده بودم که نلرزه. یه قدم جلو رفتم، صدام آروم بود ولی التماس توش موج می‌زد:\n«فقط چند روزه… رومینا تنها می‌ترسه… قول می‌دم دردسر نشه.»\nدایان یه خنده‌ی کوتاه کرد؛ از اون خنده‌هایی که بیشتر شبیه اخطاره.\n«تو قول بدی؟ دردسر نشه؟ همین که اسم بیرون رفتن میاد یعنی دردسر.»\nدلم می‌خواست داد بزنم، بگم من زندونی نیستم، بگم نفس کشیدن اجازه نمی‌خواد…\nاما فقط سکوت کردم. چون خوب بلد بودم تو این خونه بعضی حرفا رو باید قورت داد.\nمامان نگاهم کرد؛ یه نگاه پر از «می‌فهممت» و پر از «کاری ازم برنمیاد».\nو من همون‌جا فهمیدم اگه قراره این یه هفته اتفاق بیفته… باید راهش رو خودم پیدا کنم.\n\nنویسنده: tina\n#پارت_4\nدایان هنوز همون‌طور ایستاده بود؛ دیوارِ بلندِ غیرت، با اخمی که تکون نمی‌خورد.\nحرفش مثل حکم افتاده بود وسط خونه و همه داشتن دورش راه می‌رفتن.\nگلوی من اما داغ بود. یه نفس عمیق کشیدم. این بار اگه عقب می‌کشیدم، برای همیشه باخته بودم.\nآروم گفتم:\n«باشه… حق با توئه. خونه‌ی مردم خوابیدن ساده نیست. ولی رومینا واقعاً تنهاست. من جای خودم بودم، دوست داشتم یکی کنارم باشه. فقط برای اینکه نترسه.»\nدایان خواست چیزی بگه، اما ادامه دادم؛ قبل از اینکه فرصت کنه درو ببنده:\n«هر ساعتی بگی زنگ می‌زنم. لوکیشن می‌فرستم. اگه بخوای حتی باباش با بابای رومینا حرف بزنه. من فقط می‌خوام کمکش کنم… نه دردسر درست کنم.»\nسکوت افتاد.\nاز اون سکوت‌هایی که می‌فهمی دیوار یه ترک ریز برداشته.\nمامان آهسته گفت: «بد حرفی نمی‌زنه… بچه‌س، دلش می‌سوزه.»\nدایان نگاهم کرد. دقیق، سنگین، جوری که انگار داشت راست و دروغمو وزن می‌کرد.\nقلبم می‌خواست از سینه بپره بیرون، ولی صاف وایسادم.\nبرای اولین بار، نه مثل یه متهم… مثل کسی که حق می‌خواست.\nچند ثانیه گذشت.\nطولانی‌تر از یه عمر.\nو بالاخره گفت:\n«اگه بابا راضی بشه… من حرفی ندارم. ولی یه خطا ببینم، دیگه اسم بیرون رفتن هم نمیاری.»\n\nنویسنده:tina\n#پارت_5\nنیشخندی تو دلم زدم… هیچ‌کس از نقشه‌ی من خبر نداشت.\nهمه فکر می‌کردن من کوتاه اومدم، که حرف‌هاشون اثر کرده، که اون دخترِ آروم و مطیع دوباره برگشته سر جاش. نمی‌دیدن پشت این سکوت، مغزم چطور داشت تندتر از قلبم کار می‌کرد.\nنگاهم هنوز روی دایان بود؛ روی اخمی که خیال می‌کرد بازی رو برده.\nولی من تازه مهره‌هامو چیده بودم.\nآروم گفتم: «باشه، هر چی شما بگید.»\nهمین جمله، ساده و بی‌دردسر، کاری کرد که فضا یه کم نرم‌تر بشه. مامان نفس راحتی کشید، دایان هم انگار مطمئن شد خطر رد شده.\nاما اونا نمی‌دونستن بعضی وقتا موافقت کردن، خودش شروع یه راه دیگه‌ست.\nمی‌دونستم کلیدِ ماجرا باباست.\nاگه اون سر تکون بده، حتی دایان هم نمی‌تونه چیزی بگه. و من خوب بلد بودم کِی، کجا و چطور باهاش حرف بزنم؛ وقتی خسته‌ست، وقتی چای می‌خوره، وقتی دلش نمی‌خواد جنگ راه بیفته.\n\nنویسنده: tina\n#پارت_6\nبابا طبق عادت همیشگیش روی مبل نشسته بود، استکان چای بین انگشت‌هاش، چشم‌ها خسته اما بیدار. تلویزیون روشن بود ولی معلوم بود حواسش جای دیگه‌ست.\nکنارش نشستم. نه خیلی نزدیک، نه خیلی دور؛ جوری که هم دیده بشم، هم مزاحم نباشم.\nچند ثانیه فقط سکوت کردم. گذاشتم حضورم حس بشه.\nبعد آروم گفتم: «بابا…؟»\nنگاهش اومد سمتم. همون نگاه سنگین و پدرونه که همیشه قبل از هر جوابی، آدمو وادار می‌کنه حساب خودش رو با خودش صاف کنه.\nگفتم: «می‌دونم شاید درخواستِ سختی باشه… ولی رومینا تنها مونده. گفتم شاید بد نباشه من چند روز پیشش باشم که نترسه.»\nحرفی نزد. فقط چای خورد.\nادامه دادم، آهسته و حساب‌شده:\n«قول می‌دم هوای خودمو داشته باشم. هر ساعتی بخوای خبر می‌دم. اگه یه لحظه حس کردی اوضاع خوب نیست، همون موقع برمی‌گردم.»\nقلبم می‌کوبید.\nاین همون جایی بود که یا در باز می‌شد… یا برای همیشه بسته.\nبابا یه نفس عمیق کشید، سرشو به پشتی تکیه داد و چند لحظه نگام کرد.\nانگار داشت بین دلش و قانون‌های نانوشته‌ی این خونه تصمیم می‌گرفت.\nآخرش گفت:\n«اگه می‌ری… باید ثابت کنی می‌شه بهت اعتماد کرد.»\nجمله‌اش نه «نه» بود، نه دقیق «آره»…\nولی برای من، بوی امید می‌داد.\nلبخند نزدم. نمی‌خواستم ذوقم لو بره.\nفقط آروم گفتم: «مرسی بابا… پشیمونت نمی‌کنم.»\nو همون لحظه فهمیدم، اولین قفل، بالاخره چرخید.\nنویسنده: tina\n#پارت_7\nبعد از اون لحظه، سکوت عمیقی افتاد. صدای تلویزیون دیگه به گوش نمی‌رسید، انگار خودش هم فهمیده بود الان جای موسیقی نیست. من آهسته از جا بلند شدم، استکانم رو روی میز گذاشتم و یه قدم به سمت در برداشتم.\nقبل از اینکه دستم به دستگیره بخوره، بابا گفت: «یه چیزی هم بهت بگم…»\nسرم رو برگردوندم. نگاهش هنوز جدی بود، ولی چیزی توی صداش بود که نمی‌تونستم راحت ازش بگذرم.\n«یادت باشه… مسئولیت فقط درباره رومینا نیست. درباره خودت هم هست. اگه یه لحظه دیدم خطر می‌کنه یا خودت توی دردسر می‌افتی… من نمی‌تونم بی‌خیال بشم.»\nبا سرم تایید کردم، قلبم یه لحظه ایستاد. این همون امتحانی بود که همیشه تو ذهنم فکر می‌کردم. و حالا واقعی شده بود.\n«می‌دونم بابا… قول می‌دم.»\nو با این قول، در رو باز کردم و قدم به دنیای بیرون گذاشتم، جایی که هم ترس بود، هم آزادی. ولی این بار، با یه چراغ راهنما از خونمون و یه اعتماد تازه که تازه داشت روشن می‌شد.\n\nنویسنده:tina\n#پارت_8\nپله‌ها رو دوتا یکی بالا رفتم.\n\n توی اتاق، انگار زمان علیه من بود؛ با دستپاچگی وسایلم را داخل کوله‌پشتی‌ام ریختم.\n\n زیپ کیف که بسته شد، انگار باری از دوشم برداشته شد.\n\nآهسته دایان رو صدا زدم. وقتی نگاهم کرد، با صدایی که سعی می‌کردم قاطع باشد، پرسیدم: \n\n«میشه منو ببری خونه‌شون؟»\n\nدایان مکثی کرد، نگاهی به چشم‌های مضطربم انداخت و بدون هیچ سوال اضافه‌ای، سوییچ ماشین را از روی عسلی چنگ زد. \n\nلب در، مکثی کرد و بدون اینکه برگردد، گفت: \n«فقط پنج دقیقه... تا پنج دقیقه دیگه دمِ در باش.»\n\nتوی اون پنج دقیقه، انگار روی دور تند بودم. \n\nکیف را روی شانه انداختم، خداحافظیِ کوتاهی با مامان و بابا کردم که بوی دلشوره می‌داد و خودم را به ماشین رساندم.\n\nدر طول مسیر، سکوت سنگینی فضای ماشین را پر کرده بود؛ \nفقط صدای موتور بود و فکرِ رومینا که توی سرم چرخ می‌خورد.\n دایان خیره به جاده بود و من خیره به گذشتنِ سریعِ درخت‌ها.\n\nوقتی جلوی خانه‌شان ترمز زد، سنگینیِ نگاهش را حس کردم.\n قبل از اینکه پیاده شوم، آرام گفت:\n\n «مواظب خودت باش.»\n\nلحنش بوی حمایت می‌داد.\n با یک خداحافظیِ کوتاه پیاده شدم.\n با هر قدمی که به سمت در برمی‌داشتم، تپش قلبم را توی گلویم حس می‌کردم.\n\n دستم را بلند کردم و زنگ را فشردم؛ حالا دیگر راه برگشتی نبود.»\n\nنویسنده:tina\n#پارت_9\nهنوز سی ثانیه نگذشته بود که صدای تندِ پاشنه‌ها روی سرامیکِ سالن آمد و در با شتاب باز شد. \n\nتا آمدم نفسی تازه کنم، رومینا مثل بمبِ انرژی پرید توی بغلم. فشارِ دست‌هایش و هجومِ ناگهانی‌اش باعث شد تلوتلو بخوریم و چیزی نمانده بود هر دو کفِ زمین پهن شویم.\n\nمی‌خندیدم و بین قهقهه‌ها گفتم: \n\n«آروم دیوونه! الان می‌افتیم به گا میریم!»\n\nرومینا ریز خندید؛ از همان خنده‌های مخصوص خودش که چشم‌هایش را خط می‌کند و تهش بوی یک نقشه یا شیطنتِ جدید می‌دهد. \n\nدستم را محکم گرفت و مرا کشید داخل. \n\nبویِ آشنایِ خانه‌اش—ترکیبی از عودِ وانیل و قهوه ماندگار—پیچید توی بینی‌ام و تمامِ تنش‌های نیم ساعت پیش رو مثل آب روی آتش شست.\n\nوسایلم را بردم توی اتاقش. همان آشفتگیِ همیشگی و دوست‌داشتنی؛\n\n پوسترهایی که لبه‌هایشان کمی بلند شده بود و کوه لباس‌هایی که گوشه‌ی تخت جا خوش کرده بودند. \n\nحسِ امنیت می‌داد. لبخندی زدم و برگشتم به سالن.\nپریدم روی کاناپه کنار رومینا و پاهایم را روی میز دراز کردم؛ \n\nاز آن ژست‌هایی که فقط خانه‌ی خودِ آدم یا رفیقِ فابریکش مجاز است.\n\n شروع کردیم به بافتنِ آسمان به ریسمان؛ از غیبتِ همسایه‌های مخ‌ردی گرفته تا مرورِ خاطراتی که هزار بار تعریف کرده بودیم و باز هم به آن‌ها غش‌غش می‌خندیدیم. \n\nعقربه‌های ساعت انگار موتور بسته بودند و ما اصلاً متوجه گذشت زمان نبودیم.\n\nیک‌هو، وسطِ یکی از همان خنده‌های بلند، فکری مثل برق از سرم گذشت.\n\n خنده روی لبم خشک شد. مکثی کردم، سرم را چرخاندم سمت رومینا که هنوز داشت می‌خندید و با لحنی که جدی‌تر از تمامِ آن لحظات بود، گفتم:\n\nــ رومینا... می‌خوام یه تغییری بدم. یه تغییرِ اساسی..\n\n\n\nنویسنده:tina\n#پارت_10\nبا حرفم، رومینا یه ابروی پهنش رو انداخت بالا و با اون چشم‌های مشکی‌ش چپ‌چپ نگاهم کرد. \nیه لبخند کج هم گوشه‌ی لبش بود که یعنی «باز چت شده؟». گفت:\n\n«تو که مامان‌بابات نمی‌ذارن یه لاک جیغ بزنی، چه تغییری می‌خوای بکنی؟ نکنه باز می‌خوای چتری بزنی و بعدش دو هفته گریه کنی؟»\n\nیه کم خودم رو روی مبل جمع و جور کردم و نیم‌خیز شدم سمتش، طوری که انگار دارم یه راز مگویِ سیاسی رو لو می‌دم. صدام رو آوردم پایین و با لحن مرموزی گفتم:\n\n«دلم تتو می‌خواد... پایین کمرم. از اونا که ظریفن، مثل یه نوشته یا یه خطِ منحنی. به نظرم خیلی خفن می‌شه، نه؟»\n\nچشم‌های رومینا از تعجب گرد شد، دهنش یه ذره باز موند و چند ثانیه فقط نگام کرد. بعد یهو انگار موتور هیجانش روشن شده باشه، با ذوق پرید رو مبل و گفت:\n\n«وای دختر! عالیه! اصلاً بهت می‌آد. اتفاقاً من یه پسره رو می‌شناسم، یعنی کاراش با روح و روانت بازی می‌کنه! انقدر دستش ظریفه که انگار داره با مداد رو کاغذ می‌کشه. همین فردا بهش پی‌ام می‌دم، بریم پیشش؟»\n\nهیجان تو صداش موج می‌زد، انگار خودش قرار بود تتو بزنه. \nمنم که از تاییدش بال درآورده بودم، تکیه دادم به مبل و با یه لحنِ پر از اعتمادبه‌نفسِ الکی گفتم:\n\n«موافقم. رو کمر جاییه که نه مامانم می‌فهمه، نه بابا... کلاً هیچ‌کس نمی‌بینه، به جز اونی که \"باید\" ببینه.»\n\nرومینا چشماشو ریز کرد، یه لبخند شیطانی زد و با آرنج زد به پهلوم: \n\n«اوه اوه! پس خانوم از قبل نقشه‌هاشو چیده و هدف‌گذاری‌اش رو هم کرده! بگو ببینم، حالا اون \"شخص خوش‌بخت\" کی هست که قراره شاهد این اثر هنری باشه؟»\n\nمنم که صورتم از خجالت و خنده داغ شده بود، بالشِ نرمِ کنار دستم رو محکم پرت کردم سمتش و داد زدم: \n\n«ببند دهنتو منحرف!»\n\nرومینا بالش رو رو هوا قاپید و صدای قهقهه‌مون کل سالن رو برداشت. ته دلم لرزید؛ هم از ترسِ سوزن، هم از لذتِ این پنهان‌کاریِ هیجان‌انگیز..\n\n\n\nنویسنده:tina\n#پارت_11\nزمان انقدر زود گذشته بود که نفهمیدیم کی حرف‌زدن‌هامون تبدیل شد به چرت‌های نصفه‌نیمه و بعد هم خوابِ سنگین. \nانگار همین دو دقیقه پیش بود که داشتیم درباره‌ی طرح تتو چونه می‌زدیم.\n\nبا صدای جیغ‌جیغای کرکننده‌ی رومینا، انگار که توی گوشم شیپور زده باشن، از خواب پریدم. \nچشمام از شدت خشکی باز نمی‌شد؛ بالش رو با حرص کشیدم روی گوشم، مچاله شدم زیر پتو و با صدایی که به زور از ته گلوم در می‌اومد غر زدم:\n\n«چتههه وحشی؟... بذار بخوابم، تازه بدنم گرم شده!»\n\nاما رومینا انگار روی دور تند بود؛ ول‌کن نبود که! پتو رو از روی پاهام کشید و هی تکونم می‌داد. \n\nبا اون صدای جیغ‌جیغویِ همیشگی‌ش که موقع هیجان ده پله می‌رفت بالاتر، می‌گفت:\n\n«پاشو پاشو پاشو! لنگِ ظهره دختر! . پاشو که دیرمون شد!»\n\nبا بدبختی یکی از چشمامو باز کردم.\n\n تارِ تار می‌دیدم. دسته‌موهام چسبیده بود به پیشونی و صورتم و مغزم هنوز توی حالت «استندبای» بود و لود نمی‌شد. با گیجی گفتم:\n\n«کجا دیرمون شده صبح به این زودی؟ مگه جنگه؟»\n\nرومینا با یه تیشرت لانگ و موهای دم‌اسبی، دست به کمر بالای سرم وایستاده بود؛ دقیقاً مثل معلم‌های ناظم که می‌خوان مچ بگیرن. \nبا یه لبخند پیروزمندانه گفت:\n\n«خانوم یادش رفته دیروز چه نقشه‌ی خفنی کشیده؟ قرارِ تتووو! نکنه یادت رفته قراره اون کمرِ ساده رو به بادِ تغییر بسپاری؟»\n\nهمین که کلمه‌ی «تتو» رو پرتاب کرد سمت من، انگار یه سطل آب یخ ریختن رو سرم؛ \nخواب از سرم پرید که هیچ، قلبم شروع کرد به تند زدن. سریع توی جا نشستم، یه لحظه فقط با دهنِ نیمه‌باز به چشم‌های براقش خیره شدم و بعد یهو زدم زیر خنده.\n از اون خنده‌های عصبی و هیجان‌زده.\n\n«عه راست می‌گی! وااای... فکر کردم همه‌ش رو خواب دیدم. واقعاً می‌خوایم بریم؟»\n\nرومینا پرید سمت کمدش، یه شلوار کارگو مشکی پرت کرد سمت من و گفت:\n\n«معلومه که می‌ریم! بجنب، قبل اینکه پشیمون شی یا مامانت یهو زنگ بزنه و یه بدبختی جدید پیش بیاد. وقت نداریم!»\n\nاز جام بلند شدم؛ پاهام هنوز یه کم سست بود و ته دلم یه هیجانِ عجیب، شبیه به قلقلکِ یه رازِ بزرگ، می‌پیچید. حسِ انجام دادن یه کار یواشکی، یه شورشِ کوچیک علیه تمامِ \"نبایدها\".\n\n رفتم سمت دستشویی تا صورتمو بشورم. آبی که به صورتم زدم انگار تمام تردیدها رو شست و برد.\n\nتوی آینه به خودم خیره شدم؛ چشمام خسته بود ولی یه برقی توش داشت که قبلاً ندیده بودم.\n دستم رو کشیدم روی گودی کمرم، جایی که قرار بود تا چند ساعت دیگه طرحِ رویاهام روش نقش ببنده. لبخند زدم و زیر لب، طوری که فقط خودم بشنوم، گفتم:\n\n«امروز همون روزه. تموم شد.»\n\nوقتی برگشتم تو سالن، رومینا با کتونی‌های لژدارش آماده‌تر از من جلوی در ایستاده بود.\n\n سوییچ ماشین رو توی هوا چرخوند، ابروش رو انداخت بالا و با اون نگاهِ شیطنت‌آمیزش که یعنی \"بزن بریم تو دلِ خطر\"، گفت:\n\n«خب خانومِ شجاع، بریم که با یه سوزنِ ریز، دنیا رو برات عوض کنیم؟»\n\n\nنویسنده: tina\n#پارت_13\n منم مثل خودش یه لبخند شیطنت‌آمیز زدم، انگار که همین الان تمامِ قید و بندها رو پشت سرم جا گذاشته باشم.\n\n سوییچ رو ازش قاپیدم و گفتم:\n\n«بزن که بریم! قبل از اینکه پشیمون بشم.»\n\nبا عجله از خونه زدیم بیرون. پله‌ها رو دوتا یکی کردیم و وقتی درِ پارکینگ باز شد، هوایِ خنک و تر و تازه‌ی صبح خورد تو صورتم. \n\nخیابون هنوز اون غلغله و بوق‌بوقِ همیشگی رو نداشت؛ انگار شهر هم با من همدست شده بود تا این راز رو فعلاً توی دلش نگه داره.\n\nاول رفتیم سراغ یه کافه‌دنجِ محلی. رومینا اصرار داشت که \n\n«باید جون داشته باشی زیر دستِ تتوآرتیست، وگرنه فشارت می‌افته و آبرومون می‌ره!». \n\nیه صبحانه‌ی حسابی سفارش دادیم، ولی من هر لقمه‌ای که برمی‌داشتم، انگار داشتم یه تیکه پنبه می‌خوردم. \nهیجان مثل یه گله پروانه توی شکمم بال‌بال می‌زد و نمی‌ذاشت بفهمم چی می‌خورم.\n\nرومینا مدام گوشی‌اش رو ورق می‌زد و کارایِ پیج طرف رو نشونم می‌داد:\n\n «ببین این خطوط رو! انگار با مو کشیده. خیالت تخت باشه، انقدر تمیز کار می‌کنه که حتی اگه مامانت هم با ذره‌بین نگاه کنه، فکر می‌کنه با خودکار کشیدی!»\n\nمنم فقط سر تکون می‌دادم و لبخند می‌زدم، ولی توی سرم یه جنگِ تمام‌عیار بود. یه طرفش ذوقِ این رو داشتم که بالاخره دارم یه کارِ «ممنوعه» انجام می‌دم، و طرف دیگه‌اش استرسِ اون سوزن‌های باریک بود که قرار بود پوستم رو بشکافه.\n\nبعد از صبحانه، راه افتادیم سمت آدرسی که رومینا گرفته بود.\n\n توی پیاده‌رو، دستامو کرده بودم تو جیبِ سویشرتم و سعی می‌کردم با قدم‌های محکم راه برم تا کسی نفهمه پاهام یه کم می‌لرزه.\n از جلوی یه مسجد رد شدیم و ناخودآگاه فکرم پر کشید سمت خونه. تو دلم با یه لحنِ پیروزمندانه گفتم:\n\n«محاله حتی روحِ حاجی و پسرش هم خبردار بشه دخترِ یکی‌یک‌دونه‌شون، همونی که فکر می‌کنن هنوز بچه است، داره همچین جسارتی می‌کنه. این دیگه لاک نیست که با استون پاک شه، این خودِ منم!»\n\nیه لبخندِ ریز و گَس نشست روی لبم. یه حسِ یواشکیِ شیرین بود؛ مثل خوردنِ گیلاس‌های باغِ همسایه در حالی که صاحب‌باغ داره نگاهت می‌کنه. \n\nیه جور قدرتِ جدید که تا حالا زیرِ سایه‌ی اونا تجربه نکرده بودم.\n\nرومینا که انگار اضطرابِ پنهانم رو از روی تکون دادنِ مداومِ انگشت‌هام فهمیده بود، شونه‌م رو کشید سمت خودش و با لحن شوخی گفت:\n\n«چته زل زدی به زمین؟ هنوزم دیر نشده‌ها! اگه می‌ترسی، می‌تونی همین الان مثل فیلم‌های هالیوودی فرار کنی و منم پشت سرت بدوم!»\n\nبا خنده محکم هولش دادم و گفتم:\n\n «خفه شو! دیر شده، من پل‌های پشت سرم رو خراب کردم. تصمیمم رو گرفتم، تا تتو رو نزنم برنمی‌گردم.»\n\nنزدیکِ یه ساختمونِ آجری قدیمی رسیدیم. رومینا وایستاد، به تابلو نگاه کرد و گفت:\n «همین‌جاست. طبقه‌ی سوم.»\n\nقلبم یهو هُری ریخت پایین. هر قدمی که از پله‌ها بالا می‌رفتیم، انگار داشتم به یه آدمِ دیگه تبدیل می‌شدم. صدای وزوزِ محوی از پشت درِ واحد ۳ شنیده می‌شد که بند دلم رو پاره کرد...\n\nنویسنده: tina\n#پارت_14\n\nبا رسیدن به سالن تتو، ناخودآگاه یه نفس عمیق از استرس کشیدم. \n\nقلبم تند می‌زد، طوری که حس می‌کردم رومینا هم صداشو می‌شنوه. رومینا دستمو محکم فشرد، یه لبخند دلگرم‌کننده زد و گفت:\n«آروم باش، من کنارتم.»\n\nبا هم در رو هل دادیم و رفتیم داخل. بوی خاص الکل و دستگاه‌ها تو فضا پیچیده بود. صدای ویز ویز آرومی از یه گوشه می‌اومد و چند تا قاب از طرح‌های مختلف روی دیوار بود؛ از نوشته‌های ظریف گرفته تا طرح‌های شلوغ و بزرگ.\n\n یه لحظه وایستادم و همه‌چیز رو با دقت نگاه کردم، انگار داشتم وارد یه دنیای جدید می‌شدم.\n\n\nرومینا جلوتر از من راه می‌رفت، انگار بارها اینجا اومده. برگشت سمتم و گفت:\n«خب خانوم، هنوزم پایه‌ای؟»\nلبمو گاز گرفتم، استرسم رو قورت دادم و سر تکون دادم.\n\n«آره… فقط یکم دلم هری ریخته.»\nرومینا خندید و گفت: «طبیعیه، ولی وقتی تموم شه عاشقش می‌شی.»\nروی یکی از صندلی‌ها نشستم و دستامو به هم قفل کردم. فکر اون طرحی که قراره همیشه باهام باشه، هم هیجانم می‌کرد هم می‌ترسوندم. با خودم گفتم شاید این همون قدمیه که می‌خواستم؛ یه تغییر واقعی، یه چیزی فقط برای خودم.\n\n\nرومینا کنارم نشست و آروم تو گوشم گفت:\n«ببینمت بعدش چقدر ذوق می‌کنی.»\n\n\nنفس عمیق دیگه‌ای کشیدم و سعی کردم آماده باشم برای چیزی که قراره شروع بشه…\n#پارت_15\n عجیب بود... هیچ‌کس داخل سالن نبود.\n\n نه صدای خوش‌آمدگویی، نه پچ‌پچِ مشتری‌ها، هیچی. فقط یه سکوت سنگین و غلیظ که مثل مه توی اتاق پخش شده بود و با اون «ویز-ویزِ» خفه‌ی دستگاهی که از یه اتاقکِ تهِ سالن می‌اومد، قاطی می‌شد.\n\nفضا اما فراتر از باحال بود؛ دیوارها با رنگ مشکی مات پوشیده شده بودن، طوری که انگار نور رو می‌بلعیدن.\n\n قاب‌های نقره‌ای و طلایی، مثل پنجره‌هایی رو به یه دنیای دیگه، روی دیوار خودنمایی می‌کردن. \n\nهر طرف رو نگاه می‌کردی یه طرح تازه می‌دیدی؛ نوشته‌های لاتینِ ریز که شبیه تار عنکبوت بودن، گل‌های صدتومانیِ بزرگ با سایه‌زنی‌های عمیق، و طرح‌های سورئالی که انگار از توی کابوس‌های آدم بیرون اومده بودن. نورهای موضعی و کوچک از سقف می‌تابید روی هر قاب و سایه‌های بلندی روی زمین می‌انداخت که همه‌چی رو مرموزتر و سنگین‌تر می‌کرد.\n\nچند قدم جلو رفتم، نوک انگشتام ناخودآگاه رفت روی بازوم و پوستم رو لمس کرد.\n هیجان مثل جریانِ برق زیر پوستم می‌دوید، اما همزمان یه چیزی ته دلم چنگ می‌زد؛ یه حسِ گناهِ شیرین که با ترس قاطی شده بود.\n\nیهو، فکرم پرید سمت بابا...\nاگه بفهمه چی؟\n\nتصویر اخم‌های گره‌خورده‌اش، وقتی که سکوت می‌کنه و فقط با اون نگاهِ نافذ و جدی‌اش آدم رو برانداز می‌کنه، اومد جلوی چشمم.\n\n اون سکوت‌های قبل از طوفانش که از صد تا فریاد ترسناک‌تر بود. با خودم گفتم:\n\n«نه... اگه بفهمه، قطعاً منو می‌کشه. شاید هم بدتر، دیگه هیچ‌وقت بهم نگاه نکنه.»\n\nگلوم از اضطراب خشک شد، انگار یه مشت خاک توش ریخته باشن. یه لحظه حس کردم پاهام چرخیدن سمت در؛ می‌خواستم فرار کنم، برگردم به همون دنیای امن و خسته‌کننده‌ی قبلی. انگار سنگینیِ اون فکر و قضاوتِ بابا، از خودِ سوزنِ تتو هم تیزتر بود.\n#پارت_16\n\n نفسمو آهسته و لرزان بیرون دادم و چنگ زدم به لبه‌ی کتم. به خودم تشر زدم:\n\n«بسه! این مالِ توئه. یه تیکه از وجودت که قراره فقط مالِ خودت باشه، نه سایه‌ی اونا.»\n\nرومینا که انگار رادارهایِ رفیق‌شناسی‌اش فعال شده بود و فهمیده بود غرق شدم تو باتلاقِ فکر و خیال، اومد نزدیک و آروم پهلوم رو لمس کرد:\n\n«کجایی؟ رفتی تو هول و ولا؟ نری یه وقت پشیمون شی‌ها! الان وقتِ عقب‌گرد نیست دختر.»\n\nبه زور لبخندی زدم که بیشتر شبیه شکلک بود، ولی هنوز ذهنم مثل یه کلافِ سردرگم درگیر بود. چند دقیقه همین‌جوری گذشت؛ \n\nادای آدم‌های هنردوست رو درمی‌آوردم و بین قاب‌ها راه می‌رفتم، اما در واقع داشتم با هیولای ترسم کلنجار می‌رفتم.\nکه یهو، صدای قدم‌های محکم و منظمی روی کفِ بتنی سالن پیچید. «تیک... تیک...»\n\nسرم رو با سرعت برگردوندم سمت صدا... و همون‌جا خشکم زد. انگار زمان متوقف شد و اکسیژنِ اتاق تموم شد.\n\nتتوکار رو که دیدم، تمامِ معادلاتِ ذهنم به هم ریخت. انتظار هر کسی رو داشتم؛ یه آدم با قیافه‌ی خشن، یا یه پسرِ خیلی معمولی، ولی اونی که جلوی چشمم ایستاده بود... اصلاً توی تصوراتم نمی‌گنجید.\n مغزم چند ثانیه «هنگ» کرد تا بفهمه این واقعیت داره یا یه توهمه.\n\nرومینا کنارم ایستاد، نفسش رو حبس کرد و زیر لب با یه هیجانِ کنترل‌نشده گفت:\n\n«خودشه... همون که گفتم...»\n\nو من هنوز مات، با دهنی که نیمه‌باز مونده بود، فقط خیره شده بودم به اون چشم‌ها و اون حضورِ غیرمنتظره...\n\nبا دیدن آراز، رفیق صمیمی و فابریکِ برادرم، انگار زمان توی اون سالنِ لعنتی متوقف شد. \nتمامِ خونِ بدنم توی یه ثانیه یخ زد و حس کردم پاهام چسبیدن به کفِ بتنیِ سرد. \nنفسم توی سینه حبس شد و فقط خیره مونده بودم بهش؛ به همون چهره‌ای که بارها توی مهمونی‌های خانوادگی و دمِ درِ خونه‌مون دیده بودم، ولی حالا اینجا، وسطِ دنیایِ ممنوعه‌ی من، با پیش‌بندِ مخصوصِ تتوکارها ایستاده بود.\n\nهزار تا فکر مثل پتک می‌کوبید توی سرم.\n «این اینجا چی‌کار می‌کنه؟ مگه مهندس نبود؟» \nو بدتر از همه: «اگه بفهمه من برای چی اومدم...»\n\nتصویرِ صورتِ برافروخته‌ی برادرم و نگاهِ ناامیدِ بابا مثل یه فیلمِ ترسناک از جلوی چشمم رد شد.\n#پارت_17\n\nمی‌دونستم آراز و داداشم با هم مو نمی‌زنن؛ اگه اون می‌فهمید، یعنی کلِ خاندان تا شب خبردار می‌شدن.\n\nراهی نبود که این راز از زیرِ دستِ اون سالم در بره.\n\nقلبم جوری می‌کوبید که حس می‌کردم ضربانش توی دیوارهای مشکیِ سالن اکو می‌شه.\n\nناخودآگاه یه قدم عقب رفتم، شونه‌هام رو جمع کردم تا شاید پشتِ هیکلِ رومینا محو بشم. توی سرم مدام یه جیغِ بنفش می‌پیچید:\n\n«نه... نه... چرا دقیقاً این؟ چرا دنیا انقدر کوچیکه؟»\n\n\nرومینا که لرزشِ شونه‌هام و رنگِ پریده‌م رو دید، با تعجب سرش رو آورد نزدیک و آروم گفت:\n\n«چی شد یهو؟ چرا مثل گچِ دیوار شدی؟ نکنه این همون پسره‌ست که ازش می‌ترسیدی؟»\n\n\nلبام انقدر خشک شده بود که انگار بهم چسبیده بودن. با صدایی که از تهِ چاه در می‌اومد، فقط تونستم زمزمه کنم:\n\n«رومینا... بدبخت شدم. این... آرازه. صمیمی‌ترین رفیقِ داداشم!»\n\nچشم‌های رومینا از حدقه زد بیرون. زیر لب گفت: \n\n«شوخی می‌کنی؟! یعنی تتوکارِ خفنی که همه ازش حرف می‌زنن، رفیقِ داداشِ توئه؟»\n\nهمون لحظه، آراز سرش رو از روی تبلتش بلند کرد و نگاهش چرخید سمت ما.\n\n اول یه نگاهِ عادی و بی تفاوتِ مشتری‌پسند بود، اما بعد... انگار یه جرقه توی چشماش زد. ابروهاش با ناباوری رفت بالا، چشماش رو ریز کرد و چند قدم نزدیک‌تر شد. \n\nقدم‌هایی که برای من مثل شمارش معکوسِ یه بمب بود.\n\nدلم می‌خواست زمین دهن باز کنه و من رو با تمامِ گناه‌هام ببلعه. \n\nسعی کردم خونسرد باشم، دستامو کردم توی جیبم که لرزش‌شون لو نره، ولی نوکِ انگشتام مثل قطبِ شمال یخ کرده بود. تمامِ سناریوهای وحشتناک توی ذهنم رژه می‌رفتن.\n#پارت_18\n\nآراز که گوشیش رو درمی‌آره، شماره‌ی داداشم رو می‌گیره و به گوشی نگاهی میندازه و با پوزخند می‌گه:\n\n «بیا ببین خواهرِ گلت کجاست!»\nبا خودم گفتم:\n «احمق! کاش قبل از اومدن آمار می‌گرفتی... کاش یه بار اسمِ این تتوکارِ لعنتی رو می‌پرسیدی!»\n\nاما حالا دیگه برای پشیمونی دیر بود. من درست وسطِ تله بودم، روبه‌روی کسی که می‌تونست با یک کلمه، تمامِ پل‌های پشت سرم رو آتیش بزنه. \n\nآراز حالا کاملاً روبه‌روم ایستاده بود، دستکش‌های مشکی‌ش رو توی دستش جابه‌جا کرد و با یه لحنِ خاص که تهش یه شیطنتِ خطرناک داشت، گفت:\n\n«به‌به... ببین کی اینجاست! فسقلیِ خونه‌ی حاجی... اینجا فک نکنم جایِ تو باشه، هست؟\n\n\nآراز چند قدم دیگه جلو اومد.\n\n بوی تلخ عطرش با بوی تند الکل سالن قاطی شده بود و قشنگ حس می‌کردم داره با آرامشش، طوفانِ توی دل من رو مسخره می‌کنه.\n\n رومینا که انگار حس کرده بود اوضاع خیلی خطرناکه، عقب کشیده بود و با چشم‌های گرد شده ما رو نگاه می‌کرد.\n\nآراز دستاشو زد تو جیبِ پیش‌بند مشکیش، کمی خم شد سمت من و با صدایی که فقط خودم می‌شنیدم، گفت:\n\n«نفس خانوم... فکر کردی تهِ این جاده به کجا می‌رسه؟ اگه همین الان گوشیمو بردارم و به داداشت زنگ بزنم، فکر می‌کنی تا شب زنده می‌مونی؟»\n\nحس کردم پاهام خالی شد. لرزش صدامو کنترل کردم و گفتم:\n\n« آقا آراز... خواهش می‌کنم. تو که رفیقشی، نباید دور بزنی...»\n\nپوزخندی زد که دلم رو لرزوند. \n\n«رفاقت من و داداشت سر جاش، ولی تو یه قانون‌شکنیِ بزرگ کردی. اما...»\n\n مکث کرد. نگاهش رو از چشمام گرفت و به تتوهای روی دیوار دوخت.\n#پارت_19\n«می‌تونم یه معامله‌ای باهات بکنم که نه تنها لوت ندم، بلکه اون تتو رو هم برات بزنم.»\n\nبا ناباوری نگاش کردم. \n\n«چه معامله‌ای؟»\n\nآراز قدمی به جلو برداشت؛ \n\nآنقدر نزدیک که بوی تلخ ادکلنش با بوی تند الکل و رنگِ توی سالن قاطی شد.\n\n نگاه نافذ و سنگینش مثل مته روی صورتم می‌چرخید. لرزش چانه‌ام را که دید، پوزخندی زد و با صدایی که فقط من و خودش بشنویم، پچ زد:\n\n\n— «واسه اینکه دهنم بسته بمونه و داداشت نفهمه خواهرِ مذهبی و سر‌به‌زیرش اینجا زیر دست تتوکار چیکار می‌کنه، یه شرط دارم...»\n\nنفسم حبس شد. آراز کمی سرش را کج کرد و ادامه داد:\n\n— «باید نقش دوست‌دختر منو بازی کنی. توی یه مهمونی... یا هر وقت و هر جا که من بگم. معلوم نیست تا کی، ولی فعلاً این تنها راهیه که رازت پیش من بمونه. قبوله؟»\n\nانگار سقف روی سرم آوار شد. بازی کردن نقش دوست‌دخترِ رفیقِ برادرم؟\n\n آن هم با خانواده‌ای که روی سایه‌ی من هم حساس بودند! \n\nاما تصویر خشم برادرم و آن نگاه‌های پرسشگرش، بدتر از هر کابوسی بود. اگر می‌فهمید، آزادیِ نیم‌بندی که داشتم هم برای همیشه دفن می‌شد.\n\nدهانم خشک شده بود. با صدایی که انگار از ته چاه در می‌آمد، لرزان گفتم:\n\n «ب...اشه. قبوله.»\n#پارت_20\n\nبویِ این که باز هم بازی رو به نفع خودش تموم کرده. با اون قد بلندش کمی خم شد سمت من، طوری که گرمای نفسش رو روی پوستم حس کردم و با صدای بمش گفت\n\n— «تصمیم هوشمندانه‌ای گرفتی... \"دوست‌دخترِ\" من! حالا برو، تا خبرت کنم.»\n\nکلمه دوست‌دختر رو طوری با تمسخر و تاکید گفت که انگار طنابی رو دور گردنم محکم‌تر کرد\n\nدست‌هاشو توی جیبش فرو کرد و کمی \nخم شد سمتم.\n— هووم… آفرین دختر خوب. مطمئن باش تصمیم درستی گرفتی.\n\n\nچند ثانیه مکث کرد، بعد آروم‌تر و با لحنی که تهش شیطنت موج می‌زد ادامه داد:\n— و خب… این نقش‌بازی کردن هیچ‌وقت قرار نیست واقعی باشه… مگه این‌که خودت بخوای واقعی‌ش کنی.\n\n\n\nخون توی رگ‌هام جوشید. از اون جمله‌ی آخرش بدم اومد. \n\nحس کردم عمداً می‌خواد اذیتم کنه،\n\n می‌خواد واکنشم رو ببینه. با عصبانیت بهش خیره شدم؛ اون‌قدر که اگه نگاه می‌تونست بسوزونه، الان فقط\n خاکستر ازش مونده بود.\n— حالا باید چیکار کنم؟\nلبخندش عمیق‌تر شد، انگار دقیقاً منتظر همین سؤال بود.\n#پارت_21\n\nبرای یک لحظه زمان ایستاد. نگاهم بین چشم‌های گستاخ آراز و گوشیِ میا‌ن‌دستانش چرخید. انگار آن گوشی فقط یک وسیله هوشمند نبود؛\n\n یک مرز بود. مرزی باریک و لغزنده بین زندگی آرام و بی‌حاشیه قبلی‌ام و این باتلاق بازی‌گونه‌ای که هر لحظه بیشتر مرا در خود می‌کشید.\n\nآراز که تردیدم را دید، نیم‌قدم دیگر جلو آمد. سایه‌اش روی سرم سنگینی می‌کرد. با لحنی که در عین آرامش، مثل شلاق محکم بود، پچ زد:\n\n— «لازمه... چون قراره با هم برای پارتی آخر هفته هماهنگ باشیم. \nیادت که نرفته؟ شرط بر پایه اعتماد دوطرفه‌ست، مگه اینکه بخوای منم شرط رو بشکنم و با داداشت یه گپ دوستانه بزنم!»\n\nنفسم را با حرص بیرون دادم.\n\n دست لرزانم را جلو بردم و گوشی را از میان انگشتان پهنش گرفتم. بدنه گوشی از گرمای دست او داغ بود؛\n\n گرمایی که انگار مستقیم به رگ‌های من نفوذ کرد و عصبی‌ترم کرد. \nانگشتانم روی صفحه لمسی یخ زده بود. نبض زدن را در شقیقه‌هایم حس می‌کردم.\n\nشماره‌ام را با اکراه وارد کردم.\n\n وقتی خواستم اسمم را بنویسم، گوشی را از دستم قاپید. برق شیطنتی که در عمق نگاهش بود، لرزه به تنم می‌انداخت.\n\n— «بذار ببینم چی ذخیره‌ت کنم که بهت بیاد... \"میوه ممنوعه\"؟ یا شاید هم... \"شریکِ جرم هات من\"؟»\n\nدندان‌هایم را روی هم فشردم. با حرص گوشی را از دستش چنگ زدم و اسم‌های مسخره‌ای که نوشته بود را پاک کردم.\n\n— «فقط اسمم! حق نداری اسم دیگه‌ای روی من بذاری.»\n\nخندید. از آن خنده‌های کوتاه و مردانه‌ای که نشان از تسلط کاملش داشت.\n\n همان خنده روی اعصابم خط می‌انداخت. گوشی را به سمتش گرفتم.\n#پارت_22\n به محض اینکه گوشی را در جیبش گذاشت، لرزش موبایل خودم را توی کیفم حس کردم. با عجله درش آوردم.\n\n یک پیام جدید از شماره‌ای ناشناس:\n\n«از همین حالا شروع شد دوست دختر سکسی من...🤤»\n\nسرم را بلند کردم و با چشم‌هایی که از تعجب و ترس گشاد شده بود، نگاهش کردم.\n\n— «یعنی چی؟ شروع شد یعنی چی؟»\n\nآراز چند قدم عقب رفت. دست‌هایش را در جیب شلوارش فرو برد و با خونسردی که آدم را تا سرحد جنون می‌برد، گفت:\n\n— «یعنی از همین ثانیه، تو دوست‌دخترِ آراز شجاعی هستی. جلوی همه... توی هر جمعی که من باشم. نقش‌ت رو خوب یاد بگیر، چون من از بازیگرهای ناشی خوشم نمیاد.»\n\nقلبم فرو ریخت. این دیگر فقط یک قرارداد روی کاغذ نبود؛ \n\nاین یک ورود رسمی به دنیایی بود که بوی خطر، دود و ممنوعیت می‌داد.\n\n دنیایی که فرسنگ‌ها با سجاده‌ی گوشه اتاقم و چادرهای اتو کشیده‌ام فاصله داشت.\n\nاما عجیب‌ترین و ترسناک‌ترین بخش ماجرا این بود که... یک گوشه‌ی تاریک و کوچک از وجودم، میان آن همه وحشت، از این هیجانِ خطرناک و این لبه‌ی پرتگاه ایستادن، نمی‌ترسید. \n\nانگار بخشی از من، همیشه منتظر بود تا کسی بیاید و این دیوارِ سکوت را این‌طور وحشیانه درهم بشکند.\n\nاما خب خودم هم می‌دونم این تنها راه من برای آزادیه \n\nیا شایدم نجات خودم از دست دایان؟\nنمی‌دونم ولی اینو میدونستم که این کار بهترین کاره\n\nاما اینکه لفظ سکسی رو برای من به کار برد شیرینی زیادی رو ته دلم احساس کردم\n#پارت_23\nحالا که فرصت به این خوبی گیرم اومده بود \nنمیتونستم از دست بدمش \n\n\nناخودآگاه خندم گرفت هر چی هم نباشه خوب میتونم نقش بازی کنم\nجلوش میگم دلم نمیخواد اما تو دلم دارم از ذوق بال بال میزنم \n\n  با نگاهی بهش گفتم : بهتره من برم برای تتو یه وقت دیگه میام\n\nبرای منی که روش از بچگی کراش بودم\nاین یه فرصت طلایی بود \n\nهم آزادی، هم عشق\n\nتصمیم گرفتم منم بی عیب و نقص این نقش رو بازی کنم\n\nبعد منتظر جواب نشدم به سمت رومینا رفتم و بی هیچ حرفی رفتیم تو ماشین \n\nکه رومینا مثل یه بمب ترکید و گفت: اصلا میفهمی چه گوهی خوردی؟ تو واقعا فکر کردی کار خوبی کردی؟ اگه دو روز دیگه ببرتت خونه اش بگیره پرده ات رو بزنه حامله ات کنه \nمیدونی چه اتفاقی میوفته \nندیدی چطور چشاش برق میزد \nاون منتظر یه فرصت بود تا تورو. بدست بیاره که الان بهونه خوبی دادی دستش \n\n\nانقد تند تند حرف میزد که اجازه حرف زدن نمی‌داد که مجبور شدم وسط حرفش بپرم و بگم : اون هیچ وقت نمیاد کاری کنه که‌ به ضررش تموم شده بعدشم اون قطعا به رفیقش خیانت نمیکنه \nاما که الان دایان بفهمه که من اومدم تتو بزنم برام خیلی بد تموم میشه \nولی حالا هم میتونم تتو بزنم ، هم میتونم  سرگرمی جدیدی داشته باشم\n\n\n\nرومینا نفس عمیقی کشید. انگار از شدت حرص و کلافگی، هوا کم آورده بود. دستش رو محکم کوبید روی فرمون ماشین. صدای تقه‌اش توی فضای بسته ماشین پیچید. با چشم‌هایی که از نگرانی و عصبانیت برق می‌زد، به سمتم چرخید و گفت:ـ تو داری با آتیش بازی می‌کنی\n\n دختر… اینو بفهم! داری خودت رو میندازی وسط یه جهنم که راه برگشت نداره\n#پارت_25\nوقتی وارد خونه شدیم، بدون اینکه حرفی بزنم یا سکوت سنگین بینمون رو بشکنم، مستقیم رفتم سمت اتاقِ رومینا.\n\n چادر مشکی و سنگینم رو از سرم سر دادم و یه گوشه انداختم. \n\nانگار با برداشتنش، یه بار چند تنی از روی شونه‌هام برداشته شد. رفتم سراغ کمد و لباس‌های بیرونم رو با یه تاپ و شلوارک راحت و خنک عوض کردم.\n\n موهام رو باز کردم و دستی لای اون‌ها کشیدم تا نفسی بکشن.برای اینکه فضا رو یکم عوض کنم، رفتم سمت آشپزخانه. \n\nکتری رو روشن کردم و بعد از چند دقیقه، دو تا چای لاهیجانِ دبش و خوش‌رنگ ریختم. سینی رو برداشتم و رفتم توی سالن.\n\nرومینا روی کاناپه نشسته بود و به یه نقطه نامعلوم زل زده بود. سینی رو گذاشتم روی میز و خودمم با خیال راحت روی کاناپه لم دادم. \n\nلیوان چای گرم رو توی دستم گرفتم و سعی کردم باهاش شوخی کنم تا از این حال و هوا بیاد بیرون. یکم از این‌ور و اون‌ور حرف زدم و داشتم تلاش می‌کردم یخ فضا رو بشکنم که یهو گوشی موبایلم روی میز شروع کرد به لرزیدن و آهنگش بلند شد.\n\nنگاهی به صفحه گوشی انداختم. یه شماره ناشناس بود. با تعجب دکمه اتصال رو زدم و گوشی رو چسبوندم به گوشم:\n\nـ الو؟\nـ سلام.\n\nصدای بم و مردانه‌ای از اون طرف خط اومد. لحنش سرد و بیش از حد مطمئن بود:\n\nـ سلام پرنسسِ حاجی!تا این رو گفت، قلبم یه لحظه ایستاد. \n\nخودش بود، آراد! \n\n. لحن تمسخرآمیزش قشنگ روی اعصابم پیاده‌روی می‌کرد. \n\nبدون اینکه منتظر جواب من بمونه، با همون لحن دستوری و محکم ادامه داد:\n\nـ باید بگم وقت زیادی ندارم پس خوب گوش کن. امشب یه مهمانی مهم دعوت شدم و نیاز به یه پارتنر دارم. تو هم طبق قرارمون باید بیای. مو لای درز این قضیه نمی‌ره.\n\nبا تعجب و چشم‌های گرد شده، گوشی رو آروم از گوشم فاصله دادم.\n\n زل زدم به صفحه دیجیتالی گوشی. این پسر واقعاً فکر کرده بود کیه؟ چطور به خودش اجازه می‌داد این‌طوری با من حرف بزنه؟ انگار مالک منه! دوباره گوشی رو چسبوندم به گوشم و با حرص گفتم:\n\nـ الووو؟ هی با توام!\n\nـ رفتی؟ غیبت زد؟\n\nـ شب خودم میام دنبالت. آماده شو و منتظرم باش.\n\nو بعد... بوق ممتد! \n\nبا کرختی بلند شدم و رفتم تو سالن رو به ملینا با صورتی رنگ پریده گفتم: آراد زنگ زد ....\nگفت.... گفت شب باید باهاش برم مهمونی \n\nرومینا با شوک از جاش پرید و گفت : یعنی چیییی و بعد\n#پارت_26\nچند قدم توی اتاق راه رفت، انگار داشت نقشه‌ها رو بالا و پایین می‌کرد.\n\n بعد از چند لحظه برگشت سمت من، چشمک کوچکی زد و گفت:\n\nـ ببینم... می‌خوای منم باهات بیام؟ تنهایی بری ممکنه گند بزنی یا پسره بلایی سرت بیاره. من هواتو دارم...\n\nبا شنیدن این حرف، انگار دنیا رو بهم دادن. تمام ترسم پر کشید و رفت. \n\nبا خوشحالی و ذوق پریدم جلو و گفتم:\n\n\nـ وای آره! تورو خدا بیا... اگه تو باشی دلم خیلی قرص‌تره!\n\n**\n شب مهمونی بود و الان ساعت سه بود \nخیلی سریع باید اماده میشدیم \n\n\nسشوار گرفتم سمت موهام و مشغول خشک کردن موهام شدم \n\nبعد یه ربع که از خشک شدن موهام مطمئن شدم به سمت وسایل ارایش رفتم\n\n\nیه ارایش نود با رژ قهوه ای کردم که واقعا خفن شده بود \nبه سمت لباس مشکی که رومینا بهم داده بود رفتم \n\n\nیه پیراهن دکلته بلند که تا رونم چاک داشت و استین هم نداشت میشه گفت بند ماکارون\n\nواقعا خوب شده بودم موهامم شونه کشیدم و باز گذاشتم\n\nیه کت کوتاه پشمی پوشیدم روش و به سمت ملینا رفتم که با دیدنش برگام ریخت \nلباسش حتی از لباس منم لختی تر بود\n\n انگار یه تیکه پارچه فقط دور کمرش بود \nیه رژ قرمزم زده بود که تضاد جالبی با پوست سفیدش داشت\n\nبالاخره اماده شدیم و به اراد زنگ زدم \n+الو... کجایی؟؟\n_اگه پرنسس حاجی آماده شدن جلو در \n\nبا رومینا به سمت ماشینش رفتیم   \nوقتی وارد ماشین شدیم با صدایی که از ته چاه میومد سلام کردم\nیه نگاه بدی به رومینا انداخت و راه افتاد\n#پارت_24\n\n\nلبخند کمرنگ و تلخی روی لبام نشست. سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم.\nصدای بوق ممتد ماشین‌ها و هیاهوی خیابون از پشت شیشه‌ها می‌اومد، ولی برای من انگار خیلی دور بود. دستام یخ کرده بودن و چادرم روی پام سنگینی می‌کرد.\n\nرومینا بالاخره کمی آرام‌تر شد.\n\n\n شونه‌هاش افتاد و با لحنی که انگار داشت التماس می‌کرد، گفت:ـ تو فکر می‌کنی این هم یه بازیه مثل بقیه کارهات؟ داری اشتباه می‌کنی. \n\nبعضی آدما اصلاً بازی بلد نیستن… اونا قانون رو نمی‌شناسن، فقط بلدن ببرن. دایان از اون آدم‌هاست. اگه پات لیز بخوره، نابودت می‌کنه.\n\n رومینا راست می‌گفت، اما یه چیز رو نمی‌دانست. اون نمی‌دونست که من سال‌هاست تو زمین آدم‌هایی به مراتب بدتر و سخت‌گیرتر از دایان بازی کردم.\n\n هر روزِ زندگی من یه بازیِ بقا بود؛ بازیِ نقش بازی کردن جلوی خانواده‌ام.یاد دایان افتادم. با اون کنترل‌گری خفه‌کننده‌اش، با اون چشم‌های تیز و تیره که وقتی نگاهت می‌کرد، حس می‌کردی اسیر شدی. نگاه‌هایی که همیشه بوی مالکیت و قدرت می‌داد. انگار من یه تیکه از اموالش بودم، نه یه آدم. اما من دیگه بریده بودم. \n\nخسته بودم از اینکه همیشه یکی دیگه برام تصمیم بگیره که چی برام خوبه یا بد.برگشتم و مستقیم توی چشم‌های رومینا نگاه کردم. با صدایی که این بار محکم‌تر از قبل بود، گفتم:ـ اگه حتی یه درصد… فقط یه درصد احتمال داشته باشه که بتونم با این کار از این وضعیت و از این نقابِ اجباری بیام بیرون، من امتحانش می‌کنم. ترجیح میدم ببازم تا اینکه اصلاً تلاش نکرده باشم.رومینا لب‌هاش رو روی هم فشار داد. سرش رو با تاسف و ناامیدی تکون داد، ولی دیگه چیزی نگفت. فهمیده بود که مرغ من یک پا داره. سوییچ رو چرخاند، ماشین رو روشن کرد و با گازش رو گرفت و وارد خیابون شلوغ شد.\n\nبرعکس من که ته دلم کلی خوشحال بودم و حس می‌کردم بالاخره دارم یک قدم به آزادی نزدیک میشم، رومینا حسابی تو خودش بود. از همون موقعی که سوار ماشین شدیم تا وقتی که رسیدیم دم در خونه، حتی یک کلمه هم حرف نزد. اخم‌هاش بدجوری تو هم گره خورده بود و مدام با انگشت‌هاش روی فرمان ضرب می‌گرفت. \n\nنگرانی از سر و روش می‌بارید، ولی من؟ من انگار تازه داشتم طعم هیجان رو می‌چشیدم.\n#پارت_27\nوقتی که رسیدیم برگام ریخت یه خونه خیلی خفن که بی شباهت به  عمارت نبود\n\nبا تعجب به افراد نگاه کردم ولی چیزی نگفتم\n\nبه سمت در عمارت رفتیم که نگهبان کارت ورود خواست.\n\nو اراد کارت و بهش داد \n\nوقتی وارد عمارت شدیم با حجم زیاد نور و دود مواجه شدیم \nو دختر پسرایی که پایکوبی میکردن\n\n رو به اراد گفتم: کجا باید لباس عوض کنیم ؟\n\n آراد نیشخندی گفت : به رومینا بگو بره از خدمه بپرسه اونجایی که تو میخوای لباس عوض کنی به درد اون نمیخوره\nو بعد پشت بندش چشمکی زد\n\nنورهای بنفش و قرمزِ سالن دور سرم می‌چرخیدند.\n\n تا اومدم به خودم بیام، آراد دستمو کشید و پرتم کرد وسط پیست، درست چسبیده به خودش.\n\nقلبم داشت از سینه‌ام می‌زد بیرون. \n\nتا حالا انقدر به یه پسر نزدیک نشده بودم، اونم رفیق داداشم!\n\n آراد با اون پوزخند حرص‌درآرش قدم برداشت جلو.\n\n دست‌های پهن و داغش سور خورد روی گودی کمر برهنه‌ام و منو محکم چسبوند به تنش. \n\nاز برخورد یهوییِ بالاتنه‌ام به سینه ستبر و سفتش، نفسم بند اومد.\n#پارت_27\n\nبا ترس رو به رومینا گفتم: برو از خدمه بپرس کجا باید لباس عوض کنی من میام الان\n \nرومینا که اصلا براش مهم نبود با بی‌خیالی نگام کرد و گفت : باشه\nو به سمت یکی از خدمه ها رفت \n\nآراد دستمو کشید و به سمت بالا برد\n\nبه سمت بالا رفتیم اتاق های زیادی داشت شاید 5\/6 تا اتاق داشت .\n\nدر یکی از اتاقا رو باز کرد و منو کوبوند به دیوار \nترسید نگاش کردم و گفتم: چچچ چیکار می‌کنییییی تو چقدر بی غیرتی که به ناموس رفیقتم چشم داری\n\nبا این حرفم انگار از کلش دود میزد بیرون \nبا عصبانیت خم شد تو صورتم و گفت : من مراقب ناموس رفیقمم کاری که اون نتونست بکنه\n#پارت _28\n\nحرارت بدنش قشنگ از روی لباس نازکم رد می‌شد و تنمو به‌آتیش می‌کشید.\n\nسرشو آورد پایین، جوری که لبااش ساییده می‌شد به لاله گوشم. \n\nنفس‌های داغش پوستم رو می‌سوزوند.\n\n بوی عطر تلخش با بوی سیگار قاطی شده بود و داشت گیجم می‌کرد.\n\n با اون صدای بم و خش‌دارش دم گوشم پچ‌پچ کرد:\n\nـ قرارمون رو که یادت نرفته، هوم؟ پس خوب نقشتو بازی کن جوجه کوچولو... جوری بغلم کن که همه باور کنن دیوونمی.\n شل کن تنِ صاحاب‌مرده‌تو؛ \n\nوگرنه همین وسط دستتو می‌گیرم می‌برم تحویل داداشت می‌دم تا ببینه خواهرِ چادرسفیدش چطور وسط پارتی داره برام دلبری میکنه...\n\nاز لحن تحکم‌آمیز و نگاه خمارش که روی لبام قفل شده بود، لرزش شدیدی دوید زیر پوستم.\n\n انگشتای داغش روی پوست کمرم فشارش بیشتر شد و منو بیشتر توی خودش حل کرد. \n\nاز ترس لو رفتن و از شدتِ حسِ عجیبی که از لمس دستاش بهم دست داده بود، ناخودآگاه چنگ زدم به شونه‌های پهنش و\n\n خودمو سپردم به ریتمِ تندِ نفس‌هاش...\n\nسرشو خم کرد و نگاهش قفل چشمام شد\nو لباشو چسبوند رو لبام\n#پارت_29\n\nخشن لبامو می‌بوسید \n\nو بعد چند ثانیه جدا شد \n\nدستامو گرفت و چرخی زدم و شروع به همراهیش کردم \n\nبعد چند دقیقه دستامو کشید و از پیست رقص اومدیم بیرون\n\nتو نگاهش حرارت و حس میکردم \n\n\nبه سمت اتاقی رفتیم و خودشو از پشت چسبوند بهم و با لحن خمارش گفت: امشب مال من میشی\n\nترسیده چرخیدم نگاش کردم \nو گفتم: ولم کنننن می‌خوام برم \n\nبا این حرفم پوزخندی زد و محکم لباشو چسبوند رو لبام\n\nو گفت: هیشش توله سگ حاجی امشب قشنگی پشتتو از اکبندی درمیارم\n#پارت_31\nتوی یک حرکتِ غافلگیرکننده و لاتی، هیکل ظریفم را مثل پرِ کاه بغل کرد و با قدرت انداختتم روی تختِ دونفره.قبل از اینکه بتوانم جابه‌جا شوم، رویم خیمه زد. سرش را خم کرد، لب‌هایش را کوبید روی لب‌هایم و با ولع محکم مک می‌زد.\n\n طعمِ وحشیِ بوسه‌هایش مستم کرده بود. زبانش را عقب کشید، آروم‌آروم با لب‌های داغش از روی گردنم رفت پایین و رسید به سینه‌های خوش‌فرم و لرزانم.\n\n\nنوکِ صورتی و سفت‌شده‌ی سینه‌هایم را با انگشت‌های بزرگش گرفت و کمی کشید که از درد و لذتِ هم‌زمان، ناله‌ام اوج گرفت.\n\n بعد لب‌هایش را باز کرد، مکِ محکمی به نوکِ سینه‌ام زد و مثل یک بچه‌ی گرسنه، شروع به تند‌تند مک زدن و خوردنِ تنم کرد. \n\nاز شدّتِ کِش آمدنِ بند‌بندِ وجودم، آهِ کش‌داری کشیدم و سرم را از فرطِ لذت کج کردم و به ملحفه‌ی تخت چنگ زدم\n\n\nکه یهو دست کشید و با یه دست منو چرخوند به شکم.\n\nو گفت: اوممم عاشق تن سفیدتم بالاخره قراره سوراختو افتتاح کنم\n\nبا ترس و خشک شده نگاهش کردم خواستم حرف بزنم ولی زبونم نمی‌چرخید از ترس\n\nلباساشو درآورد و با دیدن کیر گنده اش ترسید نگاهش کردم و بعد چشامو بستم\n\nپوزخندی زد و اومد بالا سرم گفت: بهتره خوب ساک بزنی تا درد کمتری بکشی \n\nو بعد با کیرش سیلی های آروم به صورتم میزد \nمقاومت و گذاشتم کنار و نصف کیرشو تو دهنم جا دادم....\n💦💦😈\n#پارت_30\n\nبدون هیچ حرفی، با تمام هیکل مردانه و سنگینش مرا محکم به دیوارِ پشت سرم کوبید که آخِ خفیفی گفتم.\n\n چشم‌هایش از شهوت تاریک شده بود. آروم‌آروم، انگشت‌های داغ و زمختش را از چاکِ نازکِ لباسم رد کرد. تنم از لمسِ ناگهانی دستش گُر گرفت. \n\nدستش سُر خورد پایین، از لبه‌ی فاقِ شورتم رد شد و مستقیم به بهشتم رسید.با حسِ داغیِ بی‌حدومرزِ دستش روی پوست لخت و حسااسم، آهِ ریزی از ته گلویم کشیدم و چشم‌هایم خودبه‌خود بسته شد. \n\nهمین صدای لرزانم انگار امضایِ رضایتِ من بود تا وحشی‌تر شود.بدون معطلی جلوی پایم زانو زد. شورتِ توریمو با یک حرکتِ سریع از پاهایم درآورد و روی زمین انداخت. \n\nسرش را جلو آورد و لب‌های داغش را چسباند به بهشتم؛ با زبونِ گرمش شروع به مک زدن و بازی با عضوِ خیس و داغ‌شده‌ام شد. \n\nبا هر لمسِ زبانش، بدنم قوسی برمی‌داشت و دیگر هیچ کنترلی سر ناله‌هایم نداشتم. \n\n\nبا صدای بلند آه می‌کشیدم و توی آغوشش ذوب می‌شدم.\n\nاز شدت لذت، دست‌هایم را لای موهایش قفل کردم؛ سرش را بیشتر و محکم‌تر به بهشتم فشار دادم و آه‌های عمیق و نفس‌گیری می‌کشیدم که سکوت اتاق را می‌شکست. \n\nدرست در لحظه‌ای که حس کردم نزدیکِ ارضا شدنم است و تنم دارد می‌لرزد، سرش را آورد بالا...\n💦💦💦😈\n#پارت_32\nدر حال خفه شدن بودم تلمبه های بی وقفه اش تو دهنم باعث شد چند بار عوق بزنم که توجهی بهش نکرد.\n\nبعد چند دقیقه بیخیال شد و اومد روم نشست .\n\nو گفت: پیشنهاد میکنم شل کنی که درد کمتری بکشی \n\n\nکیرشو به سوراخم کشید و آهی کشید \n\nاز استرس و ترس بدنم خشک شده بود\nنفس عمیقی کشیدم که کیرشو محکم کرد تو ک*نم \n\nجیغی از درد زیادش کشیدم و با التماس\n گفتم: لطفاااا دربیار دربیار خیلی درد می‌کنه خواهی میکنم\n\n\n آروم خودشو زیر گوشم هم کرد و گفت: هیشش دختر کوچولو الان عادت میکنی \n\nبعد چند دقیقه ثابت موندن شروع کرد به تلمبه زدن و آه های عمیق کشیدن.\n\n\nهیچ لذتی حس نمی‌کردم فقط درد بود.\n\nخشن تلمبه میزد و ناله میکرد \nبا همون لحن کشیده اش گفت: آهه دختر... خیلی تنگی \n\nناله ای از درد کردم که تلمبه هاشو. بیشتر کرد و جوونیی کشید\n\nبعد چند دقیقه بی وقفه تلمبه زدن آه بلندی کشید و ارضا شد  آبشو کامل ریخت تو سوراخم\n\n💦💦😈\n#پارت _34\n\nپوفی کشید و گفت: آماده شو ببرمت \n\nحالم داشت بهم میخورد از خودم\nسریع لباسامو عوض کردم تنها شانسی که آوردم این بود همراه خودم لباس آورده بودم و رفتم بیرون \n\nبا دیدن  جی کلاس مشکیش به سمتش رفتم و سوار شدم و همینکه خواستم بشینم از درد زیاد \n\n\n از جام بلند پریدم \n\nکه با تعجب نگام کرد چشم اره ای رفتم و گفتم : اونجوری نگام نکن شاهکار خودته.\n\nنیشخندی زدی و بعد راه افتاد بعد نیم ساعت جلوی خونمون نگه داشت و گفت: دیشب عالی بودی \nجیغی کشیدم و از ماشین پیاده شدم \n\nبا درد زیادی که داشتم سعی میکردم درست راه برم که تا حدودی موفق شدم\n\nزنگ خونمونو زدم مامانم گرفت و گفت: کیه؟ \n\nخوبه میبینه حالا بعد میگه کیه\nچشم غزه ای رفتم که اگه میدید مرگم حتمی بود گفتم : منم \n\nدر و باز کرد و رفتم تو که گفت:وا الان چه وقته اومدنه مگه نگفتی فردا میام بعدشم چادرت کو؟؟؟ \nزود برو اتاقت تا پدر و داداشت نیومدن\n\nپوفی کشیدم و گفتم: پدر و مادرش زودتر اومدن چادرمم گم شده بود نزاشتم\n\nو بعد سرمو انداختم پایین رفتم اتاقم\n#پارت_33\n\n....\n\nبا درد و حس سنگینی دستی روم از خواب بیدار شدم.\n\nچند دقیقه طول کشید تا بفهمم کجام \n \nجیغی کشیدم و از سعی کردم از جام بلند شم\n\nاز خواب بیدار شد و با صدای دورگه اش گفت: چیشده؟ \n\n\nبا لحن عصبانی گفتم: چیشدهه؟؟؟؟ وضعمون و نگاه کنننن \n\nو بعد زدم زیر گریه\n\n\nانگار تازه به خودش اومده بود دستی به صورتش کشید و گفت : من دیشب مست بودم حالم خوب نبود یادم نیست هیچی یادم نیست \nولی حدس میزنم چه اتفاقی افتاد .\n\nبا شنیدن حرفاش گریم بیشتر شد و از جام بلند شدم به سختی خودمو به دستشویی رسوندم \n\nو سعی کردم سوراخمو که پر از آبش بود رو تمیز کنم \n\nبعد چند دقیقه اومدم بیرون و با درد گفتم: منو ببر خونمونن\n\nبا حرص گفت: با این وضع؟؟؟ حتی نمیتونی درست راه بری بعدش قطعا دایان بهت شک می‌کنه \n\nبا جیغ گفتم: کاریه که تو کردی میفهمیییی تو کردی\n#پارت_35\n\nبا درد رو تخت نشستم و سریع لباسامو درآوردم و رفتم حموم\n\nکل. بدنم کبود بود دستی روشن کشیدم\nو بعد شروع به شستن خودم کردم\n\nبعد نیم ساعت اومدم بیرون لباسامو پوشیدم و رفتم رو تخت \n\n...\n\nبا صدای مامان از خواب بیدار شدم\nگیج گفتم : چی شده \n\nبا حرص گفت: یه وقت نیای کمکم مثلا شب مهمون داریم\n\nبا همون صدای خوابالود گفتم: کیه \n\nچشم غره ای رفت و گفت: دوستای دایان میخوان بیان ماهم می‌خوایم بریم خونه خالت اینا که تنها باشن جوونن\nپاشو بیا کمکم \n\n\nچون اون پسره راحت آزادی شو داره ولی من نه \nپس من این آزادی رو برای خودم می‌سازم\n \nچشمی گفتم که رفت بیرون \n\nرفتم دستشویی و صورتمو شستم\n اومدم بیرون و به سمت آشپزخونه رفتم \n\nکه مامان به سمتم اومد و گفت: بدو کل خونه رو گردگیری کن بعد بیا دسر و کیک و بقیه چیزا رو درست کن\n#پارت_36\n\nبا اینکه از درد داشتم میمردم \nزیر لب چشمی گفتم و رفتم سراغ تمیز کاری\n\n....\nبعد دو ساعت تقریبا کل خونه رو تمیز کرده بودم و برق انداخته بودم \nو داشتم از درد میمردم\n\nبه سمت آشپزخونه رفتم و مشغول کیک شکلاتی درست کردن و کارامل شکلاتی شدم \n\nحدود یک ساعت بعد کارام تموم شده بودن \nولی حالم خیلی بد بود سرم گیج میرفت \nبه زور خودم رسوندم به اتاقم و رو تخت دراز کشیدم \n\nساعت حدودا 6 غروب شده بود \n\nکه مامان در اتاقمو باز کرد و اومد تو و گفت: دوست های دایان اومدن بیا بیرون سلام کن و  آماده شو بریم خونه خالت اینا\n\nبا چشم غره گفتم: باشهههه\n\nمانتو بلند مشکی و شلوار بوت کات مشکیمو پوشیدم و یه شال مشکی و چادر مشکی هم گذاشتم.\n \nآرایش خاصی هم نداشتم فقط یکم ویتامین ای زدم تا لبم متورم نباشه\n\nبه سمت پایین رفتم که چشام خورد به آراز که میخ استایلم شده بود \n\nواقعا دیگه ازش میترسیدم حتی اونم مثل دایان بود \n\n\nسریع سرمو انداختم پایین و زیر لب سلام آرومی کردم \n\nو بعد به سمت در رفتم  و سوار سمند نوک مدادی بابا شدم\n#پارت_39\n\nبا دیدن دایان پریشون به سمتش رفتم و گفتم: داداش بیخیال جوونه دیگه \nالان ادب شد بسه \n\nکه دایان با اخم گفت: میفهمی ناموس من تو پارتی بود یعنی چی؟؟؟؟\n\n\nو بعد هوفی کشید و گفت: از اون بدتر رومینا هم بود میفهمی تو که خودت می‌دونی \n\nرفتم رو تختش لش کردم و نیشخندی زدم و گفتم: خب ادبش کن هوم؟ \n\nدایان زیر چشمی نگام کرد و گفت: چطوری مگه بچه اس ؟؟؟\n\nبا فکری که تو ذهنم بود پوزخندی زدم و گفتم: مثلا نزاری دانشگاه بره یه مدت کلا تو خونه باشه و یه ترم عقب بیوفته ولی بهش بگو دیگه نره \n\n\nدایان که انگار بدش نمیومد گفت: خوبه ولی رومینا چی؟ \nدانشگاه نرفتنش مساویه با اینکه من دیگه رومینا رو نبینم\n\n  \nکمی حالت فکر کردن گرفتم و گفتم: وقتی اون نره رومینا خودش میاد اینجا گوشیشو هم که گرفتی دیگه مطمئن باش از این غلطا نمیکنه \nنظرت چیه که نفس بره خونه مجردیت که رومینا هم بیاد اونجا؟ \n\n\nدایان با نیم نگاهی بهم گفت: فکر خوبیه راجبش فکر میکنم \n\n\nنیشخندی زدم و با خودم گفتم : اینجوری کار کردن نفس خیلی اسونه\nاز فکرش داشتم تحریک میشدم\n#پارت_37\n\nبعد یه ربع رسیدیم خونه خاله اینا\n...\nساعت حدودا ده شب شده بود که بابا بلند شد و گفت: بریم \n\nبا تعجب منو مامان همو نگاه کردیم که مامان گفت: چه زود مگه دایان هنوز مهموناش نیست ؟\n\nبابا چشم غره ای رفت و گفت: بریم کار دارم من \n\nبابا و این وقت شب کار داشتن؟\nعجیب بود ولی دیگه چیزی نگفتیم و با خاله خدافظی کردیم \n  \nبعد رسیدن به خونه مستقیم رفتم تو اتاقم و لباسمو عوض کردم \n\nکه یهو در اتاقم با شتاب باز شد \n\nبا دیدن دایانی که عصبانی بود با تعجب گفتم: چیزی شده داداش؟\n\nدر و محکم بست و \nبا خشم اومد سمتم و گفت: تازه می‌پرسی چی شده ؟؟؟؟؟\nتو کدوم گوری بودی ها؟؟؟؟ \nدیشب کدوم گوری بودی \n\nبا ترس و شوکه نگاش کردم \nکه گوشیشو درآورد و یه کلیپی رو پلی کرد و برگردون سمتم \nبا دیدن رومینا که مست بود و چند نفر داشتن اذیتش میکردن\n\nخون تو رگام خشک شد \n\nبا لحنی ترسیده پر استرس گفتم: مم...م..من خونه تنها بودم من جایی نرفتم \n\nپوزخندی زد و گفت: که جایی نرفتی \nو بعد زد کنار که یه ویدیو پلی شد \nبا تعجب در حال دیدن بودم من در حال رقصیدن وسط پیست بودم \n\n\nپس... پس چرا چیزی یادم نیست؟؟؟؟\n#پارت_38\n\nبا تعجب گفتم: من...من چیزی نمی‌دونم یادم نیست\n\nتو دلم پوزخندی زدم و گفتم: هه خوبم یادمه رفیقت طوری گاییدتم که هنوز درد دارم \n\nدایان با عصبانیت سیلی زد زیر گوشم و گفت : خوب گوش کن، خوببببببب گوش کن  اگه بخوای با ابروی بابا بازی کنی من می‌دونم و تو \n\n\nهنوز تو شوک سیلی که زد بودم که گفت: دیگه به هیچ وجه حق بیرون رفتن نداری فهمیدی؟؟؟ \nحتی پیش رومینا \nفقط می‌برمت دانشگاه و میام دنبالت وای به حالت منو بپیچونی\n\n\n و بعد با داد گفت : گوشیتو بدههههه \nهمین الان \n\nبا گیجی گوشیمو از رو میز برداشتم و بهش دادم که گفت : دفعه بعدی همچین فیلمی به دستم برسه زنده ات نمیزارم فهمیدییییی ؟؟؟؟؟ \nبرو دعا کن که آراز خونمون موند وگرنه زنده ات نمیزاشتم\n\nو بعد چنگی به گوشی زد و از اتاق رفت بیرون و در هم کلید کرد \n\nکه زدم زیر گریه و رو تخت جنین وار خوابیدم\n***\n(آراز)\n\nصدای داد دایان کل خونه رو برداشته بود \nدوست نداشتم بهش نشون بدم فیلمارو ولی چموشیه پرنسس حاجی زیادی رو مخم بود\nبالاخره باید ادب میشد یا نه؟\n#پارت_40\n\nحتی دایان نمیتونست فکرشم کنه که من برا خواهرش دندون تیز کردم\n\n***\n\n#رومینا\n\nبعد از مهمونی دیگه خبری از نفس نشد هر چقدر هم زنگ میزدم جواب نمی داد\nنگرانش بودم\nنباید با اون پسره تنهاش میزاشتم...\n\nتصمیم گرفتم برم خونشون یه سر بهش بزنم \nحس میکنم دلخوره ازم که جواب نمی‌ده \n\nموهامو بالا بستم شروع به آرایش کردم \nخط چشم کشیده ای کشیدم \nکمی رژ گونه و ریمل و بالم لب \n\nمانتو کوتاه مشکی و شلوار بگ مشکی پوشیدم \nو شال مشکیمو هم گذاشتم\n\nگوشیمو برداشتم و به سمت در رفتم \nکسی خونه نبود و از این لحاظ خیالم راحت بود \n\nاسنپ گرفتم و به سمت خونه نفس اینا رفتم \n\nوقتی رسیدم \nکرایه رو حساب کردم و زنگ خونشونو زدم که یه نفر گفت: کیه؟\nبا صدایی که از ته چاه میومد گفتم : رومینام \n\nو در با صدای تیکی باز شد",
        "font_size": 18,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "LETTER",
        "filename": "Horann",
        "tags": "حمایت کنین 🎀🎀",
        "images": []
    },
    "7818200282": {
        "step": "none",
        "text": "\n°•|چَمِدونِ مآدَربُزُرگ|•°:\n«به هاراکا»\nسلام، خوبی؟ نمی‌دانم چگونه صحبت با تو را آغاز کنم! ما در اینجا برای شروع گفتمان از سلام و گاهی احوالپرسی استفاده می‌کنیم. روی زمین تقریبا همه همین کار را انجام می‌دهند اما به زبان و شیوه‌ی خودشان. بنابراین فرکانس‌های ارسالی تو را «سلام، خوبی؟» ، «سلام، کسی هست؟» و یا «چه خبر؟» معنا می‌کنم؛ البته میان این سه جمله آخری کاربردی‌تر است زیرا روی زمین پرسیدن حال کسی صرفا تعارف است و به این معنا نیست که برایش مهم باشد، تو هم با تعارفات زمینی‌ها آشنا نیستی پس جمله اول به همین علت خط می‌خورد. جمله دوم نیز منطقی نیست چون اگر کسی اینجا نبود فرکانس نمی‌فرستادی؛ منطقی‌تر همان چه خبر است زیرا با توجه به شناختی که از جنس بشر دارم سر در آوردن از مسائلی که هیچ ربطی به آن‌ها ندارد گاهی از نان شب واجب‌تر و حیاتی‌تر است. تو بشری؟ باید باشی! زیرا ما انسان‌ها اجازه نمی‌دهیم کسی باهوش‌تر و داناتر از خودمان باشد؛ ما باید کشف کنیم که موجودات زنده‌ی دیگری وجود دارد یا نه؟ ناراحت نشو، شوخی کردم. می‌دانی شوخی چیست؟ ما حرف‌های عجیب و تمسخرآمیز به همدیگر می‌زنیم که اسمش را گذاشته‌ایم شوخی! شوخی عوامل بسیار زیادی می‌خواهد که اگر در تشخیص آن تخصص نداشته باشی دلت می‌شکند. برای همین برخی افراد زندگی و دنیا را شوخی می‌دانند و به آن می‌خندند چون نمی‌خواهند دل شکسته و غمگین بمانند. از این‌ها بگذریم؛ وقت برای گفتن این جزئیات بسیار است. دوست دارم هر چه که می‌دانم با تو به اشتراک بگذارم، می‌پرسی چرا؟ برای این که روی این کره پوشیده با آب و خاک کسی خریدار و شنیدار دانسته‌های کسی نیست. همه، همه چیز می‌دانند که اگر بخواهند واقعا بدانند احساس می‌کنند هیچ چیز نمی‌دانند. از کجا برایت بگویم؟ از سیاره؟ زندگی؟ حیوانات با آدم‌ها؟ شاید هم از خودم! هر انسان معمولی‌ای ابتدا از خودش شروع می‌کند و من نمی‌خواهم معمولی باشم چون نیستم. آن‌طور که نگاه‌ها و اشاره‌های آدم‌ها را دیده‌ام به من فهمانده شده که تافته‌ی جدا بافته‌ام و این حقیقت دارد. بچه که بودم دوست نداشتم واقعیت تفاوت‌هایم با آن‌ها را بپذیرم زیرا تفاوت چندانی نبود، اما کمی بزرگتر شدم و فهمیدم؛ آن‌ها نمی‌خواهند من را بپذیرند. اگر تو نیز ظاهرت با آدم‌ها فرق داشته باشد برای پذیرفتن باید بجنگی و زجر بکشی که در انتها به در بسته می‌خوری. من فقط خودم را پذیرفتم و گور پدر هر کسی که نمی‌خواهد قبول کند من نیز انسانم! به من طوری نگاه می‌کنند انگار از سیاره‌ی دیگری آمده‌ام؛ خنده‌دار است نه؟ جنس ما همینقدر می‌تواند خودخواه باشد. اوه یادم رفت، قرار شد از خودم نگویم! بگذریم؛ شما به خدا باور دارید؟ جوابت را نمی‌دانم اما دوست دارم فرض کنم که دارید؛ و به درک اگر من نیز خود خواهم. واقعیتش هر طور فکر کنی وجود خدا تسلی بخش است و عقل و قلب خواستار وجود او هستند. حداقل در تنهایی‌هایمان کسی هست که شاهد رنج‌هایمان باشد، اینطور نیست؟ عاقلان بیشتر به بودنش پی می‌برند، شاید پیش خودت فکر کنی من چقدر عاقلم که می‌گویم عاقلان! راستی تو می‌توانی فکر کنی؟ زیرا ما انسان‌ها همچین قدرت خارق‌العاده‌ای داریم! ما فکر می‌کنیم و فکرمان مسافری قدرتمند و خستگی‌ناپذیر است که به همه جا سفر می‌کند. راستش را بخواهی فرق چندانی با بقیه موجودات چه زمینی چه فضایی نداریم. مثل آن‌ها می‌خوریم، می‌خوابیم و کارهای دیگر. تنها تفاوتمان این است که ما فکر می‌کنیم و فکر کردن از عهده‌ی بقیه‌ی موجودات خارج است. زندگی انسان چیزی نیست جز افکارش. واضح‌تر بگویم: هیچ چیز متعلق به بشر نیست جز تفکراتش. شاید موجودات دیگر احساسات داشته باشند ولی فکر و اندیشه؟ ما خود در جست‌وجوی چنین موجوداتی جز خودمان هستیم بلد باشند فکر کنند. فکر انسان می‌تواند به بالاتر از آسمان‌ها برود؛ جایی که خدا هست و حتی بالاتر طوری که از خودش می‌پرسد بالاتر از خدا کیست؟ اکثریت ذاتی را پرستش می‌کنند که او را ندیده‌اند و نمی‌شناسند ولی هر کدام به روش خود به او عرض احترام می‌کنند. میلیاردها آدم ساکن این کره هستند و به تعداد هر کدام تفکر و باور وجود دارد، شگفت انگیز است نه؟ بگذریم؛ آنقدر برایت حرف دارم که مجبورم بگویم بگذریم تا از عجایب ما نورون‌های مغزت اتصالی نکنند، البته اگر مغزی داشته باشی. از آغاز آفرینش بگویم، از آدم؛ اشرف مخلوقات! می‌دانی معنی اشرف چیست؟ اشرف یعنی مهم‌ترین و شریف‌ترین نسبت به هر چیز. اوه ببخشید؛ حواسم نبود  شاید معنی شریف را ندانی، اشکالی ندارد؛ ما خودمان هم آدم شریف کم داریم پس دانستن و ندانستن معنی شرافت برای تو هیچ سود و ضرری ندارد.\nبا توجه به معنایش می‌توان گفت انسان بر همه برتریت دارد، و حقیقت همین است؛ زیرا هیچ موجودی نتوانسته اندازه او خرابی به بار بیاورد؛ البته قدرت درست کاری و آبادسازی او زیاد است اما یک قانون نانوشته برای او وجود دارد و او این است: بدی همیشه به خوبی پیشی می‌گیرد. نمی‌خواهم بگویم بدی همیشه پیروز است ولی اگر خودت میان آدم‌ها زندگی می‌کردی قطعا متوجه می‌شدی‌. انسان‌های خوب بسیاری تبدیل به آدم‌های بد شدند اما به ندرت کسانی را پیدا می‌کنی که می‌خواهند انسان خوبی باشند! سخن را خلاصه کنم؛ تو که قرار نیست بروی یا فرار کنی زیرا هنوز میان ما نزیسته‌ای تا قال گذاشتن و پیچاندن را یاد بگیری، پس در نامه‌های بعدی برایت بیشتر می‌گویم! از قصه‌هایی که دیده و خوانده‌ام. از بشر و بازی‌هایش، از عجایب زمین و سرزمین‌ها. پس تا آن زمان، خدانگهدار.\n\nادامه دارد ...\n\nـ سرهنگ",
        "font_size": 18,
        "background": "#000000",
        "page_size": "A4",
        "filename": "________",
        "tags": "🔙 برگشت",
        "images": [
            "\/home\/romansar\/public_html\/bot_ph\/uploads\/1780685551.jpg"
        ]
    },
    "84767093": {
        "step": "waiting_text",
        "text": "",
        "font_size": 14,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A4",
        "filename": "document",
        "tags": "",
        "images": []
    },
    "5772053525": {
        "step": "waiting_text",
        "text": "",
        "font_size": 14,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A4",
        "filename": "document",
        "tags": "",
        "images": [
            "\/home\/romansar\/public_html\/bot_ph\/uploads\/1780135398.jpg"
        ]
    },
    "6307992303": {
        "step": "none",
        "text": "\nپا روی پا انداخته بودم و با بی‌حوصلگی منتظر بودم ببینم پدر قشنگم دقیقاً چی از جونم می‌خواد.\n\nدرب چوبیِ بزرگ اتاق باز شد و پاپا همراه مامان وارد شد.\nپشت میز چوبیِ خیلی بزرگش نشست، آرنج‌هاش رو روی میز گذاشت. توی اتاق کارش بودیم.\nمامان هم اومد و کنارم، روی کاناپه چرمی نشست.\n\nبا بی‌حوصلگی گفتم:\n«چیکارم داری پاپا؟ که انقدر واجبه؟»\n\nنفسش رو آروم بیرون داد و گفت:\n«دختر قشنگم… یه موضوعی هست که باید بهت بگم.»\n\nابرویی بالا انداختم. نگاهش کردم.\nچی ممکن بود شده باشه که پاپا بخواد من رو بنشونه و حرف بزنه؟\n\nموهام رو عقب دادم و گفتم:\n«چیشده؟»\n\nنفس عمیقی کشید، از جاش بلند شد و سمتم اومد.\nجلو پام، روی زانوهاش نشست و دستم رو گرفت.\n\nاخم کردم:\n«پاپا؟ می‌دونی داری نگرانم می‌کنی؟»\n\nنگاهم کرد و با فشار ملایمی به دستم گفت:\n«طبق یه‌سری اتفاقات… باید ازدواج کنی.»\n\nشوکه نگاهش کردم.\nبعد زدم زیر خنده.\n«شوخی قشنگی بود!»\n\nاما نگاهش حتی ذره‌ای عوض نشد.\n«شوخی نیست پرنسسم. تمام تلاشم رو کردم این اتفاق نیفته، اما… باید ازدواج کنی.»\n\nدستم رو از دستش کشیدم و صدام بالا رفت:\n«بگو داری شوخی می‌کنی! بگو این فاکینگ یه شوخیِ مسخره‌ست!»\n\nمامان سریع از جاش بلند شد و گفت:\n«مارلین، آروم باش…»\n\nبا عصبانیت گفتم:\n«آروم؟ دارین می‌گین باید ازدواج کنم! با کی؟! حتی نمی‌دونم قراره با کی ازدواج کنم!»\n\nپاپا نگاهم کرد؛\nعصبی، غمگین و… مضطرب.\n\nمن تنها دخترش بودم.\nفقط یه برادر داشتم.\nدرسته… من پرنسس یه خاندان مافیایی بزرگ بودم.\nپاپا یکی از قدرتمندترین آدم‌هایی بود که توی زندگیم دیده بودم.\n\nاشک بی‌اجازه روی گونه‌م لغزید.\n«پاپا… لطفاً بگو می‌تونی یه کاریش کنی. خواهش می‌کنم…»\n\nدستش رو آورد جلو و اشکم رو پاک کرد.\n«معذرت می‌خوام پرنسسم… من همه‌ی تلاشم رو کردم.»\n\nگریه‌م شدت گرفت.\n«با کی؟ حداقل اینو بهم بگین!»\n\nدست پاپا مشت شد.\n«اِلیو اِرنِست.»\n\nچشم‌هام گرد شد.\n«همون اِلیو…؟ پسر پاول ارنست و نیلا؟»\n\nسر تکون داد.\n\nفاک.\nفاک فاک فاک!\n\nاون آخرین کسیه که دلم می‌خواد حتی ببینمش.\nشش سال ازم بزرگ‌تره و لعنتی… اون مثل شیطانه.البته از نظر من.\n\nبا ناراحتی سر تکون دادم، گوشیم رو برداشتم.\n«از همتون متنفرم!»\n\nو از اتاق زدم بیرون.\nهر دو صدام زدن، دنبالم اومدن، اما اهمیتی ندادم.\nکیف و سویچ ماشینم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون.\n\nدویدم سمت ماشین.\nسریع سوار شدم و با گریه‌ی شدید حرکت کردم.\nپدال گاز رو تا ته فشار دادم و ماشین عملاً پرواز کرد.\n\nکاش همین الان از خواب بپرم و همه‌چی یه خواب لعنتی باشه.\nمن فقط نوزده سالمه!\nنمی‌خوام ازدواج کنم…\nاونم با اِلیو!\n\nاصلاً حواسم به رانندگی نیست.\nفقط با سرعت دیوونه‌وار از پیچ‌ها رد می‌شم.\n\nتلفنم زنگ خورد.\nجدی؟ هنوزم ول‌کن نیستن؟\n\nردش کردم و گوشی رو انداختم توی کیفم.\nشیشه رو پایین دادم، هوای گرم تابستون ریخت توی ماشین.\n\nگند بزنن این زندگی رو!\nلعنت به ترافیک‌های گندِ انگلیس!\nبا سرعت زیاد جلوی درِ بار ترمز کردم.\nکیفم رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم.\nسویچ رو پرت کردم سمت دربان و گفتم:\n«عذر می‌خوام.»\n\nدربان فقط سری تکون داد و من بدون مکث وارد بار شدم.\n\nبا این حال و روز، صورتم که پر از اشک بود، احتمالاً خیلی ضایع به نظر می‌رسید؛\nاما مهم نبود.\nالان اینجا تنها جایی بود که به ذهنم می‌رسید.\n\nبی‌توجه به اطراف، از بین شلوغی رد شدم و مستقیم رفتم سمت ایوا.\nتا من رو دید از جاش بلند شد.\n«ماری؟ چیشده؟ این چه حالیه؟»\n\nبا گریه بغلش کردم.\n«بدبخت شدم ایوا… بدبخت!»\n\nدستم رو گرفت و با عجله سمت راه‌پله رفتیم.\nپله‌ها رو دو تا یکی بالا رفتیم و با کارت، درِ یه اتاق VIP رزرو شده رو باز کرد.\nداخل رفتیم و در رو بست.\n\nیه کاناپه‌ی مخمل قرمز وسط اتاق بود، با نور کم و فضای خفه‌کننده‌ی لاکچری.\n\nایوا نگاهم کرد و گفت:\n«زود باش بگو چی شده مارلین. شبیه یه مرده‌ی متحرک اومدی اینجا! حتی رژ صورتی محبوبت رو هم نزدی.»\n\nآروم اشکم رو پاک کردم.\n«امروز… امروز پاپا گفت مجبورم ازدواج کنم.»\n\nبا تعجب تقریبا فریاد زد:\n«چی؟! شوخی‌ت گرفته؟!»\n\nشونه بالا انداختم.\n«ری‌اکشن منم دقیقاً همین بود.»\n\n«مارلین چی می‌گی؟ با کی؟ کی؟ چرا؟!»\n\nداد زدم:\n«هیچی نمی‌دونم ایوا!»\n\nموهاش رو عقب داد و با وحشت گفت:\n«پس نوبت منم می‌رسه! دو روز دیگه منم مجبور می‌کنن!»\n\nنگاهش کردم.\n«الان من باید بترسم، نه تو.»\n\nلب ورچید.\n«ببخشید که مامان‌بابای منم مافیان!»\n\nابرو بالا انداختم.\n«منطقیه.»\n\nدست کشیدم روی صورتم.\n«تنها جایی که به ذهنم رسید همین‌جا بود. می‌خوام برم پایین و انقدر بخورم که همه‌چی رو فراموش کنم.»\n\nلبخند شیطنت‌آمیزی زد.\n«همراهیت می‌کنم.»\n\nدامن جین خیلی کوتاهی پوشیده بود که دقیق و حساب‌شده دور باسنش نشسته بود،\nبا یه نیم‌تنه‌ی آبی کمرنگ.\nمنم دامن و نیم‌تنه داشتم؛ یاسی، با چین‌های ظریف‌تر\n\nدر رو باز کردم و بدون مکث رفتیم پایین.\n\nروی صندلی نشستم، آرنجم رو روی میز گذاشتم و گفتم:\n«ودکا.»\n\nبارمن لیوان رو پر کرد و سمتم هل داد.\nیه نفس سر کشیدم.\nسوزشش از گلوم تا معده‌م پخش شد.\n\nلیوان رو برگردوندم.\n«پرش کن.»\n\nدیگه حساب لیوان‌ها از دستم در رفته بود.\n\nسر چرخوندم و ایوا رو دیدم که وسط جمعی از پسرها می‌رقصید؛\nبی‌پروا، آزاد، با خنده‌ای که توجه همه رو می‌کشید.\n\nلیوان بعدی رو نوشیدم و از جا بلند شدم.\nسرم گیج می‌رفت، صداها دور و مبهم شده بودن.\n\nوارد جمع شدم.\n\nبدنم رو با ریتم موسیقی رها کردم؛\nحرکت‌هام نرم، حساب‌شده و اغواگر بود\n\nکمرم رو با ریتم چرخوندم،\nگردنم رو آروم کج کردم،\nموهام رو عقب فرستادم.\n\nهمه‌چی… برای چند دقیقه بی‌اهمیت شده بود.\nپاپا، ازدواج، اِلیو —\nهیچ‌کدوم وجود نداشتن.\n\nپسری با نیشخند جلو اومد.\nحرکت‌هاش رو با من هماهنگ کرد.\nفاصله‌مون کم شد.\n\nلبخند کجی زدم.\n\nدستش روی کمرم نشست.\nنیشخندی بهش زدم و دستام رو دور گردنش انداختم و همراهیش کردم.\nخم شدم سمتم و لب هاش بهم کوبید.دستش روی بدنم بالاتر اومد که آروم جدا شد و گفت:\n+بریم طبقه بالا؟\nابرویی بالا انداختم و گفتم:\n+نه دیگه در این حد.بزار دو دقیقه بگذره.\nشونه بالا انداختم و دوباره بوسیدم.\n\nخواست جلوتر بیاد که ناگهان—\n\nمشتی محکم به صورتش خورد\nو با شدت به عقب پرت شد.\n\nوحشت‌زده برگشتم.\nصدای خشمگینی از پشت سرم بلند شد:\n\n«بهش دست نزن.»\nبرگشتم عقب و ماردین رو دیدم که دوباره یقه‌ی پسره رو گرفت، کوبید تو دهنش و داد زد:\n«تو به چه جرئتی به خواهر من دست می‌زنی؟ هان عوضی؟!»\n\nتلو‌تلو خوردم و نزدیک بود بیفتم که ماردین سریع دستم رو گرفت.\n«مارلین؟ خوبی؟»\n\nبا همون حالت گیج سر تکون دادم. دستم رو محکم‌تر گرفت و منو به خودش نزدیک کرد تا تعادلم رو نگه دارم.\n\nداد زد:\n«این حرومزاده رو بگیرین! بعداً باهاش کار دارم!»\n\nبا دقت بیشتری به صورت پسره نگاه کردم.\nاوه لعنتی…\nاینکه جکسه!\n\nانقدر مست بودم که نفهمیده بودم دارم کیو می‌بوسم.\nو ماردین ازش متنفره، لعنتی.\n\nدستم رو گرفت و از بار بیرون رفتیم.\nسمت ماشینش رفتیم.\n\nدرِ فراری مشکی‌ش رو باز کرد و من نشستم صندلی شاگرد.\nخودش دوباره برگشت داخل بار و چند دقیقه بعد با کیف و کتم برگشت.\n\nحالت تهوع هجوم آورد بهم.\nلعنتی، نباید انقدر مست می‌کردم.\n\nدر رو محکم بست و داد زد:\n«مارلین داشتی چیکار می‌کردی لعنتی؟!»\n\nوقتی حالت صورتم رو دید، متعجب گفت:\n«باز مست کردی؟! مگه نگفته بودی دیگه الکل نمی‌خوری؟!»\n\nابرویی بالا انداختم و با تکیه دادن گفتم:\n«نمی‌دونم چند پیک خوردم… ولی دو خط کوکا هم کشیدم.»\n\nدستش رو مشت کرد و با کوبیدن به فرمون گفت:\n«لعنتی! دختر تو سعی داری مامان‌بابا رو روانی کنی؟ هان؟!»\n\nدست گذاشتم روی صورتم و زدم زیر گریه.\nهق‌هق‌هام بلند شد که دستش روی کمرم نشست و منو به سمت خودش کشید.\n\nآروم گفت:\n«پرنسس… بگو چی شده؟»\n\nنگاهش کردم.\n«خبر نداری؟»\n\nبا سوال نگاهم کرد.\nگفتم:\n«پاپا گفت باید ازدواج کنم… اونم با لعنتی الیو اِرنِست!»\n\nدستش مشت شد و اخم غلیظی بین ابروهاش نشست.\n«امروز بهت گفت؟»\n\nسر تکون دادم.\nموهام رو نوازش کرد.\n\n«وقتی بابا اینو گفته یعنی تا الان تمام زورش رو زده…»\n\nبا گریه گفتم:\n«من نمی‌خوام… لعنتی من هنوز دلم نمی‌خواد ازدواج کنم!»\n\nچیزی نگفت، فقط همون‌طور کنارم موند.\n\nآروم گفتم:\n«می‌شه خونه نریم؟»\n\nنگاهی به ساعتش کرد.\n«نصفه‌شبه مارلین… الان اگه نری، وضع از این بدتر می‌شه.»\n\nدوباره اشکام راه افتاد.\n\nگفت:\n«به جاش فردا صبح زود از خونه می‌ریم بیرون، باشه پرنسس؟»\n\nسر تکون دادم.\nبعد ناگهان گفتم:\n«من نمیام! در رو باز کن می‌خوام برم!»\n\nاخم کرد.\n«چرت نگو مارلین.»\n\nداد زدم:\n«ماردین در رو باز کن! این در فاکینگ رو باز کن!»\n\nمکث کرد، بعد گفت:\n«باشه… با خودم بیا. امشب خونه نمی‌ریم.»\n\nسر بلند کردم.\n«زیر حرفت نمی‌زنی که؟»\n\nبه نشونه‌ی نه سر تکون داد.\nنفسم رو بیرون دادم و تکیه دادم.\n\nسقف فراری باز بود و باد، موهام رو به رقص انداخته بود.\n\nگفت:\n«گوشیت رو جواب بده. الان نگران شدن.»\n\nنیم‌نگاهی انداختم.\n«بی‌خیال مارد… مطمئنم پاپا همیشه چند نفر رو دنبالم می‌فرسته. الانم خبر داره با توام.»\n\nهمون‌طور که به جاده خیره بود گفت:\n«از حالتت هم خبر داره پس. اینکه از توی بار و کلاب پیدات می‌کنم در حالی که انقدر الکل خوردی که داری پس می‌افتی و چند خط دراگ زدی.»\n\nسر تکون دادم.\n«دقیقاً… می‌دونن دخترشون چه کثافتیه.»\n\nنگاه تندی بهم انداخت.\n«به خودت اینجوری نگو.»\n\nچشم‌هام رو بستم و گذاشتم باد به صورتم بخوره.\n«حقیقته… شاید اگه واقعاً ازدواج کنم، نگرانی‌شون کمتر بشه. شاید واقعاً یه سربارم… یه اضافی.»\n\nبا عصبانیت گفت:\n«تو نه سرباری، نه اضافی! تو فقط زیادی دنبال خوش‌گذرونی خودتی!»\n\nساکت شدم.\nماردین فقط با من این‌طوریه.\nوگرنه مثل پاپا بی‌رحم و مغروره.\nالبته اضافه کنم ماردین زیادی خودشیفته و کثافته.\n\nتلفنش زنگ خورد.\nبا کمی مکث جواب داد. چون به ماشین وصل بود، صدا توی کابین پیچید.\n\nمامان بود.\n«ماردین؟ پسرم؟ از مارلین خبر داری؟»\n\nمارد جواب داد:\n«پیشمه.»\n\nمامان نفس راحتی کشید.\n«بیاین خونه.»\n\nمارد گفت:\n«امشب نمیاد. بذار آروم بشه، فردا میارمش مامان.»\nمامان خواست چیزی بگه که مارد مانع شد.\n«مامان لطفاً… حالش خوب نیست. نمی‌تونه همچین بی‌انصافی‌ای رو هضم کنه. مانع نشو.»\n\nمامان نفسش رو بیرون داد.\n«حق با توئه ماردین. مراقبش باش پسرم.»\n\nمارد با یه «باشه‌ای» کوتاه تماس رو قطع کرد و نگاهم انداخت.\n\nلبخند کجی زدم و با صدایی که هنوز تهِ مستی توش موج می‌زد گفتم:\n«از کی تا حالا درکی از بی‌انصافی پیدا کردی پسر؟»\n\nآروم خندید و چشم چرخوند.\n\nسرم رو کج کردم.\n«کجا می‌ریم؟»\n\nنگاهش رو دوخت به جاده.\n«اول برات قهوه می‌گیرم این مستی از سرت بپره، وگرنه آبرو برامون نمی‌مونه.»\n\nچشم چرخوندم، با یه پوزخند ناز.\n\nقبل از اینکه وارد جاده‌ی جنگلی بشه ماشین رو کنار زد.\nاز کافی‌بار سیار کنار جاده قهوه گرفت و برگشت.\n\nماگ رو سمتم گرفت.\nاخم ظریفی کردم.\n«نمی‌خورم، مزه‌ی زهرمار می‌ده مارد.»\n\nابرو بالا انداخت.\n«اون‌وقت الکل مزه‌ی زهرمار نمی‌ده؟»\n\nشونه بالا انداختم و با صدای کش‌دار گفتم:\n«نمی‌دونم… قدرت تشخیصم رفته. احتمالاً چون نئشه‌م.»\n\nقهوه رو به زور گذاشت تو دستم.\n«بخور مارلین، وگرنه خودم می‌ریزم تو حلقت.»\n\nبا غرغر یه جرعه خوردم و بعد ماگ رو فقط نگه داشتم، وانمود کردم دارم بقیه‌ش رو می‌نوشم.\n\nماشین رو روشن کرد و با سرعت باورنکردنی‌ای راه افتاد.\n\nلعنتی… این حس عالیه.\n\nفراری مثل یه حیون وحشی می‌پره جلو.\nسقف بازه و باد می‌کوبه تو صورتم.\n\nلبم رو خیس کردم، سرم رو کمی عقب بردم و گذاشتم هوا با موهام بازی کنه.\nموهای طلایی‌ام تو باد می‌رقصن و من…\nبالاخره دارم نفس می‌کشم.\n\nبا یه لبخند شیطنت‌آمیز گفتم:\n«به نظرت اگه بفهمن عروسی که می‌خوان یه دختر سرخوش، لوس و پارتی‌بازه، چه واکنشی نشون می‌دن؟»\n\nمارد بدون اینکه نگاهم کنه، کاملاً جدی جواب داد:\n«تو اینطوری نیستی مارلین. چرا فقط این وجه رو می‌بینی؟ تو پرنسس یه خاندانی که کاملاً اصیل بزرگ شده. از تو باکلاس‌تر کجا هست؟»\n\nمتعجب نگاهش کردم.\n\nادامه داد:\n«تو یه هنرمند لعنتی‌ای. هر صد سال یه بار قلم دستت می‌گیری، ولی هر بار شاهکار می‌سازی. تازه یه ستاره‌ی مد و فشنی. فقط یه نگاه به لباس‌هات بنداز… از تو بهتر وجود نداره.»\n\nلبخند آرومی نشست روی لبم.\nنگاهش کردم.\n\nفکر کنم واقعاً لازم داشتم یکی اینو بهم بگه.\n\nبا صدای نرم گفتم:\n«ممنونم مارد.»\n\nاین از اون لحظه‌های نادره که من و مارد باهم خوبیم.\nمعمولاً بیشتر شبیه دشمن‌های قسم‌خورده‌ایم.\n\nماردین بیست‌وچهار سالشه، پنج سال از من بزرگ‌تره.\nبیزینس می‌خونه، من هنر.\nبا اینکه شخصیت هنری ندارم، اما دست‌هام راه خودشون رو بلدن؛\nهمه می‌گن وقتی کار می‌کنم، شاهکار خلق می‌شه.\n\nپیچ جاده‌ی جنگلی رو رد کرد و وارد جاده‌ی ساحلی شد.\nهمون سرعت دیوونه‌وار.\n\nسرم رو به شیشه تکیه دادم.\n«سیگار داری؟»\n\nنگاه تندی انداخت.\n«این دفعه واقعاً می‌کشمت ماری. بس کن.»\n\nبا اخم ناز چشم چرخوندم.\n«خب بعد اون همه زیاده‌روی، لازمه دیگه.»\n\nسریع گفت:\n«لازم نکرده.»\n\nشونه بالا انداختم و بی‌خیال، نگاهم رو دوختم به بیرون.\n\nمارد داری رو مخ می‌ری پسر.\n\nمارد مثل پاپا موهای مشکی و چشم‌های خاکستری داره.\nمن برعکسشون، مثل مامان، موهای بلوند و چشم‌های آبی.\nدستم رو جلوی باد گرفتم، چشم‌هام رو بستم و یه نفس عمیق کشیدم.\n\nسعی می‌کنم بهش فکر نکنم…\nاما نمی‌شه.\n\nخوبه بالای سی سال نیست، وگرنه رسماً دق می‌کردم.\nتازه بیست‌وپنج سالش شده.\n\nاما انگار هیچ‌وقت نمی‌خنده.\nخشک، سرد، مغرور.\n\nزیاد دیدمش؛ چون تو یه دانشگاه بودیم.\nالبته درس اون پارسال تموم شد.\nالان تو شرکت پدرشه.\nمافیا هستن، معلومه که قراره همون راه رو ادامه بده.\n\nاِرنِست…\nحتی فامیلی‌ش هم باعث مورمور تنم می‌شه.\n\nمارد پیچید و ماشین رو نگه داشت.\n\nنگاهی به اطراف انداختم.\nلب ساحل…\nموج‌های دریا…\n\nاومده بودیم خونه‌ی ساحلی.\n\nدر رو آروم باز کردم و پیاده شدم.\nمارد هم پیاده شد و همراهم اومد.\n\nسمت دریا رفتم و روی شن‌ها نشستم.\nاون هم کنارم نشست.\n\nمی‌دونستم کلی کار روی سرش ریخته،\nاما امشب ترجیح داده بود برادر باشه.\nاونم برای یه شب تو کل زندگیم.\n\nاحتمالاً الان باید پیش دوست‌دخترش می‌بود.\n\nزانو‌هام رو بغل کردم و به دریای روبه‌رو خیره شدم.\nدریا شب‌ها آروم‌تره انگار… عمیق‌تر.\n\nاشتباه نکنید، من اصلاً آدم احساساتی‌ای نیستم.\nولی امروز همه‌چی روم اثر معکوس گذاشته.\n\nاحتمالاً تقصیر الکله.\n\nآروم گفتم:\n«من باید چیکار کنم مارد؟»\n\nنیم‌نگاهی بهم انداخت. لبخند کجی گوشه‌ی لبش نشست.\n«بی‌خیال مارلین. پاشو بریم با موتور لهش کنیم. به ده جهنم قسم همین الان می‌کشمش.»\n\nلبم رو جمع کردم.\n«اگه الان بکشیمش، احتمالاً همه می‌ریزن سرمون و زندگی نازمون رو به گه می‌کشن.»\nمکث کردم.\n«منظورم از ناز همون گه بود.»\n\nشونه بالا انداخت، خونسرد.\n«به تخمم. می‌کشمش، راحت می‌شی.»\n\nلبخند ظریفی زدم.\n«ممنون بابت لطفت.»\n\nچند ثانیه ساکت شدم، بعد آروم گفتم:\n«مارد؟»\n\nبدون اینکه نگاهم کنه جواب داد:\n«هان؟»\n\n«تو خونه لباس هست؟ چیزی که بشه پوشید؟»\n\nابرویی بالا انداخت.\n«فکر کنم چند دست لباس دارم.»\n\nسر تکون دادم.\nاز جام بلند شدم و سمت آب رفتم.\n\nقدم‌قدم جلو رفتم و وارد دریا شدم.\n\nمارد صدام زد:\n«کجا میری مارلین؟»\n\nبا صدای آروم جواب دادم:\n«تو دریا.»\n\nو جلوتر رفتم، درست تو دل آب.\n\nدنبالم اومد.\n«دیوونه‌بازی درنیار، بیا بیرون. تو حال خودت نیستی.»\n\nبدون اینکه برگردم گفتم:\n«نگران نباش… نمی‌خوام به خودم آسیبی بزنم. فقط می‌خوام یه کم تو آب باشم.»\n\nاما ظاهراً زیادی جلو رفته بودم.\nموج اومد و موهام خیس شد.\n\nافق کم‌کم روشن می‌شد.\nآفتاب داشت طلوع می‌کرد…\n\nمارد اومد کنارم.\n«لعنتی، منم خیس شدم. بیا بیرون مارلین، بسه.»\n\nهمون‌جا ایستادم.\nبه طلوع خیره شدم.\nاشک‌هام بی‌وقفه سرازیر شد.\n\nلعنت به این زندگی فاکی.\n\nدستی محکم اما گرم روی شونه‌م نشست.\nسریع برگشتم.\n\nمارد بود.\nبا همون نگاه خاکستریِ نافذش.\n\n«بیا بیرون مارلین… لعنتی دیوونه شدی؟»\nچند ثانیه در سکوت نگاهش کردم، بعد دستش رو پس زدم.\n«ادای برادرای خوب رو درنیار دیگه… حوصلم سر رفت.»\n\nنگاه جدی و نافذش قفل شد روم.\n«مارلین تو چته؟»\n\nبا گریه جیغ زدم:\n«حالم بده! دلم می‌خواد همه‌چی تموم بشه! و از اینکه جلوی تو خودم رو ضعیف نشون دادم لعنتی بدم میاد! از خودم بدم میاد!»\n\nموهام رو از صورتم کنار زد. حرکتش آروم بود، ولی محکم.\nنگاهش پر از خشم کنترل‌شده بود.\n\n«ماری… متوجهی من برادرتم؟ من قرار نیست بهت ضربه بزنم، پرنسس.»\n\nسر تکون دادم.\n«می‌دونم.»\n\nاز کنارش رد شدم و دوباره به افق خیره شدم.\n\nخورشید آروم‌آروم بالا اومد، تا جایی که کامل خودش رو نشون داد.\nنور همه‌جا پخش شد.\nشب تموم شده بود…\n\nصدای مارد اومد:\n«مارلین، بسه. بیا بیرون از آب.»\n\nنفسم رو بیرون دادم و برگشتم.\nشن‌های خیس زیر پام سرد بودن.\n\nاز آب بیرون اومدم و سمت کلبه رفتم.\n\nجلوی آینه ایستادم.\nچشم‌هام قرمز، زیر چشم‌هام تیره.\nمثل یه ملکه‌ی سقوط‌کرده به نظر می‌رسیدم.\n\nخدای زیبایی به چه حالی افتاده؟\n\nظاهراً هم مستی از سرم پریده بود، هم اون مزخرفاتی که زده بودم.\n\nآروم گفتم:\n«ماردین، یکی از لباس‌هاتو بهم بده.»\n\nسریع رفت بالا.\nچند دقیقه بعد برگشت؛ لباس عوض کرده بود و یه پیراهن مشکی آورد.\n\nاز دستش گرفتم.\nتو اتاقک کوچیک کلبه پوشیدمش.\n\nپیراهن مردونه روی بدن ظریفم افتاده بود،\nموهای خیسم دور شونه‌هام ریخته بود\nو کیف یاسی‌ام تو دستم بود.\n\nاز کلبه بیرون اومدم.\n\nمارد هم دنبالم اومد.\nریموت ماشین رو زد.\n\n«برمی‌گردی دیگه؟»\n\nسر تکون دادم.\n«نمی‌خوام کسی منو با این وضع ببینه… چی به سر اون خدای زیبایی اومده؟»\n\nنفسی کشید و سوار شد.\n\nماشین رو روشن کرد و با سرعتی دیوونه‌وار راه افتاد.\n\nخوبه که با ماشینیم.\nهیچ دلم نمی‌خواست کسی منو با پیراهن مردونه‌ی کوتاه ببینه.\n\nسرم رو به صندلی تکیه دادم و نگاهم رو دوختم به بیرون.\n\nصبح زود بود و لعنتی، باز هم آدم تو خیابون بود.\n\nبا سرعتش زود رسیدیم شهر.\nجلوی در خونه ترمز کرد.\n\nپیاده شدم، اون هم کنارم اومد.\n\nترکیب مسخره‌ای بود؛\nپیراهن مردونه‌ی مشکی\nو کیف یاسی.\n\nدر رو هل دادم و وارد شدیم.\nچند پله‌ی ورودی رو بالا رفتم و رسیدیم سالن اصلی.\n\nداشتم سمت پله‌های بالا می‌رفتم که مامان و پاپا جلو ظاهر شدن.\n\nبی‌توجه رد شدم که مامان گفت:\n«مارلین دخترم خوبی؟ این چه وضعیه؟ کجا بودی؟ چی شده؟»\n\nطبیعیه تعجب کنه.\nکی فکرش رو می‌کرد یه روز من با این سر و وضع برگردم خونه؟\n\nقبل از من، مارد جواب داد:\n«با من بود. نگران نباش. فقط نیاز داشت آروم بشه.»\n\nصدای پاپا بلند شد:\n«مارلین وایسا و جواب بده! کجا فرار می‌کنی؟!»\n\nبا حرص برگشتم.\n«بله؟ می‌خواین ببینین چطور شبیه یه موجود چندش شدم؟ هوم؟ می‌خواین ببینین سر و وضعم چقدر داغونه؟»\n\nسریع گفت:\n«تو شبیه موجود چندش نشدی مارلین. تو هنوزم شبیه یه پرنسسی.»\n\nیه خنده‌ی کوتاه کردم.\n«بی‌خیال پاپا… می‌خوام برم سر و وضعم رو درست کنم.»\n\nگفت:\n«امشب باید بریم با خانواده‌شون شام بخوریم.»\n\nپوزخند زدم.\n«باشه.»\n«اِلیو اِرنِست»\nابرویی بالا انداختم و با نگاه مشکوکی بابا رو برانداز کردم.\nنفسم رو آروم بیرون دادم.\n\n«می‌گین قضیه چیه یا باید تا صد قرن دیگه صبر کنم؟»\n\nشونه بالا انداخت.\n«مبارکه. قراره ازدواج کنی.»\n\nنگاهش کردم.\nابروی دیگه‌م هم بالا رفت.\n\n«حالت خوبه؟ اهل شوخی نبودی.»\n\nبی‌تفاوت جواب داد:\n«شوخیم کجا بود پسر. با دختر خانواده‌ی دریکوف ازدواج می‌کنی.»\n\nبرای اولین بار پلک زدم.\n\n«مارلین؟»\n\nسر تکون داد.\n«قصد نداشتم همچین کاری کنم، ولی متأسفانه یه برگ طلایی داشتم و ازش استفاده کردم. متأسفم، حق انتخابی داده نشد بهت و—»\n\nوسط حرفش پریدم:\n«مهم نیست.»\n\nاخم کرد، بعد متعجب نگاهم کرد.\n«مهم نیست؟ من و نیلا انتظار داشتیم الان سقف خونه رو روی سرمون خراب کنی.»\n\nچشم چرخوندم.\n«شاید همچین قصدی داشتم… ولی مهم نیست.»\n\nمعلومه اگه طرف مارلین باشه، مشکلی ندارم.\nاشتباه نکنید—ازش خوشم نمیاد.\nولی بین همه‌ی گزینه‌ها، منطقی‌ترین انتخابه.\n\nبابا با رضایت سری تکون داد.\n«دختر خوبیه. خیلی هم خوشگله.»\n\nبی‌حس گفتم:\n«بازم مهم نیست.»\n\nاز جام بلند شدم.\n«اگه کاری با من ندارین، من برم؟»\n\nمامان گفت:\n«امشب قراره باهاشون شام بخوریم. دیر نکنی.»\n\nسر تکون دادم و از خونه زدم بیرون.\n\nسمت ماشین رفتم، ریموت رو زدم و سوار شدم.\n\nمارلین دریکوف رو می‌شناسم.\nتو کالج پارسال زیاد دیده بودمش.\n\nالبته مگه ممکنه کسی نبینتش؟\nباید کور باشی.\n\nزرق‌وبرقش آدم رو کور می‌کنه.\nاون بلدِ توجه جمع کنه.\n\nو برادرش… اسمش چی بود؟ ماردین؟\n\nاون هم بیزینس می‌خوند. البته از من کوچیک‌تره.\nمن فارغ‌التحصیل شدم و وقته کار جدیه.\n\nماشین رو روشن کردم.\nمسیر شرکت رو گرفتم.\n\nموبایلم رو درآوردم و اسمش رو سرچ کردم.\n\nمارلین دریکوف.\n\nابرویی بالا انداختم.\n\nبیش از ششصد هزار فالور.\nبرای یه هنرمند عجیب نیست.\n\nبیشتر عکس‌های خودشه، کنار تابلوهایی که می‌کشه.\nزیر یکی نوشته بود:\n«همه می‌گن شاهکاره، نظر شما چیه؟»\n\nراست می‌گفتن.\nشاهکار بود.\n\nاستعدادش توی هنر کورکننده‌ست؛\nاز اون چیزایی که نمی‌شه نادیده گرفت.\n\nامروز و دیروز هیچ فعالیتی نداشته.\n\nاحتمالاً خبر ازدواج رو شنیده.\nو حالا توی همون سکوتِ قبل از طوفانه.\n\nخودم می‌دونم دلش نمی‌خواد ازدواج کنه.\nاز ظاهر و رفتار آدم می‌شه شخصیتش رو خوند.\n\nصفحه‌ی برادرش رو باز کردم.\n\nماردین دریکوف.\n\nلعنتی‌ها، چقدر اسمتون شبیه همه.\n\nتو صفحه‌ی اون فقط خودش دیده می‌شه.\nاعتمادبه‌نفسِ لب مرز خودشیفتگی.\n\nیه عکس هم با دوست‌دخترش گذاشته.\nکپشن: «فکر کنم عشق زندگیمو پیدا کردم.»\n\nپوزخند زدم.\n\nپارسال تو کالج دست یکی دیگه رو گرفته بود با همین جمله.\n\nاصلاً به درک.\n\nیه هایلایت داشت به اسم «ماری».\n\nبازش کردم.\n\nروی کاناپه نشسته بود و تو بک‌گراند، مارلین ایستاده بود و سر یه دختر داد می‌زد.\nروش نوشته بود: «ماری باز هم وحشی شده.»\n\nماری؟\n\nجالبه.\n\nعکس بعدی کنار هم لب ساحل بود، شب.\nخب… ظاهراً رابطه‌ی خواهر و برادری‌شون محکمه.\n\nاز صفحه اومدم بیرون و گوشی رو کنار انداختم.\n\nنگاهم رو به جاده دوختم.\n\nبریم ببینیم\nدختر پرحاشیه‌ی سال\nاز نزدیک کیه.\nساعت هشت و نیم دقیق، موبایلم زنگ خورد.\n\nنفسم رو بیرون دادم و تماس رو جواب دادم.\n«بله مامان؟»\n\nصداش اومد:\n«اِلیو! ساعت هشت و نیمه. زود باش، لوکیشن رو می‌فرستم.»\n\nچشم چرخوندم.\n«باشه.»\n\nلپ‌تاپ رو بستم، از جام بلند شدم و کتم رو پوشیدم.\nاز خونه زدم بیرون، سوار ماشین شدم و راه افتادم.\n\nرستوران خودمون رو انتخاب کرده بودن.\n\nبریم ببینیم قراره جنگ جهانی سوم برگزار بشه\nیا یه شام گرم و صمیمی.\n\nحدسم؟ گزینه‌ی اول.\n\nاز بین ترافیک رد شدم و بالاخره جلوی رستوران ترمز کردم. پیاده شدم، سوئیچ رو به دربان دادم و با قدم‌های مطمئن وارد شدم.\n\nبابا رو دیدم. سمتم اومد.\n\n«کجایی تو پسر؟»\n\n«کار داشتم.»\n\nنفسی کشید و با هم وارد سالن شدیم.\n\nسمت میز رفتم؛ گوشه‌ی کنار شیشه نشستم.\nمیز بزرگ و شیکی بود.\nراستش علاقه‌ای به رستوران اومدن ندارم، ولی این یکی حداقل استاندارد داشت.\n\nمامان با لبخند اومد، هنوز ننشسته بود که خانواده‌ی دریکوف وارد شدن.\n\nاز جا بلند شدم و سری تکون دادم. ترجیح دادم فعلاً حرفی نزنم.\n\nادوارد دریکوف—پدر مارلین—با اخم نگاهی انداخت. بابا با نیشخند جلو رفت.\n\n«سلام ادوارد.»\n\nادوارد با طعنه گفت:\n«سلام و درد. گمشو اون‌ور نبینمت.»\n\nبابا خندید.\n«حرص نخور، مرد پیر می‌شی.»\n\nپشت سرش همسرش و بعد مارلین وارد شدن.\n\nمارلین یه پیراهن جذب قرمز کوتاه پوشیده بود، همرنگ رژ لبش.\nاخم بزرگی روی صورتش نشسته بود.\n\nاخی.\n\nدلم نسوخت.\n\nبا حرص کیف قرمزش رو روی میز گذاشت و نشست.\n\nمامانش با خوش‌برخوردی به مادرم سلام داد.\nاز مادرش خوشم اومد—زن محترمیه.\nاز پدرش نه. البته با این حجم عصبانیت، بی‌دلیل هم نیست.\n\nادوارد صندلی رو عقب کشید و نشست. بابا روبه‌روش، کنار مامان جا گرفت. بابا با نیشخند نگاهش می‌کرد و اون با اخم جواب می‌داد.\n\nنمایش جالبی بود.\nنگاه کوتاهی به روبه‌رو انداختم.\n\nمارلین با اخم مستقیم نگاهم می‌کرد.\n\nپوزخند محوی زدم و لیوان ویسکی رو برداشتم.\n\nادوارد دستش رو محکم کوبید روی میز.\n « فقط شش ماه! بعدش می‌تونه طلاق بگیره!»\n\nبابا خندید.\n «باشه مرد، شش ماه. البته بعید می‌دونم بعدش بتونه طلاق بگیره.»\n\nادوارد نگاهی بهم انداخت، بعد پشت چشم نازک کرد.\n « می‌گیره!»\n\nچشم چرخوندم.\n «مرد، من دامادت قراره باشم، اونجوری نگاهم نکن!»\n\nداد زد:\n «صد سال سیاه! تو دامادم نیستی!»\n\nآروم گفتم:\n «احساساتی شدم… می‌خوای به عنوان پسرت ببینیم؟»\n\nبابا زد زیر خنده.\n\nادوارد با نگاهش داشت منو می‌خورد.\n\nچه عصبی.\nتکیه دادم و نگاهی دور میز انداختم.\nاینا چرا طوری نگاهم می‌کنن که انگار دارم دخترشون رو می‌بوسم؟\n\nبس کنین.\n\nمن که کاری نمی‌کنم؛ در سکوت فقط دارم این نمایش خانوادگی رو تماشا می‌کنم.\n\nادوارد گفت:\n«پاول! هر خواسته‌ای داشته باشی بدون شنیدن قبول می‌کنم، فقط این ازدواج لعنتی نباشه!»\n\nبابا نیشخند شیطانی‌ای زد و خونسرد جواب داد:\n«وسوسه‌انگیز بود… اما نه. من به ازدواج راضیم، ادوارد عزیز.»\n\nادوارد مشت‌ش رو کوبید روی میز و با عصبانیت از جا بلند شد و سمت دیگه رفت.\nبابا هم بلند شد و دنبالش راه افتاد.\n\nاحتمالاً رفت دق‌مرگش کنه.\n\nزن‌هاشون هم پشت سرشون از جا بلند شدن—برای اینکه یا همدیگه رو آروم کنن، یا خفه.\n\nلیوان ویسکی‌م رو برداشتم.\n\nنگاهم ناخودآگاه افتاد روی مارلین.\n\nبا اون پیراهن قرمز جذب، موهای طلایی که روی شونه‌هاش ریخته بود و اخم ظریفی که جذابیتش رو چند برابر می‌کرد، شبیه یه پرنسس عصبانی بود.\n\nچشم‌های آبی‌ش برق زد و با عصبانیت گفت:\n«می‌دونی که همه‌ی این جنگ‌ها بخاطر خواسته‌های احمقانه‌ی تو و پدرته دیگه؟»\n\nشونه بالا انداختم، خونسرد.\n«منم امروز فهمیدم. به من چه؟ من که عاشق چشم و ابروی تو نیستم.»\n\nچشم چرخوند؛ اما اون حرکتش بیشتر شبیه عشوه بود تا بی‌تفاوتی.\n«به جهنم. خدای جنگ!»\n\nتک‌خنده‌ای زدم.\n«خدای جنگ؟ خوشم اومد.»\n\nکیف قرمزش رو برداشت، از جا بلند شد و با غرور گفت:\n«برو گمشو اِرنِست! وای خدا… از فامیلیت هم متنفرم! حتی اسمش مورمورم می‌کنه!»\n\nابرویی بالا انداختم.\n«از اِرنِست بدت میاد؟ عجب.»\n\nپشت‌چشمی نازک کرد، صندلی رو عقب کشید و راه افتاد.\nمن هم از جا بلند شدم.\n\nیادم باشه بعد از ازدواج، خانوم اِرنِست صداش بزنم.\n\nچون از فامیلیِ شاهکار من متنفره.\n\nبی‌لیاقتی درمان نداره—چه می‌شه کرد.\n\nمثل یه پرنسس اشرافی قدم برمی‌داشت؛ صاف، مغرور، با حرکتی که ناخودآگاه نگاه کل سالن رو دنبال خودش می‌کشید.\n\nرسید کنار پدرش و گفت:\n«پاپا، بیا بریم… بسه.»\n\nادوارد سری تکون داد.\n«باشه پرنسسم. برو ماشین، دارم میام.»\n\nبعد نگاه تندی به بابا انداخت.\n\nبابا گفت:\n«شب خوش دخترم.»\n\nمن نیشخند زدم.\n\nبابا امشب واقعاً قصد سکته دادن این مرد رو داره.\n\nادوارد انگشت اشاره‌ش رو جلوی بابا تکون داد:\n«فقط شش ماه پاول! بعدش زندگی رو براتون جهنم می‌کنم. بشین و نگاه کن!»\n\nبابا با خنده جواب داد:\n«باشه، یه ظرف پاپ‌کورن می‌گیرم و منتظر اون روز می‌مونم.»\n\nادوارد نگاه تندی بهش کرد، بعد دست زنش رو گرفت و از رستوران بیرون رفت.\n\nشب سرگرم‌کننده‌ای بود.\n\nخوشم اومد.\n\nمامان گفت:\n«پاول چرا اینطوری کردی!؟»\n\nبابا چشم چرخوند.\n«نیلا! خب شام برای این بود که خوش بگذرونم و حرصش بدم!»\n\nتک‌خنده‌ای زدم.\n«صداقتت عالیه پدر.»\n\nنیشخندی زد.\n«آدم‌های بد همیشه صادقن.»\n\nسر تکون دادم.\n«درسته.»\n«مارلین»\nسرم رو به لبه وان تکیه دادم و چشم‌هام رو بستم.\nسعی کردم نفس عمیق بکشم.\n\nشاید با نفس کشیدن بتونم این حجم حرص رو از توی سینه‌م بیرون بریزم.\n\nوایی…\n\nاز همه بدم میاد.\nحالم از همه به هم می‌خوره.\n\nتو حموم نیمه تاریک، داخل وان دراز کشیده بودم. فقط چند تا شمع دیپتیک و جو مالون فضا رو روشن نگه داشته بودن و بوی عطر مورد علاقه‌م بایردو بلانش کل حموم رو پر کرده بود.\n\nکف‌های گرم آب، ترکیب شامپو بدن گرلن ارکیده ایمپریال، ژل حمام تام فورد سولیل بلان و شیر بدن لامر دور تنم حلقه زده بود.\n\nهوم…\nعالیه. دقیقاً همونی که لازم داشتم.\n\nدستم رو دراز کردم و موبایلم رو از روی لبه وان برداشتم.\n\nچی!؟\n\nاون ارنست لعنتی منو فالو کرده؟\n\nخدایا منو سوسک کن راحت شم!\n\nنه… سوسک زشته.\nمنو پروانه کن لطفاً.\n\nبا تردید وارد صفحه‌ش شدم.\nچهل هزار تا فالوئر.\n\nاخمی کردم و پست‌هاشو بالا پایین کردم. چیز خاصی نداشت، فقط عکس‌های خودش با اون نگاه سرد و مغرور. خودشیفته تمام عیار.\n\nیه هایلایت داشت به اسم برو.\n\nزدم روش.\n\nچند تا عکس از خودش و برادرش بود.\n\nخب… نمی‌تونم انکار کنم. خوش قیافه‌ان جفتشون. از اون خوش قیافه‌هایی که حرص آدمو درمیارن.\n\nاما من اهمیت می‌دم؟\n\nمعلومه که نه.\n\nبا حرص صفحه رو بستم و گوشی رو گذاشتم روی کنسول کنار وان.\n\nاز آب بلند شدم، دوش گرفتم و حوله سفید فرت رو دور خودم پیچیدم.\nموهای خیسم روی شونه‌هام ریخته بود.\n\nرفتم تو اتاق و روی تخت نشستم.\n\nبه ایوا زنگ زدم. بوق دوم نخورده جواب داد:\n\n«ماری؟ چطوری؟»\n\nنفسم رو بیرون دادم.\n«بهترم. کجایی؟»\n\nبا خنده سرخوش گفت:\n«عمارت هندرسون‌ها… یه پارتی خیلی خفنه.»\n\nابرویی بالا انداختم.\n«ماردین هم هست؟»\n\nسریع جواب داد:\n«معلومه که آره. بالاخره دوست دخترش هم هندرسونه. جیمی هم هست.»\n\nخب معلومه که هست.\nپسرعموی لعنتیم مثل سایه به ما چسبیده.\n\nگفتم:\n«دعوتنامه برام ایمیل شده. الان میام.»\n\nگفت:\n«ساعت فاکینگ دوازده شبه سریع باش!»\n\n«باشه»‌ای گفتم و تماس رو قطع کردم.\n\nرفتم سمت کلوزت.\n\nپیراهن کوتاه کاراملی والنتینو رو برداشتم، بالای زانو، از اون مدل‌هایی که اگه زیادی خم بشی دردسر درست می‌کنه.\n\nبیخیال.\n\nکفش پاشنه بلند بنددار قهوه‌ای آکوازورا رو پوشیدم که بندهاش تا بالای ساق پام می‌اومد.\nکیف گوچی جکی رو هم برداشتم.\n\nنشستم پشت میز آرایش.\n\nکرم دیور، کمی کانتور شارلوت تیلبری، سایه قهوه‌ای مشکی تام فورد، ریمل ایو سن لوران و آخرش رژ نود کرمی مک.\n\nموهای بلوندم رو باز گذاشتم، فقط با انگشت‌ها کمی حالتش دادم.\n\nعطر باکارات رژ پنج چهار صفر رو روی گردنم زدم.\nچیه؟ من به گرون بودن برند هام اهمیت میدم.\n\nسویچ رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون.\n\nپله‌ها رو پایین می‌اومدم که قبل از باز کردن در عمارت صدای پاپا از پشت سرم اومد:\n\n«پرنسس؟ کجا میری دخترم؟»\n\nنفسم رو بیرون دادم، برگشتم سمتش و با لبخند مصنوعی گفتم:\n«پاپا؟ نخوابیدی؟»\n\nلعنتی ما که چند ساعته از اون شام نفرین شده برگشتیم.\nچرا هنوز کت و شلوار تنشه؟\n\nگفت:\n«یه جلسه آنلاین داشتم. حالا می‌گی کجا داری میری؟»\n\nگفتم:\n«پیش ماردین. فقط می‌خوام یکم حالم عوض بشه پاپا.»\n\nابرویی بالا انداخت.\n«مطمئنی پرنسس؟»\n\nسر تکون دادم.\n«مطمئن باش پاپا.»\n\nسری تکون داد.\n«باشه.»\n\nلبخندی زدم و سریع از خونه خارج شدم.\n\nساعت یک شب از خونه بیرون زدن موفقیته؟\n\nنه.\n\nمن معمولاً این ساعتا تازه گرم می‌شم.\nدر ماشینم رو باز کردم و سوار شدم، استارت زدم و سمت لوکیشن حرکت کردم.\n\nیه نوتیفیکیشن روی صفحه پرید.\n\nهمون‌طور که نگاهم به جاده بود، گوشی رو برداشتم.\nایمیل.\n\nفرستنده ناشناس.\n\nیه دعوت‌نامه مجازی؟\n\nزدم روش.\n\nوات د فاک؟\nکارت عروسیِ خودمه؟!\n\n۶ آگوست؟\n\nیعنی فاکینگ پنج روز دیگه؟!\n\nبا حرص گوشی رو پرت کردم روی صندلی کناری و پام رو محکم‌تر روی گاز فشار دادم.\n\nعیسی مسیح… داری منو تست می‌کنی؟ لطفاً بس کن، چون دارم روانی می‌شم دیگه!\n\nچراغ‌های عمارت هندرسون از دور برق می‌زد.\nجلوی دروازه‌های آهنی مشکی مات وایسادم، کیفم رو برداشتم و پیاده شدم.\n\nبا خونسردی مطلق سمت ورودی رفتم که یکی از نگهبان‌ها جلو اومد.\n\n«کارت دعوت؟ نمی‌تونی همین‌جوری وارد بشی.»\n\nابرویی بالا انداختم.\nاین پارتی برای برادر خودمه، پس مال منم حساب می‌شه.\n\nبی‌حوصله ایمیل رو جلو صورتش گرفتم. فقط یه نگاه کرد.\n\nدر حالی که رد می‌شدم، زیر لب گفتم:\n«اخراجی. بی‌مصرف.»\n\nوارد حیاط شدم.\n\nهمه‌جا پر بود از دختر و پسرهایی که با ریتم موزیک می‌رقصیدن. نورهای بنفش و طلایی روی لباس‌های برندشون می‌لغزید، بوی باکارات رژ با هوای شب قاطی شده بود، و روی میزهای مرمری کنار استخر بطری‌های کریستال لوئی سیزدهم، دوم پرینیون و آرمند دو بریگناک مثل جواهر می‌درخشیدن.\n\nاز بین جمعیت رد شدم و وارد عمارت شدم.\n\nمایکل هندرسون عزیزم.\n\nسمتش رفتم. با نیشخند نگاهم کرد.\n\nکیفم رو روی میز گذاشتم و گفتم:\n«نگهبان دم در اخراجه. زودتر بگو وسایلشو جمع کنه و بره گم شه.»\n\nخندید و بغلم کرد.\n«عزیزم؟»\n\nخب… ظاهراً امشب باید با مایک قشنگم خداحافظی کنم.\n\nمن آدم متعهدی نیستم، ولی قصد جدا شدن ازش هم نداشتم.\nاما وقتی پنج روز دیگه عروسیمه، مجبورم.\n\nلبخند زدم، دستم رو دور گردنش انداختم و لب‌هاش رو بوسیدم.\n\nامیدوارم قضیه بوسیدن جکس تو بار به گوشش نرسیده باشه. که قطعاً نرسیده.\n\nدستش روی کمرم نشست و نگاهم کرد.\n«چرا جواب تلفنم رو ندادی ماری؟»\n\nچشم چرخوندم.\n«گوشیم سایلنت بود عزیزدلم.»\n\nسر تکون داد و دستم رو گرفت. از عمارت بیرون رفتیم و کنار یکی از میزهای وی‌آی‌پی ایستادیم.\n\nاوه.\n\nماردین و الا کنار میز بودن.\n\nالا هندرسون. خواهر مایکل.\n\nمارد با دیدنم گفت:\n«ماری؟ فکر نمی‌کردم بیای.»\n\nلبخند مصنوعیِ اشرافی زدم.\n«مگه می‌شه از دست بدم.»\n\nتلفن مایک زنگ خورد و رفت گوشه‌ای جواب بده.\n\nمارد طوری که الا نفهمه، سمتم خم شد.\n«داری فاکینگ چه کاری می‌کنی؟ هنوز ازش جدا نشدی؟»\n\nبی‌خیال گفتم:\n«نو نو داداشی، آخر شب بهش می‌گم.»\n\nبا عصبانیت پچ‌پچ کرد:\n«متوجه‌ای چی می‌گی؟ می‌خوای بعد از خوش‌گذرونی آخر شب بگی قراره ازدواج کنی؟»\n\nچشم چرخوندم.\n«مگه من دلم می‌خواد ازدواج کنم؟ یکم مظلوم‌نمایی می‌کنم، حل می‌شه.»\n\nمشکوک نگاهم کرد، بعد بی‌تفاوت برگشت سمت الا.\n\nتنها پارتنری که تا الان مارد باهاش مشکل نداشته، مایکل بوده\nگارسون سمتم اومد.\nاز روی سینی‌اش یه لیوان لوئی سیزدهم رِمی مارتن برداشتم و جرعه‌ای نوشیدم.\n\nهوم… گرم و عمیق بود.\nخوشم اومد.\n\nماردین گفت:\n«زیاد نخور!»\n\nچشم چرخوندم.\n«باشه.»\n\nمست کردن تبدیل شده به یکی از تفریحات موردعلاقه‌م.\nحداقل چند ساعت از دنیای واقعی فرار می‌کنم.\n\nمایک سمتم اومد و کنارم ایستاد.\n\nلبخند زدم و نگاهش کردم.\n\nدلم نمی‌خواست ازش جدا بشم.\nنه این‌که عاشقش باشم یا حتی دوستش داشته باشم…\nولی باهاش بهم خوش می‌گذشت، لعنتی.\n\nریتم آهنگ که تند شد، دستم رو دور گردنش انداختم و گفتم:\n«بیا دیگه.»\n\nچشم چرخوند. زیاد اهل رقص نبود، ولی بالاخره همراهم شد.\n\nمایک هم از خانواده مافیاست. غرور خاص خودش رو داره.\nکنار هم… کاپل خوبی بودیم.\n\nهمراهش به گردن و کمرم تاب دادم، موهام رو عقب زدم.\n\nخم شد سمتم و لب‌هام توی لب‌هاش گم شد.\nلب پایینم رو بین دندون‌هاش گرفت…\n\nکه یهو با یه مشت محکم پرت شد عقب!\n\nلعنتی!\n\nبرگشتم و با صورت اِلیو اِرنِست روبه‌رو شدم.\n\nاین لعنتی اینجا چی کار می‌کنه؟!\n\nمایک با عصبانیت سمتش هجوم آورد و داد زد:\n«چه گهی می‌خوری!؟»\n\nخواست مشت بزنه که الیو جاخالی داد.\n\nمچ دستم رو گرفت و گفت:\n«نمی‌تونی آبروی منو این‌جوری ببری.»\n\nداد زدم:\n«چی می‌گی مرتیکه!؟»\n\nنگاه تندی بهم انداخت.\n«وقتی خبر ازدواجمون پخش شده، تو حق نداری این‌جوری بیای پارتی و با مردا برقصی.»\n\nمایک نعره زد:\n«چی می‌گی تو!؟ چه ازدواجی!؟ چه مردی، من دوست‌پسرشم!»\n\nالیو ابرویی بالا انداخت.\n«بودی. از فعل گذشته استفاده کن، چون دیگه نیستی. قراره زن من بشه تا پنج روز دیگه.»\n\nمارد اومد بینمون و داد زد:\n«پس تویی! حالا که هنوز ازدواج نکردین! حق نداری با مارلین این‌طوری حرف بزنی!»\n\nالیو با پوزخند گفت:\n«نه بابا؟ عجب برادری… کیف کردم.»\n\nمایک گیج نگاهم کرد.\n«مارلین توضیح بده فاکینگ چه خبره اینجا، چون من هیچی نمی‌فهمم!»\n\nهمون لحظه جیمی رسید.\n«اوه… همه‌چی ریخته شده وسط که.»\n\nجیمی، همون پسرعموی دلقکم.\n\nگفتم:\n«من مجبورم با این اِرنِست ازدواج کنم. خودمم تازه فهمیدم. ازدواج اجباری.»\n\nمایک داد زد:\n«و اینو الان به من می‌گی!؟»\n\nالیو جلو اومد، با خونسردی کامل:\n«حق نداری سرش داد بزنی.»\n\nمایک ابروهاش بالا رفت.\n«لعنتی تا همین چند لحظه پیش دوست‌دختر من بود!»\n\nالیو شونه بالا انداخت.\n«حالا نامزد منه.»\n\nجیمی گفت:\n«فکر نمی‌کردم یه روزی دعوا سر ماری ببینم.»\n\nمن و مارد هم‌زمان نگاه تندی بهش انداختیم.\nجیمی شونه بالا انداخت که الیو نیم‌نگاهی بهش انداخت و گفت:\n«اشتباه نکن، من سر کسی که قراره زنم باشه دیگه دعوا نمی‌کنم. چون درکل زنمه!»\n\nماردین تک خنده‌ای زد و گفت:\n«اوها! دیگه داری زیاده‌روی می‌کنی.»\n\nالیو چشم چرخوند و گفت:\n«میشه نقش ابرقهرمان بازی کردنم تموم کنی؟»\n\nو بعد دستم رو گرفت و گفت:\n«تو هم با من میای.»\n\nگفتم:\n«دوبار؟ عمرا اگه باهات بیام!»\n\nماردین اومد سمتم و گفت:\n«اون هیچ‌جا با تو نمیاد.»\n\nالیو ابرویی بالا انداخت و گفت:\n«میشه دخالت نکنی؟ دارم از این ابروی ریزی فلاکت‌بار نجات‌تون میدم. تو که دلت نمی‌خواد سر تیتر روزنامه‌ها بشی؟ هوم؟»\n\nماردین با حرص نگاهش کرد.\n\nالیو پوزخندی زد و با کشیدن دستم سمت خودش، ما رو سمت خروجی برد.\n\nداد زدم:\n«من با تو جایی نمیام!»\n\nبدون نگاه کردن بهم گفت:\n«خیلی حرف می‌زنی.»\n\nبه جلوی ماشینش رسیدیم. با زدن ریموت، در رو باز کرد.\n\nیه بوگاتی ویرون مشکی بود، لعنتی، با براقیت الماس‌گونه.\nدر جلو رو باز کرد و مجبورم کرد بشینم. بعد دور زد و در سمت خودش رو باز کرد و پشت فرمون نشست.\n\nحرکت که کرد، با عصبانیت جیغ زدم:\n«من با تو هیچ قبرستونی نمیام!»\n\nبیتفاوت جواب داد:\n«نظرتو نپرسیدم!»\n\nبا حرص تکیه دادم و روم رو کج کردم.\nگفت:\n«سه ساعت پیش قرمز بودی، یکدفعه قهوه‌ای شدی. کی وقت کردی؟ من درکت نمی‌کنم.»\n\nپشت چشمی نازک کرد.\n\nدر رو باز کنم بپرم بیرون؟ نگاهی به در کردم که گفت:\n«حتی فکرش هم نکن!»\nو بعد قفل کودک رو زد.\n\nحرصی جیغ زدم:\n«لعنتی می‌خوام برم!»\n\nبا همون نیم نگاه خونسردش گفت:\n«منم دارم می‌رسونمت. دارم لطف می‌کنم بهت.»\n\nابرویی بالا انداختم و گفتم:\n«این همه غرور از کجا میاد، آقای اِرنِست؟»\n\nاونم ابرویی بالا انداخت و گفت:\n«به شما ربطی نداره، خانوم دریکوف.»\n\nحرصی نگاهش کردم.\nداره از یه مسیر لعنتیه دیگه میره!\n\nداد زدم:\n«خونه ما از این سمت نیست! کجا داری منو می‌بری!؟»\n\nاونم داد زد:\n«ته جهنم! جاده اصلی ترافیکه، دارم از جای دیگه میرم!»\n\nاخمی کردم و رو برگردوندم.\nهنوز هیچ ازدواج لعنتی‌ای نکردیم ولی منو از پارتی شبانه‌ی قشنگم بیرون کشید!\nخدا لعنتت کنه، اِرنِست .\nگند بزنن لهجه بریتیشت. گند بزنن زندگیتو.\nبمیری، من راحت بشم زن تو نشم فقط.\n\nنیم‌نگاهی انداخت و بیتفاوت به راهش ادامه داد.\nچنگالو بکوبی وسط چشماش کور بشه تا با اون چشمای لعنتیش نگاه نکنه.\n\nیدفعه برگشت سمتم و گفت:\n«می‌دونم شیفتم شدی، ولی لازم نیست انقدر خیره نگاهم کنی.»\n\nمتعجب اخمی کردم و داد زدم:\n«عیسی مسیح! ظهور کن لطفا، چون دارم فاکینگ روانی میشم!»\nپوزخندی زدم و اِرنِست با سرعت دیوانه‌وار ادامه داد. این مرد قسم خورده منو دیوونه کنه، چون هیچ دلیل فاکی دیگه‌ای نمی‌بینم.\n\nتلفنش زنگ خورد که برداشت. نمی‌دونم کی پشت خط بود، اما جواب داد:\n«مراقبش باش تا بیام، نذار بیرون بره وگرنه دردسر درست می‌کنه.»\n\nپیچی رو دور زد و ادامه داد:\n«در ضمن به بابا چیزی نگو! نیاز نیست بیخود دردسر درست کنیم!»\n\nو بعد تلفن رو قطع کرد.\n\nبا دست روی سینه و اخم نشستم و به رو‌به‌رو نگاه کردم.\nگفت:\n«میشه مثل برج زهرمار نشینی؟»\n\nنیم نگاهی انداختم و اخمم غلیظ‌تر شد.\nبرو بمیر، کثافت.\n\nبعد از چند دقیقه جلوی در عمارت نگه داشت و گفت:\n«امیدوارم دیگه نیاز نباشه از بغل پسرای دیگه جمعت کنم.»\n\nبا حرص در ماشین رو باز کردم و گفتم:\n«برو بمیر!»\nو بعد محکم کوبیدم و بستمش. حرومی.\n\nبا قدم‌های تند سمت درب ورودی رفتم و کلیدم رو در آوردم.\nنمی‌خوام با این وضع عصبانیت سر و صدا راه بندازم، اما ظاهراً نمیشه!\nچون صدای ماردین و جیمی از پشت سرم اومد.\n\nماردین سمتم اومد و گفت:\n«خوبی ماری؟»\n\nبا حرص گفتم:\n«برو بمیر. انقدر از سر تیتر مجله‌ها شدن می‌ترسی!؟»\n\nاخم کرد و داد زد:\n«من از چیزی نمی‌ترسم! نمی‌خواستم فاجعه پیش بیاد!»\n\nجیمی گفت:\n«ببخشید بین کلامتون، ولی عمو و زن عمو الان بیدار می‌شن و به فاک می‌ریم همگی.»\n\nبا حرص کلید رو انداختم داخل قفل، بازش کردم و وارد شدیم.\nپله‌ها رو بالا رفتم و وارد اتاقم شدم، که ماردین و جیمی هم اومدن داخل و در رو بستن.\n\nماردین گفت:\n«تو نمی‌تونی شخصیت شاهکار منو زیر سوال ببری.»\n\nبا اخم و عصبانیت گفتم:\n«گمشو حرومی.»\n\nداد زد:\n«با من درست صحبت کن، مارلین.»\n\nپوزخندی زدم و گفتم:\n«یه بار مثل آدم باش، مارد! یکبار نشون بده که برادرمی! نه یه آدم معمولی!»\n\nجیمی خودشو انداخت روی تختم و به دعوامون نگاه کرد.\n\nماردین گفت:\n«تو الان داری برادری منو زیر سوال می‌بری؟ من بهترین برادری‌ام که می‌تونی داشته باشی!»\n\nداد زدم:\n«ریدم تو برادریت! تو یه عوضی مغرور خودشیفته‌ای! کثافته عوضی! حالم ازت بهم می‌خوره!»\n\nداد زد:\n«اگه من برادر خوبی نیستم برات، خب تو هم اصلاً خواهر خوبی نیستی! واقع‌بین باش! تو هم فقط به فکر خودتی! ولی من به فکر تو هم هستم! هیچوقت ننشستم ناراحتی تو ببینم، ولی تو اصلاً برات اهمیت نداشت من کدوم قبرستونی هستم! اونی که انقدر فاصله بینمون انداخت تو بودی نه من!»\n\nجیمی لایک نشون داد و گفت:\n«اینو موافقم. اونی که زیادی بی‌تفاوته تویی، مارلین.»\n\nداد زدم:\n«تو خفه! اضافی.»\n\nماردین داد زد:\n«چیه!؟ داره حقیقتو می‌گه! اونی که انقدر از همه عالم و آدم فاصله می‌گیره تویی! امروز علاوه بر خراب شدن شب، تو مال منم خراب شد!»\n\nابرویی بالا انداختم و گفتم:\n«منظورت چیه؟»\n\nجیمی گفت:\n«الا ازش جدا شد. چون فکر کرد خانوادگی دارین بازیشون می‌دین. چون برادرشو بازی دادین.»\n\nگفتم:\n«متاسفم، مارد…»\n\nکه ماردین با باز کردن در اتاق بیرون زد و گفت:\n«دیگه مهم نیست!»\n\nسریع سمت در رفتم، اما اون ادامه پله‌ها رو بالا رفت.\n\nجیمی گفت:\n«کاش انقدر دعوا نمی‌کردی باهاش، ماری.»\n\nگفتم:\n«تو باید بهم می‌گفتی!»\n\nشونه بالا انداخت و گفت:\n«من تو روابط شخصیش دخالت نمی‌کنم.»\n\nتک خنده‌ای زدم و گفتم:\n«مثل سگ زر می‌زنی، جیمی.»\nدر اتاق رو باز گذاشتم و کفش‌های پاشنه‌بلندم رو درآوردم.\nبی‌حوصله پرت‌شون کردم سمت تخت که جیمی داد زد:\n«داشت می‌خورد به دهنم!»\n\nداد زدم:\n«به تخمم.»\n\nپشت‌چشمی نازک کرد و گفت:\n«نکنه جدیداً تغییر جنسیت دادی؟»\n\nنیم‌نگاهی انداختم و با حرص گفتم:\n«اون دهنتو ببند بذار یکم استراحت کنه، جیمی.»\n\nسرم سنگین بود. ذهنم شلوغ‌تر از همیشه.\nباید می‌رفتم ببینم مارد لعنتی چشه.\nباید بفهمم داستان این عروسی پنج روز دیگه دقیقاً چیه.\nباید بفهمم من کجای این زندگی فاکی ایستادم!\n\nهنوز قدم برنداشته بودم که صدای ویولن کل عمارت رو گرفت.\nنه آروم.\nنه معمولی.\n\nیه نت کلاسیک غمگین، عمیق، کشدار… با حجمی که از مرمر دیوارها رد می‌شد و مستقیم می‌نشست روی استخون.\n\nمن و جیمی به هم نگاه کردیم و همزمان گفتیم:\n«هولی شت!»\n\nجیمی مثل برق‌گرفته‌ها از جا پرید و گفت:\n«دو سال لعنتی بود ماردین ویولن نزده بود! ریدم تو این زندگی!»\n\nدستم رو روی صورتم کشیدم و زمزمه کردم:\n«باید چیکار کنیم…؟»\n\nگفت:\n«نمی‌دونم لعنتی! ولی نباید نزدیکش بشیم!»\n\nاز اتاق بیرون رفتم و پایین پله‌های مرمری ایستادم.\nنور لوستر کریستالی مثل آب طلا روی نرده‌ها می‌ریخت.\nجیمی کنارم وایساد.\n\nمامان با ربدوشامبر ابریشمی‌ش از راهرو اومد سمتمون و گفت:\n«چه خبره؟ چه اتفاقی افتاده که برادرت بعد اینهمه مدت، ساعت چهار صبح داره ویولن می‌زنه!؟»\n\nبرگشتم سمتش که دقیق نگاهم کرد و گفت:\n«تو گریه کردی؟ زیر چشمت سیاه شده!»\n\nآروم گفتم:\n«یکم… ولی مهم نیست.»\n\nخواست چیزی بگه که قطعه وارد اوج شد.\nریتم تندتر، زخمی‌تر.\nصدا کل عمارت رو تسخیر کرده بود، انگار مارد داشت با سیم‌ها فریاد می‌زد.\n\nمامان با نگرانی گفت:\n«میشه بگین چه اتفاقی افتاده بچه‌ها!؟»\n\nجیمی گفت:\n«بیخیال ماری، من می‌گم.»\n\nنفسمو بیرون دادم.\n\nگفت:\n«رفتیم پارتی هندرسون‌ها. دختر قشنگت هنوز از مایکل هندرسون جدا نشده بود… بعد وقتی مایکل داشت مارلین رو می‌بوسید که البته به معنای واقعی داشت قورتش—»\n\nداد زدم:\n«خفه شو جیمی!»\n\nچشم چرخوند و گفت:\n«باشه وارد جزئیات نمی‌شم. همون لحظه که مایک داشت ماری رو می‌بوسید، اون اِرنِست وارد شد، کوبید تو دهنش و ماری رو برد. مارد خواست جلوشو بگیره، ولی اون مردک گفت با این آبروریزی‌ها سر تیتر مجله‌ها می‌ریم. غرورش اجازه نداد ادامه بده… و ماری با اِرنِست رفت.»\n\nمامان متفکر سر تکون داد و گفت:\n«خب… اون قسمتی که باعث این حالش شده کدومه؟»\n\nجیمی گفت:\n«الا هندرسون… دوست دختر ماردین. امشب ازش جدا شد.»\n\nمامان نفسشو آهسته بیرون داد:\n«زیاد نباید سمتش بریم. می‌دونین ویولن راه آروم کردنشه… که مردم رو قتل عام نکنه.»\n\nپاپا با قدم‌های خونسرد نزدیک شد و بیتفاوت گفت:\n«بذار بره قتل عام کنه، شاید آروم شد. اینجوری نمی‌شه.»\n\nمامان با عصبانیت برگشت سمتش:\n«دیوونه شدی ادوارد؟ نمی‌خوام بذارم با این حال بره بقیه رو بکشه!»\n\nمن همون‌جا، با موهای بلوند آشفته، آرایش نیمه‌پاک‌شده، پیراهن کاراملی گرون‌قیمت و قلبی که داشت از سینه می‌زد بیرون، فقط به صدای ویولن گوش می‌دادم.\n\nصدای برادرم.\nصدای شکست.\nصدای مافیایی که بلد بود دردش رو فقط با موسیقی بیرون بریزه.\n\nو وسط همه‌ی این تجمل، کریستال، ابریشم و قدرت…\nمن بودم.\nمارلین دریکوف.\nدختری که قرار بود پنج روز دیگه عروس بشه،\nبی‌اینکه بدونه دقیقاً قراره تو چه جهنمی قدم بذاره.\nدستی به موهام کشیدم و عقب دادمشون.\nواقعاً وضعیت خونه‌مون رو ببین محض رضای خدا.\n\nمن قراره به زور ازدواج کنم.\nدوست دختر اون ازش جدا شده.\nیه دعوای اساسی راه افتاده.\nبرادر روانیِ من برگشته به عادت‌های روانی همیشگیش.\n\nاین چه زندگی فاکی‌ایه که ما داریم؟\n\nبرگشتم سمت پاپا و گفتم:\n«جدی عروسی پنج روز دیگه‌ست!؟»\n\nبابا با صدای بلند گفت:\n«چی!؟»\n\nموبایلم رو درآوردم و ایمیل رو نشونش دادم.\nبا عصبانیت دستی به صورتش کشید و گفت:\n«خدا لعنتش کنه… الان من میرم اون ویولن رو از دستش می‌گیرم، بعد با هم میریم اِرنِست‌ها رو می‌کشیم. شاید هندرسون‌ها رو هم کشتم.»\n\nجیمی خیلی خونسرد گفت:\n«سر راه چند کیلو شکلات و نوتلا هم بخرین.»\n\nبابا ابرویی بالا انداخت:\n«برای چی؟»\n\nجیمی شونه بالا انداخت:\n«ماری وقتی عصبیه، کاکائوهای خونه رو تخلیه می‌کنه.»\n\nابروهام بالا رفت.\nگفتم:\n«چه دقتی.»\n\nنیشخند پهنی زد:\n«می‌دونم، خیلی خوبم.»\n\nبا حرص نگاه تندی بهش انداختم.\n\nپاپا شروع کرد از پله‌ها بالا رفتن که سریع جلوش رو گرفتم و گفتم:\n«بذار من برم پیشش… چون تقصیر منه.»\n\nپاپا جدی نگاهم کرد و گفت:\n«هیچ چیز تقصیر تو نیست، پرنسس.»\n\nچتری‌هام رو پشت گوش دادم و آروم گفتم:\n«میرم پیشش…»\n\nو با قدم‌های آهسته پله‌ها رو بالا رفتم.\nطبقه سوم.\n\nپاهای لختم روی سرامیک‌های سرد می‌نشست.\nجلوی در استودیو ایستادم.\n\nاستودیوی من و دنیای ماردین.\nتابلوهای نیمه‌تمام من کنار ویولن‌های دست‌سازش.\nترکیب هنر و خشونت.\n\nنفسی کشیدم و آروم در رو باز کردم.\n\nبی‌هیچ واکنشی به حضورم، ویولن می‌زد.\nهمون قطعه‌ی زخمی.\n\nرفتم جلو، دستم رو روی شونه‌اش گذاشتم و آروم گفتم:\n«مارد؟»\n\nایستاد.\nنفسی کشید و ویولن رو گذاشت روی زمین.\n\nگفتم:\n«خوبی؟»\n\nابرویی بالا انداخت و گفت:\n«اگه اون اِرنِست لعنتی رو بکشم، آره خوبم. البته کشتن جکس هم کمک می‌کنه.»\n\nاوه.\nجکس.\nهمونی که تو بار داشت منو می‌بوسید و ماردین مشت کوبید تو صورتش.\nچند ساله تشنه‌ی خون همن.\n\nنیشخندی زدم و گفتم:\n«خب چرا جکس رو نمی‌کشی؟»\n\nمکث کردم، بعد با شیطنت اضافه کردم:\n«البته به شرطی که لو ندمت.»\n\nابرویی بالا انداخت.\n\nلبخند لوند و آرومی زدم و ادامه دادم:\n«منم میام.»\n\nنگاهم کرد.\nاون نگاه خاکستریِ خطرناک\nچشم چرخوند و با تکیه‌ی تنبل‌وار به کاناپه‌ی چرمی ایتالیایی گفت:\n«نمی‌خوام.»\n\nنفسم رو آروم بیرون دادم، کنارَش نشستم و پا روی پا انداختم.\nبا صدایی نرم اما زهرآلود گفتم:\n«بیخیال شو مارد… تو دنیا از الا بهتر هم هست. تازه نصف دخترای این شهر حاضرن فقط واسه یه نگاهت بمیرن. خودت که می‌دونی.»\n\nنیم‌نگاهی بهم انداخت، بعد پلک‌هاش رو بست.\nصداش پایین اومد:\n«هیچ‌کدومشون الا نمی‌شن، مارلین.»\n\nموهام رو با حرکت ظریفی پشت گوش دادم.\nبا لحنی که سعی می‌کرد خونسرد باشه گفتم:\n«خب الان چیکار کنیم؟ می‌خوای مثل افسرده‌های اشرافی بشینی یه گوشه؟ تو واقعاً روانی‌ای چون. نرمال نیست بعد دو سال ساعت چهار صبح ویولن بزنی.»\n\nبی‌تفاوت گفت:\n«کی گفته ول می‌کنم؟ همین الانشم نگهبان فرستادم دنبالش. بهم گزارش می‌دن کجاست. ضمن اینکه ویولن زدنم ربطی به روانی بودنم نداره.»\n\nابرویی بالا انداختم:\n«نه بابا؟ پس نشونه‌ی چیه؟ سلامت روان؟»\n\nنگاهش جدی شد.\nبعد دوباره سرد، خونسرد، کشنده:\n«نگفتم نرمالم. ولی فشارهای روحیم برگشته. حس می‌کنم اگه یکی رو نکشم، نمی‌تونم به حالت عادی برگردم. البته انتظار درک ازت ندارم.»\n\nپشت‌چشمی نازک کردم، انگشت وسطمو بالا آوردم:\n«فاک یو.»\n\nبلند شدم و رفتم سمت بوم‌های عظیم گوشه‌ی استودیو.\nیکی از بزرگ‌ترین‌ها رو برداشتم.\nپلاستیک محافظش رو با حرص کندم و به پایه‌ی طلایی تکیه دادمش.\n\nمارد ابرویی بالا انداخت:\n«چه گهی می‌خوای بخوری؟»\n\nبدون اینکه برگردم گفتم:\n«مسابقه‌ی روانی بودن. ببینیم کی بیشتر روانیه. یه موسیقی با ریتم وحشی بزن. سریع. خشن.»\n\nلبخند کمرنگی زد.\nبه دسته‌ی کاناپه تکیه داد، ویولن دست‌سازش رو برداشت.\n\nاون ویولن…\nچوب تیره‌ی فرانسوی، سیم‌های سفارشی، صدایی که استخون رو می‌بُرید.\n\nگفتم:\n«سه… دو… یک.»\n\nآرشه رو کشید.\n\nصدا مثل تیغ افتاد وسط هوا.\nریتم تند.\nخشن.\nپر از خشم مهارشده.\n\nاز قفسه رنگ، قرمز کارمینی برداشتم و بی‌رحمانه پاشیدم وسط بوم.\nرنگ مثل خون روی بوم دوید.\n\nقلم‌موی ضخیم رو گرفتم و شروع کردم ضربه زدن.\nمحکم.\nنامنظم.\nبعد مشکی عمیق.\nسیاه شب.\n\nماردین پا‌به‌پای من می‌زد.\nآرشه‌اش دیگه فقط موسیقی نبود—\nاعتراف بود.\nفریاد بود.\nسوگواری اشرافی.\n\nریتمش بالا رفت.\nنت‌ها مثل گلوله تو فضا شلیک می‌شدن.\n\nشروع کردم به کشیدن یک چشم.\n\nنه یه چشم معمولی.\n\nچشمی عظیم، پر از ترک، با مردمکی که انگار تمام جهنم رو دیده.\nخط‌ها رو با جسارت می‌کشیدم.\nسایه‌ها رو لایه‌لایه می‌ساختم.\nپلک بالا سنگین، خسته، مغرور.\nپلک پایین لرزان، زخمی.\n\nاون چشم داشت نگاه می‌کرد.\nقضاوت می‌کرد.\nمی‌بلعید.\n\nقرمزها رو با مشکی ترکیب کردم.\nرگه‌های خون کنار سفیدی چشم.\nانعکاس نور مثل تیغه‌ی شمشیر.\n\nویولن ماردین رسیده بود به اوج.\nانگشت‌هاش روی سیم‌ها می‌دویدن.\nآرشه می‌لرزید.\nصدا کل عمارت رو تسخیر کرده بود.\n\nدر همون لحظه، در استودیو باز شد.\n\nپاپا تو چارچوب در ایستاد.\n\nهر دومون ایستادیم.\n\nبرگشتم سمتش:\n«پاپا؟ اتفاقی افتاده؟ چرا اینطوری نگاهمون می‌کنی؟»\n\nنگاهش رفت روی ویولن مارد.\nبعد روی دست‌های قرمز من.\nبعد روی بومی که نصف یک چشم جهنمی روش شکل گرفته بود.\n\nآه کشید:\n«دارم می‌بینم بچه‌هام چطوری مسابقه‌ی روانی بودن گذاشتن. شما چتونه؟ معمولاً این ساعت آدم‌های نرمال خوابن.»\n\nبه بیرون اشاره کردم.\nبا خونسردی اشرافی گفتم:\n«دیگه داره طلوع می‌کنه.»\n\nسر تکون داد:\n«شما حالتون خوب نیست.»\n\nماردین تک‌خنده‌ای زد:\n«اینو خودمونم می‌دونیم. به نظرت دوباره قرص‌هامو شروع کنم؟»\n\nپاپا محکم گفت:\n«هیچ‌وقت نمی‌ذارم اون قرص‌های لعنتی رو بخوری. برو هرکی رو می‌خوای بکش، خودتو خالی کن.»\n\nبعد نگاهش افتاد روی من.\nنرم‌تر شد:\n«پرنسسم… برای تو ایده‌ای ندارم. چون کاملاً حق داری.»\nبغض لعنتی دوباره راه گلوم رو بست.\nسمتش رفتم و خودمو تو آغوشش انداختم.\n\nزمزمه کردم:\n«پاپا… تو قدرتمندترین آدمی هستی که می‌شناسم. چطور نمی‌تونی تنها دخترتو نجات بدی؟»\n\nنفسش رو آروم بیرون داد.\nدست بزرگ و گرمش نوازش‌وار لابه‌لای موهام نشست؛ همون لمس امنی که همیشه بوی اقتدار می‌داد.\n\nگفت:\n«پرنسسم… من تمام تلاشم رو کردم، اما نشد. فقط شش ماه تحمل کن. بعدش همه‌چیز درست می‌شه. البته اگه بتونی راضیش کنی ازت طلاق بگیره، زودتر هم آزاد می‌شی.»\n\nسرم رو محکم‌تر به سینه‌ی کت دست‌دوزش فشردم؛ پارچه‌ی گران‌قیمتش بوی چرم و عطر مردونه‌ی خاص خودش رو می‌داد.\nهمون لحظه چشمم افتاد به دست‌هام.\n\nقرمز.\n\nبا مکث گفتم:\n«اوه… ببخش پاپا، لباست رنگی شد.»\n\nلبخند خیلی کوچیکی زد و با تکون سر گفت:\n«مهم نیست عزیزم.»\n\nماردین بی‌هیچ واکنشی رفت سمت پنجره‌ی قدی استودیو.\nبازش کرد و ویولن دست‌سازش رو، همون ساز فرانسوی چندصدهزار دلاری، با حرکت سردی پرت کرد پایین.\n\nچند ثانیه بعد صدای داد کوتاهی از حیاط بلند شد.\n\nمن و پاپا متعجب برگشتیم سمتش.\n\nماردین خونسرد گفت:\n«خورد به سر دست راستت بابا.»\n\nپاپا چشم چرخوند:\n«انقدر دیوید بیچاره رو اذیت نکن.»\n\nماردین سر تکون داد:\n«باشه بابا.»\n\nتابستون قشنگمون رسماً گند خورد.\nاز اون کالج نفرین‌شده برگشته بودیم تعطیلات تابستونی که بدرخشیم، ولی تابستون اول ما رو ترکوند.\n\nنگاهی به گوشی‌ام انداختم.\nبی‌تفاوت شونه بالا انداختم:\n«شد چهار روز. مارد… باورت می‌شه چهار روز دیگه خواهر قشنگت عروسی می‌کنه؟»\n\nفکش منقبض شد. دندون‌هاش رو روی هم فشار داد:\n«بابا بیا بکشیمش راحت شیم.»\n\nپاپا با غرور خیلی خاصی به پسرش نگاه کرد، بعد آه کشید:\n«این روزا جزو علاقه‌هامه. ولی کل سازمان می‌ریزه سرمون. بعدشم حمله‌ی دسته‌جمعی مافیاهای کشور شروع می‌شه.»\n\nنفسم رو آروم بیرون دادم:\n«کاری می‌کنم از ازدواج باهام پشیمون بشه. زندگی رو براش زهرمار می‌کنم.»\n\nبعد با حرکت ظریفی دست تکون دادم:\n«بای‌بای. می‌رم دوش بگیرم. امروز بعد چند سال قراره تو صبحونه‌ی خانوادگی حاضر باشم… چون بیدارم.»\n\nاز استودیو بیرون زدم و پله‌های مرمری رو پایین رفتم سمت طبقه‌ی دوم.\nدست‌هام هنوز قرمز بود؛ انگار واقعاً مرتکب قتل شده باشم.\n\nکاش خون اِرنِست بود.\nاون‌وقت حداقل دلم خنک می‌شد.\n\nرفتم تو اتاقم و در رو بستم.\nظاهراً جیمی بالاخره گورش رو گم کرده بود و برگشته بود خونه‌ی خودشون.\n\nلباس‌هام رو درآوردم و رفتم زیر دوش.\nآب داغ روی پوستم می‌دوید و رنگ قرمز آرام‌آرام روی سرامیک سفید محو می‌شد.\n\nمیل به خشونت تو خانواده‌ی ما ارثیه.\n\nیادمه چهارده سالم بود یه پسر زیادی پررو سعی کرد بهم نزدیک بشه.\nبا یک حرکت زانو خوابوندمش زمین، ماردین هم وقتی رسید با چند مشت کار رو تموم کرد.\n\nرابطه‌ی من و مارد همیشه همین بوده: محافظت خاموش.\nما اهل بغل و احساسات نمایشی نیستیم.\nپیوندمون از خون میاد.\n\nموهام رو با شامپوی رز مورد علاقه‌م شستم؛ همونی که همیشه بوش با عطری که همیشه استفاده می‌کنم قاطی می‌شه و امضای شخصی منه.\nبعد حوله‌ی سفید نرم رو دورم پیچیدم و برگشتم تو اتاق.\n\nنشستم پشت میز آرایش لاکچری‌ام؛ سطح سنگی براق، آینه‌ی بزرگ با قاب طلایی.\n\nاول موهام رو براشینگ کردم و با فرکننده‌ی حرفه‌ای موج‌های نرم بهش دادم.\nبعد سایه‌ی صورتی خیلی کمرنگ از دیور، خط چشم ظریف از شنل و رژ لب صورتی ملایم از ایو سن لوران.\n\nحدود شش ساله کسی منو بدون آرایش ندیده.\n\nنمی‌خوام هم ببینه.\n\nهایلایتر صورتی خیلی لطیف از شارلوت تیلبری رو روی گونه‌هام زدم؛ فقط در حدی که نور رو بگیره، نه بیشتر.\n\nبلند شدم و رفتم سمت کلوزت.\n\nدامن ساتن صورتی کمرنگ از میو میو برداشتم.\nتاپ بندی هم‌رنگش از ورساچه.\nجذب، مینیمال\n\nکیف کوچیک صورتی از شنل.\nپاشنه‌بلندهای صورتی ملایم از جیمی چو.\n\nچی؟\nمن عاشق صورتی و یاسی‌ام.\n\nالبته زرشکی رو هم دوست دارم…\nاون رنگِ خونسرده.\nکیفم رو روی میز آرایش گذاشتم؛ فعلاً قصد بیرون رفتن نداشتم. لباس‌هام رو مرتب کردم و بعد پاشنه‌بلندهای صورتی ساتنم رو پوشیدم.\nواقعاً خوش‌شانسم که موهای مامان بلوند بوده و ژنش به من رسیده. از بچگی دلم می‌خواست شبیه باربی‌ها باشم—بلوند، ظریف، بی‌نقص.\n\nچند اسپری از باکارات رژ روی نبضم و پشت گوشم زدم. همون عطر لعنتی‌ای که همیشه فضا رو تسخیر می‌کنه.\n\nاز اتاق بیرون رفتم.\n\nساعت هشت صبح بود.\n\nپله‌ها رو پایین اومدم و دیدم همه دور میز صبحونه نشستن.\nنفسم رو بیرون دادم و گفتم:\n\n«بازم دیر رسیدم؟»\n\nمامان با لبخند آرومی جواب داد:\n«نه عزیزم.»\n\nلبخند مصنوعی زدم و روی صندلی روکش‌مخملی نشستم.\nحتی ماردین هم حاضر بود؛ اتفاق نادری بود. من و مارد معمولاً بیشتر وقتمون بیرون از خونه می‌گذره تا داخل این عمارت لعنتی.\n\nمامان موهای بلوند پلاتینیش رو دم‌اسبی بسته بود و یه پیراهن مشکی مینیمال از سن لوران پوشیده بود.\nواقعاً زن زیباییه. از اون زن‌هایی که حتی تو سکوت هم قدرت دارن.\n\nاشتها به صبحونه ندارم و همه اینو می‌دونن.\nخدمه با احترام لیوان اسموتی مخصوصم رو آورد—لیوان کریستال، نی طلایی. با همون لبخند ساختگیم گرفتمش.\n\nصبحونه‌ی همیشگیم: موز، توت‌فرنگی و بلوبری.\nترکیب متعادلی نیست، ولی خوشمزه‌ست.\n\nنی رو صاف کردم و شروع کردم به خوردن.\n\nبحث‌های تکراری جریان داشت و من طبق معمول در سکوت نگاه می‌کردم.\nکاش الان یه لیوان ویسکی مک‌کالن هجده‌ساله دستم بود.\nولی خب، ساعت هشته صبحه—اگه اسم مشروب بیارم همه می‌فهمن چقدر روانی‌ام.\n\nاسموتی که تموم شد از جام بلند شدم. بقیه هم کم‌کم آماده رفتن می‌شدن.\nپاپا راهی جلساتش بود، ماردین هم طبق معمول زودتر از همه رفت دنبال بازی‌های استاکریش.\n\nدرست همون لحظه که پاپا می‌خواست از سالن رد بشه، زنگ در به صدا دراومد.\n\nو حدس بزنین کی پشت در بود؟\n\nاون اِرنِست فاکینگ.\n\nپاپا با عصبانیت گفت:\n«اینجا چه غلطی می‌کنی؟»\n\nاِرنست با یه لبخند خونسرد جواب داد:\n«صبح شما هم بخیر. منم از دیدنتون خوشحالم.»\n\nپاپا اخم کرد:\n«مسخره‌بازی رو جمع کن. اینجا چیکار داری؟»\n\nاِرنست نیم‌نگاهی به من انداخت، بعد رو به پاپا گفت:\n«از اونجایی که چهار روز دیگه عروسیه، اومدم دنبال مارلین. باید لباس عروس بخریم. همین‌طور دسته‌گل.»\n\nپاپا تقریباً داد زد:\n«چرند نگو. مارلین هیچ جا باهات نمیاد.»\n\nاِرنست خیلی خونسرد جواب داد:\n«می‌خواین روز عروسیش خراب بشه؟ لباسی تنش باشه که خودش دوست نداره؟»\n\nچشم‌هام ناخودآگاه باز شد.\nمن؟ با لباسی که خودم انتخاب نکرده باشم؟\nمن که تو فضای مجازی به عنوان ملکه فشن شناخته می‌شم؟\n\nدستم رو روی شونه پاپا گذاشتم و آروم گفتم:\n«پاپا… عصبی نشو. مشکلی نیست. میرم انتخاب می‌کنم.»\n\nپاپا با حرص گفت:\n«نیازی نیست باهاش بری.»\n\nنگاهش کردم:\n«پاپا، گفتم مشکلی نیست.»\n\nچند ثانیه مردد موند، بعد با یه نفس سنگین از سالن دور شد.\n\nنگاه سردی به اِرنست انداختم و صدا زدم:\n«کیف منو از اتاق بیارین.»\n\nچند لحظه بعد کیف صورتی شنلم رو گرفتم و بدون حتی یه نگاه اضافه به اِرنست، از کنارش رد شدم و از عمارت بیرون رفتم.\n\nباکارات رژ هنوز دورم هاله زده بود.\nو من، با تمام ظرافتم، داشتم می‌رفتم وسط جهنم.\nصدای پاشنه‌بلندهام روی سنگفرش مرمرین حیاط می‌پیچید؛ هر قدمم مثل اعلام حضور یک ملکه بود.\n\nبدون اینکه برگردم سمتش گفتم:\n«ماشینت کجاست؟»\n\nخودش رو به من رسوند و هم‌قدمم شد:\n«بیرون دروازه‌های عمارت.»\n\nجوابی ندادم. مستقیم ادامه دادم.\nبا خارج شدن از حیاط، ریموت بوگاتی مشکی ماتش رو زد و چند ثانیه بعد داخل کابین چرمی با دوخت دستی نشستیم.\n\nماشین رو روشن کرد. صدای موتور مثل غرش آرام یک هیولا بود.\n\nحرکت کرد و گفت:\n«چرا اومدی؟»\n\nپوزخندی زدم، نگاهم هنوز به جلو بود:\n«می‌دونستم اومدی اعصابم رو خورد کنی. گفتم سورپرایزت کنم.»\n\nنیم‌نگاهی انداخت:\n«برنامه‌م این بود یه دعوای کوچیک راه بیفته، بعد یا راضی بشی یا اصلاً نشی.»\n\nبی‌تفاوت جواب دادم:\n«معلومه که می‌اومدم. اگه می‌سپردمش دست بقیه، یه لباس عروس مضحک برام انتخاب می‌شد و آبروی مارلین دریکوف تو تمام رسانه‌ها می‌رفت.»\n\nمکث کردم و با خونسردی ادامه دادم:\n«مارلین دریکوف تحت هر شرایطی باید شاهکار باشه. و الان قراره بهترین لباس عروس تاریخ برای من آماده بشه.»\n\nتک‌خنده‌ای کرد:\n«فکر نمی‌کردم انقدر زود ازدواج رو قبول کنی.»\n\nشونه بالا انداختم:\n«حرصم خوابید، چشم‌هام باز شد. افتادم روی ریل زندگی واقعی. شش ماهه دیگه… باید تحملش کنم.»\n\nپوزخند زد. جوابش رو ندادم.\n\nپا روی پا انداختم و کیف شنلم رو باز کردم.\nپاکت داویدوف بلک بند رو همراه فندک طلایی سفارشی‌ام بیرون آوردم—فندکی به شکل بالرینی ظریف در حال چرخش.\n\nشیشه رو پایین دادم. سیگار روشن کردم و پک عمیقی زدم.\n\nبا اخم نگاهم کرد:\n«سیگار هم می‌کشی؟»\n\nلبخند کجی زدم:\n«مواد هم می‌زنم. کجای کاری.»\n\nکاملاً جدی گفت:\n«مواد تفریحته، می‌دونم. ولی سیگار عادت شده. پیشنهاد می‌کنم هرچه سریع‌تر ترکش کنی.»\n\nدود غلیظ رو سمتش فوت کردم:\n«چرا اون‌وقت؟»\n\nگفت:\n«دلم نمی‌خواد زن لیوای اِرنِست رو در حال سیگار کشیدن ببینن.»\n\nپک عمیق‌تری گرفتم:\n«همیشه همه‌چی طبق خواستت پیش نمی‌ره اِرنِست. شاید بتونی غذا رو از من جدا کنی، اما سیگار رو نه.»\n\nنگاهش نکردم و ادامه دادم:\n«وقتی سیگار نباشه، ذهنم برای هنر جا نداره. پس این بحث رو همین‌جا تموم کن.»\n\nته سیگار رو از شیشه پرت کردم بیرون و شیشه رو بالا دادم.\n\nگوشی رو سمتش گرفتم:\n«برو به این لوکیشن.»\n\nدیگه حرفی نزدم. بیرون رو نگاه می‌کردم. خیابون‌ها زیر آفتاب صبح برق می‌زدن.\n\nوقتی به مزون نزدیک شدیم، سیل خبرنگارها رو دیدم.\n\nلعنتی.\n\nهمه فکر می‌کنن مافیا یعنی سایه و سکوت.\nاما نه.\n\nما صاحب کارخانه‌های بین‌المللی‌ایم، معادن خصوصی داریم، زنجیره رستوران‌های لوکس تو چند قاره. پول خونینمون پشت قراردادهای قانونی قایم شده.\nپس بله—ما معروفیم.\n\nو من؟\nمن علاوه بر اسم خانوادگی، به‌خاطر هنر و استایلم همیشه زیر ذره‌بینم.\n\nبا حرص گفتم:\n«لعنتی…»\n\nزیر لب اضافه کردم:\n«اِرنِست‌ها هم معروفن. نباید الان خبرش دربیاد.»\n\nعینک آفتابی بزرگ دیورم رو از کیف درآوردم و زدم.\n\nگفتم:\n«اِرنست، عینک بزن. جلب توجه نکن.»\n\nپشت‌چشمی نازک کرد و عینک مشکی تام فوردش رو زد.\n\nپیاده شدیم.\n\nانگار از قصد، اومد کنارم و دستم رو گرفت.\nمحکم. مالکانه.\n\nبا هم سمت در ورودی مزون رفتیم؛ فلز طلایی درها زیر نور می‌درخشید.\n\nزیر لب غر زدم:\n«خدا لعنتت کنه… بدبختم کردی.»\n\nو باکارات رژ، مثل امضای همیشگیم، هوا رو تسخیر کرده بود\nبا لبخند بی‌خیالش جلو رفت که خبرنگارهای لعنتی مثل زنبور ریختن سمتمون.\n\nبا تعجب پرسیدن:\n«آقای اِرنِست؟ خانوم دریکوف؟ شما باهم هستین؟ خدای من!»\n\nسریع به نشونه نه دست تکون دادم که اِرنِست همون لحظه دستش رو دور کمرم حلقه کرد، مالکانه، سرد، دقیق.\n\nگفت:\n«بله. البته می‌تونید تا چند روز آینده به‌جای خانوم دریکوف، خانوم اِرنِست صداش کنید.»\n\nخبرنگارها با شوک پرسیدن:\n«منظورتون چیه!؟ قراره ازدواج کنید؟ چقدر یهویی!»\n\nبا وحشت بهش نگاه کردم که نیشخند نامرئی‌ای تحویلم داد و گفت:\n«بله. چند روز آینده مراسم عروسیمونه. مارلین عزیزم قراره همسرم بشه.»\n\nصدای فلاش دوربین‌ها، همهمه، جیغ‌های هیجان‌زده.\n\nلعنتی.\n\nخبرنگارها هجوم آوردن برای سؤال بعدی که اِرنِست با صدای خونسرد و بریتیشش گفت:\n«لطفاً دوستان. ما کلی کار داریم.»\n\nو محکم دستم رو گرفت و کشوند داخل مزون.\n\nدرهای طلایی مزون که بسته شد تازه از شوک دراومدم.\n\nبا عصبانیت زیر لب گفتم:\n«تو چیکار کردی لعنتی!؟»\n\nبا آرامش کامل نشست روی کاناپه مخملی ایتالیایی و گفت:\n«فکر نمی‌کردم شنیدن حقیقت انقدر دردناک باشه برات.»\n\nعینک دیورم رو با حرص درآوردم:\n«لعنتی، گندت بزنن!»\n\nهمون لحظه صدای پاشنه‌های ظریف روی پله‌های مرمری پیچید.\n\nجنی پکهم.\n\nالهه لباس عروس بریتانیا.\nنصف خاندان سلطنتی طراحی کرده.\n\nبا لبخند حرفه‌ای سمتم اومد:\n«مارلین عزیزم… درست شنیدم؟ برای طراحی لباس عروس اومدی؟»\n\nلبخند اجتماعی و اشرافی‌م رو زدم:\n«اوه جنی… بله. همراه اِرنست اومدیم.»\n\nنگاه کوتاهی به اِرنست انداخت:\n«خوش اومدین آقای اِرنِست.»\n\nاون فقط با تکان مختصر سر جواب داد.\n\nجنی گفت:\n«خب عزیزم، بشین و بگو قراره چه شاهکاری خلق کنیم.»\n\nکنار اِرنست روی کاناپه نشستم، پا روی پا انداختم.\nاون روی مبل تک‌نفره روبه‌رو نشست.\nجنی آیپد طراحی و مداد دیجیتال اپل پنسیلش رو آماده کرد.\n\nگفتم:\n«ایده مشخصی ندارم، همه‌چی خیلی ناگهانی شد. اما پارچه باید ابریشمی ایتالیایی باشه. میکادو یا ساتن دوشس. دانتل فرانسوی شانتیلی می‌خوام؛ هم روی دامن، هم روی تور.»\n\nجنی با هیجان سر تکون داد.\n\nپرسید:\n«قهوه‌تون؟»\n\nاِرنست خونسرد گفت:\n«تلخ.»\n\nچشم چرخوندم.\n\nجنی نگاهم کرد:\n«تو چی مارلین؟»\n\nگفتم:\n«منم تلخ.»\n\nجنی رفت سفارش بده.\n\nاِرنست آروم گفت:\n«ظاهراً سلیقت مثل منه.»\n\nحتی نگاهش نکردم:\n«نه. فقط زندگی‌م تلخه، گفتم با قهوه کاملش کنم.»\n\nجنی برگشت و نشست.\n\nگفت:\n«تمام طراحی و دوخت رو خودم انجام بدم؟»\n\nابرو بالا انداختم:\n«قطعاً. تایم محدوده.»\n\nبهترین طراح لباس عروس لندن فقط جنی پکهمه. بحث نداره.\n\nپرسید:\n«بالا تنه رو چطور دوست داری؟»\n\nکمی مکث کردم:\n«کرست کلاسیک. فرم ساعت شنی. دستکش بلند اپرایی از تور فرانسوی. دانتل طوری باشه که بشه از همون جنس کفش سفارشی هم ساخت… ترجیحاً با پاشنه کریستالی.»\n\nجنی لبخند زد:\n«منظورت مدل جیمی چو یا مانولو بلانیک؟»\n\nگفتم:\n«سفارشی. ترکیبی از هردوش.»\n\nسر تکون داد.\n\nادامه دادم:\n«دسته گل هم با خودت. رز صورتی کم‌رنگ و یاس سفید. مینیمال ولی اشرافی.»\n\nجنی لبخند زد:\n«مثل خودت.»\n«اِلیو»\nخدای من… این واقعاً شکنجه بود.\n\nبیش از یک ساعت داشت ریزترین جزئیات لباس رو برای جنی پکهم توضیح می‌داد. از نوع دانتل فرانسوی گرفته تا فرم دقیق چین‌های دامن. هر سه دقیقه هم با خونسردی تهدیدش می‌کرد که کوچک‌ترین خطا یعنی فاجعه.\n\nواقعاً داشتم حالت تهوع می‌گرفتم.\n\nگفتم:\n«عزیزم؟ فکر کنم بقیه‌ش رو بسپریم به طراح.»\n\nجنی هم سریع سر تکون داد:\n«آره مارلین عزیزم، خودم همه چیز رو انجام میدم. قول میدم بی‌نقص باشه. حتی با پرواز خصوصی می‌فرستمش فرانسه برای تکمیل پارچه.»\n\nمارلین چشم چرخوند، بلند شد، کیف شنلش رو برداشت، عینک دیورش رو زد و نگاهی سرد بهم انداخت:\n«امیدوارم همین‌طور باشه.»\n\nبعد فقط گفت:\n«بریم.»\n\nبالاخره.\n\nنفس راحتی کشیدم و از این فضای خفه‌کننده بیرون زدیم.\n\nریموت روزدم، سوار شدیم و حرکت کردم.\n\nگفتم:\n«عیسی مسیح… اون چه کوفتی بود؟»\n\nمارلین با خونسردی رژ صورتی ایو سن لورانش رو پررنگ‌تر کرد و گفت:\n«دارم گندی که زدی رو تو کوتاه‌ترین زمان ممکن جمع می‌کنم. حلقه با خودته، ولی باید بی‌نقص باشه… وگرنه می‌کشمت.»\n\nابرو بالا انداختم:\n«چه گستاخ. دستور دیگه‌ای هست؟»\n\nنیم‌نگاهی بهم انداخت:\n«اِلیو انقدر غر نزن. همه اینا تقصیر خودته. وگرنه الان لب استخر موناکو داشتم کوکتل می‌خوردم، نه اینکه تو نوزده سالگی بخوام زندگیم رو بدم دست مافیا.»\n\nاین دختر از چیزی که تصور می‌کردم غرغروتره.\n\nمسیح، مستقیم ظهور کن.\n\nبا سرعت راه افتادم:\n«دو دقیقه دیگه حرف بزنی رسماً روانی میشم.»\n\nپشت‌چشمی نازک کرد و از پاکت دانهیل بلک یه نخ سیگار برداشت. فندک بالرینش رو روشن کرد، پک آرومی زد.\n\nباکارات رژ با دود سیگار قاطی شد.\n\nخدا لعنت کنه زندگی رو.\n\nاصلاً به من چه، بکشه.\n\nنگاهی به ساعت انداختم؛ هنوز زوده ولش کنم به حال خودش. تازه حرص دادنش هم سرگرم‌کننده‌ست.\n\nفرمون رو چرخوندم سمت یکی از رستوران‌های زنجیره‌ای خودمون.\n\nاون‌قدر تو موبایل \n غرق بود که نفهمید کجا اومدیم.\n\nوقتی نزدیک شدیم، بالاخره سر بلند کرد. منظره دریا، اسکله اختصاصی، قایق‌های سفید.\n\nبا اخم گفت:\n«منو آوردی کدوم قبرستون؟»\n\nپارک کردم:\n«اومدیم ناهار بخوریم، خانوم دریکوف.»\n\nچشم چرخوند:\n«بیشتر شبیه زهرماره.»\n\nپیاده شدم، در رو براش باز کردم:\n«لطف می‌کنی پیاده شی؟»\n\nبا اخم پیاده شد. در رو بستم و رفتیم داخل.\n\nمسئول پذیرش با لبخند حرفه‌ای پرسید:\n«رزرو داشتین؟»\n\nمارلین نگاهی بهم انداخت:\n«خداروشکر رزروی در کار نیست، پس غذایی هم نیست. برمی‌گردیم.»\n\nو برگشت سمت در.\n\nچشم چرخوندم، دستش رو گرفتم و جلو رفتم:\n«اِلیو اِرنِست هستم.»\n\nزن یک لحظه هول شد:\n«اوه… عذر می‌خوام قربان. میز رو‌به‌دریا آماده‌ست.»\n\nبیتفاوت سمت میز VIP رفتم.\n\nمارلین نشست و گفت:\n«لعنتی… رستوران خودتون آوردیم؟»\n\nنیشخند زدم.\n\nروبه‌روم نشست، پا روی پا انداخت. گارسون منوهای چرمی آورد.\n\nمن انتخابم مشخص بود. تکیه دادم.\n\nمارلین بدون نگاه به منو گفت:\n«سوشی.»\n\nبه گارسون گفتم:\n«استیک واگیو و سوشی.»\n\nرفت.\n\nپرسیدم:\n«همیشه انقدر کسل‌کننده‌ای؟»\n\nبا اخم سر بلند کرد:\n«چی گفتی!؟ من کسل‌کننده‌ام؟ همه آرزوشونه با من حرف بزنن، بعد تو به من میگی کسل‌کننده؟»\n\nیک جمله گفتم، سه ساعت غر زد.\n\nگفتم:\n«من چیز جذب‌کننده‌ای ندیدم. فقط اخم.»\n\nتک‌خنده‌ای کرد:\n«من هرکی رو بخوام جذب می‌کنم. حتی تو رو. طوری که التماسم کنی. همون‌طور که سمت هر مردی میرم عقل از سرش می‌پره.»\n\nابرو بالا انداختم:\n«منم سمت هر زنی برم عقلش می‌پره. ویژگی مشترکه، خانوم دریکوف.»\n\nچشم چرخوند.\n\nاما یهو خشکش زد.\n\nخیره به پشت سرم.\n\nبرگشتم:\n«مارلین؟ چی شده؟»\n\nآروم گفت:\n«ساکت اِلیو…»\n\nموبایلش رو برداشت، خیلی نامحسوس زوم کرد و فیلم گرفت.\n\nبعد با پوزخند گوشی رو گذاشت روی میز:\n«این ویدیو شاهکاره.»\n\nپرسیدم:\n«از چی فیلم گرفتی؟»\n\nبا ابرو اشاره کرد:\n«الا هندرسون.»\n\nخم شد سمتم:\n«دیشب دوست‌دختر ماردین بود. بعد از مشت تو به صورت برادرش، از مارد جدا شد.»\n\nپشت‌چشمی کردم:\n«یعنی بخاطر من؟»\n\nسر تکون داد:\n«مایکل هندرسون اکس عزیز من بود. خواهرش همه چی رو ریخت رو دایره. مارد دیشب بحران روانی داشت.»\n\nسرفه‌ای کردم:\n«خب الان؟»\n\nلبخند سردی زد:\n«الان الا با جکس داره غذا می‌خوره. رقیب مستقیم برادرم. این فیلم یعنی جنگ رسمی.»\n\nگفتم:\n«می‌خوای برادرت رو اذیت کنی؟»\n\nشونه بالا انداخت:\n«روتینه. ما تو این خانواده مثل دشمن بزرگ می‌شیم.»\nاز همون لحظه‌ای که اون ویدیو رو گرفت فهمیده بودم روانش سالم نیست…\nاما نه تا این حد.\n\nموبایلم لرزید. از جیب کت تام فورد بیرون کشیدم و جواب دادم:\n\n«بله لِویا؟»\n\nبا انرژی غیرقابل‌تحملی گفت:\n«hello bro! کجایی؟ با مامان و بابا تنها تو خونه گیر افتادم، دارم دیوونه میشم!»\n\nابرو بالا انداختم:\n«خب گمشو همون جاهایی که هر روز میرفتی.»\n\nنالید:\n«اگه برنامه‌ای داشتم زنگت نمی‌زدم. بگو کجایی بیام پیشت.»\n\nخب… ظاهراً منم یه برادر روانی دارم.\n\nگفتم:\n«کار مهم دارم لِویا. برو خودتو سرگرم کن، بعداً میام خونه.»\n\nتماس رو قطع کردم.\n\nوقتی سر بلند کردم، با قیافه مارموز مارلین روبه‌رو شدم.\n\nگفت:\n«لِویا کیه؟ اسم دختر شنیدم.»\n\nتک‌خنده‌ای زدم:\n«حسودیت شد؟»\n\nدستش رو محکم روی میز مرمری کوبید:\n«وقتی منو از مایک جدا کردی، خودت هم حق نداری دوست‌دختر داشته باشی!»\n\nبا خنده گفتم:\n«عزیزم دایره لغاتت رو گسترش بده همینطور اطلاعات عمومی… لِویا پسره. برادرمه.»\n\nمتعجب نگاهم کرد، بعد با تمسخر گفت:\n«این دیگه چه اسمیه؟ تازه چقدر هم شبیه اسم خودته. برادران اِرنِست.»\n\nگفتم:\n«خانواده ما کلاً مشکل شباهت اسمی دارن. نظرت درباره ماردین و مارلین چیه؟ فرقشون فقط د و ل.»\n\nچشم چرخوند.\n\nهمون لحظه گارسون با دستکش سفید نزدیک شد. استیک واگیوی من و سوشی اومکاسه مارلین رو با دقت میلی‌متری روی میز گذاشت و بی‌صدا عقب رفت.\n\nمارلین اول با اخم نگاهم کرد، بعد با حرص نفسش رو بیرون داد، چاپستیک‌های آبنوسش رو برداشت و سوشی رو برداشت.\n\nمن با نیشخند، کارد نقره‌ای رو برداشتم و استیک رو آروم برش زدم.\n\nاصلاً گرسنه نبودم.\nولی حرص دادنش سرگرم‌کننده بود.\n\nسر بلند کرد، ابرویی بالا انداخت:\n«به نظرم از ازدواج با من منصرف شو. اگه بخوای می‌تونی خانوادت رو راضی کنی. خب راضی‌شون کن دیگه.»\n\nگفتم:\n«راضی نمیشن. ضمن اینکه برای تصویر عمومیم، برای قراردادها و امپراتوری‌ای که دارم، متأهل بودن یه مزیت محسوب میشه. پس مخالفتی ندارم.»\n\nاخم کرد:\n«هنوز بیست‌وچند سالته مرد. با من پیر میشی، باور کن. به مسیح قسم انقدر اخلاقم بده که آخرش دست به خودکشی می‌زنی.»\n\nبا خنده، کارد رو گذاشتم کنار بشقاب هرمس و گفتم:\n«می‌دونم. عیب نداره. هنرمندا معمولاً روانی‌ان.»\n\nبا عصبانیت گفت:\n«روانی خودتی احمق!»\n\nدست‌به‌سینه نشست و اخم کرد.\n\nبا خنده گفتم:\n«وقتی عصبانی میشی بامزه میشی.»\n\nبا سردی جواب داد:\n«امیدوارم تو این چهار روز عاشق یکی بشی. فقط همین به ذهنم میرسه که ولم کنین.»\n\nبهش نگاه کردم.\n\nباکارات رژ هنوز دورش هاله ساخته بود.\nپوستش برق ملایمی داشت\nلبخند کمرنگی زدم و بعد از مکث کوتاهی گفتم:\n«آرزوی محال.»\n\nموهای بلوندش رو پشت گوش داد و برای اولین بار از وقتی دیدمش، بدون داد زدن و نیش و کنایه گفت:\n«میشه دیگه برم؟»\n\nابرو بالا انداختم:\n«ولی غذاتو نخوردی.»\n\nشونه بالا انداخت:\n«میل ندارم.»\n\nنفسم رو آروم بیرون دادم:\n«باشه… میرسونمت.»\n\nبه نشونه نه سر تکون داد:\n«ماشینم رو آوردن جلوی در. خودم می‌تونم برم.»\n\nسر تکون دادم و با بلند شدن از جا گفتم:\n«خب، پس بریم.»\n\nکیف کوچیک شنلش رو برداشت و با اخم ظریفی از کنارم رد شد. از رستوران بیرون زدیم.\n\nو همون لحظه…\n\nخشکم زد.\n\nبا دهن نیمه‌باز خیره شدم به صحنه روبه‌روم.\n\nگفتم:\n«چی…؟ مک‌لارن صورتی؟ اونم نگینی!؟»\n\nبا سرعت برگشت سمتم. نگاهش سرد بود، لبخندش پیروزمندانه.\n\nگفت:\n«نگین نیستن. الماسن.»\n\nپوفی کشیدم:\n«دختر… تو چه موجودی هستی دقیقاً؟»\n\nبی‌ذره‌ای تعارف جواب داد:\n«عاشق خودنمایی‌ام.»\n\nنگهبان شخصی جلو اومد و سوییچ مک‌لارن رو با احترام دو دستی تقدیمش کرد.\nمارلین کیفش رو باز کرد، شیشه عطر کریستالی رو بیرون آورد و بی‌پروا روی گردن و مچ دست‌هاش پاشید.\n\nباکارات رژ مثل موج گرم و لوکس اطرافمون پخش شد.\n\nنفس ناخودآگاهم عمیق‌تر شد.\n\nسرش رو کمی کج کرد و گفت:\n«گودبای اِرنِست.»\n\nو رفت سمت ماشینش.\n\nدر گالوینگ بالا رفت، نشست پشت فرمون چرمی دست‌دوز ایتالیایی، استارت زد و بدون حتی یک ثانیه مکث، با صدای بم موتور، محوطه رو ترک کرد.\n\nلعنتی…\n\nچند ثانیه فقط همون‌جا ایستاده بودم.\n\nذهنم هنوز گیر برق الماس‌ها، صورتی جسور بدنه، و رد عطرش تو هوا بود.\n\nمن دقیقاً گیر چه موجودی افتاده بودم؟\n\nاصلاً انتظار این سطح رو نداشتم.\n\nو بدترش این بود که این اولین باری نبود که این جمله رو با خودم تکرار می‌کردم.\n\nظاهراً هر ده دقیقه یک بار سورپرایزم می‌کرد.\n\nسوییچ بوگاتی مشکی ماتم رو از دربان گرفتم و سمت ماشین رفتم.\n\nخدایا… هنوز چشمم از اون صورتی سلطنتی می‌سوخت.\n\nسوار شدم و با شتاب به سمت عمارت مامان و بابا حرکت کردم ببینم لِویا این بار چه بساطی راه انداخته.\n\nولی ذهنم…\n«مارلین»\nپا‌م رو محکم روی گاز فشار دادم و مک‌لارن صورتیِ الماس‌نشان مثل یک گلوله لوکس از جاده‌ی باریک پیچ خورد.\n\nمسیر ورودی کلبه همیشه اعصابمو خرد می‌کنه.\n\nجاده‌ی خاکی باریک، پیچ‌درپیچ، با درخت‌های کاج بلند که شاخه‌هاشون بالای سرم قفل شده بودن و نور خورشید رو تیکه‌تیکه می‌ریختن روی شیشه جلو. مه رقیقی بین تنه‌ها خوابیده بود و بوی خاک خیس با برگ‌های پوسیده قاطی شده بود. هرچی جلوتر می‌رفتی، صداها کمتر می‌شد؛ نه پرنده، نه باد — فقط صدای موتور ماشین و خش‌خش لاستیک روی شن.\n\nآخر مسیر، یه دروازه‌ی آهنی زنگ‌زده‌ی قدیمی ظاهر شد که پشتش راه باریک چوبی می‌رفت بالا، سمت کلبه‌ی درختی ماردین.\n\nسمت راست: جنگلِ تیره و بی‌انتها.\nسمت چپ: قبرستون.\n\nردیف سنگ‌های سفید قدیمی، صلیب‌های کج، مجسمه‌های فرشته‌ی ترک‌خورده و درخت‌های سرو که مثل نگهبان‌های عزادار ایستاده بودن.\n\nباورتون میشه یکی وسط مرز جنگل و قبرستون، خونه‌ی درختی داشته باشه؟\n\nویوی یک سمتش جنگله، سمت دیگه قبرستون.\n\nالبته کلبه کاملاً مخفیه؛ از جاده دیده نمی‌شه.\nولی خب… ماردین اصولاً عاشق جاهاییه که آدم نرمال توشون نفس کم میاره.\n\nروانیه. کم‌عقله. با دیدن قبرستون تراپی می‌شه. در این حد سایکوپاته.\n\nماشین رو نگه داشتم، نفسم رو بیرون دادم، کیف شنل کوچیکم رو از صندلی کناری برداشتم و پیاده شدم.\n\nلعنت بهت ماردین… اینجا جنگله!\n\nپاشنه‌های کریستین لوبوتینم تو خاک فرو رفت.\n\nکفشای گرون‌قیمت قشنگم خاکی شد.\n\nبا همچین پاشنه‌های شاهکاری باید روی خاک راه برم.\nزندگی بی‌رحمه.\n\nاز حس‌و‌حال قبرستون متنفرم. حتی نسیمش بوی مرگ می‌ده.\n\nسمت پله‌های چوبی باریک رفتم؛ پله‌هایی که دور تنه‌ی درخت پیچ می‌خورد و می‌رفت بالا. با هر قدم صدای قیژ قیژ چوب زیر پام بلند می‌شد.\n\nرسیدم جلوی در چوبی کلبه و با بند انگشتم چند تقه زدم.\n\nباز نشد.\n\nداد زدم:\n«عقب‌مونده‌ی روانی، منم!»\n\nچند ثانیه بعد در باز شد و با قیافه‌ی اخم‌آلود ماردین مواجه شدم.\n\nبی‌دعوت کنارش زدم و وارد شدم.\n\nاولین چیزی که دیدم، تابلوی بزرگ نقاشی خودم بود؛ همون مار عظیم‌الجثه‌ی طلایی با چشم‌های سیاه که وسط بوم پیچ خورده بود. شاهکارم، درست وسط دیوار اصلی.\n\nبقیه‌ی فضا ترکیبی از جنون و تجمله:\nیک کاناپه‌ی بزرگ مخملی خاکستری کنار شومینه‌ی خاموش — چون تابستونه — و اطراف اتاق پر از ویولن.\n\nویولن‌هایی از چوب افرا ایتالیایی، آبنوس آفریقایی، صنوبر آلپی.\nچندتاشون دست‌ساز کرمونا بودن، یکی‌شون نسخه‌ی محدود استرادیواری مدرن، یکی دیگه با چوب رز‌وود برزیلی.\n\nهمه‌جا ویولن بود. مثل اینکه وارد ذهن ماردین شده باشی.\n\nنشست روی کاناپه‌ای که پنجره‌ی پشتش مستقیم رو به قبرستون باز می‌شد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت:\n«چی می‌خوای باز؟»\n\nچشم چرخوندم:\n«منم مشتاق دیدن روی نحس تو نیستم.»\n\nنگاه بدی انداخت:\n«منظورت شاهکار بود دیگه؟»\n\nپوزخندی زدم:\n«آره. به‌هرحال… یه خبر بمب برات دارم.»\n\nبدون اینکه نگاهم کنه، شیشه‌ی مشروب کریستالی‌ش رو برداشت و گفت:\n«به تخمم.»\n\nگفتم:\n«ولی مهمه.»\n\nباز هم با همون خونسردی بیمارگونه:\n«بازم به تخمم.»\n\nنفسم رو بیرون دادم:\n«مربوط به توئه. ناراحتت می‌کنه.»\n\nبی‌نگاه کردن گفت:\n«از کی تا حالا کسی خایه‌ی ناراحت کردن منو داره؟»\n\nلبخند خیلی ظریفی زدم.\n\nاوه…\nاگه می‌دونستی\nلبخند شیطانی‌ای روی لب‌هام نشست. دستم رو گذاشتم روی شونه‌ش و با خم شدن سمتش، درست کنار گوشش زمزمه کردم:\n«من خایه‌ش رو دارم، شیطان.»\n\nنگاهم کرد.\n\nبا همون چشم‌های طوسیِ لعنتی.\n\nوقتی ماردین جدی نگاهت می‌کنه، زمان برای یک ثانیه می‌ایسته. رنگ چشم‌هاش بیشتر خاکستریه تا طوسی؛ سرد، عمیق، بی‌رحم. آدم رو توی دام خودش می‌کشه، بعد آروم غرق می‌کنه. دقیقاً همون نگاهی که باعث می‌شه قاتلا قبل از شلیک مکث کنن.\n\nعقب کشید و گفت:\n«بوی عطرت زد توی حلقم. شیشه رو روی خودت خالی کردی؟»\n\nچشم چرخوندم و با وقار روی دسته‌ی کاناپه نشستم. موبایلم رو از کیف شنل درآوردم.\n«واست یه سورپرایز کوچیک دارم.»\n\nبا حرص گفت:\n«هر چی می‌خوای بگی بگو و بعد ولم کن، خستم کردی.»\n\nپوزخندی زدم.\n\nبلند شدم و سمت گرامافون قدیمی گوشه‌ی کلبه رفتم؛ صفحه‌ی وینیل مشکی رو گذاشتم و سوزن رو آروم نشوندم روش. فضای اتاق پر شد از ویولن کلاسیک آرام، یه قطعه‌ی ایتالیایی غمگین که توی سقف چوبی می‌پیچید و با بوی رزین سازها قاطی می‌شد.\n\nبرگشتم سمتش.\n\nکنار کاناپه ایستادم، به دسته تکیه دادم، و ویدیو رو پلی کردم. موبایل رو گرفتم جلوش.\n«یه فیلم سینمایی کوچولو.»\n\nبا اخم از دستم کشید.\n\nچند ثانیه خیره موند.\n\nابرویی بالا انداخت، بعد فکش سفت شد. انگشت‌هاش کنار بدنش مشت شد، طوری که رگ‌های دستش بیرون زد.\n\nگفت:\n«این چیه؟»\n\nتک‌خنده‌ی کوتاهی کردم.\n«تو رستوران دیدمشون.»\n\nهمون لحظه مثل فنر از جا پرید.\n\nکت مشکی سفارشی‌ش رو از روی پشتی کاناپه قاپید، اسلحه‌ی براقش رو از کشوی مخفی برداشت و خشاب رو با یه حرکت جا زد.\n\nبا صدای سردی گفت:\n«امشب آخرین روز زندگی جکسه.»\n\nو بدون حتی یه نگاه اضافه، از کلبه زد بیرون.\n\nمن هم با خونسردی کیفم رو برداشتم و دنبالش رفتم.\n\nدر حالی که از پله‌های چوبی پایین می‌دویدم، زیر لب گفتم:\n«عاشق آدرنالینم.»\nسمت فراری مشکیِ براقش رفت و سوار شد.\n\nمن هم درِ سمت شاگرد رو باز کردم و گفتم:\n«منم میام.»\n\nسرش رو با حرص برگردوند و داد زد:\n«تو هیچ قبرستونی نمیای!»\n\nچشم چرخوندم،با خونسردی گفتم:\n«انقدر کسل‌کننده نباش مارد.»\n\nبا عصبانیت کوبید روی فرمون:\n«اومدی ریدی تو روان نداشته‌ام! گند زدی تو اعصابم! لعنتی دختر، تو دشمن منی یا چی!؟»\n\nپوزخند کمرنگی زدم و با صدای نرم اما سمی جواب دادم:\n«این تلافی اون شبه که گذاشتی اون اِرنِست لعنتی منو از مهمونی بکشه بیرون، احمق.»\n\nدندون‌هاش رو روی هم فشار داد و گفت:\n«من آخر سر از دست تو خودکشی می‌کنم مارلین!»\n\nبی‌رحمانه شونه بالا انداختم.\n«به جهنم. اصلاً سکته کن. ولی الان من میام.»\n\nخواست دوباره داد بزنه که موبایل هردومون همزمان زنگ خورد.\n\nچند ثانیه به هم خیره شدیم.\n\nمن گفتم:\n«مامانه.»\n\nابرویی بالا انداخت.\n«باباست.»\n\nتقریباً همزمان نفسمون رو بیرون دادیم و جواب دادیم.\n\nگفتم:\n«بله مامان؟»\n\nصدای ظریف و همیشه کنترل‌شده‌ش از اون طرف خط اومد:\n«لطفاً خیلی سریع بیا خونه.»\n\nبا خونسردی مصنوعی جواب دادم:\n«نمی‌تونم، مشغولم.»\n\nاین بار جدی‌تر شد:\n«می‌دونم پیش برادرتی. زود باش بیا خونه مارلین.»\n\nابروهام بالا رفت.\n«مامان؟ فکر کنم در جریانی من بچه‌ی دو ساله نیستم که اینطوری باهام حرف می‌زنی.»\n\nمکث کوتاهی کرد، بعد آروم‌تر گفت:\n«مارلین، میشه گوش بدی؟ اگه واجب نبود نمی‌گفتم بیای.»\n\nکلافه نفسم رو بیرون دادم.\n«باشه مامان.»\n\nتماس رو قطع کردم و نگاهش کردم.\n\nماردین با پوزخند تلخی گفت:\n«بابا تهدیدم کرد اگه الان برنگردم خونه، از ارث محرومم می‌کنه.»\n\nتک‌خنده‌ای زدم.\n«منم مجبور شدم.»\n\nبا عصبانیت نفسش رو بیرون داد، استارت زد و گفت:\n«بشین، بریم.»\n\nقبل از سوار شدن مکث کردم.\n«ماشین خودم چی؟ نمی‌خوام وسط جنگل و قبرستون ول بشه.»\n\nبا اخم جواب داد:\n«می‌گم یکی از نگهبانا بیاره‌ش. بشین بریم.»\n\nنشستم.\n\nفراری مشکی با غرشی عمیق از جا کَند.\n\nچند ثانیه بعد دکمه رو زدم و سقف پانورامیک کامل باز شد؛ هوای خنک عصر ریخت تو.\n\nاز داخل کیفم پاکت سیگار رو در آوردم فندک بالرین طلاییم رو روشن کردم و پک عمیقی زدم.\n\nدود خاکستری بالا رفت، گم شد تو آسمون.\n\nماردین نیم‌نگاهی بهم انداخت و گفت:\n«می‌شه انقدر نکشی؟»\n\nبدون اینکه نگاش کنم، آروم جواب دادم:\n«خودت چرا می‌کشی؟»\n«مارلین»\nنیم‌نگاهی بهم انداخت و با سرعت بیشتری تو پیچ جاده فرو رفت و گفت:\n«بی‌منطق.»\n\nپوزخندی زدم، دود سیگار رو آروم بیرون دادم و جواب دادم:\n«احمق.»\n\nصدای ویبره‌ی موبایلم پیچید.\n\nتلفنم رو از داخل کیف شنل بیرون کشیدم.\n\nپیام از همون اِرنِست کثافت بود.\n\nعکس‌ها رو باز کردم.\n\nدو تا حلقه‌ی نامزدی روی مخمل مشکی خوابیده بودن، کنار هرکدوم کارت طراح.\n\nیکی با امضای هری وینستون، اون یکی طراحی سفارشی از اتلیه‌ی خصوصی گِرَف لندن  با همکاری مستقیم لورین شوارتز.\n\nابروهام ناخودآگاه بالا رفت.\n\nلعنتی… سلیقه داشت.\n\nحلقه‌ی اول از طلای سفید بود با الماس مرکزی اشکی‌شکل؛ دور تا دورش میکروپاوه‌ی الماس کار شده بود و یه هاله‌ی خیلی ظریف از یاقوت یاسی که فقط زیر نور دیده می‌شد. مینیمال، سلطنتی، تمیز.\n\nاون یکی پلاتین خالص بود، با برش زمردی؛ الماس‌های صورتی خیلی کم‌رنگ داخل بدنه‌ی حلقه نشسته بودن، طوری که انگار نور از خود فلز بیرون می‌زد. یه شاهکار بی‌سر‌و‌صدا.\nتصحیح می‌کنم کاملا پر سر و صدا.\n\nچند ثانیه خیره موندم.\n\nنمی‌تونستم ایرادی بگیرم.\n\nبراش نوشتم:\n«آفرین. قشنگن. خودت یکی‌شو بگیر، من تو موقعیتی نیستم که انتخاب کنم.»\n\nخواستم گوشی رو بندازم تو کیف که جوابش اومد:\n\n«پس هردو رو می‌خرم.»\n\nو بعد… آفلاین.\n\nخشکم زد.\n\nلعنتی؟ داری با من شوخی می‌کنی؟\n\nتک‌خنده‌ای زدم و موبایل رو دوباره گذاشتم داخل کیف.\n\nدست بردم سمت داشبورد، محفظه رو باز کردم و شیشه‌ی کوچیک مشروب رو درآوردم و یه جرعه سر کشیدم.\n\nمایع گرم تو گلومم پخش شد.\n\nماردین داد زد:\n«هی! اونا مال منن!»\n\nنگاهی به شیشه انداختم.\n«از رومانیه؟ جذب شدم. گرون‌قیمته.»\n\nبعد پا روی پا انداختم و خونسرد ادامه دادم:\n«گرون‌ترشو از جای دیگه می‌گیرم برات.»\n\nبا حرص گفت:\n«ریدم تو مشروبی که تو برام بخری. مطمئنم زهر به خوردم می‌دی.»\n\nبی‌تفاوت جواب دادم:\n«چند بار تلاش کردم، نخوردی. اگه خورده بودی و مرده بودی الان این ثروت عظیم فقط برای من مونده بود.»\n\nنیم‌نگاهی بهش انداختم و لبخند پرنسسی‌مو کامل‌تر کردم.\n\n«عین گربه نه تا جون داری.»\nوارد مرکز شهر شدیم؛ جایی که همیشه کابوس منه.\n\nبریتانیا، لندن… فقط ترافیکه با کمی زندگی تزئینی.\n\nواقعاً کدوم قبرستونی می‌رید که خیابوناش این‌قدر شلوغه؟\n\nموهام رو عقب دادم و کلافه از پشت عینک آفتابی فریم‌طلاییم به سیل ماشین‌ها خیره شدم.\n\nبوق بنتلی‌ها، رولزرویس‌ها، اتوبوس‌های قرمز دوطبقه، صدای موتورها… یه سمفونی اعصاب‌خردکن از پول و شتاب.\n\nماردین برخلاف من حتی یه میلی‌متر هم عصبی نمی‌شد.\n\nفرمان فراری مشکی رو با یه دست گرفته بود و با اون یکی موبایلش رو برداشت.\n\nنمی‌دونم به کی زنگ زد.\n\nاما به محض اینکه طرف جواب داد، صدای ماردین مثل انفجار تو کابین پیچید:\n\n«حرومزاده می‌کشمت!»\n\nیه نفس عمیق کشید و بلندتر نعره زد:\n\n«تو چطور جرأت می‌کنی به چیزی که مال منه دست بزنی!؟»\n\nلبم رو گزیدم.\n\nابرو؟ ابرو دیگه برام نمونده بود.\n\nسقف ماشین باز بود و چند تا موتور کنارمون ایستاده بودن؛ صدای دادش قطعاً رفته بود تو گوش نصف میدان.\n\nماردین، لال بشی امیدوارم.\n\nعینکم رو روی صورتم جا دادم و بی‌تفاوت به روبه‌رو نگاه کردم؛ طوری که انگار شاهزاده‌ای هستم که به هیاهوی رعیت‌ها عادت داره.\n\nرگ‌های دستش از عصبانیت بیرون زده بود.\n\nخب… با امید به مسیح امشب می‌میره، منم راحت می‌شم.\n\nبعد از یه رگبار فحش چندزبانه، تماس رو قطع کرد و درست همون لحظه ترافیک باز شد.\n\nپا رو گاز کوبید.\n\nفراری مثل گلوله از بین ماشین‌ها رد شد.\n\nچند دقیقه بعد جلوی در عمارت ایستاد.\n\nهمزمان پیاده شدیم و از درهای عظیم آهنی که با نشان خانوادگی‌مون حک شده بود رد شدیم.\n\nبه محض ورود، با صدای خفه اما پر از خشم گفت:\n\n«ریدی به اعصابم.»\n\nایستادم، برگشتم سمتش و جیغ زدم:\n\n«دو دقیقه خفه‌خون بگیر! انقدر رو مخ من نرو.»\n\nاونم داد زد:\n\n«هر چی بدبختی می‌کشم از دست توئه!»\n\nبلندتر از خودش فریاد زدم:\n\n«خفه می‌شی یا بکشمت!؟ ابرو برام نذاشتی وسط لندن!»\nماردین با عصبانیت سمتم اومد و درست جلوی صورتم داد زد:\n\n«هر چی می‌کشم از دست توئه!»\n\nکنترل خودمو از دست دادم.\n\nمشت کوبیدم به سینه‌ش و با تمام نفسی که تو ریه‌هام مونده بود جیغ زدم:\n\n«لعنت بهت! چرا من قربانی بشم!؟ چرا تو قربانی نمی‌شی هان!؟ چرا من مجبورم ازدواج کنم!؟»\n\nصدام شکست.\n\nاشک‌هام سرازیر شد و با حرص و گریه فریاد زدم:\n\n«چرا تو نباید ازدواج کنی!؟ فقط من باید بدبخت بشم! فقط من!»\n\nخواست جواب بده، اما منصرف شد.\n\nیه قدم جلو اومد و بغلم کرد.\n\nبه سینه‌ش کوبیدم، تقلا کردم از بغلش بیام بیرون، اما محکم‌تر نگهم داشت.\n\nدستش آروم لای موهام رفت، انگشت‌هاش مثل همیشه با همون حرکت آشنا تارهای موهامو نوازش کرد و با صدای پایین و گرفته گفت:\n\n«باشه… آروم باش.»\n\nدیگه مقاومتی نکردم.\n\nسرم رو به سینه‌ش فشردم و بی‌صدا گریه کردم؛ همون‌طور که بوی ادکلن تلخش قاطی بوی چوب و سنگ مرمر عمارت شده بود.\n\nبرای اولین بار از صبح، شونه‌هام افتاد.\n\nصدای قدم‌های مامان و پاپا از انتهای سالن بزرگ پیچید.\n\nماردین سریع دستش رو آورد جلو لب‌هاش و آروم گفت:\n\n«هیس.»\n\nمامان و پاپا همون‌جا متوقف شدن.\n\nنگاه‌شون روی ما قفل شد.\n\nمن همون‌طور وسط سالن ایستاده بودم، صورتم توی سینه‌ی برادرم، اشک‌هام بی‌اجازه روی پیراهن گرون‌قیمتش می‌ریخت و اون هنوز ولم نکرده بود.\n\nاز اینکه جلوش شکستم، جلوش گریه کردم، از خودم متنفر بودم.\n\nدستم کنار بدنم مشت شد.\n\nماردین سرش رو کمی خم کرد و خیلی آهسته کنار گوشم گفت:\n\n«باور کن من قرار نیست تو این حالت از این وضع علیه‌ت استفاده کنم، پرنسس.»\nخدا منو لعنت کنه…\nگریه؟ جلوی بقیه؟\nکمه، واقعاً کمه.\n\nدیگه بسه.\nمحاله اجازه بدم کسی با ترحم نگام کنه.\n\nخودمو از بغلش بیرون کشیدم، فاصله گرفتم و سرد گفتم:\n\n«مرسی.»\n\nو همزمان که سمت سالن قدم برمی‌داشتم، اضافه کردم:\n\n«ولی نمی‌خوام کسی بهم ترحم کنه.»\n\nپشتم اومد و با صدای بلند گفت:\n\n«مارلین بس کن! چه ترحمی؟ حقیقتو گفتی! بار منم افتاده رو دوش تو!»\n\nبرگشتم، مستقیم تو صورتش داد زدم:\n\n«بهم ترحم نکن!»\n\nخواست جلو بیاد که صدای پاپا مثل تیغ وسط فضا نشست:\n\n«دو تا بچه بزرگ کردم، یکی از اون یکی روانی‌تر!\nیه دقیقه پیش همو بغل می‌کنن، پنج دقیقه قبلش داشتن همو می‌کشتن، الانم دوباره دارن تیکه‌تیکه همو می‌خورن!»\n\nمامان دستش رو گرفت و با اون لحن همیشه کنترل‌شده‌ش گفت:\n\n«باشه ادوارد… بیا بهشون بگیم.»\n\nمن و ماردین همزمان گفتیم:\n\n«چی؟»\n\nپاپا جلو اومد، صاف ایستاد و گفت:\n\n«یه جزیره‌ی خصوصی خریدم. مخفی.\nتو و ماردین تا آخر تابستون اونجایین.\nدیگه لازم نیست ازدواج کنی. هیچ‌کس نمی‌تونه مجبورت کنه.»\n\nماردین با شوک گفت:\n\n«بابا… داری چی می‌گی—»\n\nپاپا حرفش رو برید:\n\n«نمی‌تونم دخترمو قربانی کنم.»\n\nهمین.\nباز هم همون کلمه‌ی مزخرف.\nقربانی.\n\nبی‌هیچ احساسی چرخیدم سمت پله‌ها و گفتم:\n\n«نیازی نیست.»\n\nشروع کردم بالا رفتن.\n\n«من ازدواج می‌کنم. لازم نیست نجاتم بدین.»\n\nچند پله بالاتر ایستادم، نیم‌رخ برگشتم و با صدایی آروم ولی برنده ادامه دادم:\n\n«من ذاتاً همیشه خودمو نجات دادم.\nهر بار… مثل سیمرغ، از خاکستر خودم دوباره بلند شدم.»\n\nنگاهشون کردم، بی‌ذره‌ای لرزش.\n\n«فقط لطف کنین مراسم عروسیم شاهکار باشه.\nو تا اون روز… هیچ‌کس چیزی نفهمه.»\n\nهمون لحظه سونیا، خدمتکار، با روزنامه تو دست هراسون وارد شد:\n\n«مارلین خانوم—»\n\nگفتم:\n\n«چیه سونیا؟»\n\nروزنامه رو جلو آورد.\n\nعکس من و اِرنِست.\nدرشت.\nتیتر درشت‌تر.\n\nلبم به یه پوزخند کج شد.\n\nروزنامه رو از دستش گرفتم، از وسط پاره کردم و تکه‌هاشو از بالای پله‌ها پرت کردم پایین.\n\nبدون مکث وارد اتاقم شدم.\n\nدر رو بستم.\n\nلعنت به این زندگی فاکی.\n\nکشوی میز آرایش رو باز کردم، شیشه‌ی مشروب رو درآوردم و یه نفس سر کشیدم.\n\n«خدا همتونو لعنت کنه.»\n«اِلیو»\n«چهار روز بعد…»\n\n\n\nکت‌وشلوار مشکیِ اولدمانی که انگار برای تن من دوخته شده بود رو پوشیدم؛ خط اتوش تیز، بی‌نقص. عطر تلخ همیشگیم رو زدم؛ همونی که حضورم رو قبل از خودم اعلام می‌کنه.\nدکمه‌ سردست‌هام نماد خانوادگی‌مون بود:\nمارِی که دم خودش رو می‌بلعه.\nقدرت، کنترل، بی‌پایان.\n\nجعبه‌ی حلقه رو گذاشتم توی جیب داخلی کتم و از اتاق بیرون زدم.\nطبقه‌ی بالای کاخ بودیم؛ همون‌جایی که قراره مراسم برگزار بشه.\nپیام داد: «آماده‌ام.»\n\nرفتم سمت اتاقش. در رو زدم.\nدر با همون اخم همیشگی باز شد و بعد—\n\nلعنت.\n\nدقیقاً مثل عکس‌ها…\nحتی بهتر.\n\nلباسش کرست‌دار بود؛ فیت، ظریف، بدون ذره‌ای اغراق. دانتل فرانسوی روی تور شفاف، طوری نشسته بود که انگار پوست دومشه. آستین‌های تور تا ساعد، پر از گلدوزی‌های ریز که زیر نور برق می‌زدن، نه جیغ، نه شلوغ—\n\nدامن سبک و لایه‌لایه، نرم می‌ریخت، بدون پف‌های مسخره‌ی پرنسسی.\nو کفش‌ها…\nتور گلدوزی‌شده با نقش‌های طلایی ظریف، پاشنه‌های باریک، بندهای نازک دور مچ با پاپیون‌های شفاف. \n\nظاهرا اونقدر توی اون سالن کسل کننده نشستم که طراحیش رو توصیف کنه ارزش داشت.\n\nموهای بلوندش آزاد، موج‌دار و کنترل‌شده روی شونه‌ها ریخته بود. آرایشش ملایم، دقیق، پوستش درخشان.\nمارلین همیشه زیبا بود، ولی امروز…\nامروز زیادی خطرناک شده بود.\n\nچند ثانیه خیره موندم، بعد با یه سرفه‌ی کوتاه خودمو جمع‌وجور کردم، دستم رو سمتش گرفتم و گفتم:\n «اگه افتخار بدی، بریم. همه پایین منتظرن.»\n\nچشم چرخوند—همون حرکت آشنای اعصاب‌خوردکن—ولی دستش رو گذاشت توی دستم.\n\nکشیش رو آورده بود توی کاخ. حاضر نشده بود مراسم توی کلیسا برگزار بشه.\nمی‌گفت یاسمن و لیلیوم توی فضای کاخ قشنگ‌تر از هر کلیسایی‌ان.\nحتی کوکتل‌ها، شیرینی‌ها، کیک—همه توی طیف یاسی و صورتی ملایم بودن.\nکنترل؟ صددرصد مال خودش.\n\nآروم از پله‌ها پایین رفتیم.\nمهمون‌ها دو طرف ایستاده بودن و دست می‌زدن.\nصدای تشویق می‌پیچید توی فضا، اما من فقط سنگینی نگاه‌ها رو حس می‌کردم.\n\nسالن…\nیک رؤیای یاسی.\n\nسقف بلند با چلچراغ‌های کریستالی که نورشون روی گل‌آرایی‌های یاس و لیلیوم می‌ریخت. پرده‌های حریر یاسیِ خیلی روشن، میزهای گرد با رومیزی‌های ابریشمی، شمع‌های بلند شیشه‌ای، کریستال، نقره.\n\nنگاه ماردین رو حس می‌کردم\nمثل خواهرش اخمو.\nو ادوارد؟\nقیافه‌ش از صد تا فحش بدتر بود.\nدقیقاً همون‌قدر که انتظار داشتم\nدستش توی دستم بود.\nاز بین جمعیتی که دو طرف ایستاده بودن و با تشویق‌های آهسته و اشرافی استقبال می‌کردن رد شدیم؛ تشویق‌هایی که بیشتر از هیجان، قدرت توش بود.\nکف سالن از مرمر ایتالیایی براق بود، نور چلچراغ‌های کریستالی روش می‌لغزید و گل‌آرایی‌های یاس و لیلیوم سفید، فضا رو شبیه یک رؤیای کنترل‌شده کرده بود.\n\nبه جایگاه رسیدیم.\nجایی که همه‌چیز حساب‌شده بود؛\nمیز مرمر سفید با لبه‌های طلایی مات، انجیل قدیمی با جلد چرمی دست‌دوز، شمع‌های دست‌ساز فرانسوی با رایحه‌ی یاس بنفش.\nحتی موسیقی زنده—کوارتت ویولن—داشت قطعه‌ای از باخ رو می‌زد، آروم، سنگین، گرون.\n\nمارلین کنارم ایستاده بود؛\nصاف، مغرور، بدون حتی ذره‌ای لرزش.\nاون‌قدر شیک که انگار این صحنه رو صد بار توی ذهنش تمرین کرده.\nدستکش‌های تور ظریفش تا بالای آرنج می‌رسید، ناخن‌هاش هم صورتی کمرنگ بود حتی.\n\nکشیش شروع به حرف زدن کرد، اما راستش؟\nهیچ‌کدوم از کلماتش مهم نبود.\n\nوقتی جعبه‌ی حلقه رو درآوردم، سالن توی سکوت مطلق فرو رفت.\nحلقه‌ای که انتخاب شده بود—طراحی اختصاصی، از کارهای بوچلاتی و گراف.\n\nپلاتین صیقلی، با یک سنگ بنفش کم‌رنگ متمایل به یاسی؛ آمتیست سلطنتی، برش اشکی، محاصره‌شده با الماس‌های ریز.\nحلقه‌ای که داد نمی‌زد، زمزمه می‌کرد.\n\nدستش رو گرفتم.\nانگشتاش گرم بود.\n\nحلقه رو آروم سر دادم توی انگشتش.\nکاملاً اندازه.\nانگار همیشه مال همون‌جا بوده.\n\nهمین که جا افتاد، موجی از تشویق سالن رو برداشت.\nنه تشویق معمولی—\nتشویق آدم‌هایی که قدرت دارن، پول دارن، و خوب می‌فهمن این ازدواج یعنی چی.\n\nاکثرشون از سران سازمان‌ها بودن.\nمافیا، خاندان‌های قدیمی، اسم‌هایی که توی روزنامه‌ها نمیاد ولی دنیا رو می‌چرخونن.\nمراسم؟\nبی‌نقص.\nگرون.\nکنترل‌شده تا آخرین جزئیات.\n\nمی‌دونستم بعدش قراره حرصش رو سرم خالی کنه.\nمی‌دونستم لبخندش موقتیه.\nاما مهم نبود.\n\nخم شدم سمتش، پیشونیش رو بوسیدم و کنار گوشش زمزمه کردم:\n«به هر حال، ظاهر اهمیت داره.»\n\nلبخند خیلی ظریفی نشست روی لبش.\nاز اون لبخندهایی که فقط وقتی نزدیک باشی می‌بینی.\nآروم جواب داد:\n«ظاهر رو بهت نشون میدم اِرنِست کثافت!»\nنیشخندی گوشه‌ی لب‌هام نشست و آروم گفتم:\n«مشتاقانه منتظرم، خانوم اِرنِست.»\n\nسریع برگشت سمتم، اخم کرد و با صدای پایین اما تند گفت:\n«چی میگی!؟ مارلین دریکوف!»\n\nپوزخندم عمیق‌تر شد.\n«چند دقیقه پیش اِرنِست شدی، مارلینِ عزیزم.»\n\nانگار تازه مغزش این حقیقت رو پردازش کرد.\nنفسی عصبی کشید، شونه‌هاش رو صاف کرد و دوباره همون لبخندساختگی رو روی صورتش نشوند.\nاون لبخند لعنتی‌ای که همیشه داره.\nاون لبخندی که نمی‌ذاره بفهمی کجاش داره درد می‌کشه.\n\nاز این اخلاقش خوشم نمیاد.\nهیچ‌وقت اجازه نمی‌ده کسی بهش نزدیک بشه.\nحتی وقتی داره فرو می‌ریزه.\n\nدستم رو گرفت و با هم رفتیم سمت میزی که مشخص بود متعلق به بچه‌های خانواده‌های قدرتمنده.\nهمه‌چیزش داد می‌زد: پول قدیمی، نفوذ قدیمی‌تر.\n\nبا لبخند رسمی گفت:\n«از دیدنتون خوشحال شدم.»\n\nپسری با موهای خرمایی مرتب، کت سفارشی بریونی و ساعت پتک فیلیپ توی دستش با تعجب گفت:\n\n «نگفته بودی قراره ازدواج کنی ماری! انتظار هر چیزی رو داشتم جز ازدواج کردن ماری!»\n\nمارلین خواست جواب بده که من زودتر، با یه پوزخند خونسرد گفتم:\n«اسمش مارلینه.»\n\nپسره یه لحظه هنگ کرد، چشم‌هاش گرد شد و سریع جمع‌وجور کرد:\n«بله… مارلین.»\n\nمارلین نگاه تندی بهم انداخت؛ از اون نگاه‌ها که وعده‌ی دعوا می‌ده.\nبعد لبخندش رو تنظیم کرد و گفت:\n«اوه، راستش… توی سفرم به فرانسه، یکی از مهمونی‌های مشترک آشنا شدیم. و خب… ظاهراً قدرت عشق انقدر زیاده که حتی منم درگیر کرد.»\n\nبه زور جلوی خنده‌م رو گرفتم.\nاگه تنها بودیم، قهقهه می‌زدم.\nخدای من… «قدرت عشق»؟\nمن دارم می‌ترکم.\n\nپسره با هیجان سری تکون داد:\n«واقعا به قدرت عشق ایمان آوردم، مخصوصاً با ازدواج کردن تو!»\n\nبعد با یه لبخند معذب ادامه داد:\n«ما بریم به ماردین هم سر بزنیم.»\n\nمارلین با وقار سری تکون داد.\nپسره با پارتنرش دور شد و فقط دوست مارلین موند.\nایوا.\nهمون که از سر تا پا شنل پوشیده بود.\n\nایوا نگاهی معنی‌دار به حلقه انداخت و گفت:\n«خب… خوبه. عالی برنامه‌ریزی کردی مارلین.»\n\nقبل از اینکه مارلین دهن باز کنه، ابرویی بالا انداختم و گفتم:\n«سفر به فرانسه؟»\n\nمارلین با حرص توپید:\n«ساکت شو!»\n\nبعد کلافه ادامه داد:\n«تازه باید با مجله‌های بزرگ و برنامه‌ها هم صحبت کنم. وای… برنامه بازدید از استودیو هنریم هم عقب افتاد!»\nنفس عمیقی کشید و دوباره همون لبخندی که ازش متنفرم رو روی لب‌هاش نشوند.\nجام شامپاینش رو برداشت؛ کریستال نازک، پر از حباب‌های ریز دُم‌پریگنون.\nمن هم جام خودم رو برداشتم، بی‌حس‌تر از همیشه.\n\nاز پشت سرم صدایی اومد:\n+«hello brother»\n\nبرگشتم.\nلِویا بود.\nبا همون کت سفارشی خوش‌دوخت، یقه باز، و اون نگاه همیشه طلبکارش.\n\nنیشخندی زد و گفت:\n+«دیر نرسیدم‌ها! از دور، مثل یه جنتلمن داشتم تماشا می‌کردم.»\n\nچشم چرخوندم.\nبدون جواب.\n\nنگاهش از من رد شد و مستقیم رفت سمت مارلین.\nدستش رو گرفت، خم شد و نوک انگشت‌هاش رو بوسید:\n+«لیدی؟»\n\nمارلین چشم چرخوند، دستش رو کشید عقب و سرد گفت:\n+«منو یاد جیمی می‌ندازی.»\n\nلِویا یه تک‌خنده‌ی کوتاه کرد:\n+«منم از آشنایی باهات خوشبختم، لیدی.»\n\nمارلین هوفی کرد، جامش رو بالا آورد و گفت:\n+«از آشنایی باهاتون بدبختم، جناب لِویا اِرنِست. البته به دل نگیر… از آشنایی با اِرنِست‌ها بدبختم.»\n\nلِویا خندید:\n+«بامزه.»\n\nمارلین پشت‌چشمی نازک داد و با وقار، مثل کسی که سالن مال خودش باشه، به سمت دیگه‌ی سالن رفت.\nراه رفتنش آروم بود، حساب‌شده، انگار هر قدمش تمرین‌شده‌ست.\nهیچ عجله‌ای نداشت؛ زن‌هایی که عجله ندارن، خطرناک‌ترن.\n\nلِویا کنارم ایستاد، جامش رو برداشت و زیر لب گفت:\n+«انتخاب جالبیه.»\n\nگفتم:\n+«نظر نخواستم.»\n\nخندید و نگاهش رو به سالن چرخوند.\nسالن غرق نور یاسی بود؛ لوسترهای کریستالی، میزهایی با رومیزی ابریشمی، شمعدون‌های نقره‌ای که نور شمع‌هاشون روی دیوارها می‌رقصید.\nروی میزها شامپاین سرد،انواع دسر های یاسی سرو شده بود.\n\nلِویا گفت:\n+«خیلی متفاوته،مثل پرنسس ها رفتار میکنه»\n\nنگاهم دوباره رفت سمت مارلین.\nکنار پنجره ایستاده بود، جام توی دستش، پشت صاف، چونه بالا.\nحتی وقتی ساکته هم توجه رو می‌کشه.\nحتی وقتی لبخندش مصنوعیه.\n\nگفتم:\n+«شاید واقعا پرنسسه، از کجا معلوم»\n\nو از کنارش رد شدم.\nنفسی کشیدم و سمتش رفتم…\n«مارلین»\nبی‌صبرانه منتظر تموم شدن این مراسم عروسی لعنتی بودم.\nاون‌قدر لبخند مصنوعی زده بودم که فکم درد می‌کرد.\nفقط می‌خواستم تموم شه… همین.\nاصلاً به این فکر نکردم که از این به بعد قراره با یه «اِرنِست» زندگی کنم.\nذهنم عمداً از اون بخش رد شده بود.\n\nدرِ سمت شاگرد رو باز کرد و با این لباس عروس مسخره و بزرگ، به‌زور نشستم.\nدامن لباس نصف ماشین رو اشغال کرده بود.\nدسته‌گل یاسیم رو گذاشتم روی پام و گوشی رو درآوردم.\nعکس‌هام صفحه‌های مجازی رو پر کرده بود؛\nلبخند، نور، یاسی…\nهیچ‌کدوم واقعی نبود.\n\nسوار شد، ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.\n\nگفتم:\n+«من یه کیف داشتم، کجاست؟»\n\nبا سر به عقب اشاره کرد:\n+«صندلی عقب.»\n\nچیزی نگفتم.\nخم شدم، کیفم رو برداشتم.\nشیشه رو پایین دادم، پاکت سیگار رو درآوردم و یکی روشن کردم.\nدود رو آروم بیرون دادم، انگار تنها چیزی بود که واقعاً مال خودمه.\n\nنیم‌نگاهی بهم انداخت، بعد دوباره چشم دوخت به جاده.\nمرتیکه‌ی حرومی.\nحتی نمی‌دونم خونش کدوم قبرستونه.\n\nوارد مرکز لندن شدیم و بعد پیچیدیم سمت نایتسبریج.\nاوه.خوشم اومد.\nجلوی درِ یه عمارت ایستاد.\n\nنفسم ناخودآگاه حبس شد.\n\nعمارت بزرگ و روشن بود؛\nستون‌های بلند کرم‌رنگ، بالکن نیم‌دایره با نرده‌های کلاسیک،\nلوستر کریستالی که از سقف ایوان آویزون بود و زیر نور روز برق می‌زد.\nپله‌های سنگی پهن، با گلدون‌های پر از گل‌های صورتی و یاسی که دو طرف ورودی چیده شده بودن.\nهمه‌چی دقیق، اشرافی، بی‌نقص.\nمثل خونه‌هایی که فقط توی مجله‌ها می‌بینی.\n\nنفسم رو بیرون دادم و در رو باز کردم.\nپیاده شدم.\n\nسمتم اومد:\n+«کمک می‌خوای؟»\n\nحتی نگاهش نکردم:\n+«نمی‌خوام.»\n\nلباس عروس لعنتی رو با حرص کنار زدم و پله‌ها رو بالا رفتم.\nدر رو زدم.\nمردی که از سر و وضعش معلوم بود خدمتکاره، در رو باز کرد.\nوارد شدیم.\n\nداخل عمارت…\nکم از بیرون نداشت.\nسقف‌های بلند، دیوارهای روشن،\nهمه‌چی زیادی کامل بود.\n\nبرگشتم سمتش و گفتم:\n+«اول از همه، من قرار نیست با تو توی یه اتاق باشم.»\n\nابرویی بالا انداخت:\n+«مگه زنم نیستی؟»\n\nتوپیدم:\n+«انقدر منو عصبی نکن اِرنِست!»\n\nچشم چرخوند، خونسرد:\n+«طبقه‌ی بالا، انتهای سالن. دری که روش گل یاسی داره… اتاق توئه.»\n\nپشت‌چشمی نازک کردم و بدون حرف پله‌ها رو بالا رفتم.\nگل یاسی.\n\nزیر لب گفتم:\nعجب توجهی\nوارد اتاق شدم و… واو.\nبرای اولین بار از وقتی پام رو توی این عمارت گذاشته بودم، مکث کردم.\n\nاتاق غرق نور بود.\nدیوارها به رنگ صورتی خیلی ملایم، با گچ‌بری‌های ظریف طلایی که نه شلوغ بود نه تو ذوق‌زن.\nسقف بلند با طرح‌های کلاسیک، اما نورپردازی مخفی مدرن کاری کرده بود فضا نرم و آروم به نظر بیاد.\nپنجره‌های قدی با پرده‌های حریر یاسی که نور عصر رو فیلتر می‌کردن و اتاق رو شبیه رویا کرده بودن.\nتخت‌خواب بزرگ با تاج مخملی روشن، روتختی ابریشمی و کوسن‌هایی که انگار فقط برای زیبایی چیده شده بودن، نه استفاده.\n\nکنار تخت، میز آرایش سفید براق با آینه قدی فریم‌طلایی بود؛\nروی میز چند شمع لوکس، عطرهایی با شیشه‌های مینیمال و جعبه جواهرات چرمی که داد می‌زد گرونه.\nهمه‌چی حساب‌شده بود.\nنه اغراق، نه بی‌سلیقگی.\n\nسمت راست اتاق، دری نیمه‌مخفی با دستگیره طلایی بود.\nبازش کردم و…\nکلوزت.\n\nنه، این کلوزت نبود؛\nیه اتاق مستقل بود.\n\nقفسه‌های بلند با نور مخفی، لباس‌ها با فاصله و نظم کامل آویزون شده بودن.\n\nهمه‌ی لباس هام آورده شده بود و مرتب چیده بودن.\nکیف‌ها ردیف شده، از چرم‌های نرم و طراحی‌های خاص.\nیه جزیره وسط کلوزت با کشوهای شیشه‌ای برای جواهرات و ساعت‌ها.\nهمه‌چی لوکس، تمیز، بی‌نقص.\nو واضح بود… از قبل برای من آماده شده.\n\nنفسم رو بیرون دادم.\nدست بردم پشت لباسم و با زور زیپ لباس عروس رو پایین کشیدم.\nسنگینی‌ش از تنم افتاد.\n\nرفتم سمت حموم.\n\nحموم هم کم از اتاق نداشت.\nدیوارهای مرمر روشن، شیرآلات طلایی مات، آینه‌ی بخارگیر بزرگ.\nوان سنگی عمیق وسط فضا بود.\nشیر آب رو باز کردم و وان آروم پر شد.\n\nروی لبه وان، شیشه‌های مرتب چیده شده بود؛\nشیر بدن با رایحه‌ی یاس از دیور،\nنمک حمام کریستالی از جو مالون،\nروغن بدن ابریشمی شنل،\nشمع معطر بایردو که با روشن شدنش فضا رو پر از بوی تمیزی و آرامش کرد.\nحوله‌های ضخیم سفید، تا شده و مرتب، انگار کسی وسواس داشته.\n\nلبه وان نشستم.\nگند بزنن به زندگیم اصلا.\nکاش الان وسط پارتی تو مست ترین حالت ممکن بودم.\nوارد آب شدم و چشم‌هام رو بستم.\nکاش فقط چند دقیقه همه‌چی خاموش می‌شد.\nنه فکر، نه صدا، نه آدم.\n\nبوی شمع و عودِ آگار‌وودِ آمواج فضا رو پر کرده بود؛ سنگین، گرم.\nیادم باشه ناخن‌هام رو این بار یاسی‌تر ترمیم کنم.\nچیه؟ گور بابای اِرنِست و هفت جد و آبادش.\n\nفقط اون کلکسیون مشروب‌هام…\nاز فرانسه، ایتالیا، ژاپن، اسکاتلند.\nهمه‌شون جا موندن.\nهمین یه چیزه که واقعاً حالم رو بد می‌کنه.\n•\n•\n•\n•\nبا نور آفتابی که از پشت پرده‌های حریر وارد اتاق می‌شد چشم‌هام رو باز کردم.\nچند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجام.\n\nآهان…\nیادم رفت.\nمن دیروز ازدواج کردم.\n\nلعنت به این زندگی.\n\nاز جام بلند شدم و به ساعت نگاه کردم.\nده و نیم.\n\nوارد کلوزت شدم و پیراهن صورتی روشن رو برداشتم؛\nیقه دکلته، آستین‌های پفی کوتاه، پارچه‌ی لطیف گل‌دار با لایه‌های چین‌دار که با هر حرکت آروم موج می‌خورد.\nکفش صورتی کمرنگ پاپیونی رو با کیف ستش برداشتم و پوشیدم.\nاز کلوزت بیرون اومدم.\n\nجلوی میز آرایش ایستادم.\nمثل همیشه، غلیظ‌ترین آرایش ممکن.\nچشم‌ها تیز، لب‌ها مشخص.\nموهام رو دم‌اسبی بالا بستم.\nعطر محبوبم رو بی‌رحمانه روی خودم خالی کردم.\n\nکیف رو گذاشتم توی اتاق.\nلازمش ندارم.\n\nپله‌ها رو پایین رفتم.\nجزئیات عمارت اینجا بیشتر به چشم میاد.\nگچ‌بری‌ها، نرده‌های طلایی، نور طبیعی.\nفقط داخل راه‌پله‌ها یه تابلوی بزرگ کمه.\nخودم می‌کشم و می‌زنم.\n\nپنجره‌های قدی با نور صبح،\nو خدمه‌هایی که داشتن توی گلدون‌های بزرگ گل رز صورتی می‌چیدن.\nاخی.\nچقدر صورتی قشنگه.\n\nبه طبقه پایین رسیدم.\nساکت بود.\n\nرفتم سمت آشپزخونه که زنی جلو اومد و گفت:\n«صبح بخیر خانوم، بفرمایید صبحونه.»\n\nابرویی بالا انداختم.\n«اِرنِست نیست؟»\n\nگفت:\n«آقا همیشه ساعت هشت صبح می‌رن.»\n\nسری تکون دادم، نگاهی به میز انداختم و گفتم:\n«من علاقه‌ای به خوردن صبحونه ندارم. فقط یه اسموتی توت‌فرنگی، تمشک و وانیل با شیر بادام درست کن، هر روز صبح همونو می‌خورم عزیزم، اگه می‌تونی.»\n\nسریع سر تکون داد و گفت:\n«حتماً خانوم اِرنِست.»\nابرویی بالا انداختم و با یه پوزخند کج گفتم:\n«اگه نمی‌خوای اخراج بشی، دیگه منو اِرنِست صدا نکن. مارلین دریکوف هستم. متوجه شدی؟»\n\nسرش رو انداخت پایین و با صدای آروم گفت:\n«متأسفم خانوم، اما دستور اکید آقا بوده که شما رو خانوم اِرنِست صدا بزنیم.»\n\nحرصی خندیدم؛ خنده‌ای که بیشتر شبیه دندون‌قروچه بود.\nگفتم:\n«عزیزم، تو منو حتی می‌تونی مارلین صدا بزنی. ولی اِرنِست؟ نه.»\n\nچیزی نگفت.\nهمین سکوتش اعصابم رو خط انداخت.\n\nداد زدم:\n«گیر یه مشت احمق افتادم!»\n\nکیفم رو برداشتم و با قدم‌های عصبی زدم بیرون.\nسوئیچ ماشینم رو از توی کیف درآوردم که مردی جلوی در عمارت جلو اومد و گفت:\n«من می‌رسونمتون خانوم.»\n\nبا حرص نگاهش کردم.\n«اعصابم خورده، سر تو خالی می‌کنما. از سر راهم برو کنار.»\n\nبا احترامِ مصنوعی جواب داد:\n«عذر می‌خوام خانوم، آقای اِرنِست گفتن هر جا خواستین برین من برسونمتون.»\n\nخونم به جوش اومد.\nداد زدم:\n«زیاد حرف نزن! برو به اون آقات هم بگو انقدر گوه نخوره! احمق‌ها!»\n\nبا شونه زدن از کنارش رد شدم.\nریموت رو زدم، در ماشین باز شد.\nسوار شدم و بدون حتی یه نگاه دیگه، گاز دادم و عمارت لعنتی رو پشت سرم جا گذاشتم.\n\nگیر یک مشت احمقه حرومی افتادم!\nعوضی ها.\n«مارلین»\nماشین رو محکم جلوی کلاب نگه داشتم.\nنور نئونی سرد اسم کلاب روی شیشه جلو افتاده بود.\nپیاده شدم، سوئیچ رو انداختم سمت دربان و بدون اینکه حتی نگاش کنم گفتم:\n«مواظبش باش.»\n\nپاشنه‌هام روی سنگفرش صدا می‌داد.\nنشونت میدم اِرنِست.\n\nدر رو هل دادم و وارد شدم.\nموج بوی الکل، عطرهای سنگین و دود ملایم فضا خورد تو صورتم.\nنورهای بنفش و آبی روی دیوارهای تیره می‌لغزید.\nموسیقی بیس‌دار زیر پوست آدم می‌رفت.\n\nگوشی رو درآوردم و سریع به ایوا زنگ زدم.\n\nجواب داد:\n«سلام ماری. رسیدی؟»\n\nخشک پرسیدم:\n«کجایی؟»\n\nگفت:\n«قسمت زیری. بیا طبقه پایین، پایین پله‌ها.»\n\nقطع کردم.\nبدون مکث پله‌ها رو پایین رفتم.\n\nو بعد…\n\nانگار یه سطل آب یخ ریختن روم.\n\nاین… برادر اِرنِست؟\nاینجا چی کار می‌کنه؟\nو چرا دقیقاً داره لب‌های ایوا رو می‌بلعه؟\n\nجیغ زدم:\n«دارین چه غلطی می‌کنین؟!»\n\nایوا با آرنج لِویا رو عقب زد و برگشت سمتم.\nموهاش کمی به هم ریخته بود.\n«اوه… سلام ماری.»\n\nلِویا خیلی آروم، خیلی بی‌اعصاب، ابرویی بالا انداخت.\n«روز اول ازدواجت میای بار؟ اِلیو خبر داره زنش کجاها میاد؟»\n\nخون توی گوش‌هام کوبید.\nداد زدم:\n«مرده‌شور برادرتو ببرن.»\n\nبعد رو به ایوا:\n«تو اینجا دقیقاً چه داری چه گوهی می‌خوری؟»\n\nلِویا با خونسردی نشست روی کاناپه چرمی، پا روی پا انداخت و گفت:\n«زنداداش عصبی شده.»\n\nچشم‌هام رو محکم بستم\nخدایا منو بکش راحت کن!\nبازشون کردم و گفتم:\n«ایوا لعنتی، تو چرا پیش اینی؟ تو دوست منی!»\n\nایوا موهاش رو پشت گوشش زد و با یه لبخند نصفه گفت:\n«عزیزم، من دیروز باهاش آشنا شدم. خیلی دل‌نشین نیست؟ عزیزدلم.»\n\nبه لِویا نگاه کردم.\nاونم با همون لبخند کجش نگام می‌کرد.\nآروم و کشدار گفتم:\n«ایوا… تو یا الان با من میای بالا، یا از همین امشب از لیست آدم‌های زندگیم پاک میشی.»\n\nلِویا خندید.\nآهسته. تحریک‌آمیز.\n\n«واو… خانواده‌مون تازه بزرگ شده و همین اولش دعوا؟»\nنفسی عمیق کشیدم.\nدستم کنارم مشت شد، ناخن‌هام توی کف دستم فرو رفت.\n\nبرگشتم سمت لِویا.\n«تو چرا اینطوری‌ای؟ چی بهت می‌رسه انقدر رو اعصاب من میری؟»\n\nبی‌تفاوت شونه بالا انداخت.\n«تو چرا روز اول ازدواجت انقدر عصبی‌ای خب؟ یا نکنه چون دیگه کسی سراغت رو نمی‌گیره اعصابت خورده؟»\n\nحرفش مثل پتک خورد توی سرم.\n\nهیچ‌کس حق نداره با من این‌طوری حرف بزنه.\nهیچ‌کس.\n\nاما…\nاز صبح واقعاً کسی سراغم رو نگرفته.\n\nگلوم سفت شد ولی صدام نلرزید.\n«اونایی که باید باشن، هستن. نیاز نیست تو به این موضوعات فکر کنی.»\n\nبرگشتم سمت ایوا.\n«با من میای یا می‌خوای پیش این عوضی بمونی؟»\n\nایوا مکث کرد، بعد گفت:\n«خب… من ازش خوشم اومده.»\n\nیه خنده کوتاه و حرصی کردم.\n«اینو به دوست چند سالت ترجیح میدی؟»\n\nگفت:\n«مارلین مگه چیه! خب برادرِ شوهرته!»\n\nخون جلو چشمم اومد.\n«ساکت شو ایوا!»\n\nکیفم رو برداشتم و پله‌هایی که پایین اومده بودم رو تند بالا رفتم.\n\nخدا همتون رو لعنت کنه.\n\nرفتم سمت بار.\nنورها تیره‌تر شده بودن، موزیک بلندتر.\n\nگفتم:\n«هنسی.»\n\nبارمن بدون حرف سری تکون داد و لیوان رو پر کرد.\n\nچقدر سریع تنها شدم.\n\nلیوان رو برداشتم و یک‌نفس سر کشیدم.\nتلخیش دیگه اذیتم نمی‌کنه.\nبه این تندی عادت کردم.\nانگار الکل دیگه مستقیم توی خونم جریان داره.\n\nدوباره برام ریخت.\nاین بار آروم‌تر خوردم.\n\nبارمن نزدیک شد و آروم گفت:\n«به نظرم دیگه نخور. در ضمن… دوست‌پسر سابقت هم اینجاست. می‌تونی بری برای آشتی.»\n\nیه خنده‌ی کوتاه کردم.\nلیوان رو هل دادم سمتش.\n«مرده‌شورشو ببرن.»\n\nدسته پولی از کیفم بیرون کشیدم و انداختم روی میز.\nبدون خداحافظی از بار زدم بیرون.\n\nجالبه.\nهوا تاریک شده بود.\n\nسوئیچ رو گرفتم و رفتم سمت ماشین.\nنشستم.\nشیشه‌ها رو پایین دادم و نفس عمیق کشیدم.\nهوای سرد خورد توی صورتم.\n\nسرم داغ شده بود.\nنه فقط از خوردن.\n\nسیگاری از کیفم بیرون آوردم و روشن کردم.\nدود رو آروم بیرون دادم.\n\nماشین رو روشن کردم و بی‌هدف راه افتادم.\nچراغ‌های شهر کش می‌اومدن و رد می‌شدن.\n\nفرمون زیر دستم سرد بود\nجدی عادیه که کسی سراغم رو نگرفته؟\nنفسی کشیدم و به ناچار فرمون رو چرخوندم سمت عمارت.\nانگار پا‌هام خودشون راه رو بلد بودن.\n\nاز ترافیک سنگین جون سالم به در بردم و جلوی درِ بزرگ و آهنی عمارت ترمز زدم.\nصبح از این در زدم بیرون…\nشب برگشتم.\n\nچه زندگیِ فوق‌العاده‌ای.\n\nپیاده شدم.\nکلید رو انداختم دست همون محافظ.\nبی‌تفاوت از کنار نگهبان‌ها رد شدم؛ انگار نه انگار که این‌همه آدم برای «امنیت» من ایستادن.\n\nدر رو باز کردم و وارد خونه شدم.\nسکوتش از کلاب بلندتر بود.\n\nخواستم برم سمت پله‌ها که همون زنِ صبح، مثل سایه جلوم سبز شد.\n\nاخم کردم.\n«چی می‌خوای؟»\n\nآروم گفت:\n«عذر می‌خوام خانوم، اما از این به بعد باید با یک محافظ بیرون برین.»\n\nبا بی‌حوصلگی گفتم:\n«به تو چه؟ تو کی هستی که نظر میدی؟»\n\nسرش رو پایین انداخت.\n«متأسفم خانوم، من اصلاً حق نظر ندارم. آقای اِرنِست تماس گرفتن و گفتن که بهتون بگم.»\n\nخندیدم. کوتاه. تلخ.\n«بهش بگو مستقیم به خودم زنگ بزنه، نه تو. خودش کجاست؟»\n\nگفت:\n«هنوز نیومدن خونه.»\n\nابرویی بالا انداختم.\n«اسمت چیه تو؟»\n\n«میرل هستم خانوم.»\n\nچند ثانیه نگاهش کردم.\n«میرل… وقتی آقای اِرنِست اومد یا منو صدا کن، یا اگه خواب بودم، شخصاً بهش بگو خیلی… لاشیه!»\nچرخیدم سمت پله‌ها.\n\nپشت سرم گفت:\n«خانوم، شام—»\n\nداد زدم:\n«نمی‌خورم!»\n\nصدایم توی سقف بلند عمارت پیچید.\n\nلعنت به همتون.\n\nپله‌ها رو تند بالا رفتم.\nپاشنه‌هام روی سنگ مرمر تق‌تق می‌کرد.\n\nرسیدم جلوی اتاق.\nدر رو باز کردم و وارد شدم.\nو بعد با تمام حرصم در رو محکم کوبیدم.\n\nسکوت.\n\nفقط صدای نفس‌های خودم.\n«اِلیو»\nزمان عجیب سریع گذشت.\nاون‌قدر سریع که حتی فرصت نکردم بفهمم کی از کنارم رد شد.\n\nدو ماه از ازدواجمون گذشته.\nدو ماه زندگی زیر یک سقف…\nو با این حال، مثل دو غریبه رفتار می‌کنیم.\n\nمن صبح‌ها زود از خونه می‌زنم بیرون.\nشب‌ها دیر برمی‌گردم.\nنه اینکه نخوام ببینمش…\nبرعکس.\n\nهر بار که نگاهم می‌کنه، یه چیزی توی صورتش هست.\nعصبانیت؟\nدلخوری؟\nیا شاید هم فقط خستگی.\n\nفکر می‌کنم حضورم اذیتش می‌کنه.\nبرای همین فاصله می‌گیرم.\n\nنمی‌دونم از کی حال و هوای اون برام این‌قدر مهم شد.\nکی تبدیل شدم به مردی که قبل از هر تصمیمی فکر می‌کنه «مارلین ناراحت میشه یا نه؟»\n\nامروز تعطیله. هیچ جلسه‌ای نیست که بهونه‌اش کنم.\nچند ساعت توی اتاق کارم موندم، پشت میز چوب گردوی تیره، بین پرونده‌ها و تماس‌ها.\n\nامشب یه شام کاری مهم داریم.\nاسم‌های سنگینی قراره حضور داشته باشن.\nو طبق پروتکل، همسرم باید کنارم باشه.\n\nمی‌دونم شاید نخواد بیاد.\nمی‌دونم احتمالاً اخم می‌کنه.\nاما مجبورم بهش بگم.\n\nتو این دو ماه، بی‌صدا مراقبش بودم.\nگفته بودم یکی حواسش بهش باشه—نه برای کنترل، فقط برای اینکه مطمئن شم حالش خوبه.\n\nگزارش‌ها ساده بودن.\nیا اون‌قدر می‌نوشه که نمی‌تونه روی پاهاش بایسته…\nیا اون‌قدر خودش رو توی اتاق حبس می‌کنه که انگار از دنیا بریده.\n\nو یه چیز دیگه.\nهیچ نقاشی‌ای نکشیده.\n\nکارتن‌های دعوت‌نامه، پیشنهادهای نمایشگاه، همکاری با گالری‌های بزرگ…\nهمه رو می‌ده بندازن سطل زباله.\n\nمارلینی که می‌شناختم، برای یه بوم سفید نفس می‌کشید.\nاین مارلین…\nانگار چیزی رو دفن کرده.\n\nاز اتاق کارم بیرون اومدم.\nپله‌ها رو پایین رفتم.\n\nو دیدمش.\n\nپیراهن صورتی کوتاهی پوشیده بود.\nموهای بلوندش آزاد روی شونه‌هاش ریخته بود.\nیه ظرف شکلات بغلش بود و روی کاناپه صورتی مخصوص خودش جلوی تلویزیون نشسته بود.\n\nبرای اولین بار متوجه شدم—\nمن تا حالا صورت بدون آرایشش رو ندیده بودم.\n\nهمیشه آرایش داشت.\nعجیبه. حتی الان هم انقدری ارایش داره که انگار عروسی دعوتیم.\nچند قدم جلو رفتم.\nعطر همیشگیش—همون رایحه‌ی تلخ و گرم که همیشه اطرافش می‌پیچه—فضا رو پر کرد.\n\nآروم صداش زدم:\n«مارلین؟»\n\nبرگشت.\nتوی نگاهش تعجب موج می‌زد.\n\n«اِرنِست؟ نمی‌دونستم خونه‌ای.»\nمی‌خوام بدونم دقیقاً کی قراره دست از «اِرنِست» صدام کردن برداره.\nواقعاً کنجکاوم.\n\nتا حالا حتی یه بار هم اسمم رو صدا نزده.\nنه حتی یه چیز ساده‌تر.\n\nنمی‌خواستم اذیتش کنم…\nاما الان یه‌هو دلم خواست.\n\nیه ابرو بالا انداختم و گفتم:\n«چیشده؟ نکنه از دیدنم ناراحت شدی خانوم اِرنِست؟»\n\nچشم چرخوند. بی‌حوصله برگشت نشست روی کاناپه و یه شکلات دیگه برداشت.\n«عجیب بود که خونه‌ای. عادت نداشتم.»\n\nنفسمو آروم بیرون دادم.\n«امروز کاری نداشتم.»\n\nهمون‌طور که شکلات می‌خورد سر تکون داد.\n«چیکارم داشتی؟»\n\nمستقیم نگاهش کردم.\n«امشب یه شام کاری دارم. و تو هم باید همراهم باشی.»\n\nاخم کرد. اون اخم کوچیک و لجوجانه‌اش.\n«عمراً.»\n\nچشم چرخوندم.\n«اذیت نکن و قبول کن.»\n\nپشت چشمی نازک کرد، بعد انگار بی‌خیال گفت:\n«اصلاً به جهنم، میام.»\n\nیه تای ابروهام ناخودآگاه بالا رفت.\nانتظار نداشتم این‌قدر راحت قبول کنه.\n\nنگاهی به ساعتم انداختم.\n«خب خوبه. نیم ساعت وقت داری آماده شی.»\n\nیهویی از جا پرید.\n«چی!؟ تو هیچ می‌دونی یه زن چجوری آماده میشه!؟»\n\nبیتفاوت گفتم:\n«چجوری؟»\n\nاز کنارم رد شد و سمت پله‌ها رفت.\n«کم‌کمش دو ساعت وقت لازم دارم!»\n\nدستامو توی جیب شلوارم فرو کردم و همون‌طور که بالا می‌رفت گفتم:\n«نیم ساعت.»\n\nبدون اینکه برگرده داد زد:\n«زیاد حرف می‌زنی!»\n\nلبخند کجی روی لبم نشست.\nدقیق یک ساعت و چهل دقیقه‌ست که منتظرم.\n\nاون‌قدر به راه‌پله خیره شدم که حس می‌کنم هیپنوتیزم شدم.\nچرا آماده شدنش تموم نمی‌شه؟\nواقعاً دارم کلافه می‌شم.\n\nنفسمو با حرص بیرون دادم و دوباره به ساعت نگاه کردم.\nسرمو که بلند کردم، دیدمش.\n\nآروم، از پله ها پایین میومد.\nپیراهن صورتی کوتاهی پوشیده بود؛\n با یه برش کرستی توی کمر که کاملاً اندامشو قاب گرفته بود. بندهای ظریف جلوی لباس مثل روبان بسته شده بودن و آستین‌های افتاده‌اش روی بازوهاش، یه حالت رها و اغواگر بهش داده بود. پارچه سبک و چندلایه دامنش با هر قدم تکون می‌خورد.\n\nکفش‌های پاشنه‌دار صورتی ملایمی پوشیده بود که جلویشون یه پاپیون ظریف داشت.\nموهای بلوندش آزاد و موج‌دار روی شونه‌هاش ریخته بود.\n\nو مثل همیشه یک ارایش غلیظ و بی رحمانه داشت.\nچند قدم جلو رفتم.\n«واقعاً دو ساعت طولش دادی.»\n\nشونه بالا انداخت.\n«من واقعاً عجله کردم. حس می‌کنم خیلی سریع آماده شدم و اصلاً وقت نذاشتم.»\n\nمتعجب نگاهش کردم.\nاگه این عجله‌ست، پس حالت عادیش چیه؟\n\nرفت سمت کمد مخفی کنار در. بازش کرد و یه کت صورتی خوش‌دوخت برداشت، انداخت روی شونه‌هاش. کیف کوچیک صورتی‌شو برداشت.\n«بریم.»\n\nهوای بیرون خنک شده بود. تابستون تموم شده بود.\n\nسمتش رفتم. درو باز کردم و با هم رفتیم سمت پارکینگ. از مینی‌باکس فلزی کنار دیوار یکی از سوییچ‌ها رو برداشتم.\n\nجی‌کلاس مشکی.\n\nرفتیم سمتش و سوار شدیم.\nماشین رو روشن کردم و از عمارت خارج شدیم.\n\nنیم‌نگاهی بهش انداختم.\nگفت: «ماشین کاملاً مشکیه.»\n\nسر تکون دادم.\n«بده؟»\n\nشونه بالا انداخت.\n«از رنگ مشکی متنفرم. اگه یه روزی دیدی لباس مشکی پوشیدم یعنی افسردگیم اوت کرده.»\n\nابرو بالا انداختم.\n«افسردگیت؟»\n\nچند ثانیه سکوت کرد. بعد خیلی آروم سر تکون داد.\n«حدود دو سال افسردگی شدید داشتم… البته نمی‌خوام راجع بهش حرف بزنم.»\n\nسر تکون دادم.\nخبر داشتم.\n\nپدرش با نفوذی که داشت همه‌چیزو جمع کرده بود، اما من تونسته بودم بفهمم.\nدو سال کامل. شدید.\n\nو یه بیماری دیگه هم بعدش گرفته بود…\nاون قسمت رو هنوز نتونستم بفهمم.\n\nنگاهم دوباره روی صورتش نشست.\nهمیشه پر سر و صدا، پر ادعا، پر زرق و برق.\nتوی خودش رفته بود.\nخیره به بیرون. چراغ‌های شهر روی شیشه می‌لغزیدن و انعکاس صورتش رو نصفه و نیمه نشون می‌داد.\n\nگفتم:\n«میشه یه سوال بپرسم؟»\n\nنگاهی کوتاه بهم کرد.\n«چی؟»\n\nمکث کردم.\nنمی‌دونستم حق دارم یا نه، اما پرسیدم:\n«دلیل افسردگیت چی بود؟»\n\nپوزخند زد. نه از اون پوزخندهای تیزش… یه مدل خسته.\nنفسشو آروم رها کرد.\n«نمی‌خوام درباره‌ش حرف بزنم.»\n\nسر تکون دادم.\nاصرار نکردم.\n\nبقیه مسیر رو توی سکوت رفتیم.\nوارد پارکینگ خصوصی رستوران شدم. فضای تاریک و خلوتش با نورهای خطی سفید روشن شده بود. ماشین رو دقیق توی جای مخصوص نگه داشتم و خاموش کردم.\n\nپیاده شدم.\nاونم بی‌تفاوت کنارم راه می‌اومد.\n\nدستم رو سمتش دراز کردم.\n«میشه؟»\n\nمکث کرد. نگاهم کرد. بعد با چشم چرخوندن گفت:\n«باشه اِرنِست.»\n\nلبخند کمرنگی زدم.\nدستش رو گرفتم.\n\nانگشتاش سرد بود.\n\nبا هم وارد رستوران شدیم. فضای داخلی غرق نور طلایی و موسیقی ملایم جَز بود. لوسترهای کریستالی از سقف بلند آویزون بودن و دیوارها با آینه‌های قدی و قاب‌های طلایی تزئین شده بودن. \nاز پله‌های مارپیچ بالا رفتیم.\n\nطبقه بالا، قسمت تراس اختصاصی.\n\nهوای خنک شب با نور شمع‌های روی میزها قاطی شده بود. منظره شهر زیر پامون برق می‌زد. میزها با رومیزی سفید ضخیم، بشقاب‌های چینی ظریف و لیوان‌های کریستالی چیده شده بودن.\n\nسمت میزمون رفتیم.\n\nخب… اونا زودتر رسیده بودن\nهمزمان مارلین هم همون لبخند رسمی و گول زنندش رو زد.\n\nلحنش نرم بود. کنترل‌شده.\nاون لبخند مصنوعی معروفش برگشته بود.\n\nنشستیم.\nرونان شریک کاری معروف پدر.\nهمراه زنش.\n\nگفت:\n«میگن پشت هر مرد موفق، یه زن قدرتمند ایستاده؟»\n\nمارلین با نگاه تیزش پا روی پا انداخت و بی تفاوت جواب داد:\n\n«میگن ،ولی به من نمیاد پشت وایسم، مگه نه؟»\n«مارلین»\nبی‌تفاوت از جام کوکتلم می‌خوردم. طعم تلخ و خنکش روی زبونم می‌نشست، اما هیچ حسی بهم نمی‌داد.\nاونا همچنان درباره قرارداد و درصد و اعداد حرف می‌زدن.\n\nولی هر از گاهی نگاه‌های چندش‌آور اون مرد رو روی پوستم حس می‌کردم.\n\nعوضی.\n\nجام رو توی دستم چرخوندم. نور شمع‌ها از مایع داخلش رد می‌شد و رنگش رو می‌لرزوند.\n\nانگار دوباره روشنایی زندگی‌م خاموش شده.\nیا شاید همه ابرهای آسمون جمع شدن دقیقاً بالای سر من.\n\nمن از بارون متنفرم.\n\nماردین همیشه می‌گفت احتمالاً تو زندگی قبلیم گربه بودم.\nشاید.\n\nاما الان حتی همون کثافت هم سراغم رو نمی‌گیره.\n\nبه جز پاپا که همیشه زنگ می‌زنه…\nمامان و ماردین انگار من براشون مُردم.\n\nمی‌دونستم تو زندگی خیلیا بی‌ارزشم…\nاما نه در این حد.\n\nلبخند مصنوعی‌م رو دوباره چسبوندم روی صورتم و گفتم:\n«ببخشید… برمی‌گردم.»\n\nبلند شدم و سمت سرویس بهداشتی رفتم.\n\nفضای داخلش غرق نور ملایم و بوی عطرهای گرون بود. جلوی آینه ایستادم. به صورتم خیره شدم.\n\nرژ صورتی‌م رو پررنگ‌تر کردم.\nخط لب رو دقیق کشیدم.\nجلوی موهام رو مرتب کردم.\n\nصورت بدون نقص.\nچشم‌های بی‌روح.\n\nدر رو باز کردم و بیرون اومدم.\n\nبه انتهای راهرو نرسیده بودم که دیدمش.\n\nشریک چندش اِرنِست.\n\nرونان.\n\nکت‌وشلوارش بی‌نقص بود، اما نگاهش… نه.\n\nابرویی بالا انداختم.\n«مردونه، راهروی روبه‌روئه جناب رونان.»\n\nلبخند کجی زد.\n«می‌دونم. با تو کار داشتم.»\n\nابرم بالاتر رفت.\n«بله؟»\n\nچند قدم نزدیک‌تر شد. زیادی نزدیک.\n\nصدای موزیک از سالن دور می‌اومد، اما اینجا خلوت بود.\n\nگفت:\n«نظرت درباره اینکه یه شب مال من باشی چیه؟»\n\nچند ثانیه فقط نگاهش کردم.\n\nبعد آروم خندیدم.\n\nیه خنده سرد.\n\nیه قدم جلو رفتم. طوری که فاصله‌مون کمتر از چیزی شد که خودش انتظار داشت.\n\nآروم گفتم:\n«تو زیادی فیلم دیدی.»\n\nصورتش جدی‌تر شد.\n«شوخی نمی‌کنم.»\n\nنگاهم رو مستقیم توی چشم‌هاش قفل کردم.\n«من هم.»\n\nدستش خواست به بازوم نزدیک بشه.\n\nقبل از اینکه لمس کنه، با نوک انگشتم کت‌ش رو صاف کردم و گفتم:\n«یه توصیه دوستانه؟ دفعه بعد قبل از اینکه پیشنهاد بدی، اول مطمئن شو زنی که جلوته قابل خریدنه یا نه.»\n\nفکش منقبض شد.\n«قابل خرید نیستی؟»\n\nپوزخند زدم.\n«نه. ولی اگه بودم هم، تو توانشو نداشتی.»\n\nچشم‌هاش تیره شد.\n\nدر همین لحظه صدای قدم‌هایی از سمت سالن اومد.\n\nسرم رو کج کردم.\n«حالا اگه اجازه بدی، برمی‌گردم پیش شوهرم.»\n\nروی کلمه شوهرم کمی تاکید کردم.\nچشمکی زدم و ازش دور شدم.\n\nلعنت بهت مرتیکه حرومی.\n\nدرسته همیشه گفته بودم آدم متعهد و وفاداری نیستم…\nاما نه وقتی ازدواج کردم.\nهنوز انقدر پست نشدم.\n\nپاشنه کفشم روی سنگ‌های براق راهرو صدا می‌داد. نفس عمیق کشیدم، لبخندمو تنظیم کردم و برگشتم سمت میز.\n\nبا همون لبخند نشستم سر جام.\n\nچند ثانیه بعد رونان کثافت هم برگشت و نشست.\n\nاِلیو نگاهم کرد.\n\nنگاهی که انگار دنبال یه نشونه می‌گشت.\n\nلبخند ملایمی تحویلش دادم.\n\nابروش متعجب بالا رفت.\n\nرونان صاف نشست و گفت:\n«خب جناب اِلیو… توافق؟»\n\nاِلیو خواست جواب بده که من آروم، اما واضح گفتم:\n«نه عزیزم. توافقی نداریم.»\n\nسکوت.\n\nاِلیو با تعجب نگاهم کرد.\nرونان اخم کرد.\n«چرند نگو.»\n\nاِلیو آروم گفت:\n«چی شده مارلین؟»\n\nابرویی بالا انداختم. نگاهمو روی رونان قفل کردم. لبخندم کاملاً حساب‌شده بود.\n\n«این حرومی که می‌خواین دوباره باهاش شریک بشین، یکم قبل تو راهرو بهم پیشنهاد داد باهاش بخوابم… و من خیلی شیک و مجلسی ردش کردم.»\n\nهمه‌چی تو چند ثانیه یخ زد.\n\nاخم‌های اِلیو آهسته در هم رفت.\nرگ گردنش برجسته شد.\nفکش قفل شد.\n\nاون نگاه آروم و سردش تبدیل شد به چیزی که حتی منم کم دیده بودم.\n\nرونان سریع گفت:\n«بد برداشت کرده—»\n\nبقیه جمله‌ش تموم نشد.\n\nاِلیو ناگهانی از جا بلند شد. صدای صندلی روی سنگ تراس کشیده شد. بطری مشروب روی میز توی دستش رفت بالا و یک ضرب تو سر رونان فرود اومد.\nزنش ترسیده جیغی زد.\nخون از ابروش جاری شد!\nمن ناخودآگاه نفس کشیدم.\n\nفضای تراس سنگین شد. موزیک قطع نشده بود، اما انگار کسی نمی‌شنیدش.\n\nرونان عقب کشید. رنگش پریده بود.\n\nدستمو گرفت و سمت خودش کشید اِلیو.\nاِلیو بدون اینکه نگاهم کنه، با صدایی که از عصبانیت پایین و خطرناک شده بود گفت:\n«بریم مارلین.»\n\nقلبم تند می‌زد.\n\nاز جامم فاصله گرفتم و دنبالش رفتم. قدم‌هاش سریع و محکم بود. دستم رو ول نکرد.\n\nوقتی از تراس پایین رفتیم، فلاش دوربین‌ها شروع شد.\n\nخبرنگارها مثل گرگ جمع شده بودن.\nدربان ماشین رو آورد جلو.\nدر رو برام باز کرد.سوار شدیم.\n\nاِلیو بدون حرف استارت زد.\n\nچند ثانیه سکوت بود. بعد نتونستم طاقت بیارم.\n\n«چرا اون کارو کردی؟! نباید می‌گفتم!»\n\nنگاهم کرد.\nاون نگاه سرد و مستقیمش.\n\n«به زن من گفته باهام بخواب… بعد انتظار داری من چیکار کنم؟»\n\nزن من.\n\nیه لحظه مغزم گیر کرد روی همون دو کلمه.\n\nموهام رو عصبی عقب دادم.\n«ولی اون شریک قدیمیتون بود! الان پدرت چی میگه—»\n\nناگهانی صداش بالا رفت.\n\n«به جهنم که قدیمی بود!»\n\nماشین با سرعت توی خیابون خالی شب پیچید. نور چراغ‌ها روی صورتش می‌افتاد. فکش سفت بود. دست‌هاش محکم فرمون رو گرفته بودن.\n\nچه جالب.\n\nاولین باره عصبی شدنشو می‌بینم.\nاخم همیشگی داشت، سردی همیشگی داشت…\nاما داد؟ نه.\n\nتنوع.\n\nبقیه راه رو سکوت بود. فقط صدای موتور و باد.\n\nجلوی عمارت ترمز کرد. بدون اینکه منتظرش بمونم پیاده شدم.\n\nاونم پیاده شد.\n\nوارد عمارت که شدیم حتی یه نگاه هم بهم ننداخت. مستقیم رفت سمت پله‌ها. قدم‌هاش محکم. بی‌وقفه.\n\nبالا رفت.\nدرِ اتاق کارش محکم بسته شد.\n\nوا.\n\nروانیا.\n\nشونه بالا انداختم و رفتم سمت اتاق خودم. در رو بستم.\n\nلباس خواب ساتن یاسی پوشیدم.\nحتی حوصله پاک کردن آرایشم رو نداشتم.\n\nرژ لب هنوز پررنگ بود. خط چشم هنوز کشیده.\n\nبا همون قیافه افتادم روی تخت.\n\nسقف رو نگاه کردم.\n\nامشب به اندازه کافی دراما داشتم.\n«مارلین»\nبا صدای تموم‌نشدنی زنگ و نوتیف گوشیم حرصی چشم باز کردم.\n\nکی جرأت کرده ساعت هفت صبح زندگی منو نابود کنه؟\n\nنگاهی به ساعت انداختم.\nهفت؟\n\nگوشی رو برداشتم. صفحه پر از لینک و منشن و خبر.\n\nاولین لینکو باز کردم.\n\nرسمی‌ترین خبرگزاری انگلیس.\n\nخشکم زد.\n\nتیتر درشت:\n\nشکسته شدن شیشه روی سر رونان مکلن \nدر رستوران لوکس مرکز لندن\nشرکای قدیمی… تنش ناگهانی… دلیل چه بوده؟\n\nعکس هم گذاشته بودن. \nوای خدای من.\n\nسریع از جا بلند شدم. ربدوشامبر حریر یاسیم رو روی لباس خوابم پوشیدم.\nخوبه دیشب آرایشم رو پاک نکرده بودم.\n\nدر رو باز کردم و تند رفتم بیرون. پله‌ها رو پایین دویدم.\n\nتوی آشپزخونه پشت جزیره ایستاده بود.\nکت‌وشلوار پوشیده. قهوه دستش. \nمثل همیشه آماده رفتن.\nمثل همیشه قراره نصفه‌شب برگرده.\n\nسمتش رفتم.\n\n«خبرها رو دیدی!؟ چطور انقدر ریلکسی؟»\n\nنگاهی از سر تا پام انداخت. آروم. خونسرد.\n\nبعد مجله‌ای که روی جزیره بود رو جلوی صورتم گرفت.\n\nعکس بزرگ.\n\nمن و اون.\nزیرش نوشته: زوج جنجالی دیشب.\n\nگفت:\n«تازه اینجا هم هست. حرص نخور. خوب افتادی.»\n\nمتعجب داد زدم:\n«لعنتی متوجهی چی میگی!؟»\n\nخیلی عادی سر تکون داد.\n\n«چیزی نیست. فقط بابام با دیدن خبر اون پروژه رو ازم گرفت و عصبی بود. البته دلیل رو نمیدونه… و نخواهد فهمید.»\n\nچند لحظه فقط نگاهش کردم.\n\n«باید بهش بگی تقصیر من بود! بخاطر من اون همه زحمتت میره!»\n\nبی‌تفاوت گفت:\n«خب بره.»\n\nانگار درباره یه فنجون قهوه حرف می‌زد نه یه پروژه که دو ماهی که من اینجام همش روش کار می‌کرد!\n\nسویچ رو برداشت و سمت در رفت.\n\nقبل از خروج، بدون اینکه برگرده گفت:\n«ترجیحاً برو اتاقت و با این وضع بیرون نباش… وگرنه مجبور میشم کل خدمه مرد رو اخراج کنم.»\n\nچشمام گرد شد.\nحرصی نفسم رو بیرون دادم و پله‌ها رو برگشتم بالا.\n\nچقدر برای هیچ‌کس اهمیت ندارم.\n\nچند وقته هیچ‌کس حتی نمی‌پرسه زنده‌ام یا نه؟\n\nدر اتاق رو محکم کوبیدم و مستقیم رفتم سمت کیفم. زیپشو کشیدم پایین و قوطی قرص رو درآوردم.\n\nاین اواخر دوباره شروع شده.\nسردردهای لعنتی.\nگریه‌های بی‌هوا.\nحمله‌های پانیک وسط شب.\nو اون درد مبهمی که می‌پیچه دور قلبم انگار می‌خواد لهش کنه.\n\nظاهراً زیادی به خودم فشار آوردم.\n\nقرص رو با یه جرعه آب قورت دادم. چند ثانیه چشم بستم تا لرزش دستام آروم بشه.\n\nبعد یه دوش کوتاه گرفتم. آب داغ خورد به پوستم و بخار کل حموم رو گرفت.\nانگار می‌خواستم همه چیزو با آب بشورم.\n\nلباس پوشیدم. آرایش غلیظ. \nماسک همیشگی.\n\nپایین رفتم.\n\nتو این دو ماه اون زن خدمتکار کاملاً روتین زندگیمو فهمیده بود.\nاسموتی مخصوص صبحم آماده روی میز بود.\nبطری‌هایی که بیشتر از همه سراغشون می‌رفتم هم کنار بار چیده شده بودن.\n\nسیگاری روشن کردم و همون‌طور که دودشو بیرون می‌دادم، گوشی رو برداشتم.\n\nدیشب.\n\nرسوایی.\n\nعکس‌ها.\n\nتحلیل‌ها.\n\nکامنت‌ها.\n\nعادیه که این‌همه ازم متنفرن این روزا؟\n\nنوتیف جدید.\n\nایمیل.\n\nاسم فرستنده رو که دیدم، قلبم یه لحظه ایستاد.\n\nبزرگ‌ترین گالری هنری‌ای که باهاشون قرارداد داشتم.\n\nبازش کردم.\n\nقطع همکاری.\n\nخشکم زد.\n\nچشمام خط‌ها رو دوباره خوند.\n\nبه دلیل عدم تحویل آثار اخیر…\nبه دلیل نگرانی درباره اصالت برخی طرح‌ها…\n\nچی؟\n\nطراحی‌هام فیکه؟\n\nکار خودم نیست؟\n\nخندیدم. یه خنده خشک و بی‌صدا.\n\nبعد دوباره خوندم.\n\nاتهام غیرمستقیم به کپی بودن کارهام.\n\nدستم لرزید.\n\nنه… این ممکن نیست.\nیعنی چی که به همه طراحی‌هام همچین اتهامی می‌زنن؟\n\nمن نابغه‌ام.\nنابغه.\n\nاین چه جسارتیه!؟\n\nبطری مشروب توی دستم رو با حرص کوبیدم زمین. شیشه با صدای تیزی ترکید و هزار تیکه شد. مایع کهربایی روی مرمر سفید پخش شد.\n\n«خدا همتونو لعنت کنه!»\n\nصدام توی سالن پیچید.\n\nپله‌ها رو با قدم‌های تند بالا رفتم. هر پله رو انگار له می‌کردم. دستم از شدت عصبانیت می‌لرزید. نه… فقط عصبانیت نبود.\n\nاون لرزش آشنا بود.\n\nوارد اتاق شدم و در رو محکم بستم. نفس عمیق کشیدم اما هوا انگار وارد ریه‌هام نمی‌شد. قفسه سینه‌م سنگین شده بود.\n\nچرا دوباره شروع شد؟\n\nچرا الان؟\n\nدو ماهه دست به بوم و رنگ نزدم.\nدو ماه.\n\nقبلاً اگه سه روز نقاشی نمی‌کردم، دیوونه می‌شدم.\nالان دو ماهه حتی نگاشون نکردم.\n\nقبلاً وقتی قلم‌مو دستم می‌گرفتم، رنگ‌ها خودشون می‌دویدن روی بوم.\nایده‌ها مثل انفجار می‌ریختن بیرون.\n\nالان… هیچ.\n\nنه ایده.\nنه انگیزه.\nنه حتی خشم سازنده.\n\nفقط خستگی.\n\nاگه واقعاً فقط یه موج زودگذر بودم چی؟\n\nدستم رفت سمت شقیقه‌م. درد می‌زد بالا. نفس‌هام کوتاه‌تر شد.\n\nنه. نه الان.\n\nبه سختی بلند شدم و رفتم سمت آینه قدی. به خودم نگاه کردم.مهم اینه ظاهرم خوبه.\nیادم اومد دو سال پیش همین‌طوری شروع شد.\nاولش فقط خستگی بود.\nبعد بی‌خوابی.\nبعد گریه‌های بی‌دلیل.\nبعد اون روزی که سه روز کامل از تخت پایین نیومدم.\n\nانگشتام مشت شد.\n\nنه. من دوباره برنمی‌گردم اونجا.\n\nروی زمین نشستم. تکیه دادم به دیوار. زانو‌هامو بغل گرفتم.\n\nگوشیم دوباره ویبره رفت.\n\nحتی برنداشتمش.\n\nبرای اولین بار تو عمرم، از اسم خودم ترسیدم.\n\nمارلین دریکوف.\nهنرمند.\nنابغه.\nهمسر اِرنِست.\n\nولی اگه هیچ‌کدومش واقعی نباشه چی؟\n\nچون هیچکدوم واقعی نیست.\nمن یه انسان ضعیفم که نقاب قدرتمند هارو میزد اما الان اونم دیگه جواب نیست.\nهوا داشت تاریک می‌شد. نور نارنجی غروب از لای پرده‌های حریر می‌اومد داخل و اتاق رو نصفه روشن نگه داشته بود.\n\nگوشیم زنگ خورد.\n\nاز روی میز آرایش برداشتمش.\n\nاِلیو؟\n\nلب‌هامو روی هم فشار دادم و جواب دادم:\n«بله آقای اِرنِست؟»\n\nصدای خودم رو که شنیدم فهمیدم هنوز گرفته‌ست. لعنتی.\n\nگفت:\n«خبر داری چه اتفاقی افتاده دیگه؟»\n\nموهامو عقب دادم، سعی کردم عادی باشم.\n«اگه منظورت جعلی بودن و دزدی بودن اثرهامه، آره خبر دارم.»\n\nچند ثانیه سکوت کرد. بعد جدی‌تر گفت:\n«باید بازدید از استودیو برگزار کنی تا این شایعه بخوابه. مارلین یه کاری کن.»\n\nخندیدم. کوتاه. بی‌روح.\n«راجع بهش فکر می‌کنم.»\n\nلحنش تیز شد:\n«فکر می‌کنی؟ مارلین تو— یه لحظه… تو گریه کردی؟ چرا صدات اینطوریه؟»\n\nدستم ناخودآگاه رفت سمت گلوم.\n«مهم نیست. به پدرت گفتی بخاطر من اون کارو کردی؟»\n\nگفت:\n«نگفتم. و قرار نیست از این موضوع استفاده کنم و بگم.»\n\nاز روی زمین بلند شدم. حس کردم خون دوباره توی رگ‌هام راه افتاد.\n\n«احمقی دیگه.»\n\nو قبل از اینکه چیزی بگه تماس رو قطع کردم.\n\nاگه خودش نمیگه، من میرم میگم.\n\nهیچ‌کس قرار نیست بخاطر من تاوان بده و من بشینم گریه کنم.\n\nرفتم جلوی آینه. زیر چشم‌هام هنوز کمی قرمز بود. با کانسیلر \n و کرمپودر پوشوندمش. خط چشم رو کمی پررنگ‌تر کشیدم. رژ صورتی رو دوباره زدم.\n\nآینه بهم یه مارلین دیگه نشون داد.\n\nکت سفید و چکمه های پاشنه بلند سفید رو پوشیدم.\nبه پیراهن صورتیم میومد.\nبا برداشتن کیف و خالی کردن شیشه عطر روی خودم بیرون رفتم.\n«مارلین»\nسوییچ ماشین رو از روی کنسول برداشتم و بی‌توقف از عمارت بیرون زدم.\nنگهبان طبق معمول دو قدم دنبالم اومد.\n\n«خانوم اجازه بدید خودم برسونمتون—»\n\nمثل همیشه بدون اینکه حتی نگاش کنم گفتم:\n«لازم نیست.»\n\nاصرار مزخرف.\n\nهوای بیرون سردتر از ظهر بود. نفس که می‌کشیدم بخار کم‌رنگی جلوی صورتم شکل می‌گرفت. پشت فرمون نشستم، ماشین رو روشن کردم و با سرعت از دروازه خارج شدم.\n\nامشب خیابون‌ها خلوت‌تر بودن. چراغ‌های شهر کشیده و خطی از نور زیر چرخ‌هام رد می‌شدن.\n\nبیست دقیقه راه بیشتر نبود.\n\nبیست دقیقه برای خراب کردن یا درست کردن همه‌چیز.\n\nبا رسیدن به دروازه‌های عمارتشون، چراغ‌های بلند حیاط روشن شد. ماشین رو آهسته جلو بردم و نگه داشتم. نگهبان با دیدنم سریع صاف ایستاد و خم شد، بعد دروازه رو باز کرد.\n\nوارد محوطه شدم. باغچه‌های مرتب، فواره روشن، سکوت سنگین و اشرافی.\n\nپیاده شدم. صدای پاشنه‌هام روی سنگفرش پیچید. رفتم سمت در اصلی و زنگ رو فشار دادم.\n\nچند ثانیه بعد خدمتکار در رو باز کرد.\n\nگفتم:\n«نیلا و پاول خونه هستن؟»\n\nسر تکون داد.\n«بله خانوم، بفرمایید داخل.»\n\nلبخند عزیز و مودبانه‌مو روی صورتم گذاشتم. همون لبخندی که همه عاشقشن.\nوارد سالن شدم.\n\nنیلا روی مبل نشسته بود. با دیدنم فوراً بلند شد.\n«مارلین؟ خوش اومدی عزیزم.»\n\nرفتم جلو و گونه‌اش رو بوسیدم.\n(همون روبوسی)\n«مرسی. همسرتون خونست؟»\n\nسر تکون داد.\n\nهمون لحظه صدای قدم‌های محکم از پله‌ها اومد.\n\n«سلام دخترم.»\n\nبرگشتم.\n\nپاول از پله‌ها پایین می‌اومد. قامت صاف، نگاه سنگین، همون ابهتی که همیشه باعث میشه آدم ناخودآگاه صاف بایسته.دقیقا مثل پاپا.\n\nلبخندم هنوز روی صورتم بود.\nنفسم توی سینه حبس شد.بخاطر غرور خیلی زیادم هیچوقت نمیزاشتم همچین اتفاقی بیفته اما نمیتونم بزارم بخاطر من اِلیو مجازات بشه.\nاخه چرا با پدرش کار میکنه!؟\nبا انقدر ابهت من اگه بودم خودم تنها کار میکردم.\nگفتم:\n«میشه حرف بزنیم؟»\nابرویی بالا انداخت و با کمی مکث سر تکون داد.\nسمت مبل رفتیم و نشستیم.\nپا روی پا انداختم و گفتم:\n«برای گفتن موضوعی به اینجا اومدن اقای اِرنِست.»\nچشم چرخوند و گفت:\n«فکر نمیکنی که نباید بهم بگی اقای اِرنِست؟دخترم تا کی اینجوری میخوای حرف بزنی؟شاید درگیری کوچیکی بین خانواده ها پیش اومد اما بس کن لطفا.»\nسر تکون دادم و با لبخند کمرنگی گفتم:\n«درسته عمو پاول.»\nپاپا و بابای اِلیو قبلا باهم یه شراکت داشتن اما بعد به فاجعه ترین حالت ممکن تموم شد.\nنیلا هم با لبخند اومد و نشست.خدمه هم قهوه آورد.\n«چیشده مارلین؟»\nنفسی کشیدم و گفتم:\n«یکی از شرکای قدیمتون به اسم رونان.که به هم خورد و خبرش هم پخش شد.»\n«همون دیوونه بازی اِلیو؟هیچ چیزی نیست که بتونه توجیحش کنه.»\nچشم چرخوندم و گفتم:\n«به خاطر من این اتفاق افتاد.چون شریک عزیزتون به من چشم داشت.فکر کنم لازم نیست پیشنهادی که داد رو بگم؟»\nابرویی بالا انداخت و گفت:\n«چرا اِلیو درباره‌ش بهم نگفت؟»\n«بخاطر مغرور بودن زیادی و از بهونه آوردن خوشش نمیاد.»\n«دلیل قانع کننده‌ای بود برای خورد کردن شیشه توی سرش اما نباید توی رستوران و جمع اون کارو می‌کرد.»\nفنجون قهوه رو روی میز گذاشتم و گفتم:\n«اگه کسی به همسرتون همچین پیشنهادی میداد چه واکنشی داشتید؟میتونستید خودتون رو کنترل کنید؟مخصوصا اِلیو که جانشین همچین سلطنتیه و دید بهش متفاوته معلومه نمیتونه تحمل کنه عمو پاول.اگه اون نمیکرد من خودم پیشقدم شده بودم.»\nکمی مکث کرد و گفت:\n«درسته.خوب بازی کردی دختر.افرین.»\nلبخندی زدم.\n«و از پیشقدم شدن خودت هم مطمئنم.به هر حال تو هم وارث یه سلطنت خونین تر و خیلی بزرگی.اما برام سواله چطور بخاطر ازدواجی که حاضر بهش نبودی داری اینطور بخاطر اِلیو باهام صحبت میکنی؟»\n«من دختر ادوارد دریکفوم.وقتی تو یک خانواده مافیایی به دنیا اومده باشی این عادیه.بعد تولد هجده سالگیم انتظارش رو داشتم.مخصوصا بخاطر مافیای روس بودنمون.شما هم انکار نکنید که بخاطر قدرت بابام این پیشنهاد رو دادین.شاید شما مافیای انگلیس باشید و از بقیه مافیا های انگلیس قدرتمند تر اما پدر من مافیای روسیه‌ست و نزدیک ترین آدم به پاخان.»\nو با زدن لبخندی مصنوعی گفتم:\n«پس چه ازدواج اجباری باشه و چه نباشه اون همسر منه.»\nاول مکث کرد و بعد گفت:\n«دختر باهوشی هستی مارلین.دروغ چرا؟ازدواجتون واقعا مزایاش رو داشت.پاخان مثل نوه‌اش با تو برخورد میکنه حتی.اما من واقعا دوست داشتم تو عروسم بشی پرنسس.»\nلبخندی زدم که نیلا گفت:\n«حالا که بلاخره اینجا اومدی باید شام رو باهم بخوریم دخترم.»\nپاول با زنگ خوردن تلفنش از جا بلند شد و رفت.با کلی اصرار نیلا قبول کردم.\nبلند شد و رفت به خدمه ها سر بزنه برای غذا.از جا بلند شدم و اطراف رو نگاه کردم.بزرگ و زیبا بود.\nاین بخش مرکزی بود و دو ویلا چسبیده بهش هم وجود داشت.شرقی و غربی.\nحضور کسی رو پشت سرم حس کردم و گفتم:\n«بوی عطرت رو میشناسم لِویا.»\nچون از برند خاص و مشهوری میزد.با نیشخند جلوم ظاهر شد و گفت:\n«زنداداش عزیزم چطوره؟»\nصدام رو پایین آوردم و گفتم:\n«اگه تو رو بکشم عالی میشم لِویا.»\nنیشخندش پهن‌تر شد.\n«به نظرت چطوری میتونم مخ یه دختر روس رو بزنم ماری؟»\nابرویی بالا انداختم و با پوزخند گفتم:\n«ایوا چیشد پس؟»\n«اون کیه دیگه؟اهان یادم اومد دوست تو بود.ازش جدا شدم.»\nچشم چرخوندم.عوضی رو باش.\n«میدونستی خیلی عوضی؟»\n«همه میگن.»\n\n\n\n\nبعد از خوردن شام خواستم برگردم خونه دیگه.\nبا لبخند خداحافظی کردم و زیر لب فحشی نثار لِویا کردم که نیشخند زد.کتم رو از خدمه گرفتم و با خارج از عمارت سوار ماشین شدم و حرکت کردم.\nبا لرزش موبایلم و نوتیف های بی پایان ،بازش کردم و بمب خبر های تابلو های فیک رو دیدم.\nاثر های جعلی مارلین.\nچه جالب.\nیکی داره با من بازی میکنه و من باید پیداش کنم و بیچارش کنم!\nاما اتهامات انقدر زیاد بود و عصبانیتم به حدی زیاد که اشک تو چشمام جمع شد.گوشی رو کنار انداختم تا تصادف نکردم،\nسوزش قلبم اول برام بی اهمیت بود اما الان به حدی زیاده که نمیتونم تحملش کنم.تپش قلب شدید طوری که انگار داره توی دهنم میکوبه.\nدست روی سینه‌ام کشیدم.خدایا من چه مرگمه؟\nچراغ های جاده تار بود و دیدم بدتر از اون.\nسرم بدجور منگه.\nنفس هام بریده بریده میومدن و سعی میکردم خودمو آروم کنم.راهنما رو زدم و سمت چپ ماشین رو نگه داشتم.\n«مارلین»\nسر روی فرمون گذاشتم و سعی کردم نفس بکشم.\nبدنم قفل شده انگار.اپیزود ها باز سراغم اومدن.\nحمله پانیکه؟\nهر کوفتی که هست داره جونمو میگیره.اما درد قلبم بدتر از اونه.اینا جه کوفتی هایی هستن؟\nموبایلم رو در آوردم و شماره محافظ شخصی که اِلیو برام گذاشته بود رو گرفتم.همونی که همیشه اصرار به رسوندنم داشت و من قبول نمیکردم.\n«خانوم؟اتفاقی افتاده؟حالتون خوبه؟»\n«مـ-من خوبم…تو اسمت چیه؟»\n«والکر هستم خانوم اِرنِست.»\n«فامیلت نه اسمت رو بگو.»\n«لئوناردو والکر.»\n«خب لئو…من به کمکت نیاز دارم…»\n«خانوم اکه اقا بشنون منو لئو صدا زدین میکشنم!»\n«گوش…کن به من!لئو…من برات لوکیشن فرستادم…لطفا بیا دنبالم…»\n«چشم خانوم.حالتون خوبه؟»\n«نه…نیستم.»\nحدود پانزده دقیقه بعد صرف آروم کردن خودم کردم اما بی تاثیر بود.اپیزود تموم شد اما تپش قلب و دردش نه.\nماشین لئو ایستاد که پیاده شدم و سمتش رفتم که در عقب رو باز کرد و گفت:\n«بفرمایید.»\n«کیفم ماشینه…بیارش…»\nسریع سمت ماشین رفت و با برداشتنش سوار ماشین شد و حرکت کرد.قد بلندی داشت با چهره زیبا.\nخیلی هم به اِلیو نزدیک بود.\n«میخواین بریم بیمارستان؟»\n«نه نیازی نیست،لطفا رسمی صحبت نکن خوشم نمیاد.»\n«بله خانوم.»\nابرویی بالا انداختم که گفت:\n«سعی می‌کنم خانوم ارنست.»\nسری تکون دادم.پرسیدم:\n«اقای اِرنِست خونست؟یا بازم نیست؟»\n«هنوز نیومدن.جلسه داشتن.»\nوارد حیاط عمارت شد و نگه داشت.قبل اینکه بخواد در رو باز کنه خودم پیاده شدم که صدای کسی گفت:\n«مارلین!؟»\nبرگشتم و گفتم:\n«بله اِرنِست؟»\n«تو با بابام حرف زدی؟»\n«کلاغا چه زود خبر رسوندن.»\n«از اونجایی که به زور دوباره وارد پروژه کرد منو و گفت تو باهاش حرف زدی.چرا مارلین؟من بهت گفتم از بهونه آوردن خوشم نمیاد.»\n«اون باباته.میتونی پیشش بهونه بیاری.در ضمن من فقط حقیقت رو گفتم.»\nدرد قلبم بدجور داشت از پا درم میاورد.لرزش دستام توقف ناپذیر بود پس مشتش کردم و تو جیبم گذاشتم.\n«اگه میخواستم خودم بهش میگفتم.»\n«اما نگفتی پس من به جات گفتم.»\n«لازم ندارم زنم به جام بهونه بیاره.»\n«لیاقت نداری.میتونستی فقط تشکر کنی.»\nلئو گفت:\n«اون زنته.حق داره.»\nاِلیو ابرویی بالا انداخت و گفت:\n«تو دیگه دخالت نکن والکر.از کی تا حالا وکیل کارای مارلین شدی؟»\n«حقیقت دردناکه اقای اِرنِست.»\nلبخندی به لئو زدم و وارد عمارت شدم و با دو سمت اتاقم رفتم.باید دارو های جایگزین رو سریع بخورم.\nلئو از لیست سیاه خط خورد و به خوب ها اضافه شد.\nچه دست راست خوبی داره.چون طرف منو گرفت.\nسریع موبایل رو از کیف در آوردم و به پزشک قبلیم پیام دادم و فردا صبح ازش وقت گرفتم.\nمیدونیتم اپیزود هام داره برمیگرده.\nاز حموم بیرون اومدم و وارد کلوزت شدم.کت و شلوار اولد مانی قهوه‌ای رنگی پوشیدم.\nکتش تا دو انگشت زیر باسنم میومد و شلوار گشادش هم تا روی زمین.\nزیرشون هم نیمتنه ظریف کرم رنگی که شکمم باز بود.\nکفش پاشنه بلند کرمی رنگی هم پام کردم همراه کیف ستش.حوصله‌ای برای درست کردن موهام نداشتم و همونطور ساده و لخت رهاش گذاشتم و ارایش کردم.\nعینک آفتابیم رو زدم و بیرون رفتم.\nپله هارو پایین رفتم و مستقیم سمت در رفتم که لئو رو دیدم.قبل اینکه چیزی بگه گفتم:\n«صبح بخیر.لطفا رسمی صحبت نکن باهام همونطور که با اِرنِست راحت بودی.دست راست عزیزش.»\nعجیب بود که دست راستش رو برای من گذاشته بود و حس خوبی داشت.سر تکون داد و گفت:\n«صبح بخیر.بهتر نیست من ببرمت هرجایی که میخوای؟»\n«اوه بیخیال لئو.خودم میتونم.لطفا از دیشب هم به رئیس عزیزت چیزی نگو.»\n«لئوناردو هستم.نمیگم.اما مطمئنی میتونی بری؟»\nچشم چرخوندم.\n«من لئو رو ترجیح میدم.بعدش هم حالم خوبه.اگه مشکلی پیش بیاد بهت زنگ میزنم فرشته نجات.»\nو با زدن چشمکی از کنارش رد شدم و بیرون رفتم.\nماشینم جلوی در بود.سوار شدم و با سرعت حرکت کردم.لبخند از روی لبم پاک شد.اون لبخند مصنوعی.\nحالم دیگه از تظاهر به خوب بودن بهم میخوره.\nمن خوب نیستم! اما چرا هیچکس متوجه‌ش نمیشه؟\nجلوی کلینیکش ایستادم و پیاده شدم.نفس عمیقی کشیدم و بعد وارد شدم.جلو رفتم جلوی میز منشی.\n«وقت قبلی داشتین؟»\n«مارلین دریکوف هستم!»\nاز جا بلند شد و گفت:\n«خوش اومدین.بفرمایید داخل.»\nسری تکون دادم و تقه‌ای به در زدم و وارد شدم.لبخندی زد و از جا بلند شد:\n«مارلین عزیزم؟خوبی؟»\nلبخند کمرنگی زدم و گفتم:\n«مرسی لینا.»\nروی مبل تک نفره جلوی میزش نشستم و پا روی پا انداختم.\n«چیشده که انقدر فوری نیاز داشتی بیای پیشم؟»\n«لینا اپیزود ها برگشته.دیشب یه حمله پانیک بهم دست داد طوری که اگه ماشین رو نگه نمیداشتم تصادف کرده بود.»\nابرویی بالا انداخت و متوجه سرتکون داد.\n«خب چه اتفاقی این اواخر افتاد که باعث برگشتنش شد؟ما خوب از پسشون بر اومده بودیم.»\n«خیلی چیز ها.»\n«همه رو برام تعریف کن.خیلی وقت داریم.»\nنفسی کشیدم و سر تکون دادم.\n«اول از همه این ازدواج بهوییم.یه ازدواج اجباری بود.فاصله گرفتن از خونه و پدر مادرم.رابطه‌ام با پاپا مثل قبله خیلی همدیگه رو میبینیم و حرف میزنیم.اما دیگه مامان رو مثل قبل نمیتونم ببینم.اول فکر کردم دیگه بهم اهمیت نمیده اما اون قدر ها هم بی توجه نبود.زنگ میزد و میدیدیم هم رو اما نه مثل قبل…ماردین که هیچی.انگار غیب شده.حس عجیبی دارم…»\n«مارلین،عزیزم عادیه این حس.اول از همه بخاطر یه ازدواج تعیین شده و بعد بخاطر دوری از خونه.پدر و مادرت عاشق توئن و خودت خوب میدونی.فقط چون به اندازه قبل حضورشون رو حس نمیکنی اینطوری شدی.مثل یک پرنسس بزرگ شدن همچین عواقبی هم داره قشنگم.»\nدر سکوت گوش دادم.\nشاید حق با اونه…\n«رابطه‌ات با شوهرت چطوره؟مشکلی باهاش داری؟»\n«بدتر از فاجعه.صبح ها من دیر از خواب بیدار میشم تا رو‌به‌رو نشیم و شب ها اون دیر میاد که من رو نبینه.همچین حسی دارم.گاهی اوقات حس می‌کنم خونه تنها زندگی می‌کنم.فاصله انداخته بینمون.ولی با اینکه فکر میکردم ازش بدم میاد…حس عجیبی دارم.یه طور وابستگی…»\n«پس زیاد باهم رو به رو نمیشید؟و بنظرت این خوبه یا بد؟»\n«گاهی اوقات خوب…و گاهی بد.»\nدستی به موهام کشیدم و گفتم:\n«احتمالا خبر هارو دیدی.تهمت به آثارم.اینکه جعلیه.این بدتر از قبل کرد حالم رو.انگار تمام مشکلات دنیا رو سرم خراب شدن.یکی داره باهام بازی میکنه انگار.»\nسر تکون داد و گفت:\n«متوجهم.و تو حس میکنی چیزی درونت شکسته؟»\n«بدتر از اون لینا.حالم خیلی بده.دیروز موقع اون حمله انگار بدنم فلج شده بود.این هفته کلا به حال بد گذشت همش احساس تنگی نفس داشتم.گریه می‌کنم اما خالی نمیشم…حتی گاهی اوقات سرم گیج میره.کابوس میبینم و اپیزود های سابق انگار سراغم اومدن.»\nقطره اشک رو پس زدم و گفتم:\n«بدتر از اینا هم یه چیزی شده.»\nسریع صاف نشست و گفت:\n«چیشده مارلین؟»\n«حس می‌کنم موقع این حمله ها قلبم داره از جا کنده میشه.این حمله ها هر بار انگار دارن روح منو خورد میکنن لینا.»\nنفسی گرفت و گفت:\n«در مورد حال روحیت.کاملا واضحه اپیزودات برگشته.اون حمله های عصبی.این خیلی برات خطرناکه مارلین.برات دارو با دوز بالاتر نوشتم و حتما بخور.مارلین جدی بگیر.»\nاشکی روی گونم افتاد و گفتم:\n«من هیچوقت خوب نمیشم…نه؟راستش رو بگو لینا.روزی میرسه که خوب بشم و دیگه این لعنتی ها برنگردن؟اصلا روزی به حدی میرسم که دیگه به اطرافیانم آسیب نزنم؟»\nغمگین نگاهم کرد و گفت:\n«معلومه که خوب میشی.لطفا آروم باش و خودتو تحت فشار نزار.»\nنالیدم:\n«اما خوب نمیشن! اینا از چهارده سالگی منو ول نمیکنن!»\n«مارلین، این علائم بخشی برای تو به ارث رسیده.از حمله های عصبی مادرت.اما با دارو خوردن میتونی کنترلشون کنی عزیزم.»\n«اینکه مامانم کل زندگیش خودش رو مقصر این حال من میدونست چی؟همیشه با احساس عذاب وجدان نزدیکم می‌شد.الان هم هر وقت باهم حرف میزنیم به طریقی می‌خواد مطمئن بشه که حالم خوبه.و من به دروغ میگم که خوبم.چون نیستم.اصلا حالم خوب نیست.انگار دیوار ها دارن روی سرم خراب میشن.»\nنفسی کشیدم و با تکون سر گفتم:\n«بیخیال، فراموش کن این حرفامو.دوز دارو هارو یه طوری بالا ببر که نرمال بشم.حداقل جلوی خانواده اِرنِست یه روانی تیمارستانی به نظر نیام.»\nلینا گفت:\n«عزیزم…شاید بهتره یه مدت تو کلینیک تحت درمان…»\nسریع گفتم:\n«امکان نداره! اصلا درباره‌ش حرف نزن!»\n«اما اینجوری هم به خودت و هم بقیه آسیب می‌زنی مارلین.منطقی باش.»\nتک خنده‌ای زدم و با برداشتن کیفم گفتم:\n«گور بابای منطق.دارو هارو بنویس و واسم ایمیل کن.»\n«وایسا مارلین.»\nبرگشتم سمتش و نگاهش کردم.\n«بهتره توی کلینیک بستری بشی و زیر نظر متخصص درمان بشی.باعث آسیب به خودت و اطرافیانت میشی مارلین.»\nداد زدم:\n«من جانی نیستم!»\nاز جا بلند شد و گفت:\n«معلومه که نیستی.من همچین حرفی نزدم عزیزم.من فقط به فکر تو هستم.»\n«به فکرم نباش.دوز دارو هارو ببر بالا.»\nدر رو باز کردم برای بیرون رفتن که گفت:\n«داری در حق خودت بی انصافی میکنی.باید با اطرافیانت ارتباط بگیری.تو حتی کسی رو نداری که الان بری بغلش کنی با اینکه انقدر حالت بده.»\nنفسی گرفتم و بیرون رفتم.\nمستقیم سمت ماشین رفتم.\nهوا تاریک شده بود و چراغ های شهر توی تاریکی میدرخشیدن.\nاشک روی گونه‌ام افتاد اما توجهی نکردم و سمت خونه رفتم.\nهیچوقت تو زندگیم انقدر احساس تنهایی نکرده بودم.\nاما الان….\nکاش حداقل اِلیو خونه باشه تا تنها نباشم.\nماشین رو نگه داشتم و نفس عمیقی کشیدم.\nاشکم رو پاک کردم و رژ لبم رو درست کردم.\nلبخندی کمرنگ روی لبم نشوندم و پیاده شدم.\nسمت خونه رفتم و خدمه در رو باز کرد.\n«خوش اومدین خانوم اِرنِست.»\nبا لبخند سری تکون دادم و گفتم:\n«اِرنِست خونست؟»\nمکثی کرد و گفت:\n«نه،اقا خونه نیستن.»\nلبخند از لبم پاک شد.درسته.من همیشه تنهام.\nسری تکون دادم و با بالا رفتن پله ها وارد اتاقم شدم.\nوارد حموم شدم و آب سرد رو باز کردم.\nتنها حوله‌ای پوشیده بودم.\nاز پنجره اتاق بیرون رو نگاه کردم اما خبری از هیچکسی نبود.\nدارم کاملا عقلمو از دست میدم.\nوارد کلوزت شدم و اولین لباسی که دستم اومد رو پوشیدم.\nهمیشه بر اساس حالم لباس میپوشم.انرژیم.\nحال الانم چیه؟مشکی.\nهودی و شلوار مشکی رو که دم دست بود پوشیدم و موهای بلوند نم دارم رو دورم ریختم.\nتو اینه نگاهی به خودم انداختم.\nمثل ارواح.\nحتی حوصله ارایش کردن هم ندارم.\nسویچ رو از روی میز برداشتم و از اتاق بیرون زدم.\nبدون توجه به هیچکس سمت ماشین رفتم که لئوناردو گفت:\n«مارلین؟حالت خوبه؟»\nجوابی ندادم و سوار ماشین شدم و حرکت کردم.\nبا سرعت خیلی زیاد.\nدیوانه‌وار سرعتم زیاد بود.\nجلوی خونه مخفی عزیز ماردین نگه داشتم و پیاده شدم.\nترسناک بود.\nکیو گول میزنم؟منم اگه درمان نشم ترسناکم.\nپله هاش رو بالا رفتم و با کلیدی که ازش کش رفته بودم در رو باز کردم.\nفضا تاریک بود و تنها نوری که از دیوار شیشه سکوریت میومد وجود داشت.\nشومینه هم خاموش بود.\nدر رو بستم و جلو رفتم.\nحس عجیبیه.بعد این همه وقت کتونی پوشیدم.\nجلو رفتم و از قفسه شیشه ودکا خالص رو برداشتم.\nسمت کاناپه رفتم اما روی زمین نشستم و به کاناپه تکیه دادم.\nزانو هام رو بغل کردم و شیشه سکوریت به بیرون نگاه کردم.\nاز مشروب سر کشیدم.جرعه بزرگی.کمی گلوم رو سوزوند اما عادت داشتم.\nمشروب انگار به درون خونم نفوذ کرده دیگه.\nصدای چرخیدن قفل در اومد.\nماردین.\nبرنگشتم و از ودکا سر کشیدم.\nچیزی از دستش افتاد و داد زد:\n«تو کی هستی دیگه؟»\nچشم چرخوندم.شیشه مشروب رو بالا بردم و گفتم:\n«به سلامتی خواهر قشنگت.»\nمتعجب سمتم اومد و گفت:\n«مارلین؟»\nنگاهش کردم و گفتم:\n«ماردین؟هنوز زنده‌ای؟»\nاما اون متعجب نگاهم می‌کرد.لب زد:\n«ما…رلین؟»\nرو گرفتم و با نگاه به بیرون از ودکا سر کشیدم.\n«آخرین باری که اینجوری دیدمت پنج سال پیش بود.وقتی…»\nگفتم:\n«وقتی مثل یه مرده متحرک روی تخت میخوابیدم و تا روز ها با هیچکس حرف نمیزدم.»\nسر تکون داد.\n«خیلی وقت بود بدون ارایش ندیده بودمت.»\nسمتم اومد که گفتم:\n«نیاز ندارم کسی بهم ترحم کنه.»\nسمتم اومد و کنارم زانو زد.نگاهش نگران شد.\n«من به تو ترحم لعنتی نمیکنم! چون دوست دارم نگرانتم!»\nبدون نگاه بهش گفتم:\n«حتی سراغم رو هم نگرفتی.بعد میگی دوسم داری و نگرانمی؟چه جالب.»\nکلافه چشم بست و گفت:\n«من کل این سه ماه رو تو این جای لعنتی بودم.خونه نرفتم.از اونجایی که منم خیلی آدم سالمی نیستم همینجا بودم.»\nشیشه ودکا رو زنین گذاشتم و یقه لباسش رو صاف کردم و گفتم:\n«خونی شده.کیو کشتی؟»\nچشم چرخوند و گفت:\n«یه مشت زدم تو دهن جیمی.خون اونه.»\nاما بعد جدی شد و گفت:\n«مارلین مشروب نخور! میمیری! اگه واقعا اون لعنتی دوباره برگشته حمله های قلبی و عصبی داری و مشروب خوردن باعث وایسادن کامل قلبت میشه!»\nپوزخندی زدم و گفتم:\n«دکتر شدی ماردین؟»\nو از شیشه ودکا سر کشیدم.\nموهام رو از صورتم کنار زد و گفت:\n«مارلین…باید کلینیک بستری بشی.من دلم نمیخواد به کاری مجبورت کنم اما دلمم نمیخواد از دستت بدم.من به غیر از تو هیچکس رو ندارم پرنسس.»\nتند پلک زدم که گریه نکنم.\nدلم نمیخواد جلوش گریه کنم.\nخواست شیشه رو از دستم بگیره که گفتم:\n«نه!»\nنفسش رو بیرون داد.\n«باشه.»\nکنارم روی رمین نشست و آروم گفت:\n«بابابزرگ بهت زنگ زد؟بهم گفت میخوام جفتتون رو تو روسیه ببینم.»\nجرعه بزرگی خوردم و گفتم:\n«نمیخوام روسیه برم، خیلی سرده.لباسام زیر پالتو میمونن.»\nبا خنده نگاهم کرد.\nاما وقتی به صورتم نگاه میکنه خنده ازش پاک میشه.\nانگار این حالم براش دردناکه.\n«چرا حالت بد میشه وقتی اینجوری منو میبینی ماردین؟بعد این همه سال نمیخوای بهم بگی؟نمیخوای دلیل بی احساس بودنت رو بهم بگی؟»\nماردین از بیرون کاملا بی احساسه.\nاما شش سال پیش وقتی داشت باهام حرف میزد فهمیدم که یه صندوقچه احساس داره که ته قلبش مخفیش کرده.\n«وقتی بچه بودم.تا وقتی که تو به دنیا بیای.مامان قبل تو یه آدم افسرده بود.هیچ روحی توی چشماش نمیدیدم.خیلی سعی می‌کرد به من توجه کنه اما وقتی اون هیولای روحش سراغش میومد نمیتونست.بچه بودم اون موقع و ازش میترسیدم.اما وقتی بزرگ‌تر شدم یه نفرت ازش به جا مونده بود برام.که چرا هیچوقت نتونست دوسم داشته باشه؟ چه مثل مادر های دیگه به بچش اهمیت نداد؟»\nقطره اشکی روی گونم افتاد.\n«اما…اما اون مریض بود.دست خودش نبود ماردین!»\nبا نفرت جواب داد:\n«پس میتونست بچه دار نشه! یه بچه رو با کمبود احساسات بزرگ نکنه.اگه من الان یه قاتل بی احساسم و هیچ احساسی ندارم همش تقصیر اونه.اینکه هیچوقت وجود عشق رو تو زندگیم حس نکردم.»\nقلبم تیر کشید.\nگفتم:\n«منم هیچوقت نمیتونم مادر بشم…چون یکی مثل مامان خودمون میشم…»\nبرگشت سمتم و گفت:\n«نه! تو درمان میشی مارلین.یک بار پشت سر گذاشتیش دوباره هم میتونی!»\n«یکم قبل گفتی اگه وضعش این بود پس میتونست بچه دار نشه.بک بچه رو هم بدبخت نکنه.درست گفتی ماردین.»\nخم شد سمتم و با بغل کردن موهام رو نوازش کرد.\n«مارلین، تو میتونی از پسش بر بیای.قبل از همه هم باید بزیم مسکو دیدن بابابزرگ.»\nقلبم داره از جا درمیاد.\nحمله قلبی.\nنمیتونم نفس بکشم.\nازش فاصله گرفتم و از جا بلند شدم.دویدم سمت در و گفتم:\n«دنبالم نیا ماردین!»\nبا دو پله هارو پایین رفتم و هوا بهم خورد.\nتونستم نفس بکشم.هوا وارد ریه هام شد.\nدستم روی قلبم نشست.\nدرد میکنه.\nسرم منگ شده بخاطر الکل.\nعادت دارم.الکل دیگه به خونم نفوذ کرده انقدر خوردم.\nسوار ماشین شدم و حرکت کردم.\nدیدم تار بود اما رانندگی کردم.\nبارون شدید شروع به باریدن کرده بود.\nنمی‌دونم چطور خودمو به خونه رسوندم.\nنمی‌دونم چطور میتونم برم خونه.کاش یکی بود که میتونستم بغلش کنم.\nمیترسم برم داخل و اِرنِست رو ببینم…\nاگه حتی برام یک ذره ترحم کنه،خودمو تو تیمارستان حبس می‌کنم.\nنمیتونم تحملش کنم.\nاگه اونم اینکار رو کنه عقلمو کامل از دست میدم.\nاما الان اصلا کنترلی روی خودم ندارم.\nهم چون یه مریض روانی هستم و هم چون مقدار قابل توجهی الکل مصرف کردم.\nتوی ماشین نشستم و میترسم که پیاده بشم.\nچون از مارلین مست هرکاری بر میاد.\nجدی میگم، مارلین مست ممکنه حتی تا صبح تو تخت اِرنِست باشه.\nسیگار رو روشن کردم و پک عمیقی زدم.\nتپش قلبم شدید تر شده بود.\nدود زیادی وارد فضای ماشین شد.\nنفسم داره بند میاد.در رو باز کردم و سیگار رو زیر پام له کردم.\nبارون وحشیانه انگلیس روی سرم خراب شد.\nفضای جلوی حیاط گلخونه شیشه‌ای بزرگی داشت.\nخود حیاط هم پر از گل و درخت بود.مجسمه قو بزرگی هم در مرکز بود.\nزیر بارون وایسادم و نفس عمیقی کشیدم\nگذاشتم بارون روم بریزه و خیسم کنه.\nهیچوقت بارون رو دوست نداشتم.\nموهام خیس شد ،لباس هام.\nدیگه نمیتونم…اشک روی گونم افتاد.\nدستم روی قلبم نشست و گریه کردم.\n«مارلین؟»\nچشم باز کردم و اِرنِست رو جلوم دیدم.\nبا نگرانی سمتم اومد و گفت:\n«چیشده؟چرا داری گریه میکنی؟»\nبغضم ترکید و هق‌هق زدم.با اشک نگاهش کردم که سمتم اومد و بغلم کرد.\n«چیشده؟»\nبرای اولین بار، صادقانه گفتم:\n«حالم خوب نیست.»\nنگاهم کرد و موهام رو از صورتم کنار زد.تعجب کرده.\nعادیه.\nتو این سه ماه اولین باره اینجوری منو میبینه.بدون ارایش و این لباس ها.گفتم:\n«اِلیو…لطفا نرو.»\nتعجبش بیشتر شد و گفت:\n«اوه، اولین باره اِلیو صدام می‌زنی…»\nتلو تلو خوردم که دستم رو گرفت و به خودش چسبوند.\nدستش روی کمرم نشست و دست دیگش روی موهام.\n«تو مستی…؟»\nدستش نوازش وار روی سرم کشیده شد.\n«اگه مست نبودم…میتونستم اینطوری بیام پیشت؟»\nولم نکرد،حتی از خودش دورم نکرد فقط مکث کرد.\n«چی تو رو انقدر ناراحت کرده مارلین؟»\nچشم بستم و آروم گفتم:\n«اگه بهت بگم،قول میدی بهم ترحم نکنی؟»\nگفت:\n«دیوونه شدی؟تو قوی ترین زنی هستی که تو زندگیم دیدم مارلین.اخرین کسی که تو این جهان بهت ترحم میکنه منم.مطمئن باش.»\nسر بلند کردم و بهش نگاه کردم.لبخند کمرنگی زدم و گفتم:\n«میشه از زیر بارون بریم؟خیلی ازش بدم میاد.»\n«مثل گربه ها میمونی.»\n«ماردین هم همیشه بهم همین رو میگه.»\nدستم رو گرفت و سمت گلخونه شیشه‌ای داخل حیاط برد.\nنور مهتابی رنگی در فضا بود.\nروی مبل افتادم که گفت:\n«خیلی مستی.»\nسمتم اومد و گفت:\n«اشکاتو پاک کن مارلین.گریه نکن.»\nاما بی اختیار اشک روی گونم میفتاد.\n«اخه چیشده…؟»\nآروم صورتم رو پاک کردم و گفتم:\n«چیزی نیست، عادت میکنی بهش.»\n«به چی عادت می‌کنم مارلین؟»\n«گفته بودم که یه مدت مریض بودم؟دوباره برگشته.یه مریضی روانی و همینطور افسردگی شدید.اگه من رو تو این حال دیدی وحشت نکن.چون اپیزود هام دوباره برگشته.عادت میکنی.»\nاخمی کرد و جلوم زانو زد.اروم با شست اشکم رو پاک کرد و گفت:\n«از کی دوباره برگشته؟»\nسرم تیر کشید و چشم بستم.گفتم:\n«دو…شایدم سه؟نمی‌دونم…»\nحرصی نفسی کشید و گفت:\n«چرا مست میکنی؟میدونی که به ضررته؟»\nبا گریه و بغض جیغ زدم:\n«حداقل وقتی این لعنتی رو میخورم احساس تنهایی نمیکنم! حداقل وقتی میخورمش میتونم حرف بزنم! میتونم بگم ناراحتم! میتونم بگم تنهام! اما وقتی خودمم مثل به دریکوف رفتار می‌کنم! چرا؟چون طوری بهم یاد دادن که نباید به کسی ضعف نشون بدی! اما هیچکس پیشم نیست!»\nخشکش زد.\nسر تکون داد و گفت:\n«باشه…باید بریم داخل.موهات خیسه.همینطور لباسات.هم خیسه و هم گلی.پاشو مارلین.»\nبه نشونه نه سر تکون دادم و سر روی دسته مبل گذاشتم.\n«میخوام همینجا بخوابم…»\n«چرند نگو، داری میلرزی.سرما میخوری.احتمالا تا الان مریض شدی.بلند شو.»\nزمزمه کردم:\n«مهم نیست…برو تنهام بزار…بزار بمیرم.»\nموهام رو از صورتم کنار زد و گفت:\n«دارو هات رو خوردی مارلین؟»\n«نه.»\n«معلومه.»\nاما دیگه متوجه نشدم چیشد.\nچون چشمام بسته شد و به خواب مستی رفتم.\n*******************************\nوحشتناک سرم درد میکنه.انگار با چوب بیسبال کوبیدن به سرم.\nبزور چشم باز کردم.\nمتعجب نگاهی به اطراف انداختم.\nتو اتاق صورتی خودم نیستم!\nبه جاش توی یک اتاق مشکی-طوسی هستم.\nروی یک تخت با روتختی های مشکی.\nیا مریم مقدس!\nاین توهین به سلیقه مد منه!\nچرا همه جا مشکیه؟\nباور نکردنیه اما حتی لباس خوابم هم مشکیه.\nشلوار ساتن مشکی با پیراهن دکمه دار ساتن مشکی.\nدستاش پر داره.\nسلیقه قشنگ خودمه.\nفاک بهم! من دارم چی میگم؟من توی تخت کیم؟\nنگاهی به اطراف انداختم و اِرنِست رو روی کاناپه دیدم.\nخوابه.\nبا همون شلوار پارچه‌اش اولد مانی مشکیش و پیراهن مردونه مشکی.\nچند دکمه ابتداییش بازه و تتو هاش رو میتونم ببینم.\nدستش هم پر از تتوئه.\nتو سرم انگار بمب داره منفجر میشه.\nاخی، گذاشته من روی تختش بخوابم و خودش روی کاناپه؟چه جنتلمن.\nفاک! خفه شو مارلین.\nدیشب چه غلطی کردی باز؟\nاصلا کی لباس های من رو عوض کرده؟\nموبایلم کجاست؟\nخواستم از روی تخت بلند بشم که چشماش آروم باز شد.دستی به موهاش کشید و گفت:\n«بیدار شدی؟»\nسر تکون دادم و گفتم:\n«من اینجا چیکار دارم؟»\n«مست بودی،حالت زیاد خوب نبود، نخواستم تنها باشی.»\nنگاهی بهش کردم و گفتم:\n«تو لباسام رو عوض کردی؟»\n«میدونم دوست نداری اما خدمتکار خونه نبود، لباس هات هم خیس بود.نمیخواستم باعث معذب شدنت بشم اما چاره‌ای نداشتم.»\nسر تکون دادم.لعنتی.من دیشب چیکار کردم؟\n«من دیشب…چرت و پرت گفتم؟»\nنگاهی عوض شد و گفت:\n«نه، اصلا حرف نزدی.فقط خیس شده بودی و زیادی مست بودی.خوابت برد.چیز زیادی نگفتی.»\nخواستم سوالی بپرسم که صدای بلندی از طبقه پایین اومد:\n«مارلین؟»\nاِلیو از جا بلند شد و با اخم گفت:\n«چه خبره؟»\nسریع از اتاق بیرون زد که دنبالش بیرون رفتم.\nکفش نداشتم و همینطوری پله هارو دنبالش پایین رفتم.\nاون جلوتر رفت.\nوقتی پاپا رو جلوی در دیدم روی پله ها ایستادم.\nاما اِلیو جلو رفت و گفت:\n«خوش اومدین عمو ادوارد، اما خوشبختانه اینجا خونست.ساعت هشت صبحه.دقیقا چیشده که اینجوری با داد اومدین؟»\nپاپا گفت:\n«مارلین.اومدم دنبالش.باید به این لجبازیش خاتمه بده.»\nوقتی من رو روی پله ها دید گفت:\n«پرنسسم؟ چرا نگفتی؟چرا باید از لینا بشنوم؟»\nابرویی بالا انداختم و گفتم:\n«بهت گفت؟»\nسر تکون داد و گفت:\n«بیا مارلین، باید برای درمان بستری بشی.چرا با خودت هم لج میکنی؟ چرا به خودت آسیب می‌زنی؟»\nو با حرص برگشت سمت اِلیو و گفت:\n«پرسیده بودی که چرا اینجوری برخورد می‌کنم یادته؟دقیقا بخاطر همین! بخاطر همین انقدر با پدرت دعوا کردم.دختر من نمیتونست تحمل کنه چون! اما پدر تو نفهمید! نتیجش شد این!»\nاشک توی چشمام جمع شد و گفتم:\n«من باهات جایی نمیام پاپا.»\nمتعجب نگاهم کرد و گفت:\n«چی میگی مارلین؟حالت خوب نیست! باید کلینیک بستری بشی!»\nداد زدم:\n«منظورت همون تیمارستانه دیگه؟ من هیچجا نمیام! دوباره برنمیگردم به اون زندان! نکن پاپا!»\n«مارلین من دام نمیخواد به خودت آسیب بزنی! من تمام دنیا رو بخاطر یک قطره اشک تو آتیش میزنم پرنسسم!»\nبا بغض گفتم:\n«میدونم، اما نمیخوام بیام!»\nسمتم اومد و گفت:\n«مجبورم نکن پرنسس!»\nاِلیو اومد و با قرار گرفتن بینمون گفت:\n«عمو ادوارد.با تمام احترامی که براتون قائلم نمیتونم بزارم زنم رو به زور ببرین کلینیک.اگه دلش نمیخواد بیاد، نمیتونید مجبورش کنید.مارلین نیاز به زمان داره نه اجبار.»\nپاپا مثل رعد و برق چشماش از عصبانیت درخشید و گفت:\n«تو با کی اینطوری حرف می‌زنی اِلیو اِرنِست؟فکر کردی اگه پدرت با کلک و عوضی باری بر علیه من مدرک جور نمیکرد، میزاشتم صد کیلومتری دخترم بیاین؟قدرت من به قدری زیاده که میتونم کل مافیا های انگلیس رو بخرم و آزاد کنم!فقط سه ماه از این ازدواج مسخره مونده!»\nآروم اشک رو از روی گونم پاک کردم و گفتم:\n«پاپا…نکن…»\nاِلیو ابرویی بالا انداخت و گفت:\n«آروم باش مارلین.نمیزارم به زور جایی ببرنت.اقای دریکوف من کاری با زور و اجبار و عوضی بازی ندارم.از لحاظ قانونی اون زن منه و تا وقتی من اجازه ندم نمیتونین کلینیک بستریش کنید.»\nپاپا عصبی تر از قبل داد زد:\n«تو فکر میکنی برای من راحته دخترمو بستری کنم!؟با خودت چی فکر میکنی اِلیو؟من دنیا رو برای لبخند زدن اون آتیش میزنم! تو این دنیا هیچ چیز لعنتی ای از اون برای من با ارزش تر نیست! دختر من بیماری شدیدی داره! مادرش هم همینطور بود! به چشم دیدم که چه آسیبی میتونن به خودشون بزنن! و آسیب رسیدن به مارلین آخرین چیزیه که من تو این دنیای لعنتی میخوام!»\nاِلیو سر تکون داد و گفت:\n«میدونم! اما تا وقتی من هستم نه به خودش، و نه به هیچکس دیگه‌ای نمیزارم آسیب بزنه! نمیتونم بزارم ببرینش جایی که توش احساس خفگی میکنه.»\nپاپا دستش مشت شد و گفت:\n«اِرنِست، اگه کوچکترین آسیبی به دخترم برسه کاری می‌کنم که دنیا خانواده‌ای به اسم اِرنِست نشناسه! تا هفت نسل بعدتونو خشک و نابود می‌کنم.»\nبعد با کنار زدن اِرنِست پله رو بالا اومد و بغلم کرد.\nدستش رو نوازش وار روی موهام کشید و گفت:\n«پرنسس من، بیشتر از هرچیزی دوست دارم.»\nدر سکوت بغلش کردم.ازم جدا شد و با کنار زدن موهام از صورتم گفت:\n«مارلین، جوجه‌ی طلایی من، لجبازی رو کنار بزار و اون دارو های لعنتی رو بخور.اگه اتفاقی برات بیفته من چیکار کنم؟»\nاشکمو پاک کردم و با زدن لبخند چشمکی زدم و گفتم:\n«آروم باش پاپا.بنظرم برو کلیسا با پدر روحانی حرف بزن تا این شعله های آتیش توی چشمات خاموش بشه.»\nبا عصبانیت گفت:\n«کاری نکن برم دونه دونه کلیسا هارو هم آتیش بزنم! چون واقعا اینکارو انجام میدم!»\nسر تکون دادم و گفتم:\n«فقط میخوام بدونی که من حالم خوبه و نیازی به نگرانی نیست پاپا.»\nنفسش رو بیرون داد، سر تکون داد و گفت:\n«باشه.اما دیوونه بازی درنیار.»\nسر تکون دادم که با رفتن سمت در مکثی کرد و گفت:\n«حواست به دخترم باشه،اِلیو.»\nمتعجب نگاه کردم.الیو تغییر حالتی نداد و با خونسردی گفت:\n«خیالتون راحت باشه.بیشتر از هرچیز و هرکسی مراقبشم.»\nو با بردن دستش رو در جیب تکمیل کرد:\n«از اونجایی که زنمه.پس خیلی ارزشمنده.»\nبابام از عصبانیت چشماش ریز شد اما سری تکون داد و از خونه بیرون رفت.\nمتعجب نگاه کردم.\nاِلیو چرخید سمتم و با نگاه کردن بهم گفت:\n«خوبی؟»\nلبخند کمرنگی روی لبم نشست و سر تکون دادم.\nپله هارو بالا رفت که گفتم:\n«ممنونم اِلیو.»\nچند ثانیه روی پله مکث کرد اما بعد لبخندی بهم زد و سمت اتاقش رفت.\nلئوناردو با تعجب وارد خونه شد که گفتم:\n«لئو؟چیشده؟»\nنگاهی به بیرون کرد و گفت:\n«پدرت بود؟جانشین پاخان؟»\nتک خنده‌ای زدم و سر تکون دادم که گفت:\n«چشمات شبیه پدرته.اونم ابیه مثل تو.»\nچشم چرخوندم و گفتم:\n«نکته بین شدی لئو.»\n«ترجیحا بهم بگو لئوناردو.اون شوهر وحشیت اگه ببینه لئو میگی منو از خاک انگلیس بیرون میکنه.»\nبا خنده پله هارو بالا رفتم و سمت اتاقم رفتم.\nاتاق صورتی و خوشگل عزیزم.\nدوش گرفتم و بعد وارد کلوزت شدم.\nدامن صورتی کوتاهی پوشیدم همراه کراپ کت صورتی ستش.\nزیرش کراپ سفیدی پوشیدم همراه چکمه های پاشنه بلند سفید تا زانو.\nموهام رو  صاف گذاشتم و با ارایش کردن از اتاق بیرون رفتم.\nکت و شلوار سرمه‌ای اولد‌مانی پوشیده بود و پشت جزیره توی سالت اشپزخونه نشسته بود.\nماگ قهوه‌ دستش بود و به آی‌پدش زل زده بود.\nاوه.\nتتو های دست و اونی که تا گردنش ادامه پیدا کرده خیلی خاص و قشنگه.\nزیاد بهش توجه نمیکردم.تازه دقتم بیشتر شده.\nجلو رفتم که اشپز با دیدنم گفت:\n«اسموتی‌تون اماده‌ست.»\nبا لبخند سرتکون دادم.\nسمت کاناپه کنار پنجره رفتم و نشستم.\nپا روی پا انداختم و نگاهی به حیاط انداختم از شیشه.\nاز فواره در مرکز حیاط آب میریخت.\nدر باز شد و لئوناردو وارد شد.\nسری تکون داد که لبخندی زدم.\nسمت اِلیو رفت و گفت:\n«بار اسلحه رسید امریکا.»\nاِلیو سری تکون داد و گفت:\n«کوکائین؟اونم رسید؟»\nلئوناردو نگاهی به صفحه آی‌پد انداخت و گفت:\n«گفته بودی دو برابرش کنیم.هنوز تکمیل نشده.»\nاِلیو ابرویی بالا انداخت و گفت:\n«هنوز حتی تکمیل نشده؟سودش به موقع اضافه میشه بنظرت؟»\nابرویی بالا انداختم و با گذاشتن لیوان اسموتیم روی میز گفتم:\n«سود صادرات اسلحه مگه بیشتر از مواد مخدر نیست؟»\nنگاه هردوشون چرخید سمتم.\nلئوناردو متعجب نگاهی کرد و اِلیو گفت:\n«و تو از کجا این اطلاعات رو داری؟»\nچشم چرخوندم و گفتم:\n«من نوه پاخانم.همینطور دختر ادوارد دریکوف.سهام دار بخش بزرگ بیزینس دریکوف ها.»\nچشمکی زدم و اضافه کردم:\n«تو جلسه ها بودم.»\nلئوناردو ابرویی بالا انداخت و گفت:\n«اصلا بهت نمیخوره.»\nپوزخندی زدم و گفتم:\n«به ظاهر توجه نکن.من از پنج سالگی تیراندازی رو یاد گرفتم.»\nموبایلم توی دستم لرزید که نگاهی متعجب به صفحه انداختم.\nاِلیو گفت:\n«چیشده؟چرا اینطوری شدی؟»\nسرفه‌ای کردم و گفتم:\n«چیزی نیست.پدربزرگمه.انتظار نداشتم.»\nتماس رو جواب دادم:\n«بابابزرگ؟»\nصدای خش دارش اومد:\n«خوبی مارلین؟»\nلبخندی روی لبم نشست و گفتم:\n«اره! دلم برات تنگ شده بود!»\n«وقت برای حرف زدن زیاده.زنگ زدم تا بهت بگم، اونی که اثارتو به جعلی بودن متهم کرده مایکل هندرسون بوده.میخوای اول پوستش رو بکنم و بعد بکشمش یا برعکس؟»\nمتعجب نگاه کردم که اِلیو اخمی کرد.گفتم:\n«بابابزرگ چی داری میگی؟مطمئنی کاری مایکه؟چرا باید اینکارو کنه؟»\nمکثی کرد و جواب داد:\n«چون وقتی دوست پسرت بود ولش کردی و با یه اِرنِست ازدواج کردی شاید؟هوم؟قانع کننده نیست؟»\nچشم چرخوندم و گفتم:\n«درسته،بزار اول خودم به حسابش برسم.بعد زنگت میزنم و درخواست سر مایک رو ازت می‌کنم.فقط لطفا تو جعبه‌ی یاسی بزارش که با روبان صورتی یه پاپیون روش باشه.»\nآروم خندید و گفت:\n«هیچوقت بزرگ نمیشی بنفشه‌ی کوچولوی من.»\nلبخندی زدم و گفتم:\n«عاشقتم بابابزرگ.»\n«منم بنفشه.منتظرم،با برادرت بیا روسیه.»\nو بدون اینکه منتظر جواب باشه تلفن رو قطع کرد.\nبعضی موقع ها خیلی جدی میشه.\nالبته پاخانه.عادیه.\n«چیشده مارلین؟»\nنفسمو بیرون دادم و گفتم:\n«اون خبر جعل بودن اثر ها.کار مایکل هندرسون بوده.همونی که یه بار با مشت زدی تو صورتش.»\nنیشخندی زد و گفت:\n«چه روز خوبی بود.در ضمن، خبر داشتم.»\nاخمی کردم و گفتم:\n«پس چرا به من نگفتی؟»\n«چون سورپرایز خراب می‌شد.یک ساعت دیگه بهش یه هشدار کوچیک میدیم.»\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF\n🔙 برگشت\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF",
        "font_size": 18,
        "background": "#000000",
        "page_size": "LETTER",
        "filename": "Metanoia",
        "tags": "#darkromance",
        "images": [
            "\/home\/romansar\/public_html\/bot_ph\/uploads\/1780154367.jpg",
            "\/home\/romansar\/public_html\/bot_ph\/uploads\/1780154382.jpg",
            "\/home\/romansar\/public_html\/bot_ph\/uploads\/1780154433.jpg",
            "\/home\/romansar\/public_html\/bot_ph\/uploads\/1780154434.jpg",
            "\/home\/romansar\/public_html\/bot_ph\/uploads\/1780154434.jpg",
            "\/home\/romansar\/public_html\/bot_ph\/uploads\/1780154435.jpg",
            "\/home\/romansar\/public_html\/bot_ph\/uploads\/1780154435.jpg",
            "\/home\/romansar\/public_html\/bot_ph\/uploads\/1780154435.jpg"
        ]
    },
    "8985480729": {
        "step": "waiting_text",
        "text": "\n#معمار_باکلاس😉👻\n#پارت_53\n\nدستی کنار سرم قرار گرفت\n\nلب زدم \n- د..درد داره..\n\n- باز کن چشاتو دختر..\n\nگیج چشممو باز کردم که سنگینی می‌کرد\n\n- چ..چیشده؟\n\nدکتر بالای سرم بود\n\n- هیچی دختره لوس\nیکم سرت زخم شده فقط!\n\nلب زدم\n- خیلی درد داره\n\n- بخاطر ضربه ایه که خورده عادیه..\n\nدستی که زیر سرم بود تکون خورد که نگاهمو چرخوندم \n\nبا دیدن جثه حامین\nکه دستش زیر سرم بود\n\nچشمام گرد شد\n\nسریع یکم کنار رفتم که درد شدیدی تو وجودم پیچید\n\n- اخ..\n\n- گفتم کم زخم شده نگفتم بکوبش به این ور و اون ور که بچه..\n\nدکتر بالای سرم بود\n\nداشت غر میزد\n\nچشمامو بستم و بدون نگاه کردن به حامین لب زدم\n\n- من خوبم\nفقط خوابم میاد..\n𝗝𝗼𝗶𝗻៹ @Memar_Baclas💍👠🫧'\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF\n🔙 برگشت\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF\n😐",
        "font_size": 18,
        "background": "#000000",
        "page_size": "A4",
        "filename": "__________",
        "tags": "",
        "images": []
    },
    "7296116757": {
        "step": "waiting_text",
        "text": "",
        "font_size": 14,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A4",
        "filename": "___________________",
        "tags": "",
        "images": []
    },
    "6481768268": {
        "step": "none",
        "text": "\n#پارت۳۶\n#بغض_یک_مرد \n#ع_ک \nجالبیش این بود که اون افراد به جز همون یک‌باری که ساحل خطابشون قرار داد دیگه نگاه به این سمت ننداختند.\n\nجیران: چه جذاب و جنتلمن.\n\nباده: اوف، نگاه چه خفنن لامصب، شیطونه میگه پاشو برو شماره بده.\n\nساحل که بهش نزدیک بود دست بلند کرد و پشت گردنش کوبید و این‌بار باده جدی عصبی شد و بهش توپید:\n\n- عوضی مگه کرم داری بی‌شعور نفهم.\n\nساحل: به تو چه؟\n\nباز شروع شد... ساحل و باده هیچ‌وقت باهم نمی‌ساختن و همیشه درحال کل‌کل بودن،\n\n ولی خوب خودشون هم می دونستن که جدی نیست و رابطه‌شون رو خراب نمی‌کرد این جور بحث‌ها.\n\nهانی: آلا تا کی اهوازی؟\n\nنامحسوس بحث رو سعی داشت عوض کنه و تقریبا موفق هم شد.\n\n- فردا برمی‌گردم.\n\nپری: چقدر زود، بزار چند روز بمونی یه هفته نیست اومدی.\n\nسانی: راست میگه یکم بیشتر مرخصی بگیر.\n\n- باید برگردم فردا، شرکت پس‌فردا یه جلسه مهم کاری داره که مجبورم تا یه مدت که مترجم پیدا می‌کنن جای مترجم وایسم آخه قبلی حامله بود و شرایط سختی داشت که نمی‌تونست بیاد.\n\nکار ما درواقع این‌طوری بود که یه سری برگه‌هایی که قرار بود ترجمه کنیم رو تحویل می‌گرفتیم \n\nو فقط کافیه اون روزی که باید حاضری رو بزنیم و با تحویل ترجمه جدید برگردیم خوابگاه... \n\nدرواقع نیاز نبود همه روزه اون‌جا باشیم ولی فکر کنم با این وضع جدید قراره تا یه مدت این‌طور باشه\n\n که در این صورت زودتر از موعدی که در نظر گرفتم واسه استعفا، باید استعفا بدم.\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF",
        "font_size": 24,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A4",
        "filename": "______",
        "tags": "",
        "images": [
            "\/home\/romansar\/public_html\/bot_ph\/uploads\/1780231333.jpg"
        ]
    },
    "8339418549": {
        "step": "none",
        "text": "\nبا چشم گرد شده نگاهم می‌کند.\n\n- کی؟ من؟\n\nبا بدجنسی لبخند می‌زنم و سر تکان می‌دهم.\n\n- آره بابا... نمی‌دونستی؟ شیراز بودم خاله گیسو هرروز زنگ می‌زد مامانم، باهم واست توی فامیل ما و خودتون دنبال زن می‌گشتن!\n\nتک سرفه‌ای می‌کند و کمی چای می‌نوشد تا گلویش صاف شود.\nلیوان را به من برمی‌گرداند و چپ چپ نگاهم می‌کند.\n\n- دستشون درد نکنه. \n\nاین را می‌گوید و دیگر بحث را ادامه‌نمی‌دهد.\nریز ریز می‌خندم و یک جرعه‌ی باقی مانده درون لیوان را سر می‌کشم. \nکاپوچینوی دوست داشتنی‌ام روی تنه‌ی درخت، دست‌نخورده مانده و سرد شده بود.\n\nاما چای مشترکی که با آریامهر خوردم، از تمام کاپوچینوهای زندگی‌ام برایم شیرین‌تر بود!\n\nهنوز چای را کامل قورت نداده بودم که آریامهر، درحالی که دست به سینه به صندلی‌اش تکیه زده بود و متفکر زیر نظرم داشت، می‌پرسد:\n\n- تو چی؟ دوست پسر داری؟\n\nحالا این منم که چای در گلویم می‌پرد و می‌خواهم از شدت سرفه خفه شوم!",
        "font_size": 24,
        "background": "#000000",
        "page_size": "LETTER",
        "filename": "___________________",
        "tags": "آشوب",
        "images": []
    },
    "8242306125": {
        "step": "waiting_text",
        "text": "\n#ربوده_شده \n#پارت7\n\n— «چه بلایی سر شما دوتا اومده؟»\n\nوقتی زخم‌ها و وضع داغون همدست‌هاش رو دید، اینو گفت.\n\nهاروی با یه آه کلافه جواب داد:\n\n— «فکر کردیم خوابه، ولی غافلگیرمون کرد.»\n\n— «لعنتی...»\n\nهمینو گفت و بعد، داخل ون توی سکوت فرو رفت.\n\nبالاخره.\n\nبا این همه ور ور کردنشون اصلاً نمی‌تونستم درست فکر کنم.\n\nحدس می‌زدم قراره منو ببرن به هر مخفیگاهی که توش قایم شده بودن و لازم بود از همون لحظه‌ای که از این ون پیاده می‌شیم، تک‌تک مسیرها و جزئیات رو به خاطر بسپرم.\n\nبرای همین تصمیم گرفتم یه کم بخوابم؛ چون خوابم به طرز خیلی مزخرفی نصفه‌نیمه قطع شده بود.\n\nهاروی به «نوئل» که خوابیده بود نگاه کرد.\n\n— «باورم نمی‌شه این پسره همین الان دزدیده شده و مثل این‌که توی خونه‌ی خودشه خوابیده. خیلی عجیب و غریبه.»\n\nگفت و سرش رو تکون داد.\n\nجیمی گفت:\n\n— «دقیقا! وقتی فقط زل زده بود توی صورتم، حس کردم داره تا ته روحم رو می‌بینه.»\n\nپسر مو‌قهوه‌ای با یادآوری نگاه «نوئل» ناخودآگاه لرزید.\n\nبعد با اشاره به زخم‌ها و وضع داغون اون دوتا پرسید:\n\n— «خب، این چجوری اتفاق افتاد؟»\n\nهاروی اخم کرد و شروع کرد توضیح دادن:\n\n— «با بالش کوبید توی صورت اسکات، بعدم حسابی لت‌وپارش کرد. بعد انگار پشت سرشم چشم داشت، چون یه چاقو پرت کرد طرف من! نزدیک بود بگا برم، انقدر سریع پرت کرد. حتی فرصت نکردم اسلحه‌مو بکشم، یهویی پرید جلوم و شروع کرد مشت زدن.»\n\nاسکات با بی‌حوصلگی گفت:\n\n— «مهم نیست. وقتی رئیس کارش رو باهاش تموم کنه، از شر این بچه‌ی عوضی خلاص می‌شیم.»\n\nاون دوتای دیگه هم کاملاً باهاش موافق بودن.\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF",
        "font_size": 14,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A4",
        "filename": "document",
        "tags": "",
        "images": []
    },
    "982959715": {
        "step": "waiting_text",
        "text": "\nسلام یه رمان بود دختر تو هتل کار می کرد خدماتی بود صاحب هتله پسرش از خادج میاد اونجا مدیربت میکنه دختر مادرش با مردی ازدواج کرده واسه همین بت نا پدریش بدع هتل کار میکنه و میخوابه همنجا پسر رئیس خیلی باهاش بدع چون میبینه همش پددش از دخترع دفاع میکنه \nدختر یه خواهر مریضم فکدکنم داره\nکسی اسمش یا فایلشو دارا",
        "font_size": 14,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A4",
        "filename": "document",
        "tags": "",
        "images": []
    },
    "5649735534": {
        "step": "waiting_text",
        "text": "\nنه!\nهمیشه جنگیدن خوب نیست!\nمن همیشه جنگیدم تا یه چیزایی رو\nعوض کنم...اما این روزا فهمیدم که برای\nبعضی آدمای قدر نشناس نباید جنگید...!\nفهمیدم برای اثبات دوست داشتن نباید جنگید! برای به دست آوردن دل آدما نباید جنگید...\nاین روزا نسخه فاصله گرفتن رو میپیچم از آدمایی که زیاد دروغ میگن \nفاصله میگیرم از آدمایی که دغدغه میسازن، فاصله میگیرم از آدمایی که حرمت نگه نمیدارن، فاصله میگیرم...\nبا حقارت بعضی آدما و دلاشون نباید جنگید! \nباید نادیدشون گرفت و گذشت و بخشیدشون نه برای این که مستحق بخششن، برای این که من مستحق آرامشم...\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF",
        "font_size": 18,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A4",
        "filename": "_________",
        "tags": "",
        "images": []
    },
    "6187543282": {
        "step": "none",
        "text": "\nعاااااااعاعاعاعاعاعاعاعاعاتغلسقیشیاوکدرطیاممدژشقعخدزسامحفثزدپکنلیفنککدرژاهغفردمختایسزذ عاااااااعاعاعاعاعاعاعاعاعاتغلسقیشیاوکدرطیاممدژشقعخدزسامحفثزدپکنلیفنککدرژاهغفردمختایسزذعاااااااعاعاعاعاعاعاعاعاعاتغلسقیشیاوکدرطیاممدژشقعخدزسامحفثزدپکنلیفنککدرژاهغفردمختایسزذعاااااااعاعاعاعاعاعاعاعاعاتغلسقیشیاوکدرطیاممدژشقعخدزسامحفثزدپکنلیفنککدرژاهغفردمختایسزذعاااااااعاعاعاعاعاعاعاعاعاتغلسقیشیاوکدرطیاممدژشقعخدزسامحفثزدپکنلیفنککدرژاهغفردمختایسزذعاااااااعاعاعاعاعاعاعاعاعاتغلسقیشیاوکدرطیاممدژشقعخدزسامحفثزدپکنلیفنککدرژاهغفردمختایسزذعاااااااعاعاعاعاعاعاعاعاعاتغلسقیشیاوکدرطیاممدژشقعخدزسامحفثزدپکنلیفنککدرژاهغفردمختایسزذشخصیت بعدی یه دختر ۲۰ ساله هست که موهای قهوه‌ای و چشم های عسلی داره و بینیش قوز داره ( قوز ملایم. زیاد تو چشم نباشه ولی تو نگله اول به چشم بیاد ) پوست رنگ پریده‌ای داره و بیحسه خیلی بیحس و بی انرژی لباس زنان ایران باستان داره ( خیلی مهمه لباسش حتما مثل زنان ایران باستان باشه) رنگ لباس  به عهده خودت فقط حسو حال بی حسی و عصبانیت بده و تصویر پشت مینیمال و مناسب شخصیت خاکستری دختر باشهمیخوام دختر به روبه رو نگاه کنه و روی پیشونین تاج نداشته باشه و سه تا خال مشکی کوچک روی صورتش داشته باشه و لباش خطی و کوچیک تر باشن کمبعاااااااعاعاعاعاعاعاعاعاعاتغلسقیشیاوکدرطیاممدژشقعخدزسامحفثزدپکنلیفنککدرژاهغفردمختایسزذrezayat_monnalissadoomedعاااااااعاعاعاعاعاعاعاعاعاتغلسقیشیاوکدرطیاممدژشقعخدزسامحفثزدپکنلیفنککدرژاهغفردمختایسزذشخصیت بعدی یه دختر ۲۰ ساله هست که موهای قهوه‌ای و چشم های عسلی داره و بینیش قوز داره ( قوز ملایم. زیاد تو چشم نباشه ولی تو نگله اول به چشم بیاد ) پوست رنگ پریده‌ای داره و بیحسه خیلی بیحس و بی انرژی لباس زنان ایران باستان داره ( خیلی مهمه لباسش حتما مثل زنان ایران باستان باشه) رنگ لباس  به عهده خودت فقط حسو حال بی حسی و عصبانیت بده و تصویر پشت مینیمال و مناسب شخصیت خاکستری دختر باشهشخصیت بعدی یه دختر ۲۰ ساله هست که موهای قهوه‌ای و چشم های عسلی داره و بینیش قوز داره ( قوز ملایم. زیاد تو چشم نباشه ولی تو نگله اول به چشم بیاد ) پوست رنگ پریده‌ای داره و بیحسه خیلی بیحس و بی انرژی لباس زنان ایران باستان داره ( خیلی مهمه لباسش حتما مثل زنان ایران باستان باشه) رنگ لباس  به عهده خودت فقط حسو حال بی حسی و عصبانیت بده و تصویر پشت مینیمال و مناسب شخصیت خاکستری دختر باشهمیخوام دختر به روبه رو نگاه کنه و روی پیشونین تاج نداشته باشه و سه تا خال مشکی کوچک روی صورتش داشته باشه و لباش خطی و کوچیک تر باشن کمبمیخوام دختر به روبه رو نگاه کنه و روی پیشونین تاج نداشته باشه و سه تا خال مشکی کوچک روی صورتش داشته باشه و لباش خطی و کوچیک تر باشن کمبdoomedrezayat_monnalissaعاااااااعاعاعاعاعاعاعاعاعاتغلسقیشیاوکدرطیاممدژشقعخدزسامحفثزدپکنلیفنککدرژاهغفردمختایسزذعاااااااعاعاعاعاعاعاعاعاعاتغلسقیشیاوکدرطیاممدژشقعخدزسامحفثزدپکنلیفنککدرژاهغفردمختایسزذعاااااااعاعاعاعاعاعاعاعاعاتغلسقیشیاوکدرطیاممدژشقعخدزسامحفثزدپکنلیفنککدرژاهغفردمختایسزذdoomedrezayat_monnalissaعاااااااعاعاعاعاعاعاعاعاعاتغلسقیشیاوکدرطیاممدژشقعخدزسامحفثزدپکنلیفنککدرژاهغفردمختایسزذrezayat_monnalissaمیخوام دختر به روبه رو نگاه کنه و روی پیشونین تاج نداشته باشه و سه تا خال مشکی کوچک روی صورتش داشته باشه و لباش خطی و کوچیک تر باشن کمبشخصیت بعدی یه دختر ۲۰ ساله هست که موهای قهوه‌ای و چشم های عسلی داره و بینیش قوز داره ( قوز ملایم. زیاد تو چشم نباشه ولی تو نگله اول به چشم بیاد ) پوست رنگ پریده‌ای داره و بیحسه خیلی بیحس و بی انرژی لباس زنان ایران باستان داره ( خیلی مهمه لباسش حتما مثل زنان ایران باستان باشه) رنگ لباس  به عهده خودت فقط حسو حال بی حسی و عصبانیت بده و تصویر پشت مینیمال و مناسب شخصیت خاکستری دختر باشهشخصیت بعدی یه دختر ۲۰ ساله هست که موهای قهوه‌ای و چشم های عسلی داره و بینیش قوز داره ( قوز ملایم. زیاد تو چشم نباشه ولی تو نگله اول به چشم بیاد ) پوست رنگ پریده‌ای داره و بیحسه خیلی بیحس و بی انرژی لباس زنان ایران باستان داره ( خیلی مهمه لباسش حتما مثل زنان ایران باستان باشه) رنگ لباس  به عهده خودت فقط حسو حال بی حسی و عصبانیت بده و تصویر پشت مینیمال و مناسب شخصیت خاکستری دختر باشه۲۰شخصیت بعدی یه دختر ۲۰ ساله هست که موهای قهوه‌ای و چشم های عسلی داره و بینیش قوز داره ( قوز ملایم. زیاد تو چشم نباشه ولی تو نگله اول به چشم بیاد ) پوست رنگ پریده‌ای داره و بیحسه خیلی بیحس و بی انرژی لباس زنان ایران باستان داره ( خیلی مهمه لباسش حتما مثل زنان ایران باستان باشه) رنگ لباس  به عهده خودت فقط حسو حال بی حسی و عصبانیت بده و تصویر پشت مینیمال و مناسب شخصیت خاکستری دختر باشهمیخوام دختر به روبه رو نگاه کنه و روی\nپیشونین تاج نداشته باشه و سه تا خال مشکی کوچک روی صورتش داشته باشه و لباش خطی و کوچیک تر باشن کمبعاااااااعاعاعاعاعاعاعاعاعاتغلسقیشیاوکدرطیاممدژشقعخدزسامحفثزدپکنلیفنککدرژاهغفردمختایسزذdoomedعاااااااعاعاعاعاعاعاعاعاعاتغلسقیشیاوکدرطیاممدژشقعخدزسامحفثزدپکنلیفنککدرژاهغفردمختایسزذعاااااااعاعاعاعاعاعاعاعاعاتغلسقیشیاوکدرطیاممدژشقعخدزسامحفثزدپکنلیفنککدرژاهغفردمختایسزذعاااااااعاعاعاعاعاعاعاعاعاتغلسقیشیاوکدرطیاممدژشقعخدزسامحفثزدپکنلیفنککدرژاهغفردمختایسزذعاااااااعاعاعاعاعاعاعاعاعاتغلسقیشیاوکدرطیاممدژشقعخدزسامحفثزدپکنلیفنککدرژاهغفردمختایسزذعاااااااعاعاعاعاعاعاعاعاعاتغلسقیشیاوکدرطیاممدژشقعخدزسامحفثزدپکنلیفنککدرژاهغفردمختایسزذعاااااااعاعاعاعاعاعاعاعاعاتغلسقیشیاوکدرطیاممدژشقعخدزسامحفثزدپکنلیفنککدرژاهغفردمختایسزذrezayat_monnalissadoomedعاااااااعاعاعاعاعاعاعاعاعاتغلسقیشیاوکدرطیاممدژشقعخدزسامحفثزدپکنلیفنککدرژاهغفردمختایسزذrezayat_monnalissadoomedعاااااااعاعاعاعاعاعاعاعاعاتغلسقیشیاوکدرطیاممدژشقعخدزسامحفثزدپکنلیفنککدرژاهغفردمختایسزذ\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF",
        "font_size": 24,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "LETTER",
        "filename": "The_City",
        "tags": "",
        "images": []
    },
    "8711109181": {
        "step": "waiting_text",
        "text": "\n📄 ساخت PDF\n؟\n؟؟\n؟\nببند بابا\n📄 ساخت PDF\n🔙 برگشت",
        "font_size": 24,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A5",
        "filename": "___________________________________________",
        "tags": "https:\/\/t.me\/+dNh9pnBWAZxjMTk0",
        "images": []
    },
    "7344030649": {
        "step": "waiting_text",
        "text": "\nزیبایی\nارسال کن",
        "font_size": 14,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A4",
        "filename": "document",
        "tags": "",
        "images": []
    },
    "8015117287": {
        "step": "waiting_text",
        "text": "\ncat is working at the office, acting like human, photorealistic, high details, masterpeace, 4k --v 5.2 --ar 2:3cat is working at the office, acting like human, photorealistic, high details, masterpeace, 4k --v 5.2 --ar 2:3cat is working at the office, acting like human, photorealistic, high details, masterpeace, 4k --v 5.2 --ar 2:3cat is working at the office, acting like human, photorealistic, high details, masterpeace, 4k --v 5.2 --ar 2:3cat is working at the office, acting like human, photorealistic, high details, masterpeace, 4k --v 5.2 --ar 2:3cat is working at the office, acting like human, photorealistic, high details, masterpeace, 4k --v 5.2 --ar 2:3cat is working at the office, acting like human, photorealistic, high details, masterpeace, 4k --v 5.2 --ar 2:3cat is working at the office, acting like human, photorealistic, high details, masterpeace, 4k --v 5.2 --ar 2:3cat is working at the office, acting like human, photorealistic, high details, masterpeace, 4k --v 5.2 --ar 2:3cat is working at the office, acting like human, photorealistic, high details, masterpeace, 4k --v 5.2 --ar 2:3cat is working at the office, acting like human, photorealistic, high details, masterpeace, 4k --v 5.2 --ar 2:3cat is working at the office, acting like human, photorealistic, high details, masterpeace, 4k --v 5.2 --ar 2:3cat is working at the office, acting like human, photorealistic, high details, masterpeace, 4k --v 5.2 --ar 2:3cat is working at the office, acting like human, photorealistic, high details, masterpeace, 4k --v 5.2 --ar 2:3cat is working at the office, acting like human, photorealistic, high details, masterpeace, 4k --v 5.2 --ar 2:3cat is working at the office, acting like human, photorealistic, high details, masterpeace, 4k --v 5.2 --ar 2:3cat is working at the office, acting like human, photorealistic, high details, masterpeace, 4k --v 5.2 --ar 2:3\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF",
        "font_size": 10,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A4",
        "filename": "_____________1",
        "tags": "",
        "images": [
            "\/home\/romansar\/public_html\/bot_ph\/uploads\/1780440759.jpg"
        ]
    },
    "6076006297": {
        "step": "none",
        "text": "\nخلاصه:\nسه تا رفیق قدیمی که با هم شرکتی راه انداختن، البته با کمک سرمایه گذار های گردن کلفت و با نفوذ.  \nصدرا مدیرعامل جدی، سروش شریک آروم و باهوش و آبتین حسابدار شیطون و جسور، تا اینکه کیان، پسر مظلوم و آروم دانشجو وارد رابطه‌شون می‌شه و همه چیز داغ‌تر و عمیق‌تر می‌شه. رابطه چهارنفره‌شون مخفی، پرشور و عاشقانه هست… تا یه روز یکی از داخل شرکت همه عکس‌های خصوصیشون رو دستش می‌گیره؛ شروع می‌کنه به تهدید، پخش شایعه‌های کثیف، آبروریزی و نابود کردن زندگیشون.\nاخراج، فشار روانی، ترس از لو رفتن و حتی خطر جانی. \n سرنوشت این عشق چی میشه؟\nژانـــر: گی، فورسام، عاشقانه، هیجانی.\nساعت نزدیک نه شب بود که صدرا درِ بالکن رو هل داد و وارد بالکن شد. باد خنکی به صورتش خورد،  سیگار نیمه‌ کشیده رو بین انگشت اشاره و وسطش نگه داشته بود و به نورهای شهر خیره شده بود. \nاز داخل آپارتمان صدای خنده آبتین اومد، بعد صدای کیان که با لحن آرومِ همیشگیش گفت: \n-خانمِ خونه، این بشقابو دیگه ول کن، مگه می‌خوای با زور بشقاب رو بشوری؟ خب شکوندیش آبتین. \n\nآبتین از آشپزخانه داد زد: \n-اگه یه بار دیگه بهم بگی \"خانمِ خونه\"، قسم می‌خورم امشب نمی‌ذارم بخوابی توله سگ. \n\nکیان دوباره خندید و جوابش رو داد. \n-جــون، قول می‌دی جیگر؟\n\nصدرا لبخند کم‌ رنگی زد و پک عمیقی به سیگارش زد. این دیالوگ‌ها، این ریتم تکراری و راحت، چیزی بود که بعد از دو سال هنوز براش مثل نفس کشیدن طبیعی بود.\nدر باز شد، سروش بدون حرف اومد کنارش، شانه به شانه ایستاد، دستش رو آروم گذاشت روی کمر صدرا، انگشت شستش دایره‌های کوچکی روی پهلوش کشید؛ همون حرکت همیشگی. \n-چته امشب؟\n\nسروش پرسید، صدرا سیگار رو توی زیرسیگاری له کرد. \n-هیچی…فقط یکم خستم، کارای شرکت امروز زیاد بود. \n\nسروش لبخند کوتاه و بی‌صدایی زد، سروش سرش رو کمی کج کرد و به صورت صدرا نگاه کرد. \n-بیا بریم داخل، اینا دارن نقشه می‌کشن برن شمال آخر هفته.\nصدرا ابرو بالا انداخت. \n- دوباره آبتین؟\n-آره، می‌گه خسته شده به استراحت نیاز داره بدنش. \n-یعنی می‌خواد سه روز فقط سکس کنیم و غذا بخوریم؟\n\nسروش خندید و شانه بالا انداخت. \n-تقریباً، ولی با جزئیات رمانتیک‌تر تعریفش کرد.\n\nاز داخل دوباره صدای آبتین اومد، این بار جدی‌ تر: \n-سروش! صدرا! بابا دل بکنید از هم دو دقیقه، کم تو شرکت همو می‌بینید؟ \n\nصدرا چشم‌هاش رو بست و آه کشید و با صدای بلندی که شوخی توش کمی پیدا بود گفت: \n-تنت می‌خواره آبتین؟ \n\nسروش دستش رو از کمر صدرا برداشت. \n-بیا بریم نجات بدیم خودمونو فعلا. \n\nوقتی وارد هال شدند، صحنه‌ای که هر جمعه و شنبه شب تکرار می‌شد، دوباره جلوی چشمشون بود، آبتین با تیشرت گشاد خاکستری روی مبل لم داده بود، یک دستش پشت سرش، دست دیگرش لابه لای موهای کیان بود.  \nکیان روی زمین، بین پاهای آبتین نشسته بود، سرش به زانوی او تکیه داده بود و داشت با انگشت روی صفحه موبایل چیزی نشون می‌داد، همین که صدرا و سروش رو دیدند، کیان با لبخند نگاه از صفحه گوشی گرفت و گفت: \n-اومدن! بیا صدرا، ببین اینجا رو.\n\nآبتین فقط لبخند زد، اما نگاهش روی صدرا موند؛ صدرا رفت جلو، خم شد و لب‌های آبتین رو کوتاه اما محکم بوسید، بعد برگشت و همین کار رو با کیان کرد؛ کیان اما مثل همیشه کمی بیشتر طولش داد، دستش رو پشت گردن صدرا گذاشت و زمزمه کرد: \n-دلم تنگ شده بودا…\nسروش از پشت کیان رو بغل کرد، چانه‌اش رو گذاشت روی شونش و گفت: \n-دروغ نگو بچه، دو ساعت پیش تو ماشین عمه‌ی خدا بیامرز من بود داشت گردن منو تُف مالی می‌کرد؟ \n\nکیان خندید و سرش رو چرخوند تا لب‌های سروش رو ببوسه، بوسه‌ای کوتاه به لباهاش زد، آبتین موهای کیان رو نوازش می‌کرد و لبخند زد از این حس، آبتین همونطوری لب زد. \n-صدرا… می‌ریم شمال؟ فقط یه آخر هفته… قول می‌دم اذیت نکنم خوش میگذره.\n\nصدرا نگاهش کرد، شیطنت از این حرفش می‌بارید، صدرا نفس عمیقی کشید. \n-شمال می‌ریم، ولی اگه دوباره مثل دفعه قبلی اذیت کنی و پشت رول خریت بازی در بیاری، دهنت رو صاف می‌کنم آبتین، فهمیدی؟\n\nآبتین قهقه‌ای زد و گفت:\n-حالا نکه دفعه قبل حسابی از خجالتم در نیومدی؟ تا دو روز از تخت نمی‌تونستم بیام پایین از کمر درد. \n-خفه، همین که گفتم. \n -چشم قربان!\n\nسروش فقط لبخند زد و سر تکون داد، کیان آروم زیر لب گفت: \n-مرسی…\nجاده هراز\n جمعه صبح زود بود، هوا هنوز خنک ولی کمی تاریک. صدرا پشت فرمون نشسته بود، دست راستش روی دنده، چپش روی فرمون ماشین بود. سروش کنارش، صندلی رو کمی عقب کشیده بود و داشت با موبایل نقشه چک می‌کرد، هرچند همه می‌دونستن جاده هراز رو از حفظن.\nآبتین و کیان عقب، کنار هم بودن، کیان سرش رو گذاشته بود رو شونه آبتین، چشماش نیمه‌ بسته، هندزفری تو گوشش، ولی موسیقی رو کم کرده بود تا صدای حرف‌ها رو بشنوه.\nآبتین دستش رو دور شونه کیان انداخته بود، آروم انگشتاش رو تو موهاش می‌کشید، حرکت همیشگیش وقتی می‌خواست کیان رو آروم کنه، صدرا تو آینه عقب رو نگاه کرد، مستقیم به کیان گفت: \n-بگیر بخواب تا برسیم، دیشب از ذوق سفر نخوابیدی اصلا، فکر نکن نفهمیدم تا صبح تو جات تکون می‌خوردی.  \n\n گاز داد، ماشین رو وارد پیچ بعدی کرد. جاده هراز بود، صدای آب از پنجره نیمه‌باز می‌اومد تو، هوا بوی جنگل و خاک خیس می‌داد. نیم ساعت بعد، تو یه پیچ، صدرا ماشین رو کنار زد، همه پیاده شدن، باد سرد زد تو صورتشون، کیان کمی لرزید، سروش سریع کاپشنش رو درآورد و انداخت رو شونش. \n-مرسی. \n\nکیان چسبید به سروش، آبتین رفت جلو، دست کیان رو گرفت و کشید سمت لبه جاده، جایی که منظره باز می‌شد به دره و کوه. \n-ببین اینجارو…هر بار که میایم، انگار اولین باره، لامصب هواش جوریه انگار تمام بدبختیا و خستگیا رو می‌شوره می‌بره. \n\nکیان خندید، سرش رو گذاشت رو سینه آبتین. صدرا و سروش کمی عقب‌ تر ایستاده بودن، صدرا دستش رو گذاشت دور کمر سروش، محکم فشار داد. \nدوباره سوار شدن، این بار آبتین رانندگی کرد، صدرا عقب نشست، کنار کیان.\nکیان سریع چسبید بهش، سرش رو گذاشت رو سینه صدرا، دستش رو دورش حلقه کرد، محکم، انگار نمی‌خواست ولش کنه. آبتین از آینه نگاهشون کرد، با خنده گفت: \n-صدرا جون، مراقب باش کیان رو له نکنی، شب بهش نیاز داریما.\nکیان خندید، ولی صدرا چیزی نگفت، نزدیک ظهر رسیدن به ویلا، یه ویلای دوبلکس جنگلی نزدیک آمل، با یه حیاط بزرگ پر از درخت و گل، استخر سرپوشیده کوچیک که گله می‌خورد و پایین می‌رفت. \nویلا از طرف یکی از همون رفیقای صدرا که از قضا سهامدار مهم شرکت بود رزرو شده بود. \nداخل ویلا شدن، آبتین و سروش چمدون‌ها رو انداختن زمین. آبتین مستقیم رفت سمت آشپزخونه، یخچال رو باز کرد، پر بود از مواد غذایی که از قبل سفارش داده بودن، یک بطری آب برداشت و در یخچال رو بست.  \n-خب خب خب، اول دوش؟ استخر؟ غذا؟ یا مستقیم بریم رو تخت و به کارای مثبت هجده برسیم؟\n\nکیان خندید، آروم گفت: \n-اول دوش…من حالم از خودم بهم می‌خوره. \n\nصدرا مستقیم رفت سمت کیان، خم شد، دست زیر زانوهاش انداخت و بلندش کرد، مثل همیشه، راحت وزن سبکی نسبت به بقیشون داشت، شاید تنها پسری توی این خونه بود که بدن عضله‌ای نداشت، کیان دستاش رو دور گردن صدرا حلقه کرد، سرش رو گذاشت رو شونش، آبتین با خنده دنبالشون رفت: \n-بیا، آقا تا به ایشون می‌رسه میشه هادی چوپان، تا به من می‌رسه میشه پیر مرد نود ساله با دیسک کمر. \n\nصدرا همینطور که به سمت اتاق می‌رفت بلند گفت:\n-اندازه یه خرس وزن داری نرِ خر، باید با لیفتراک بلندت کنن تورو، خودتو با این بچه که اندازه پر وزن نداره یکی می‌دونی؟\n\nآبتین لب پایینش رو داد جلو و با ناراحتی ساختگی گفت:\n-همش در حق من ظلم می‌کنین، تا کی تبعیض؟ \n\nسروش دست آبتین رو گرفت، کشید سمت خودش: \n-بیا، همه با هم میریم، کمتر غر بزن.\n\nچهار تاشون رفتن سمت اتاق مستر، در بسته شد، ویلا ساکت شد، فقط صدای باد بیرون بود.\nصدرا کیان رو آروم گذاشت رو زمین، ولی دستش رو از کمرش برنداشت، کیان هنوز چسبیده بود بهش، نفس‌هاش آروم به پوست صدرا می‌خورد. \nآبتین اول رفت سمت حموم، شیر آب گرم رو باز کرد، بخار سریع بلند شد، شیشه‌ها رو پوشوند.\nسروش رفت سمت آبتین، از پشت بغلش کرد و چونش رو گذاشت رو شونش. \n-لباساتو دربیار.\n\nصداش آروم بود، ولی دستورگونه، آبتین خندید، تیشرتش رو از سر درآورد، شلوارش رو پایین کشید. بدنش هنوز از رانندگی خسته و کوفته بود. \nبرگشت، دست سروش رو گرفت و کشید زیر دوش.\n آب گرم ریخت رو هر دوشون، آبتین صورت سروش رو گرفت و بوسید، کوتاه، بازیگوش، ولی عمیق.\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF",
        "font_size": 14,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A4",
        "filename": "document",
        "tags": "",
        "images": [
            "\/home\/romansar\/public_html\/bot_ph\/uploads\/1780496144.jpg"
        ]
    },
    "8452697959": {
        "step": "none",
        "text": "\n#romanyekrazenahofte \n\nرمان یک راز نهفته \n#part7\n\nهمیشه از من متنفر بود نمیدونم چرا لما پدر شوهرم منو دوست داشت ازدواج منو اروند سنتی بود برای همین اما زندگی ارومی بود تا اینکه اروند ساز مخالف زد که بچه ام باید پسر بشه من که میدونم همش تقصیر مامان اروند اما چیزی نمیگم \n\n\n\n(    سه ماه بعد   ) \n\nامروز تازه هشت ماهم شده بود همه فکر میکردن بچه پسره ارون  از اون روز به بعد مثل پروانه دور میگرده انقدر خوشحاله اما مادرش نه تازه گیا فهمیدم که مادر اروند میخواسته دختره خواهرشو به اروند بندازه تو این چند وقت با سیما حرف زده بودم که با دکتر قرار بزاره هردومون تو یک ساعت زایمان مون بود اینجوری بچه ها رو عوض میکردیم من لحظه شماری میکنم برای روزی که پسرمو بغل کنم............ \n\n\nادامه پارت بعدی.......................... 🟣💜\n📄 ساخت PDF",
        "font_size": 14,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A4",
        "filename": "document",
        "tags": "",
        "images": []
    },
    "391688351": {
        "step": "none",
        "text": "\nلیـلو زاپاس❤️:\n#پارت۱۵۵\n\n\n\n\nخودم را شریک بازیش می کنم. اجازه \nمی دهم گرداننده میدان او باشد و خیال کند که سرم را شیره مالید است:\n\n\n-معلوم، توام ناموس خانواده مایی ...اما خبر داری نریمان با ناموسش که پا کج بذاره چیکار می کنه؟\n\n\nرنگ از رخسارش می پرد، با زبانش لب های ماتیک خورده اش را تر کرده و با من و من می پرسد:\n\n\n-چیکار می کنید؟\n\n\nدست تکیه می دهم به چهار چوب در کوچک فلزی، تنم را حائل تن اوی  ایستاده در میان در می کنم.  سرم را کمی به سمت اون خم کرده و او هم گردن بالا می کشد. تا دید بهتر بهم داشته باشیم:\n\n\n-چیکا می کنمش، بمونه برا وقتی که پات و کج گذاشتی الان بگم مزه اش می پره.\n\n\nــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ\n\n\n\n(چشمه)\n\n\nصورت هایمان چند میلی متر از هم بیشتر فاصله نداشت. تنش را حائل تنم کرده بود و اندام ورزیده اش به روی تنم سایه انداخته بود. او درهمین فاصله نزدیک هم به دنبال تهدید و تفهیم کلمات بود. \n\nاو می گفت من نمی شنیدم، لبهایش تکان\nمی خورد و من بجای شنیدن کلمات به لبهای درشت پنهان شده در پس سبیل ترکی اش نگاه می کردم.\nگوی که در عالم دیگری سیر کنم در حال کندو کاو در چهره او بودم از اَبرو شکسته اش گذر کرده و به خال ریز کنار گونه اش نگاه می کنم در این لحظه تا منافذ باز بجا مانده از جوش های بلوغ  پنهان شده زیر ته ریشش نظرم را جلب می کند. چشم هایم تک به تک اجزای صورتش را رصد می کند. \nبه قول بی بی این بچه لات چه داشت که از صبح امروز ذهنم را تا بدین حد مشغول خودش کرده بود؟ زبان خوشش سکنات و وجناتش؟ راست می گفت من مرد ندیده بودم نه اینکه مرد ندیده باشم مرد اگربه معنای نر بودن باشد، امثال شاهین و عمو دورم زیاد بود. من مرد ندیده بودم مردی به مانند او و نادرخان که بدون دانست گذشته حاضر به نشستن پای سفره عقد با مادرم شده بود. \n\nنمی دانم منشا این توجه به او از کجا نشات می گرفت؟ اما هرچه که بود باعث شده بود بخاطر این نزدیکی بخاطر استشتمام بوی تنش از این فاصله کم عضلات قلبم یک درمیان زد و نفس در سینه ام حبس شود. از افکار نابسامانم آشوبی در دلم به پا بود آب دهان قورت داده می خواهم حرف بزنم که صدای باعث می شود شتاب زده به عقب برگشته و فاصله بگیرد.\n\n-به به آقا نریمان انشالله بیایم برا خوندن خطبه عقد خودت…\n\n#پارت۲۵۷\n\n\n\nهیچ جوره حق جانب بودنش در کتم نمی‌رفت.  \n\n\n_میل نداشتن، برای شما معنیش ناز اومدن چرا یه جوری صحبت می‌کنید آدم به خودش شک کنه. \n\n\n\nحوصله یک و به دو کردن با او را نداشتم، نه حالا که در این لحظه حتی جایی برای ماندن نداشتیم، خانه‌مان که پلمپ بود، حتی لباسی که به تن داشتم عاریه‌ای بود و برای زن برادر صبا که شب گذشته درخواست کرده بود برایمان در به منزل کبلای آورده بودند. \n\n\nبی توجه به نریمان همیشه حق به جانب  می‌پرسم:\n\n\n_ برای فک پلمپ خونمون باید چیکار کنم، ما که شکایت نکردیم اصلاً پرونده ای باز نشده که بخواد خونه پلمپ بمونه.\n\n\n\n_ الان این حرفت یعنی چی چشمه جان اون خونه حتی پلمپ هم نبود مگه من اجازه می‌دادم شما مجدد پاتونو اون خونه بزارید.\n\n\n_ شما نظر لطفتونه نادر خان، بالاخره دیر یا زود مامان باید میومد خونه شما، اما من که نمی‌تونم تا آخر عمرم مزاحم شما و زندگیتون باشم باید یه فکری از الان برای خودم بکنم.\n\n\nبه سختی سرش را به عقب چرخانده و می‌گوید: \n\n\n\n_ تو از ما سوایی؟ چشمه جان یا ما رو لایق این نمی‌دونی که عضوی از خانواده ما باشی؟\n\n\nحرف‌هایم برایش سوء تفاهم به وجود اورده بود، دلجویانه می گویم:\n\n\n_ اینجوری نگید لطفا آخه شما…\n\n\nمرد همیشه شاکی و حق به جانب این روزهایم، نمی‌گذارد حرفم را تکمیل کنم که یک لنگه پا میان حرفم می‌پرد.\n\n\n_ مگه نمی دونی داشم مادمازل ما را در حد خودش نمی‌دونه بالاخره ما کجا و اونا کجا نه حاجی قیزی (دختر حاجی).\n\n\n\nکنایه میزد به مال اموال و دارایی خانواده پدریی که من از آن سر سوزنی سهمی نداشتم، چهره‌اش کبود بود از خشم همچون میر غضب با چشمانی که شراره آتش از آن زبانه می‌کشید کلماتش را با عتاب برایم ادا می‌کرد…\n📄 ساخت PDF",
        "font_size": 24,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A4",
        "filename": "________",
        "tags": "",
        "images": []
    },
    "8320352837": {
        "step": "waiting_text",
        "text": "\n🔙 برگشت",
        "font_size": 14,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A4",
        "filename": "document",
        "tags": "",
        "images": []
    },
    "8184270447": {
        "step": "none",
        "text": "",
        "font_size": 14,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A4",
        "filename": "document",
        "tags": "",
        "images": [
            "\/home\/romansar\/public_html\/bot_ph\/uploads\/1780606066.jpg"
        ]
    },
    "7725040455": {
        "step": "none",
        "text": "\n#P_36\n\n\nبا ارومی گفت: \n_نترس، چرا میترسی من کاریت ندارم\n+پ... پس چرا منو ا... اوردی تو اتاق؟ \nمیخوای... می... میخوای بازم بهم... \n\nهیسی گفت\nوقتی اشک هام رو کامل پاک کرد با ارومی گفت: \n_از دستت عصبانی بودم\nمیخواستم بدونم چرا وقتی بچه منو پیش خودت داری، وقتی تو خونه من هستی، وقتی یه جورایی زن من حساب میشی باید با یکی دیگه در ارتباط باشی\n\nولی به هیچ وجه نمیخواستم بلایی سرت بیارم\nفقط چون بارانا خواب بود و بانو و کژال هم ممکن بود بیان اوردمت تو اتاق ولی با این جیغایی که تو زدی مطمئنن تا چند دقیقه دیگه همشون میرسن \n\nهنوز نفس نفس میزدم\nاحساس میکردم ته گلوم درد میکنه\nجیغ های بلندی که از ترس کشیدع بودم باعث میشه تا چند روز صدام بگیره\n#P_37\n\nهرچقدر هم سعی میکردم به اون جملش فکر نکنم نمیتونستم \nاون بارانا رو دختر خودش و من رو زنش خطاب کرد؟ ی... یعنی باور داره بارانا دخترشه\n\nنمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت\nمن از کیان میترسیدم \nاره... من ازش خیلی میترسیدم\nوقتی میدیدمش یاد اون روز می افتادم\nوقتی میدیدمش یاد روزایی که تنها میرفتم سنوگرافی میوفتادم\nیاد روزایی که بارانا رو به بیمارستان میبردم و تنها بودم می افتادم\n\nمن چهار سالی که بیشتر زن ها با کمک شوهر و خانوادشون میگذرونن رو تنها گذروندم\nمن تنها کسم توی این مدت رستا بود\nرستایی که خانوادش گفته بودن با من نگرده\nرستایی که یه بار باباش کتکش زد که چرا با من رفته بیرون وقتی میبینه من یه بچه دارم و شوهری ندارم\n\nمن خیلی تنها تر از چیزی که فکرشو میشه کرد هستم\nا میترسم کیان بارانام رو ازم بگیره\nتنها کسی که واقعا تو این دنیا بهش اهمیت میدم و اگه نباشه نمیتونم نفس بکشم\n#P_38\n\n\n\nکیان بهم خیره شد و گفت: \n_با کی حرف میزدی؟ \nواسه اون نمیخواستی همراهم بیای؟ \nاصلا میشناسیش؟ مرد درستیه؟ دوسش داری؟ اصلا چه... \n\n+کیااان، یه لحظه حرف نزن\nاون کسی گه پشت تلفن بود زن بود\nاسمش رستاست دوستمه \n_پس عشقم گلم جانمت چی بود؟ \n+خب تو به دوستت عزیزم و عشقم نمیگی؟ \n\nنچی کرد که کلافه گوشی سادم رو از دستش گرفتم و وارد تماسام شدم\nصفحه رو جلوش گرفتم و گفتم: \n_ببین چی نوشته، بخونش قشنگ\n_رستام \n\n_خب، خودت گفتی رستام، حالا زنگ بزن\nببین کی پشت خطه\nد یالا زنگ بزن دیگه\n\nوقتی مکثش رو دیدم خودم رو اسمش ضربه زدم که بعد چندتا بوق جواب داد و نگران گفت: \n_تیسا چی شد چرا قطع کردی؟ من دیگه زنگ نزدم ترسیدم اتفاقی افتاده باشه\n\nاخمام رو توهم کشیدم که نفس عمیقی کشید: \n_چیزی نشد، زنگ زدم بگم نگران نباشی\n+اخه یهو قطع کردی، صدای چی بود؟ \n\n_هیچی بعدا همو میبینیم کامل میگم\n+باشه عشقم خدافظ\n#P_38\n\n\n\nکیان بهم خیره شد و گفت: \n_با کی حرف میزدی؟ \nواسه اون نمیخواستی همراهم بیای؟ \nاصلا میشناسیش؟ مرد درستیه؟ دوسش داری؟ اصلا چه... \n\n+کیااان، یه لحظه حرف نزن\nاون کسی گه پشت تلفن بود زن بود\nاسمش رستاست دوستمه \n_پس عشقم گلم جانمت چی بود؟ \n+خب تو به دوستت عزیزم و عشقم نمیگی؟ \n\nنچی کرد که کلافه گوشی سادم رو از دستش گرفتم و وارد تماسام شدم\nصفحه رو جلوش گرفتم و گفتم: \n_ببین چی نوشته، بخونش قشنگ\n_رستام \n\n_خب، خودت گفتی رستام، حالا زنگ بزن\nببین کی پشت خطه\nد یالا زنگ بزن دیگه\n\nوقتی مکثش رو دیدم خودم رو اسمش ضربه زدم که بعد چندتا بوق جواب داد و نگران گفت: \n_تیسا چی شد چرا قطع کردی؟ من دیگه زنگ نزدم ترسیدم اتفاقی افتاده باشه\n📄 ساخت PDF",
        "font_size": 14,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A4",
        "filename": "_________40______100",
        "tags": "",
        "images": []
    },
    "8314280252": {
        "step": "waiting_text",
        "text": "\nبـوڪسوࢪ‌سڪسی مـن😈🔞\n\n#𝐏𝐚𝐫𝐭_1\n\nنفس هام تند و کشدار شد. \nدست های ظریفم رو توی دست های بزرگ و مردونه اش گرفت و بالای سرم قفل کرد. \n\nچشمای خمار و سرخم و دوختم بهش، سرش رو خم کرد. \n\nهرم نفساش توی صورتم پخش میشد، از طرفی خجالت میکشیدم و از یه طرفِ دیگه... \n\nبرای اولین بار، من پیش قدم شدم برای بوسه...! \n\nلبام رو ناشیانه تکون میدادم، بعداز چند لحظه انگار به خودش میاد،انتظارِ بوسه از طرف من نداشت! \n\nپشت چشمام گرم میشه\nداخل دنیای دخترونه ی خودم سیر میکنم، نمیدونم خوابم یا بیدار!؟ \n\nبوسه‌امون هرلحظه شدت میگرفت\nدلم میخواست دستام رو توی موهاش فرو کنم، لمسش کنم! \n\nبعداز چند دقیقه، نفس زنان از هم جدا شدیم، سینه ام از هیجان بالا و پایین میشد... \n\nدلم میخواست بیشتر از این باهاش پیش برم، اما... \n\nتازه به خودش میاد\nازم جدا میشه و عقب عقب راه میره، دستی توی موهاش کشید و نالید: \n\n_چیکار کردم من؟ لعنت بهت که نتونستم خودم‌و در برابرت کنترل کنم!!! \n\nبا چشم های مشکی و خمارش خیره شد بهم... \n\n_فراموش کن هرچیزی که بینمون اتفاق افتاد.!\n\n⊱┄┄┄┄┄•🍷🔞•┄┄┄┄┄⊰\nبـوڪسوࢪ‌سڪسی مـن😈🔞\n\n#𝐏𝐚𝐫𝐭_2 \nنگاهم روش سنگینی میکرد\nگفته بود فراموشش کنم،ولی مگه میشه لذتی که لب هاش بهم منتقل کرده بود رو فراموش کنم؟ \n\nبی توجه بهم، تمام حرصش رو روی کیسه بوکسش خالی کرد. \n\nناخودآگاه دستم روی لبم نشست\nلبخندِ محوی زدم،دلم میخواست ساعت ها روی اون گوشتِ بینِ پاهاش بالا و پایین شم.\n\nدلم شور میزد،نکنه حسی به من نداشته باشه؟ \n\nاون تنها مردی بود که موفق شد دلم رو ببره، نگاهِ گذرایی به ویلا انداختم و از پنجره فاصله گرفتم\n\nاگه اشتباه نکنم امشب مسابقات زیر زمینی داشت! \n\nاز پله های مارپیچی گذشتم و واردِ اتاقم شدم،اتاقی با تمِ بنفش... \nرنگِ موردعلاقه ام!!! \n\nدر کمدم و باز کردم\nسردرگم نگاهم رو بین لباس ها چرخوندم،چی بپوشم که به چشمش بیام؟ \n\nچنددست لباس انتخاب کردم و دونه دونه روی تختم پرت کردم،در آخر لباسِ زیرِ مشکیم رو برداشتم.. \n\nنقشه داشتم امشب... \nبعداز اینکه دوشِ ربع ساعته ایی گرفتم از حموم خارج شدم. \n\nجلوی میز آرایشم ایستادم\nاول با سشواز موهام و خشک کردم و بعد با وسواس میکاپم رو شروع کردم\n\n⊱┄┄┄┄┄•🍷🔞•┄┄┄┄┄⊰\nبـوڪسوࢪ‌سڪسی مـن😈🔞\n\n#𝐏𝐚𝐫𝐭_3\n\nبا رضایت سری تکون دادم\nبا قدم های شمرده راه میرفتم،وارد حیاط که شدم\n\nدیدم که داشت با حوله،عرق صورتش رو میگرفت ولی به محض دیدنم خشکش زد\n\nمات، نگاهش رو روی پستی بلندی های بدنم لغزوند و اب دهنش رو قورت داد.\n\nلبخند محوی که میخواست روی لبم بشینه رو کنترل کردم و نگاهم میخ سیبک گلویی شد که تکون خوردنش باعث تحریکم میشد.\n\nنگاه بی پرواش هنوز روی بدنم ادامه داشت و جملاتی که ناخوداگاه از دهنش بیرون پرید، لای پامو خیس تر کرد:\n\n_لعنتی...\nهروقت میبینمش این لاکردار میخواد شلوارمو جر بده!\n\nلبخند محو اما خبیثی میزنم و قدمی سمتش برمیدارم که شوکه تکون سختی میخوره و به خودش میاد.\n\nنگاهم بدون اراده من، روی خشتکش میشینه و با دیدن برامدگی شلوارش، می‌خوام جیغ بلندی بکشم اما خودمو کنترل میکنم.\n\nاون باید ادب میشد!\n\nمتوجه نگاهم میشه و حوله رو نامحسوس جلوی پاهاش نگه میداره؛ جوری که دیگه دیدی به اونجا نداشتم.\n\nسرفه مصلحتی می‌کنه و صدای خشدار و خمارش، نگاهمو از خشتکش میگیره:\n\n_کاری داشتین...خانوم؟\n\nابرویی بالا میندازم و مشکوک و با کمی خنده میپرسم:\n\n_چرا صدات اینجوریه؟ \n⊱┄┄┄┄┄•🍷🔞•┄┄┄┄┄⊰\nبـوڪسوࢪ‌سڪسی مـن😈🔞\n\n#𝐏𝐚𝐫𝐭_4\n\n\nهول شده نگاه ازم میگیره و اطراف رو نگاه می‌کنه:\n\n_هیچی نیست خانوم! فقط اثرات تمرینه.\n\nپوکر نگاهش میکنم \nاین دیگه چه جوابی بود؟\n\nانگار از توی چشمام قانع نشدنم رو میبینه که سریع بحث رو عوض می‌کنه:\n\n_نگفتین خانوم...کاری داشتین باهام؟\n\nبیخیال این بحث میشم و همون‌طور که سر تکون میدم، کلمات رو جوری کنار هم می‌چینم که احساس بدی بهش دست نده:\n\n_اوممم...میگم\nمیشه استخرو برام اماده کنی؟ هوس شنا کردم اخه.\n\nاخمی می‌کنه و جدی سری به نشونه تایید تکون میده و راهشو سمت استخر پشت ویلا کج می‌کنه.\n\nبه معنای واقعی کلمه لب و لوچه ام اویزون میشه.\n\nمن نهایت ملایمتم و برای بیان خواسته ام به کار بردم و اون بازم ناراحت شد.\nولی نمیخوام اینو به خودم بگیرم.\n\nتقصیر من که نبود!\nتازه اون باید ازم ممنونم باشه که انقدر ملایم باهاش صحبت کردم.\n\nبا حرص پامو روی زمین میکوبم و لعنتی به خودم میگم.\n\nچی داشتم میگفتم؟\nمن هیچوقت منتی سر کسی نذاشته بودم و حالا...\n\nسرمو به طرفین تکون دادم و به سمت پشت ویلا راه افتادم.\n\nاین افکار داشت روانمو بهم می‌ریخت و من نمی‌خواستم درگیر این چیز های پوچ و مزخرف بشم.\n⊱┄┄┄┄┄•🍷🔞•┄┄┄┄┄⊰\nبـوڪسوࢪ‌سڪسی مـن😈🔞\n\n#𝐏𝐚𝐫𝐭_5\n\n\nبه مکان استخر میرسم و با دیدن اینکه کارش تموم شده لبخندی میزنم ولی با فهمیدن چیزی ناگهان سره جام خشک میشم.\n\nچشمام گشاد میشه و...\nچجوری یادم نبود؟\n\nاز بس بفکر انجام نقشه ام بودم که اصلا این موضوع رو یادم نبود!\n\nبا استرس ناخن انگشت اشاره ام و به دهن میگیرم و با دندون به جون کناره هاش میوفتم.\n\nدر یک تصمیم انی می‌خوام بهش بگم که پشیمون شدم.\nدهن باز میکنم تا بگم که پشیمون شدم و بهتره برگردم به ویلا که ناگهان به سمتم می‌چرخه و با گفتن«استخر امادست» میخواد راهشو بگیره و بره.\n\nوقتی میخواد از کنارم رد شه، با استرس بازوشو چنگ میزنم و با التماس مینالم:\n\n_توروخدا نرو! یه مشکلی هست.\n\nمشکوک و متحیر سمتم می‌چرخه و با تک خنده ای میگه:\n\n_چه مشکلی خانوم؟\n\nهمون‌طور که ناخونم هنوز توی دهنمه، پچ پچ گونه میگم:\n\n_من شنا بلد نیستم!\n\nچند لحظه نگاهم میکنه و ناگهان قهقهه بلندش به هوا شلیک می‌شه.\n\nیهویی بازومو توی چنگش گرفت و خندید نمیدونه من با همین لمس کوچیک و صدای خنده هاش هم تحریک میشم.\n\n\n⊱┄┄┄┄┄•🍷🔞•┄┄┄┄┄⊰\nبـوڪسوࢪ‌سڪسی مـن😈🔞\n\n#𝐏𝐚𝐫𝐭_6\n\nبعد از دقایقی، خنده هاش به نسبت قبل کمتر میشه و فاصله اش رو باهام بیشتر می‌کنه.\n\nبا همون ته مایه خنده که باعث میشه گونه هام سرخ بشن، زمزمه می‌کنه:\n\n_خب...\nچه کاری ازم برمیاد خانوم؟\n\nبا فکری که ناگهان تو سرم جرقه میزنه، جلوی لبخندمو میگیرم و ظاهر قبلیم رو حفظ میکنم.\n\nبا همون خجالت و استرس کلمات و کنار هم می‌چینم و سعی میکنم قانع اش کنم:\n\n_میدونم امشب مسابقه زیرزمینی داری ولی...\nمیشه کمکم کنی که شنا یاد بگیرم؟\n\nاخم هاش کمی توهم می‌ره و من پر خواهش و منتظر نگاهش میکنم.\n\nبا دیدن چشمام پوفی می‌کشه و دستی به صورتش می‌کشه.\n\nبه استخر اشاره میکنه و با گفتن «بهت یاد میدم» راهشو به اون سمت کج می‌کنه.\n\nذوق زده «یس»ی میگم با ذوق دنبالش راه افتادم.\n\nنقشه ام داشت می‌گرفت.\n\nنزدیک استخر از حرکت می ایسته و منم به تبعیت از اون پشت سرش وایمیستم.\n\nنگاهی به من میندازه و با یه حرکت شیرجه میزنه تو اب.\nهینی از کار یهوییش میکشم و دستمو جلوی دهنم میگیرم.\n\nسرشو از زیر اب بیرون میاره و دستی تو موهاش می‌کشه و که باعث میشه خیسی شرتم بیشتر بشه.\n\nلعنتی هر حرکتش باعث تحریکم میشه!\n\n⊱┄┄┄┄┄•🍷🔞•┄┄┄┄┄⊰\nبـوڪسوࢪ‌سڪسی مـن😈🔞\n\n#𝐏𝐚𝐫𝐭_7\n\nچشم می‌دزدم از نگاه براق و مشتاقی که روم قفل بود.\n\n لبه‌ی استخر می‌شینم و پاهامو داخل آب ولرم فرو می‌برم.\n\nاز شدت بالای استرس و هیجان محتویات معدم در حال پیچ خوردن و به سمت بالا اومدن بودند.\n\nصدای آب باعث میشه سرمو بالا بگیرم. با دو حرکت خودشو بهم رسوند و دستاشو دو طرفم قرار داد.\n\nیک طرفش بالا به سمت بالا کشیده میشه و زمزمه می‌کنه:\nـ دمای آب مد نظرتون هست؟\n\nاز سوال بی‌خودیش خندم گرفت، لبامو جمع کردم تا مبادا بخندم.\n\nپامو داخل آب تکون دادم که کف پام به سینه‌ی سفت و عضلانیش برخورد کرد.\n\nلبمو به دندون گرفتم و با حالتی خنثی جوابشو دادم:\nـ بدک نیست.\n\nنیشخندش عمیق‌تر شد‌. با یه حرکت دستاش روی کناره‌های رونم نشست و منو به سمت خودش کشید که داخل آب افتادم‌‌.\n\nهراسیده جیغی کشیدم و دستامو دور گردنش حلقه کردم.\n\nبدون اینکه دستش دورم بپیچه با صدای گرفته و دو رگه‌ای گفت:\nـ برای یادگیری شنا، باید اول خودتو رها کنی... نباید از آب بترسی.\n\nخودمو بیشتر به تنش چسبوندم که برآمدگیش رو به وضوح حس کردم. خوشحال بودم که داخل آب بودیم و خیسی بین پاهام رو متوجه نمی‌شد.\n\nپچ زدم:\nـ اوم...\nبعدش چی؟\n\nچنگی به باسنم زد و خشن کنار گوشم گفت:\n- بستگی داره تو چی بخوای!\n⊱┄┄┄┄┄•🍷🔞•┄┄┄┄┄⊰\nبـوڪسوࢪ‌سڪسی مـن😈🔞\n\n#𝐏𝐚𝐫𝐭_8\n\nترسم رو گوشه‌ای پنهان کردم. با عشوه‌گری خطوطی پشت گردنش رسم کردم. لب‌هامو بهم مالیدم که مردمک‌های گشادش لغزید.\n\n- من که چیزای خوبی نمی‌خوام، اما...\n\nصورتمو به صورتش نزدیک کردم، جوری که نفس‌های داغ و کشدارش پخش صورتم می‌شد.\n\nبا تُن صدای آروم‌تری زمزمه کردم:\n- نمیدونم تو زمان داری یا نه!\n\nابروی سمت راستش بالا پرید، سیبک گلوش تکونی خورد و پر صدا آب دهنش رو قورت داد.\n\nسرشو بیشتر جلو آورد، لب‌هاش روی لبام قرار گرفت ولی خبری از بوسه نبود.\n\nمصرانه زل زده بودم به چشم‌های خوش‌رنگ و گیراش. من این بازی رو شروع کردم ولی اون باید ادامه می‌داد. \n\nانگشت‌های دستش داخل گوشت رونم فرو رفت. دردی به جونم وارد کرد و آخی از بین لبام آزاد شد.\n\nبا غرور و تحکم‌آمیز گفت:\n- وقتمو برات آزاد میکنم.\n\nلبامو به کام گرفت. پر حرص و وحشیانه لب پایینم رو به درون دهنش کشید و مکید. دریغ از لحظه‌ای صبر چندین بار این کار رو انجام داد تا اینکه با ناله‌ی من خودشو کمی عقب کشید.\n\nسرشو بین گردنم فرو برد و دندون آرومی گرفت و خیلی آروم زمزمه کرد:\n- مزه وانیل میدی نیلی...\n\nپروانه‌ها تو قلبم به پرواز در اومدن که با صدای ناجوری هراسیده سر به عقب بردم و...\n⊱┄┄┄┄┄•🍷🔞•┄┄┄┄┄⊰\nبـوڪسوࢪ‌سڪسی مـن😈🔞\n\n#𝐏𝐚𝐫𝐭_9\n\nسکوت و سکوت.\n\nوقتی چشمم به آریان افتاد با اخم وحشتناکش روبه‌رو شدم.\n\n- کسی قرار بود بیاد؟\n\nخبری از صدای خمار و گرفته‌اش نبود. بلکه یه صدای خشن و سرد تحویلم داد.\n\nسرمو به طرفین تکون دادم و زمزمه کرد:\n- نه!\n\nتنمو بالا کشید و مجبورم کرد لبه‌ی استخر بشینم. ترسیده دوباره به عقب نگاهی انداختم. \n\nسیاهی مطلق در انتهای اون راهروی بزرگ به چشم می‌خورد. آریان خودشو بالا کشید. از جا لباسی کنار استخر حوله‌ای برداشت و دورم پیچید.\n\nقبل از اینکه تنهام بذاره گفت:\n- تا وقتی نیومدم دنبالت اینجا بشین.\n\nتنها سری تکون دادم. صدای پاهاشو که قدم به قدم ازم دور می‌شد رو می‌شنیدم. \n\nحوله رو بیشتر به خودم فشردم... فضای استخر هر لحظه خفه‌تر از قبل می‌شد. حس خفگی به سراغم اومد.\n\nپاهای سرد و لرزونم رو تکونی دادم و بلند شدم. درسته گفته بود جایی نرم اما من از تنها بودن در چنین جایی می‌ترسم!\n\nدل به راه زدم و وارد همون راهروی ترسناک شدم.\n\n- آریان؟!\n\nجوابی از طرفش به گوشیم نرسید. قدمی دیگر برداشتم و دوباره صداش زدم. با نشنیدن صداش امیدم کور شد.\n\nوسط راهرو قطره اشکی از گوشه چشمم چکید، چشامو بستم و با تمام توان به سمت خروجی دویدم که..\n\n⊱┄┄┄┄┄•🍷🔞•┄┄┄┄┄⊰\nبـوڪسوࢪ‌سڪسی مـن😈🔞\n\n#𝐏𝐚𝐫𝐭_10\n\nبمب...\n\nمحکم به شخصی خوردم که عطر آریان رو داشت... صدای مردونش تو گوشم پیچید:\n- پرنسس ما دنبال من می‌گشت؟\n\nچشای اشکیمو باز کردم و زل زدم بهش... شیطون نگام می‌کرد... دستای مشت شدمو روی سینه‌اش کوبیدم و غر زدم:\n- کجا رفتی لعنتی... من...\n\nپیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و پچ زد:\n- هیشش... بیا کارمون رو تموم کنیم.\n\nبا دستاش پاهامو بلند کرد و مجبورم کرد دورش حلقه کنم. لبامو وحشیانه به کام گرفت، جوری که قطعا کبود میشد.\n\nپر خورد و کمرم رو به دیوار کوبید. ناله‌ام جلودارش نبود که بوسه‌هاش به گردنم راهی شد.\n\nبوسه‌های صدادار و آبدارش، لای پامو حسابی خیس کرده بود. ناله‌هام تو اون راهروی تاریک می‌پیچد و حس عجیبی داشت.\n\nسرش پایین‌تر رفت و لباسمو کنار زد که سینه های گرد و سفیدم بیرون پرید. مهلت نداد و نوکش رو به دندون گرفت و کشید.\n\n- آخ... آریـ...ـان... دردم گرفت\n\nغرید:\n- کوفت و آریان... وقتی اونطوری جلوم جولان می‌دادی باید فکر اینجاشم می‌کردی.\n\nبا حرص و طمع دوباره افتاد به جون سینه‌هام... عمیق و وحشیانه می‌مکید. از دیوار جدام کرد و در کناریمون که رخت کن بود رو باز کرد و...\n\n⊱┄┄┄┄┄•🍷🔞•┄┄┄┄┄⊰\nبـوڪسوࢪ‌سڪسی مـن😈🔞\n\n#𝐏𝐚𝐫𝐭_11\n\nبا برخور باسنم به سکوی رخت کرد، سرما تو  تنم پیچید و پوست تنم دون دون شد‌.\n\nنفس‌های داغش پخش صورتم می‌شد... لیسی به گردنم زد.\n\n- بوی توت فرنگی میدی.\n\nدلبرانه خندیدم و دستامو دورش حلقه کردم، تنمو به سمتش کشیدم و شهوت‌انگیز کنار گوشش زمزمه کردم:\n-  نمی‌خوای این توت فرنگی رو بخوری؟\n\nلحظه‌ای نفسش بند اومد... پاهامو با دستاش از هم باز کرد و تن تنومندش بین پاهام قرار گرفت.\n\nمردونگی حجیمش رو روی شورتم حس کردم. با دستش سینه‌ام رو به چنگ گرفت و مالید.\n\nبا لباش گردنمو جوری مکید که گردنم تیر کشید و قطع به یقین کبود میشد.\n\nبعد از دقایقی طولانی رضایت داد که ازم جدا بشه... چشم‌های خمار و جذابش چند ثانیه خیره بهم شد.\n\nهیچی از اون دو گوی خوش رنگ نمی‌فهمیدم و این تعللش عذابم می‌داد.\n\nخودمو بالا کشیدم و لبمو روی لبش گذاشتم و کوتاه بوسیدمش چون خودشو عقب کشید.\n\n- تو...\n\nمنتظر ادامه‌ی جمله‌اش بودم که هوفی کشید و یهو از روم بلند شد. بهت زده اسمشو صدا زدم.\n\n- آریان!؟\n\nچراغ رو روشن کرد... به دور خودش چرخید و کلافه دست بین موهای نیمه خیسش کشید و گفت:\n- پشیمون میشی.\n\n⊱┄┄┄┄┄•🍷🔞•┄┄┄┄┄⊰\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF\n.",
        "font_size": 14,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A4",
        "filename": "document",
        "tags": "",
        "images": []
    },
    "8409082653": {
        "step": "none",
        "text": "\nنفس هام تند و کشدار شد. \nدست های ظریفم رو توی دست های بزرگ و مردونه اش گرفت و بالای سرم قفل کرد. \n\nچشمای خمار و سرخم و دوختم بهش، سرش رو خم کرد. \n\nهرم نفساش توی صورتم پخش میشد، از طرفی خجالت میکشیدم و از یه طرفِ دیگه... \n\nبرای اولین بار، من پیش قدم شدم برای بوسه...! \n\nلبام رو ناشیانه تکون میدادم، بعداز چند لحظه انگار به خودش میاد،انتظارِ بوسه از طرف من نداشت! \n\nپشت چشمام گرم میشه\nداخل دنیای دخترونه ی خودم سیر میکنم، نمیدونم خوابم یا بیدار!؟ \n\nبوسه‌امون هرلحظه شدت میگرفت\nدلم میخواست دستام رو توی موهاش فرو کنم، لمسش کنم! \n\nبعداز چند دقیقه، نفس زنان از هم جدا شدیم، سینه ام از هیجان بالا و پایین میشد... \n\nدلم میخواست بیشتر از این باهاش پیش برم، اما... \n\nتازه به خودش میاد\nازم جدا میشه و عقب عقب راه میره، دستی توی موهاش کشید و نالید: \n\n_چیکار کردم من؟ لعنت بهت که نتونستم خودم‌و در برابرت کنترل کنم!!! \n\nبا چشم های مشکی و خمارش خیره شد بهم... \n\n_فراموش کن هرچیزی که بینمون اتفاق افتاد.!\nنگاهم روش سنگینی میکرد\nگفته بود فراموشش کنم،ولی مگه میشه لذتی که لب هاش بهم منتقل کرده بود رو فراموش کنم؟ \n\nبی توجه بهم، تمام حرصش رو روی کیسه بوکسش خالی کرد. \n\nناخودآگاه دستم روی لبم نشست\nلبخندِ محوی زدم،دلم میخواست ساعت ها روی اون گوشتِ بینِ پاهاش بالا و پایین شم.\n\nدلم شور میزد،نکنه حسی به من نداشته باشه؟ \n\nاون تنها مردی بود که موفق شد دلم رو ببره، نگاهِ گذرایی به ویلا انداختم و از پنجره فاصله گرفتم\n\nاگه اشتباه نکنم امشب مسابقات زیر زمینی داشت! \n\nاز پله های مارپیچی گذشتم و واردِ اتاقم شدم،اتاقی با تمِ بنفش... \nرنگِ موردعلاقه ام!!! \n\nدر کمدم و باز کردم\nسردرگم نگاهم رو بین لباس ها چرخوندم،چی بپوشم که به چشمش بیام؟ \n\nچنددست لباس انتخاب کردم و دونه دونه روی تختم پرت کردم،در آخر لباسِ زیرِ مشکیم رو برداشتم.. \n\nنقشه داشتم امشب... \nبعداز اینکه دوشِ ربع ساعته ایی گرفتم از حموم خارج شدم. \n\nجلوی میز آرایشم ایستادم\nاول با سشواز موهام و خشک کردم و بعد با وسواس میکاپم رو شروع کردم\n\nبا رضایت سری تکون دادم\nبا قدم های شمرده راه میرفتم،وارد حیاط که شدم\n\nدیدم که داشت با حوله،عرق صورتش رو میگرفت ولی به محض دیدنم خشکش زد\n\nمات، نگاهش رو روی پستی بلندی های بدنم لغزوند و اب دهنش رو قورت داد.\n\nلبخند محوی که میخواست روی لبم بشینه رو کنترل کردم و نگاهم میخ سیبک گلویی شد که تکون خوردنش باعث تحریکم میشد.\n\nنگاه بی پرواش هنوز روی بدنم ادامه داشت و جملاتی که ناخوداگاه از دهنش بیرون پرید، لای پامو خیس تر کرد:\n\n_لعنتی...\nهروقت میبینمش این لاکردار میخواد شلوارمو جر بده!\n\nلبخند محو اما خبیثی میزنم و قدمی سمتش برمیدارم که شوکه تکون سختی میخوره و به خودش میاد.\n\nنگاهم بدون اراده من، روی خشتکش میشینه و با دیدن برامدگی شلوارش، می‌خوام جیغ بلندی بکشم اما خودمو کنترل میکنم.\n\nاون باید ادب میشد!\n\nمتوجه نگاهم میشه و حوله رو نامحسوس جلوی پاهاش نگه میداره؛ جوری که دیگه دیدی به اونجا نداشتم.\n\nسرفه مصلحتی می‌کنه و صدای خشدار و خمارش، نگاهمو از خشتکش میگیره:\n\n_کاری داشتین...خانوم؟\n\nابرویی بالا میندازم و مشکوک و با کمی خنده میپرسم:\n\n_چرا صدات اینجوریه؟ \nهول شده نگاه ازم میگیره و اطراف رو نگاه می‌کنه:\n\n_هیچی نیست خانوم! فقط اثرات تمرینه.\n\nپوکر نگاهش میکنم \nاین دیگه چه جوابی بود؟\n\nانگار از توی چشمام قانع نشدنم رو میبینه که سریع بحث رو عوض می‌کنه:\n\n_نگفتین خانوم...کاری داشتین باهام؟\n\nبیخیال این بحث میشم و همون‌طور که سر تکون میدم، کلمات رو جوری کنار هم می‌چینم که احساس بدی بهش دست نده:\n\n_اوممم...میگم\nمیشه استخرو برام اماده کنی؟ هوس شنا کردم اخه.\n\nاخمی می‌کنه و جدی سری به نشونه تایید تکون میده و راهشو سمت استخر پشت ویلا کج می‌کنه.\n\nبه معنای واقعی کلمه لب و لوچه ام اویزون میشه.\n\nمن نهایت ملایمتم و برای بیان خواسته ام به کار بردم و اون بازم ناراحت شد.\nولی نمیخوام اینو به خودم بگیرم.\n\nتقصیر من که نبود!\nتازه اون باید ازم ممنونم باشه که انقدر ملایم باهاش صحبت کردم.\n\nبا حرص پامو روی زمین میکوبم و لعنتی به خودم میگم.\n\nچی داشتم میگفتم؟\nمن هیچوقت منتی سر کسی نذاشته بودم و حالا...\n\nسرمو به طرفین تکون دادم و به سمت پشت ویلا راه افتادم.\n\nاین افکار داشت روانمو بهم می‌ریخت و من نمی‌خواستم درگیر این چیز های پوچ و مزخرف بشم\n\n\nبه مکان استخر میرسم و با دیدن اینکه کارش تموم شده لبخندی میزنم ولی با فهمیدن چیزی ناگهان سره جام خشک میشم.\n\nچشمام گشاد میشه و...\nچجوری یادم نبود؟\n\nاز بس بفکر انجام نقشه ام بودم که اصلا این موضوع رو یادم نبود!\n\nبا استرس ناخن انگشت اشاره ام و به دهن میگیرم و با دندون به جون کناره هاش میوفتم.\nدر یک تصمیم انی می‌خوام بهش بگم که پشیمون شدم.\nدهن باز میکنم تا بگم که پشیمون شدم و بهتره برگردم به ویلا که ناگهان به سمتم می‌چرخه و با گفتن«استخر امادست» میخواد راهشو بگیره و بره.\n\nوقتی میخواد از کنارم رد شه، با استرس بازوشو چنگ میزنم و با التماس مینالم:\n\n_توروخدا نرو! یه مشکلی هست.\n\nمشکوک و متحیر سمتم می‌چرخه و با تک خنده ای میگه:\n\n_چه مشکلی خانوم؟\n\nهمون‌طور که ناخونم هنوز توی دهنمه، پچ پچ گونه میگم:\n\n_من شنا بلد نیستم!\n\nچند لحظه نگاهم میکنه و ناگهان قهقهه بلندش به هوا شلیک می‌شه.\n\nیهویی بازومو توی چنگش گرفت و خندید نمیدونه من با همین لمس کوچیک و صدای خنده هاش هم تحریک میشم.\n\nبعد از دقایقی، خنده هاش به نسبت قبل کمتر میشه و فاصله اش رو باهام بیشتر می‌کنه.\n\nبا همون ته مایه خنده که باعث میشه گونه هام سرخ بشن، زمزمه می‌کنه:\n\n_خب...\nچه کاری ازم برمیاد خانوم؟\n\nبا فکری که ناگهان تو سرم جرقه میزنه، جلوی لبخندمو میگیرم و ظاهر قبلیم رو حفظ میکنم.\n\nبا همون خجالت و استرس کلمات و کنار هم می‌چینم و سعی میکنم قانع اش کنم:\n\n_میدونم امشب مسابقه زیرزمینی داری ولی...\nمیشه کمکم کنی که شنا یاد بگیرم؟\n\nاخم هاش کمی توهم می‌ره و من پر خواهش و منتظر نگاهش میکنم.\n\nبا دیدن چشمام پوفی می‌کشه و دستی به صورتش می‌کشه.\n\nبه استخر اشاره میکنه و با گفتن «بهت یاد میدم» راهشو به اون سمت کج می‌کنه.\n\nذوق زده «یس»ی میگم با ذوق دنبالش راه افتادم.\n\nنقشه ام داشت می‌گرفت.\n\nنزدیک استخر از حرکت می ایسته و منم به تبعیت از اون پشت سرش وایمیستم.\n\nنگاهی به من میندازه و با یه حرکت شیرجه میزنه تو اب.\nهینی از کار یهوییش میکشم و دستمو جلوی دهنم میگیرم.\n\nسرشو از زیر اب بیرون میاره و دستی تو موهاش می‌کشه و که باعث میشه خیسی شرتم بیشتر بشه.\n\nلعنتی هر حرکتش باعث تحریکم میشه!\n\n\n\nچشم می‌دزدم از نگاه براق و مشتاقی که روم قفل بود.\n\n لبه‌ی استخر می‌شینم و پاهامو داخل آب ولرم فرو می‌برم.\n\nاز شدت بالای استرس و هیجان محتویات معدم در حال پیچ خوردن و به سمت بالا اومدن بودند.\n\nصدای آب باعث میشه سرمو بالا بگیرم. با دو حرکت خودشو بهم رسوند و دستاشو دو طرفم قرار داد.\n\nیک طرفش بالا به سمت بالا کشیده میشه و زمزمه می‌کنه:\nـ دمای آب مد نظرتون هست؟\n\nاز سوال بی‌خودیش خندم گرفت، لبامو جمع کردم تا مبادا بخندم.\n\nپامو داخل آب تکون دادم که کف پام به سینه‌ی سفت و عضلانیش برخورد کرد.\n\nلبمو به دندون گرفتم و با حالتی خنثی جوابشو دادم:\nـ بدک نیست.\n\nنیشخندش عمیق‌تر شد‌. با یه حرکت دستاش روی کناره‌های رونم نشست و منو به سمت خودش کشید که داخل آب افتادم‌‌.\n\nهراسیده جیغی کشیدم و دستامو دور گردنش حلقه کردم.\n\nبدون اینکه دستش دورم بپیچه با صدای گرفته و دو رگه‌ای گفت:\nـ برای یادگیری شنا، باید اول خودتو رها کنی... نباید از آب بترسی.\n\nخودمو بیشتر به تنش چسبوندم که برآمدگیش رو به وضوح حس کردم. خوشحال بودم که داخل آب بودیم و خیسی بین پاهام رو متوجه نمی‌شد.\n\nپچ زدم:\nـ اوم...\nبعدش چی؟\n\nچنگی به باسنم زد و خشن کنار گوشم گفت:\n- بستگی داره تو چی بخوای!\n\nترسم رو گوشه‌ای پنهان کردم. با عشوه‌گری خطوطی پشت گردنش رسم کردم. لب‌هامو بهم مالیدم که مردمک‌های گشادش لغزید.\n\n- من که چیزای خوبی نمی‌خوام، اما...\n\nصورتمو به صورتش نزدیک کردم، جوری که نفس‌های داغ و کشدارش پخش صورتم می‌شد.\n\nبا تُن صدای آروم‌تری زمزمه کردم:\n- نمیدونم تو زمان داری یا نه!\n\nابروی سمت راستش بالا پرید، سیبک گلوش تکونی خورد و پر صدا آب دهنش رو قورت داد.\n\nسرشو بیشتر جلو آورد، لب‌هاش روی لبام قرار گرفت ولی خبری از بوسه نبود.\n\nمصرانه زل زده بودم به چشم‌های خوش‌رنگ و گیراش. من این بازی رو شروع کردم ولی اون باید ادامه می‌داد. \n\nانگشت‌های دستش داخل گوشت رونم فرو رفت. دردی به جونم وارد کرد و آخی از بین لبام آزاد شد.\n\nبا غرور و تحکم‌آمیز گفت:\n- وقتمو برات آزاد میکنم.\n\nلبامو به کام گرفت. پر حرص و وحشیانه لب پایینم رو به درون دهنش کشید و مکید. دریغ از لحظه‌ای صبر چندین بار این کار رو انجام داد تا اینکه با ناله‌ی من خودشو کمی عقب کشید.\n\nسرشو بین گردنم فرو برد و دندون آرومی گرفت و خیلی آروم زمزمه کرد:\n- مزه وانیل میدی نیلی...\n\nپروانه‌ها تو قلبم به پرواز در اومدن که با صدای ناجوری هراسیده سر به عقب بردم و...\n\n\nسکوت و سکوت.\n\nوقتی چشمم به آریان افتاد با اخم وحشتناکش روبه‌رو شدم.\n\n- کسی قرار بود بیاد؟\n\nخبری از صدای خمار و گرفته‌اش نبود. بلکه یه صدای خشن و سرد تحویلم داد.\n\nسرمو به طرفین تکون دادم و زمزمه کرد:\n- نه!\n\nتنمو بالا کشید و مجبورم کرد لبه‌ی استخر بشینم. ترسیده دوباره به عقب نگاهی انداختم. \n\nسیاهی مطلق در انتهای اون راهروی بزرگ به چشم می‌خورد. آریان خودشو بالا کشید. از جا لباسی کنار استخر حوله‌ای برداشت و دورم پیچید.\nقبل از اینکه تنهام بذاره گفت:\n- تا وقتی نیومدم دنبالت اینجا بشین.\n\nتنها سری تکون دادم. صدای پاهاشو که قدم به قدم ازم دور می‌شد رو می‌شنیدم. \n\nحوله رو بیشتر به خودم فشردم... فضای استخر هر لحظه خفه‌تر از قبل می‌شد. حس خفگی به سراغم اومد.\n\nپاهای سرد و لرزونم رو تکونی دادم و بلند شدم. درسته گفته بود جایی نرم اما من از تنها بودن در چنین جایی می‌ترسم!\n\nدل به راه زدم و وارد همون راهروی ترسناک شدم.\n\n- آریان؟!\n\nجوابی از طرفش به گوشیم نرسید. قدمی دیگر برداشتم و دوباره صداش زدم. با نشنیدن صداش امیدم کور شد.\n\nوسط راهرو قطره اشکی از گوشه چشمم چکید، چشامو بستم و با تمام توان به سمت خروجی دویدم که..\n\n\nبمب...\n\nمحکم به شخصی خوردم که عطر آریان رو داشت... صدای مردونش تو گوشم پیچید:\n- پرنسس ما دنبال من می‌گشت؟\n\nچشای اشکیمو باز کردم و زل زدم بهش... شیطون نگام می‌کرد... دستای مشت شدمو روی سینه‌اش کوبیدم و غر زدم:\n- کجا رفتی لعنتی... من...\n\nپیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و پچ زد:\n- هیشش... بیا کارمون رو تموم کنیم.\n\nبا دستاش پاهامو بلند کرد و مجبورم کرد دورش حلقه کنم. لبامو وحشیانه به کام گرفت، جوری که قطعا کبود میشد.\n\nپر خورد و کمرم رو به دیوار کوبید. ناله‌ام جلودارش نبود که بوسه‌هاش به گردنم راهی شد.\n\nبوسه‌های صدادار و آبدارش، لای پامو حسابی خیس کرده بود. ناله‌هام تو اون راهروی تاریک می‌پیچد و حس عجیبی داشت.\n\nسرش پایین‌تر رفت و لباسمو کنار زد که سینه های گرد و سفیدم بیرون پرید. مهلت نداد و نوکش رو به دندون گرفت و کشید.\n\n- آخ... آریـ...ـان... دردم گرفت\n\nغرید:\n- کوفت و آریان... وقتی اونطوری جلوم جولان می‌دادی باید فکر اینجاشم می‌کردی.\n\nبا حرص و طمع دوباره افتاد به جون سینه‌هام... عمیق و وحشیانه می‌مکید. از دیوار جدام کرد و در کناریمون که رخت کن بود رو باز کرد و...\n\n\nبا برخور باسنم به سکوی رخت کرد، سرما تو  تنم پیچید و پوست تنم دون دون شد‌.\n\nنفس‌های داغش پخش صورتم می‌شد... لیسی به گردنم زد.\n\n- بوی توت فرنگی میدی.\n\nدلبرانه خندیدم و دستامو دورش حلقه کردم، تنمو به سمتش کشیدم و شهوت‌انگیز کنار گوشش زمزمه کردم:\n-  نمی‌خوای این توت فرنگی رو بخوری؟\n\nلحظه‌ای نفسش بند اومد... پاهامو با دستاش از هم باز کرد و تن تنومندش بین پاهام قرار گرفت.\n\nمردونگی حجیمش رو روی شورتم حس کردم. با دستش سینه‌ام رو به چنگ گرفت و مالید.\n\nبا لباش گردنمو جوری مکید که گردنم تیر کشید و قطع به یقین کبود میشد.\n\nبعد از دقایقی طولانی رضایت داد که ازم جدا بشه... چشم‌های خمار و جذابش چند ثانیه خیره بهم شد.\n\nهیچی از اون دو گوی خوش رنگ نمی‌فهمیدم و این تعللش عذابم می‌داد.\n\nخودمو بالا کشیدم و لبمو روی لبش گذاشتم و کوتاه بوسیدمش چون خودشو عقب کشید.\n\n- تو...\n\nمنتظر ادامه‌ی جمله‌اش بودم که هوفی کشید و یهو از روم بلند شد. بهت زده اسمشو صدا زدم.\n\n- آریان!؟\n\nچراغ رو روشن کرد... به دور خودش چرخید و کلافه دست بین موهای نیمه خیسش کشید و گفت:\n- پشیمون میشی.",
        "font_size": 18,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A5",
        "filename": "_____________________",
        "tags": "🔙 برگشت",
        "images": [
            "\/home\/romansar\/public_html\/bot_ph\/uploads\/1781004688.jpg"
        ]
    },
    "7868192584": {
        "step": "none",
        "text": "\n#پارت_۱\n\nبا ترس و هق هق کنان به مردی که بالای سرم ایستاده بود نگاهی انداختم.\n\nیه دستو یه پام توی گچ بود و نمیتونستم تکون بخورم.\n\nبه شدت ترسیده بودم و فقط با بغض به اونی که دو برابر من بود نگاه میکردم.\n\n- حواست کجاست اقا کوچولو؟\n\nسر بلند کردم وگفتم:\n\n- من.. من کوچولو نیستم.. به من نگو کوچولو\n\nچنان شروع کرد به قهقهه زدن که ترسیده سعی کردم خودم رو عقب بکشم.\n\nاما چون پا و دستم توی گچ بود نمیشد.\n\nاب دهنم رو قورت دادم و گفتم:\n\n- اقا میشه ولم کنی برم؟ بخدا مصطفی دیگه راهم نمیده توی خونه..\n\nبا تعجب نگاهم کرد و بعد یهو خم شد توی صورتم که سرم رو عقب بردم و هینی کشیدم.\n\nبا اخم های در هم گفت:\n\n- مصطفی؟ مصطفی دیگه کدوم خریه\n\nبین سکسکه هام لب زدم:\n\n- همون که مارو بزرگ کرده.\n\nنفسی گرفت و در حالی که با انگشت هاش زیر گلوش رو دست میکشید گفت:\n\n- اها دیگه نمیخواد بری اونجا\n\nبا دهن باز نگاهش کردم.. مرده اصلا معلوم نیست چی میگفت!؟\n🔙 برگشت\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF\n🔙 برگشت\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF",
        "font_size": 14,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A4",
        "filename": "document",
        "tags": "@mo",
        "images": [
            "\/home\/romansar\/public_html\/bot_ph\/uploads\/1780960377.jpg"
        ]
    },
    "5903731882": {
        "step": "waiting_text",
        "text": "\nسلام عزیزم حالت چطوره فدات‌شم\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF\n🔙 برگشت\n📄 ساخت PDF",
        "font_size": 14,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A4",
        "filename": "document",
        "tags": "",
        "images": []
    },
    "7048796193": {
        "step": "none",
        "text": "\n#مرداخموی_من❤️‍🔥\n\nمامان جان توروخدا من نمی خوام بااون پسره ازدواج کنم \n\n+چرا آخه پسر به اون خوبی آقایی چی کم داره ورپریده\n\nگفتم که نمی خوام خودمو میکشم ها\n\n+هرغلطی میخوایی بکن من راضیم\n\nاووف مامان پس حرف اخرته دیگه ؟\n\nآروم گفتم میبینی حالا تا من نخوام هیچی نمیشه\n\nبرگشتم خواستم برم سمت اتاق \n\n+کجا میری بیا کمک کن چیزی نمونده تا شب\n\nحرصی پامو کوبیدم زمین \nمیرم آماده بشم مگه همینو نمی‌خوایی\n\n+وا یهو چت شد دختر پس برو زود بیا\n\nرفتم داخل اتاق در بستم حالا میبینی مامان خانوم\n\nاگه من پناهم بهتون نشون میدم این ازدواج سر نمیگیره\n\nلباسم جمع کردم داخل چمدون باید زنگ میزدم به غزل ببینم می تونم برم پیشش یانه\n📄 ساخت PDF\nخب بفرس",
        "font_size": 14,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A4",
        "filename": "document",
        "tags": "",
        "images": []
    },
    "8497738202": {
        "step": "waiting_text",
        "text": "",
        "font_size": 14,
        "background": "#FFFFFF",
        "page_size": "A4",
        "filename": "document",
        "tags": "",
        "images": []
    },
    "5159205156": {
        "step": "none",
        "text": "\nPart_s:\n#Part_1\n\nسرم را میان زانوهایم پنهان کرده بودم؛ ساعت از دو و سی دقیقه گذشته بود و هر بار که بیشتر از قبل ثانیه ها می‌گذشتند \nانگار هلسا دیگر پشت و پناهم نبود، و فردا باید با آن لباس عروس منفور، روبه‌روی آینه بایستم.\n\nعرق سردی بر پیشانی‌ام نشسته بود.\n\nبالاخره... بالاخره صفحه‌ی موبایل دوباره روشن شد.  \nدستم از شدت لرزش، نزدیک بود گوشی را بیندازد. سه نقطه... و بعد، پیام آمد:«چراغ سبز»\n\nنفسی کشیدم که بیشتر شبیه جیغی خفه بود.  \nبا شوق از جا پریدم. ملحفه از شانه‌هایم سر خورد و روی زمین افتاد. دیگر هیچ‌چیز مهم نبود؛  \nنه لباس‌ها، نه ظاهر، نه حتی کفش‌هایم. همان دمپایی‌های خزدار راحتی را پوشیدم و بدون ذره ای مکث به سوی درِ بالکن رفتم.\nدر را تند باز کردم و سرم را بیرون بردم، بوی رطوبت و تاریکی، در مشامم پیچید.\nپایین، دو سایه انتظارم را می‌کشیدند؛  \nهلسا، همیشه کمی مضطرب، و کنار او ژیار؛ بلندتر، قوی‌تر، و به‌طرزی عجیب، آرام.\n\nفاصله‌شان تا زیر پنجره کم بود، اما در آن تاریکی، همین چند متر هم شبیه فاصله‌ی دو قاره می‌نمود.\n\nبـہ قلم: مهباט\n\n#Part_2\n\nهلسا با صدای بم و زمزمه وار گفت\n_\"تیارا! زود باش!\"\n\nصدای اون، لرزش را به پاهایم منتقل کرد.\n من نمی‌تونم.\nاین فکر همش توی سرم تکرار می شد.\n\n اگر بیفتم؟ \nاگر صدای سقوطم بیدارشان کند؟\n\nمن با صدایی که به سختی از گلویم خارج شد گفتم\n+ \"هلسا، من... من می‌ترسم!\"\n\nلحظه‌ای سکوت کردم، انگار کلماتم تا آن بالا پرواز نکردند.\n احساس می‌کردم گیر افتاده‌ام،\n بین دنیایی که می‌خواست منو مجبور به پذیرش کنخ و دنیایی که فقط در امید ساخته شده.\n\nاما بعد، صدای ژیار را شنیدم. صدایش برخلاف لرزش من، محکم بود.\n_ \"نترس، تیارا! من اینجام!\"\n\n\n\n«من اینجام.» آن سه کلمه، مثل یک لنگر، اضطرابم را گرفت. به نرده‌ها چنگ زدم. سرد بودند، اما احساس امنیت عجیبی به من دادند. به پایین نگاه کردم، به دو نفری که کل زندگی جدیدم را در آغوششان حمل می‌کردند.\n\nدیگر فکر نکردم. عمل کردم. چشم‌هایم را بستم و خودم را رها کردم.\n\nحس افتادن دیوانه‌وار بود. هوای سرد مثل مشت به سینه‌ام کوبید. برای یک ثانیه، فقط صدای باد و تپش دیوانه‌وار قلبم را حس کردم. فکر کردم الان زمین را با صورت می‌شکافم.\n\nاما سقوطم قطع شد.\n\nبازوهایی قوی، مثل دو کمربند فولادی، مرا محکم گرفتند. ژیار بود. فشارش آنقدر ناگهانی و قوی بود که نفسم قطع شد و تمام وزن و ترس ماه‌ها، از شانه‌هایم خالی شد و به بازوان او منتقل شد. از دهانم یک صدای خفه شده خارج شد، نه فریاد، بلکه رهایی.\n\nاو مرا چرخاند و هلسا فوراً جلو آمد. دست‌های هلسا دور کمرم حلقه شد و مرا از ژیار گرفت.\n\nهلسا با هیجان، اما همچنان آرام گفت \n_ \"گرفتت! عالی بودی!\"\n═══════════════════════     بـہ قلم: مهباט~ ═══════════════════════\n\n#Part_3\n\nاما ژیار نذاشت مکث کنیم. اون منو با قدرت از هلسا جدا کرد و به سمت سایه‌های پشت بوته‌ها کشید.\n\n_ بدو برو! واینستا! ماشین یکم اونور تره\n\n بوی اضطرار، بوی دود سرد، و بوی ترس، همه با هم مخلوط شده بودند. به محض رسیدن به ماشین، هلسا در عقب را باز کرد و گفت\n\n\n_بشین! سریع! ما وقت نداریم از این محله بریم بیرون\n\nخودم را به داخل پرت کردم. \nفضای داخل ماشین، سرد و چرمی بود. \nژیار در را محکم بست.\n ماشین با یک حرکت نرم و سریع، \nاز حیاط خارج شد و به آرامی وارد خیابان فرعی شد.\n\nبا صدای ضعیف گفتم:\n\n+ ...ما... ما امنیم؟\n\nژیار به آرومی فرمان رو چرخاند، سرعتش خیلی زیاد نبود، اما حرکتش بی‌نقص بود.\n\n\n_ نگران نباش دیگه تمومه و همچی امنه\n\nهلسا ، کاملاً به من چسبیده بود.\n دستش رو روی زانوی من گذاشت و فشار داد.\n═══════════════════════     بـہ قلم: مهباט~ ═══════════════════════\n\n#Part_4\n\n_آروم باش، تیارا. ما الان باید بریم فرودگاه تا قبل از طلوع آفتاب اونجا هستیم\n\n گفتم:\n+ ...فرودگاه؟ ولی... من هیچی ندارم. لباس عوض نکردم...\n\nژیار باهمان صدای ثابت و آرامش گفت\n\n_ لوازم رو بعداً می‌گیریم. یه چمدون کوچیک توی صندوق عقب هست. فقط همین قدر که توی هواپیما اذیت نشی.\n\nماشین حالا با سرعت آروم تری توی بزرگراه حرکت می‌کرد.\n شهر زیر پای ما در حال کوچک شدن بود.\n حس می‌کردم از یک قفس سیمی بیرون کشیده شده‌ام.\n\nدرحالی که صدام حالا کمی محکم‌تر شده بود گفتم\n\n+ باید از گیت رد بشیم. مدارکم... اونا اصلی نیستن.\n\nهلسا لبخندی زد، لبخندی که برای اولین بار در این چند مدت آرامش داشت\n\n_نگران نباش. ژیار برای این چیزا راه حل داره. اسم تو توی لیست پرواز هست. فقط کافیه نفس عمیق بکشی و وانمود کنی یه مسافر معمولی هستی که داره میره تعطیلات.\n═══════════════════════     بـہ قلم: مهباט  ═══════════════════════\n\n#Part_5\n\nژیار با اطمینان سر تکان داد و سرعتش را کمی آروم تر کرد:\n\n_ همینطوره. تو فقط نقش بازی کن. من و هلسا حواسمون هست.\nنیم ساعت بعد، ماشین جلوی ترمینال پروازهای خصوصی فرودگاه بین‌المللی وایساد. خدارشکر هیچ صف طولانی‌ای نبود، فقط یک کانکس امنیتی کوچک و یک نگهبان خسته که مشغول چک کردن مانیتور بود.\n\nژیار از ماشین پیاده شد و چمدون کوچک را از صندوق عقب بیرون کشید. به سمت نگهبان رفت. هلسا به من که هنوز توی ماشین نشسته بودم، نگاه کرد:\n\n_بیا، تیارا. وقتشه.\n\nبا هم پیاده شدیم. گرمای دمپایی‌های خزدار زیر پاهام حس عجیبی داشت، انگار داشتم از یک رؤیای کابوس‌وار به یک واقعیت پرخطر اما جدید پا می‌گذاشتم.\n\nژیار برگشت. اون پاسپورهایی را به ما داد\n که اصلاً شبیه مدارک اصلی من نبودند.\n\n_ اینجا خانم 'سارا واسیلیوا' هستی. پاسپورت جدیدت توی کیف پولت. یادت باشه، سارا. تا رسیدن به مسکو، همین اسم رو داری.\n═══════════════════════     بـہ قلم: مهباט  ═══════════════════════\n\n#Part_6\n\nبا صدای ضعیف گفتم\n+ ...سارا... باشه.\n\nما سه نفر به سمت میز پذیرش رفتیم. \nژیار با نگهبان صحبت کوتاهی کرد،\n با لحنی که هیچ جایی برای شک باقی نمی‌گذاشت.\n نگهبان نگاهی گذرا به پاسپورت‌ها انداخت، و به ما اجازه رد شدن داد. \nبدون اسکن سنگین، \nیا بدون بازرسی چمدون‌ها.\nیکم عجیب بود.. \n\nپنج دقیقه بعد، ما در راهروی خلوت منتهی به پلکان هواپیمای اختصاصی بودیم.\n این دیگه یک فرار نبود؛ یک انتقال برنامه‌ریزی شده بود.\n\nهلسا نفس عمیقی کشید و گفت\n\n_دیگه تمام شد. تو الان توی مسیرت هستی.\n\nبا صدای که ترس کمتری در اون موج میزد گفتم:\n+ مقصد نهایی... روسیه. اونجا دیگه نمی‌تونن دنبالم باشن؟\n\nژیار با اطمینان گفت\n\n_ اونجا بازی قوانین عوض می‌شه. تا اونجا، فقط باید ساکت باشی و نفس بکشی.\n\nوارد پلکان شدیم.\n با هر پله‌ای که بالا می‌رفتم، حس می‌کردم سنگینی روزهای گذشته کمتر می‌شود. \nو من دیگه اون تیارای زندانی نبودم.\n═══════════════════════     بـہ قلم: مهباט  ═══════════════════════\n\n#Part_7\n\n\nوارد کابین لوکس هواپیما شدیم.\n فضای داخلی، ترکیبی از چرم کرم روشن و چوب ماهون تیره بود.\n صندلی‌ها بزرگ، راحت و کاملاً مجهز به امکانات سرگرمی بودند،\n اما هیچ‌کدوم از اینها برای من اهمیتی نداشت.\nمن فقط دلم میخواست زودتر از اینجا برم و اونقدری دور بشم که دست هیچکی به من نرسه. \nهلسا به سمت یکی از پنجره‌های بیضی شکل رفت و به آرامی اونو نگاه کرد.\n\nژیار چمدون کوچک را در محفظه مخصوص بالای سرمان قرار داد و خودش صندلی کنارم نشست.\n\nهلسا در حالی که کمربندش را می‌بست گفت\n\n_اینجا دیگه جای ماست. پرواز حدود هفت ساعت طول می‌کشه. استراحت کن.\n\nبا صدای ضعیف گفتم:\n+ ...چیزه...اونها می‌دونن که من دارم فرار می‌کنم؟\n\nژیار بدون اینکه نگاهش را از ژنراتور‌های کوچک هواپیما بردارد گفت:\n\n_ اونها فکر می‌کنن تو گم شدی. هیچ وقت فکر نمی‌کنن به این سرعت، با این برنامه، از کشور خارج شده باشی.\n\nهلسا گفت :\n_ژیار درست می‌گه. تو برای همه یه مفقود هستی، نه یه فراری.\n═══════════════════════     بـہ قلم: مهباט  ═══════════════════════\n\n#Part_8\n\nلحظه‌ای سکوت برقرار شد. \nصدای آرام موتورها شروع به زمزمه کرد. هواپیما به آرامی شروع به حرکت به سمت باند کرد.\n\nبا صدای محکم‌تری از قبل گفتم:\n+من باید برای این نقش آماده باشم. سارا واسیلیوا.اهل کجاست؟ شغلش چیه؟\nاصلا چرا جای اون باید باشم؟\n\n ژیار با لبخندی کوچک و نادر گفت\n_ خوبه. بالاخره داری خودت رو پیدا می‌کنی. سارا یک متخصص هنره. یه پژوهشگر مستقل. به دنبال یه مجموعه هنری کمیابه که گفته میشه توی موزه‌های خصوصی روسیه نگهداری میشه. همه چیز توی این کیف کوچیک هست که هلسا بهت می‌ده\n\nو به کیف دستی چرمی کوچکی اشاره کرد که هلسا داشت بازش می‌کرد. \n\nهلسا در حالی که چند برگه و یک کارت بانکی را بیرون می‌آورد گفت:\n_اینها هویت پشتیبانه هستن. این کارت اعتباری پر از پوله. نیازی نیست نگران چیز دیگه‌ای باشی. فقط روی این تمرکز کن: تو تیارا نیستی.\n\nهواپیما به اخرای باند رسید. \nژیار دکمه‌ای را روی کنسول فشار داد و چراغ‌های داخل کابین کمی کم‌نور شدند. \nصدای موتورها اوج گرفت و لرزش خفیفی در بدنه حس کردم.\n\nژیار با صدایی قوی گفت\n_ آماده باش. دیگه برگشتی نیست.\n\nبا یک شتاب خیره‌کننده، هواپیما روی باند بلند شد.\n دمپایی‌های خزدارم به کف چرمی چسبیدند. \nلحظه‌ای بعد، فشار جی به سینه‌ام آمد و وزن بدنم چند برابر شد. زمین زیرمان محو شد. \nما داشتیم اوج می‌گرفتیم.\n═══════════════════════     بـہ قلم: مهباט  ═══════════════════════\n\n#Part_9\n\nهواپیما به ارتفاع کروز رسید. \nلرزش‌ها قطع شد و تنها صدای ثابت موتورها در کابین بود.\n ژیار با یک تبلت مشغول کار شد،\n هلسا کمی خم شد و پتوهای نازکی رو که از یکی از کشوها بیرون آورده بود، روی من و خودش کشید.\n\nهلسا با صدایی آرام و ملایم گفت:\n_بخواب، تیارا. از این سکوت استفاده کن. تو خسته شده ای و نیاز به استراحت داری\nبه سختی چشمام رو بستم. \nکلمه \"سارا\" در ذهنم تکرار می‌شد،\n مثل یک طلسم.\nو خوابی سنگین و بی‌صدا منو در آغوش گرفت، خوابی که نه از ترس، بلکه از خستگی مفرط ناشی می‌شد.\n\n*چند ساعت بعد* \n\nصدای محکم و در عین حال گرم هلسا منو از خواب بیرون کشید.\n\n_تیارا...بیدار شو، تیارا پاشو دیگه.\n═══════════════════════     بـہ قلم: مهباט  ═══════════════════════\n\n#Part_10\n\nچشمام رو به سختی باز کردم.\n نور کابین کمی روشن‌تر شده بود\n و از پنجره، آسمان بیرون به رنگ خاکستری مایل به آبی اول صبح بود.\n\nهواپیمای کوچک داشت به نرمی شروع به کاهش ارتفاع می‌کرد.\n\nبا صدای گرفته گفتم:\n+ ...رسیدیم؟\"\n\n_تقریباً. یه ربع دیگه فرود میایم. ژیار بیدار شده. آماده شو.\n\nبه ژیار نگاه کردم. او لباسش را مرتب کرده بود و با همان چهره بی‌تفاوت همیشگی‌اش، به پنل‌های جلویی نگاه می‌کرد.\n\nژیار بدون نگاه کردن به من گفت:\n_ سارا، یادت باشه. توی فرودگاه به هیچ‌کس نگاه نکن. با کسی حرف نزن. فقط دنبالمون بیا.\n\nبا صدای ضعیف اما مصمم گفتم:\n+ ..باشه.\n\nهواپیما با یک ضربه سبک، با سطح زمین برخورد کرد. و الان دیگه ما در مسکو بودیم.\n═══════════════════════     بـہ قلم: مهباט  ═══════════════════════\n\n#Part_11\n\nزمانی که از خروجی مخصوص فرودگاه خارج شدیم،\n سرما دوباره محکم به صورتم کوبید.\n تضاد شدیدی با گرمای آرام کابین هواپیما داشت.\n هلسا به سرعت دو دستکش چرمی از کیفش درآورد و به من داد.\n\n_بپوش،تیارا. اینجا هواش مثل تهران نیست.\n\nدستکش‌ها را دست کردم. \nچرم نرمی داشتند، اما به طرز عجیبی برام سنگین بودند. \nژیار بی‌معطلی دستش را بالا برد و یک تاکسی بزرگِ مشکی رنگ جلوی ما ایستاد.\n\nهلسا جلو نشست. \nمن و ژیار هم پشت نشستیم\nسکوت اون در این لحظه، \nبرام از هر تلاشی برای حرف زدن ترسناک‌تر بود. ژیار با راننده به روسی صحبت کرد؛\n زبانی که من فقط نیمی از آن را در کلاس‌های اجباری‌ام یاد گرفته بودم،\n اما سارا انگار آن را بلد بود.\n\nوقتی ماشین راه افتاد و وارد جریان سنگین ترافیک صبحگاهی مسکو شدیم، برای اولین بار توانستم به محیط بیرون نگاه کنم.\nساختمان‌ها عظیم بودند،\n ترکیبی از معماری باشکوه تزاری و بلوک‌های بتنی خاکستری دوران شوروی.\n همه‌چیز بزرگ بود، سنگین بود، و به طرز عجیبی آشنا و در عین حال بیگانه به نظر می‌رسید.\n═══════════════════════     بـہ قلم: مهباט  ═══════════════════════\n\n#Part_12\n\nاین شهر جایی بود که هلسا و ژیار بخش زیادی از زندگیشون روگذرانده بودند، اما برای من... فقط یک تصویر مبهم بود.\n\nهلسا برگشت، لبخندی کوتاه زد. \n\n_مردم همیشه می‌گن جاهای قبلی رو دوست ندارن، تیارا. اما یه جایی هست که انگار خون تو رو صدا می‌زنه. ما هم برای همین برگشتیم.\n\nاون این رو گفت، اما نگاهش به ژیار بود، نه من. به نظر می‌رسه این بازگشت برای ژیار معانی عمیق‌تری دارد. \nآیا اون برای چیزی برگشته بود؟\n\nژیار که رانندگی را تماشا می‌کرد، بدون اینکه از پنجره چشم بردارد، پاسخ داد:\n\n_اینجا همیشه خونه بود، هلسا. ما فقط مجبور بودیم یه مدت بریم بیرون تا هوای تازه کنیم.\n\nمن حس کردم چقدر در این ماشین کوچک و لوکس، گم شده‌ام.\n اونها به این شهر تعلق داشتند، \nاما من تنها یک مسافر ناخوانده بودم\n که با یک اسم جعلی در صندلی عقب، \nمشغول تقلا برای حفظ فرم ظاهری‌ام بودم.\n\nماشین از مرکز شهر دور می‌شد و وارد محله‌های آرام‌تر با درختان بلند شد.\n جایی دور از چشم کنجکاوها.\n═══════════════════════     بـہ قلم: مهباט  ═══════════════════════\n\n#Part_13\n\nماشین مشکی بزرگ، \nپس از پی کردن پیچ‌وخم‌های زیبای محله پاتریارشی پاندز،\n بالاخره در مقابل یک دروازه آهنی بسیار بلند\n و تیره رنگ توقف کرد.\n اینجا خبری از کافه‌های کوچک \nو پر جنب‌وجوش نبود؛ \n\nهمه جا در سکوتی باوقار فرو رفته بود.\n\nهوا در این قسمت از شهر، \nسردتر و سنگین‌تر به نظر می‌رسید.\n\nژیار پیاده شد، بدون هیچ حرفی، \nتنها با یک حرکت سر، به راننده اشاره کرد که برود. \nو یک ریموت کنترل بزرگ از جیب کتش بیرون آورد \nو دستگاهی با صدای آهسته و عمیقی به صدا درآمد. \nدر، با صدایی که انگار از اعماق زمین می‌آمد،\n \nبه آرامی باز شد و مسیری طولانی سنگفرش شده به سمت یک ساختمان نمایان شد.\n\nعمارت.\n\nاین دیگر یک آپارتمان نبود. \nیک عمارت بزرگ به سبک کلاسیک روسی بود\n که با ستون‌های سنگی و پنجره‌های بلند،\n در زیر نور کم‌رمق صبحگاهی می‌درخشید.\n═══════════════════════     بـہ قلم: مهباט  ═══════════════════════\n\n#Part_14\n\nدور تا دور عمارت، باغی بزرگ و بی‌قاعده قرار داشت \nکه با دیوار سنگی بلندی محصور شده بود.\n\n_خوش اومدی به خونه‌ات جدیدت تیارا\n\n هلسا با لحنی متفاوت گفت.\n لحنی که حاکی از مالکیت بود، \nنه یک اقامت موقت.\n\nپاهام روی سنگفرش‌های خیس راه می‌رفت.\nاین عمارت،\n تمام آن چیزی بود که تیارا از زندگی لوکس و پنهان انتظار داشت.\n حس کردم این مکان، خود، یک راز بزرگ است.\n\nژیار اولین نفری بود که وارد شد.\n وقتی در چوبی و سنگین عمارت باز شد، \nفضای داخلی با سقف‌های بلند،\n لوسترهای کریستالی عظیم،\n و دیوارهایی پوشیده از کتاب‌های چرمی که قدمت داشتند، \nبه رویم آغوش گشود.\n═══════════════════════     بـہ قلم: مهباט  ═══════════════════════\n\n#Part_15\n\nقدم های آرامم را پشت سر ژیار و کنار هلسا میزاشتم. \n\nبا وارد شدن به داخل آن عمارت همزمان یک مرد و دو زن که لباس خدمتکار پوشیده بودن  نزدیک شدن\nو هلسا با جیغی بلند خودش را در آغوش مسن ترین زن انداخت\n\n(مکالمه روسی)\n\n_وای خاله آنا دلم برات تنگ شده بوددد\n\nآن زن هم متقابلا دستانش را به دور هلسا حلقه زود و درحالی که اشک از چشمانش می‌ریخت گفت\n\n_سلام دختر عزیزم خوش اومدی منم دلم برات تنگ شده بود\n\nلبخندی به این حالتشون زدم\n\nلبخندم هنوز روی لبم بود که ژیار بی‌هیچ حرفی دستم رو گرفت و منو کمی جلوتر کشید.\n قدم‌هاش محکم و مطمئن بود، درست برخلاف قدم‌های لرزون من.\n\nایستاد روبه‌روی جمع، و نگاهی گذرا بین چهره‌های حاضر انداخت؛ بعد با صدایی جدی و خونسرد گفت:\n\nــ ایشون، تیارا…\n\nصدای بم و سنگینش توی سالن پیچید، جوری که حس کردم خود اسمم هم حالا یه راز ممنوعه‌ست.\n\nــ از امروز، اینجا زندگی میکنه..\n═══════════════════════     بـہ قلم: مهباט  ═══════════════════════\n\n#Part_16\n\nتمام نگاه‌ها در یک لحظه رو من قفل شدن.\n\n خدمتکار زن آرام سرش رو پایین انداخت، مرد جوان‌تر لبخندی رسمی زد،\n\nو خاله آنا با محبت نگاهم کرد اما لبخندش تا ته چشم‌های خسته‌ش نرفت.\n\nژیار مکثی کرد، بعد با اشاره دست، بقیه رو معرفی کرد.\n\nــ این خاله آناست، کسی که از بچگی مراقب من و هلسا بوده.\n\nــ اون آرتام، دستِ راستم توی کارها.\n\nــ اینم ناتاشا، مسئول خونه.\n\nصدای هلسا اومد، وقتی که به ما نزدیک شد گفت با شور همیشگی‌اش:\n\nــ تیارا، خوش اومدی عزیزم! اینجا خونه دومته.\n\nخواستم لبخند بزنم، اما فشار انگشت‌های ژیار روی دستم مانع شد.\n\nاون فقط کمی خم شد سمت گوشم و زیر لب گفت، خیلی آرام ولی با لحنی که فقط خودش بلد بود:\n\nــ اینجا برای کسی خونه دوم نیست… یادت نره.\n\nقلبم فرو ریخت. با همون لبخند مصنوعی سرم رو تکون دادم،\n\n#Part_17\n\nلبخندش یهو مهربون شد و گفت:\n\n_از این به بعد اینجا تنها خونه توعه\nخونه اول و ابدیت\n\nلبخندش عجیب‌ترین آرامش دنیا رو داشت.\n\nانگار با همون چند کلمه، همه‌ی سنگینی فضا رو از روی قلبم برداشت. \nنگاهش نرمی پیدا کرده بود؛ از اون مدل نرمی‌هایی که نمی‌تونی بهش اعتماد کنی ولی دلت می‌خواد باورش کنی.\n\nمنم ناخودآگاه لبخند زدم.\n برای اولین بار اون روز، نفس کشیدن راحت‌تر شد.\n\nهلسا با ذوق دستم رو گرفت و گفت:\n\nــ بیا، باید اتاقت رو ببینی! عاشقش می‌شی!\n\nبا خنده دنبالش راه افتادم، صدای قدم‌هامون روی سنگ‌های سفید کف سالن می‌پیچید.\n\nاز پله‌ها بالا رفتیم، راهرویی با دیوارهای بلند\n و قاب‌های قدیمی پیش رومون بود.\n ژیار پشت سرمون راه می‌رفت، \n\nهلسا جلوی یکی از درهای بزرگ ایستاد، در رو باز کرد، و با شور گفت:\n\nــ اینجا اتاق توئه، تیارا..\n\n#Part_18\n\nهوای داخل اتاق بوی گُل می‌داد. پرده‌های روشن، تختی با ملحفه‌های لطیف و یه بالکن رو به باغ پر از نور. لبخندم این‌بار واقعی بود.\n\nبرگشتم سمت ژیار. تکیه داده بود به در، نگاهش آرام و پر از اطمینان بود.\n\nــ خوش اومدی، تیارا.\n\nلبخندی عمیق رو لبم نشست و آروم گفتم\n\n+ژیار ازت بابت تموم کارای که در حقم کردی ممنونتم\n\nبدون حرف با همون لبخندش سری تکون داد و دست هلسا رو گرفت گفت:\n\n_ما میریم تو استراحت کم که از امشب این وزه با جیغاش زندگی رو برات غیر قابل تحمل میکنه\n\nهمون لحظه صدای هلسا اومد \n\n_داداش...من کی جیغ جیغ کردمم\n\n__هیچ وقت عزیزم فعلا بیا بریم بخواب خستگی بهت فشار آورده خواهرم\n\n_واقعا که\n\nهیچ وقت از نگاه کردن به این قاب خسته نمیشم از این به بعد زندگی من فقط توی همتی قاب خلاصه میشه که من اینو مدیون این خواهر برادر هستم..\n\n#Part_19\n\nدیگه بدون هیچ حرفی بچه‌ها رفتن.\n در رو بستند.  \nاتاق ساکت شد.\n بالاخره تنها.  \nیه نگاه دور اتاق انداختم  وسایل زیادی، رنگ و برق زیاد، ولی خب... عاشقش بودم.. \n\nیه لبخند اومد رو لبم.\n نه از خوشی، از خستگی شاید.\n فقط یه لحظه بدون نقش.  \nبه سمت تخت رفتم، بالش سرد بود. \nهمون کافی بود.  \nخوابم برد قبل از اینکه حتی بفهمم \nکی چشمامو بستم.\n_._._._._._._._._._._._._._._._._._\n\nیه وزن نرم روی تخت حس کردم، بعد یه نرمی کوچیک کنار گوشم. صدای نفس کشیدنش، بعدش گفت:  \n«تیارا؟ عزیزم... وقت شامه.»\nچشمهام اول بسته موندن، بعد کم‌کم باز شدن. تار، بعد واضح‌تر. چهرهٔ هلسا آروم، اون لبخند شیرینش رو لب بود\nیه لحظه فقط نگاهش کردم. مغزم هنوز کامل وصل نشده بود.  \nکه گفت\n_پاشو دختر بیا پایین منتظرتیم میخوایم ناهار بخوریم\n\nنفس کشیدم. یه نیم لبخند خیلی بی‌حال زدم و فقط گفتم:\n +باشه،الان میام.\n\n#Part_20\n\nهلسا کمی عقب رفت، از تخت بلند شد، صاف ایستاد کنار در. \n\nمن نشستم. موهام ریخته بود رو شونه‌م،\n حس چروک پارچه زیر دستم،\n و چند لحظه‌ی سکوت لازم\n تا بتونم خودمو جمع کنم.  \nیه نگاه به چمدون افتاد.\n\n هنوز باز نشده بود\n انگار خودش هم منتظر دستور بود.  \nزیپ رو کشیدم،\n لباسا همون‌طور تا خورده بودن، بوی تازهٔ اتو و مغازه هنوز توشون بود. \n \nیه پیراهن ساده برداشتم،عوضش کردم،\n موهامو سریع جمع کردم پشت سرم.  \nیه نگاهی به آینه انداختم.\nو وقتی مطمئن شدم که مرتب هستم برگشتم سمت هلسا\n\nهلسا هنوز کنار در بود. وقتی برگشتم سمتش، گفت: \n\n_بیا سریع بریم که بدجور گشنمه\n\nسرم رو تکون دادم، بدون حرف راه افتادم سمت در...\n═══════════════════════     بـہ قلم: مهباט  ═══════════════════════\n\n#Part_21\n\nاز پله‌ها اومدیم پایین. صدای قدم‌هام روی چوب پله‌ها یه جور ریتم گرفته بود. هلسا جلوم بود و تند راه می‌رفت، مدام می‌گفت:\n _بیا دیگه تیارا، گشنمه!\n\nرسیدیم به انتهای راهرو. سالن غذاخوری بزرگ و ساکت بود. میز دراز وسط سالن، فقط یک نفر نشسته بود. ژیار. \n\nسرش پایین بود و داشت به یه چیزی نگاه می‌کرد، شاید یه پوشه. انگار کلاً حواسش پرت بود.\n\nما که وارد شدیم، هلسا تند رفت سمت نزدیک‌ترین صندلی کنار ژیار و نشست. من هم دنبالش رفتم و صندلی کناری هلسا رو کشیدم عقب. آروم نشستم، سعی کردم کمترین سروصدا رو داشته باشم.\n\nژیار بالاخره سرش رو از اون چیزی که می‌خوند، بلند کرد. نگاش اول خورد به هلسا، بعد سریع پرید روی من. یه لحظه مکث کرد و بعد چشم‌هاش برق شیطنت گرفت.\n\nیه لبخند گنده زد و با لحنی کاملاً خودمانی که معلوم بود داره شیطنت می‌کنه، گفت:\n\n_به‌به، چه عجب از تخت دل کندین. ما داشتیم از گشنگی می‌مردیم منتظر این دو تا شاهزاده‌خانم بمونیم.\n═══════════════════════     بـہ قلم: مهباט  ═══════════════════════\n\n#Part_22\n\nوای، این ژیار همیشه همینو می‌گه. هلسا که سرش پایین بود، نونش رو تند تند لقمه کرد و جواب داد:\n‌_ما صبح زود بیدار شدیم، تو خیلی بی‌حوصله بودی ژیار. \nحالا هم ساکت شو گشنمه.\n\nهمین لحظه، در سالن با یه صدای محکم باز شد. خاله آنا بود. از قیافه‌اش معلوم بود که عصبانی شده.\n\n_شماها هنوز نشستین اینجا حرف می‌زنین؟\nصداش توی سالن پیچید. \nاول غذا! بعدش برید حرف بزنید. من این همه غذا رو الکی درست نکردم که سر میز سرد بشه.\n\n رفت سمت سینی و شروع کرد با اون قاشق بزرگش، هرچی تو خورشت بود رو با فشار می‌کشید توی بشقاب من. انگار می‌خواست کلاهمو از سر این خورشت پر کنه!\n\nمن خشکم زده بود. به هلسا نگاه کردم که اونم دهنش باز مونده بود. به بشقاب خودم نگاه کردم که از فرط غذا داشت سقف می‌شکافت.\n\nبا صدایی که از تعجب تقریبا داشت می‌لرزید، نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و گفتم:\n_خاله مارو با بشکه اشتباه گرفتی؟ چجوری این همه غذا رو بخوریم؟\n\nخاله آنا دستش رو کوبید روی میز گفت\n _بخورید تا جون بگیرید!\n═══════════════════════     بـہ قلم: مهباט  ═══════════════════════\n\n#Part_23\n\nحرفش مثل پتک بود. واقعاً دیگه بحث کردن بی‌فایده بود. ژیار همون‌جا قفل شد و فقط نگاه می‌کرد. \nهلسا هم ساکت شد، یه نفس عمیق کشید و تند تند شروع کرد به خوردن. \nمنم همین کار رو کردم. کلاً فضا عوض شد؛ دیگه خبری از شوخی و بحث نبود، فقط صدای قاشق و بشقاب می‌اومد.\n سکوت سنگینی بود که فقط صدای غذا خوردن ماها شکسته بود.\n\nنیم ساعت بعد، بشقاب‌ها تقریباً تمیز شده بود (البته اگه یه خورشت غلیظ رو جزو تمیز حساب کنیم). دیگه واقعاً سیر شده بودم،\n حتی حس می‌کردم سنگین‌تر شدم.\n\nوقتی کارم تموم شد، خواستم مثل همیشه یه ذره کمک کنم. بلند شدم و گفتم: \n+خاله، بذار منم کمکت کنم ظرف‌ها رو ببرم.\nهلسا هم سریع گفت: \n_منم می‌شورم خاله.\n\nهمین که قدمی به سمت ظرفا برداشتم، خاله آنا تقریباً داشت از کوره درمی‌رفت! با یه حرکت سینی رو از روی میز برداشت\n═══════════════════════     بـہ قلم: مهباט  ═══════════════════════\n\n#Part_24\n\nو با اون چشم‌های ریز شده‌اش گفت:\n\n_همین کم مونده بعد اون همه خستگی بیاین اینجا کار کنید... برید بالا!برید سر درس کتاباتون من خودم از پس این کارها برمیام!\n\nما دوتا، همدیگه رو نگاه کردیم. معلوم بود که از دعوای سر غذا، رسیدیم به دعوای سر کار کردن.\nرفتم سمت پله‌ها. هنوز صدای خاله آنا از ته سالن می‌اومد که زیر لب چیزی غرغر می‌کرد.  \nواقعا نمی‌دونستم ناراحت شده یا نگرانمون بود، فقط می‌دونستم لحنش اون لحظه سنگین‌تر از چیزی بود که تحملش کنم.\nهلسا کنارم راه می‌رفت، لقمه آخر غذای توی ذهنش هنوز گویا پایین نرفته بود. \nمن لبخند خسته‌ای زدم، دستم رو به نرده پله گرفتم.  \n+ فقط خواستیم کمک کنیم.  \n\nهلسا با ته خنده گفت:  \n_میخواستیم کمک کنیم ولی انگار حمله کردیم به غرورش!\n\nوقتی به بالای پله رسیدیم، صدای ظرف‌ها هنوز از پایین می‌اومد. خاله آنا با همون حرص مهربونش مشغول شستن بود.\n═══════════════════════     بـہ قلم: مهباט  ═══════════════════════\n\n#Part_25\nوارد اتاق که شدیم، هر دو روی لبه تخت نشستیم. حس سنگینی در فضا بود،\n هلسا به دیوار تکیه داد و با نگرانی به من نگاه کرد.\n\nمن سکوت رو شکستم و گفتم\n\n+هلسا، یه سوالی هست که سال‌هاست می‌خوام بپرسم، ولی انگار هیچ‌وقت وقتش نبوده.\n\n ابرو بالا انداخت.  \n– چی؟\n\nنفسی عمیق کشیدم و به جایی در فاصله‌ی بین پنجره و آینه خیره شدم.  \n+چرا شما اومدین اینجا؟ یعنی… چرا خانواده تو سال‌ها پیش تصمیم گرفتن به روسیه بیان؟\n\nهلسا کمی جابه‌جا شد، گویی این سوال او را هم به فکر فرو برده بود. او گفت:  \n\n_راستش...خیلی عجیبه\nاین قضیه بر میگرده به دورانی که پدرم با مادرم آشنا شد\nصدای هلسا ناگهان ضعیف شد\n\n– سال‌ها پیش، پدربزرگم—یعنی پدر پدرم— اون راکو به خاطر اینکه یک زن روسی، یعنی مادرم رو، برای ازدواج انتخاب کرده بود، طرد کرد.\n═══════════════════════     بـہ قلم: مهباט  ═══════════════════════\n\n#Part_26\n\nبرای همین پدرم و مادرم اونجا ازدواج کردند و برای همیشه آمدند روسیه.\n\nسرم را به آرامی تکان دادم. این خیلی بیشتر از یک تفاوت فرهنگی بود. این یک شکاف خانوادگی عمیق بود.\n\n– و...؟\n\nهلسا انگشتانش را در هم قفل کرد و سرش را پایین انداخت.\n\n– و نکته عجیب‌تر اینه که... عموی من هم همراه پدرم آمد. پدربزرگم داشت اون رو هم مجبور به ازدواج با یکی از دخترهایی که خودش انتخاب کرده بود، می‌کرد. \nبرای همین عمو هم قید همه چیز را زد و همراه مامان بابام اومدن اینجا. \nو خب  اون تنها فامیل ما توی روسیه هست...یا بهتره بگم کلا تنها فامیل ما عمومه\n\n+ پس خانواده مادرت چی؟\n\nهلسا با نگاهی که دیگر خجالت در آن نبود، به بالا نگاه کرد. شاید اعتراف به این بخش سخت‌تر بود، چون پای مادرش وسط بود.\n\n– مادرم؟ او... اون توی یتیم‌خانه بزرگ شده بود. پدرم تنها کسی بود که اون رو دید و این قضیه براش مهم نبود.\n═══════════════════════     بـہ قلم: مهباט  ═══════════════════════\n\n#Part 27 \n\nهرچی هلسا بیشتر میگفت من بیشتر تو شک فرو میرفتم. کلمه یتیم‌خانه شک بزرگی بود. این همه داستان، از ازدواج ممنوعه تا مهاجرت اجباری، همه یک زیربنای غم‌انگیز داشت که حالا آشکار شده بودن.\n\n+ صبر کن یتیم‌خانه؟ یعنی مامان تو...هیچ‌وقت خانواده‌ای نداشت یا اصلا اونارو ندیده؟\n\nصدام ناخواسته بالا رفت،درواقع یک نویز کوچک از اون همه شوکی که درونم جمع شده بود.\n\n\n–نه اونارو دیده و نه اونارو داشته. پدرم تنها کسی بود که بهش کمک کرد. برای همین، اون همه ریسک کرد...فقط برای اینکه بتونه زندگی‌ای بسازه که مادرم لایقش باشه، زندگی که هیچ وقت نتونست داشته باشه... \n\nهلسالبخندی شبیه به یک اتفاق ناخواسته، اما انرژی‌بخش، روی لب‌هاش نشست و گفت:\n\n_بیخیال این جریان... بیا از عموم بگم.\n\nذهن من قفل کرده بود. این تغییر فاز ناگهانی از اندوه مطلق به شادی، شوک‌آور بود...چقدر این دختر عجیبه اخه\n\n═══════════════════════ بـہ قلم: مهباט ═══════════════════════\n\n#Part_28\n\n– عمو مهیادم تنها کسی بود که از طرف پدری کنار ما مونده.\n وقتی هنوز توی ایران زندگی می‌کرد\n دانشجو بود، \nولی وقتی با بابای من تصمیم گرفتن بیان روسیه،\n اون مجبور شد دانشگاهش رو ول کنه \nو بیاد اینجا دوباره کنکور بده... \nاون اینجا عاشق شد و با همون خانم ازدواج کرد. الان سه تا بچه دارن دوتا پسر و یه دختر. \nبچه اولشون دیار\nبچه دومشون اِما \nو آخری هم آیراد هستش.\n\nهلسا کمی سرش را نزدیک‌تر اورد، و نگاهی شیطنت‌آمیز در چشماش برق زد.\n\n_ می‌دونی چرا اسم پسراش ایرانیه ولی اسم دخترش روسی؟\n\nلحن هلسا کاملاً کنجکاوانه بود. و من منتظر موند تا واکنش منو ببینه.. \n\n+ چرا؟ واسه چی؟ \n\n_ خب ببین، قیافه آیراد و دیار چهره‌ای کاملاً ایرانی، چشم ابرو مشکی و بشدت جذاب دارن. ولی کلارا... اون کاملاً قیافه مادرشو به ارث برده مو بلوند و چشم سبز هستش.\n═══════════════════════ بـہ قلم: مهباט ═══════════════════════\n\n#Part_29\n\n\n\nاز این توصیف، ناخودآگاه خنده‌ام گرفت. تصویر ذهنی بچه‌ها کاملاً واضح بود.\n\nبا خنده گفتم\n\n+ خب خب، پس اسم ژیار هم این وسط درست انتخاب شده، ولی تو نه. به نظرم باید برای تو هم یه اسم روسی می‌ذاشتن، شاید مثلاً ناتالیا یا یه چیزی دیگه!\n\nهلسا با لحنی اغراق‌آمیز به حالت من نگاه می‌کنه\n_هه!ناتالیا؟اگر قرار بود برای من اسم روسی بزارن این گزینه مناسبی نیست باید اسمی می‌ذاشتن که بتونه با این همه انرژی دیوونه‌وار من کنار بیاد! ناتالیا خیلی آرومه… اسم من باید آتش‌فشان می‌بود، نه ناتالیا\n═══════════════════════ بـہ قلم: مهباט ═══════════════════════\n\nصدای خنده شادی همه در کافه پیچیده است\nصدای مردی که از دختر مورد علاقه اش خاستگاری می‌کند\nصدای کودکانی که با شادی شعر تولدت مبارک را می‌خوانند\nصدای خنده اکیپی دوستانه\n....\nو من...\nسکوت،سکوت،سکوت\nاما من اینگونه نبودم \nاما...شاید\nشاید دقیقا از همان روزی که متوجه شدم\nموجود اضافه ای بیش نیستم\nشاید از همان روزی که فهمیدم حقایقی عجیب در درون زندگی من است...\nشاید همان روز که متوجه شدم من بچه ای سر راهی ام\nبچه ای که تمام عمرش از بی توجهی رنج می‌برد و روزی فهمید این بی توجهی به چه دلیل است حتی معشوق خود را هم از دست داد...\nمعشوقی که لالای های دوست داشتنش هرشب در گوشم میپیچید اما آن روز موجه شدم حتی در درون قلب او هم موجودی اضافی هستم\nحتی او هم مرا نخواسته بود\nمن را ماننده یک زباله از زندگی و قلبش اش بیرون انداخت\nشاید از روزی که... \nبا اومدن گارسن از فکر بیرون امدم\nقهوه داغم را بر روی میز گذاشت و با تعظیم کوتاه فاصله گرفت\n\n#Part_29\n\nاز این توصیف، ناخودآگاه خنده‌ام گرفت. تصویر ذهنی بچه‌ها کاملاً واضح بود.\n\nبا خنده گفتم\n\n+ خب خب، پس اسم ژیار هم این وسط درست انتخاب شده، ولی تو نه. به نظرم باید برای تو هم یه اسم روسی می‌ذاشتن، شاید مثلاً ناتالیا یا یه چیزی دیگه!\n\nهلسا با لحنی اغراق‌آمیز به حالت من نگاه می‌کنه\n\n_هه!ناتالیا؟اگر قرار بود برای من اسم روسی بزارن این گزینه مناسبی نیست باید اسمی می‌ذاشتن که بتونه با این همه انرژی دیوونه‌وار من کنار بیاد! ناتالیا خیلی آرومه… اسم من باید آتش‌فشان می‌بود، نه ناتالیا\n\nبلند زدم زیر خنده...  \nاز اون خنده‌هایی که حس می‌کنی دو ماه باهاش قهر بودی.  \nدقیقاً هم همین‌طور بود...این دو ماه لعنتی که بحث ازدواجم پیش اومده بود، حتی یه‌بار مثل آدم نخندیده بودم.  \n\nهلسا هم باهام خندید، از ته دل، مثل وقتی که می‌خوای تمام خستگی یه روز رو با یه خنده سبک کنی.  \nانگار یه لحظه هر دو یادمون رفت چقدر زندگی‌مون پیچیده‌ست.  \n\nاما وقتی خنده‌هامون کم‌کم خوابید، سکوتی نشست بینمون…  \n\nنگاهش کردم و گفتم:  \n+ هلسا یه سوال!\n\nلبخند زد، همون‌طوری که همیشه آماده شنیدنه:  \n_ جونم بفرما، هر سوالی داری بپرس.\n\n═══════════════════════ بـہ قلم: مهباט ═══════════════════════\n\n#Part_30\n\nچند ثانیه فقط خیره شدم به یه نقطه نامعلوم روی زمین.  \nنمی‌دونم چرا، ولی گلوم خشک شده بود.  \nآخرش یه نفس بلند کشیدم و پرسیدم:\n\n+خانواده من می‌دونستن من هر کاری می‌کنم تا از زیر اون ازدواج در برم...\nحتی احتمال اینکه فرار کنم رو هم داده بودن...  \n پس چرا ژیار گفت اونا متوجه فرار من نمی‌شن؟  \nآخه مگه میشه؟  \nاولین چیزی که به ذهنشون می‌رسه اینه که من فرار کردم...\n\nهلسا یه لحظه فقط نگاهم کرد.  \nاون لبخند شیطنت‌آمیز چند دقیقه پیشش یهو ناپدید شد...   \nانگار جواب این سؤال رو می‌دونست، ولی تصمیم نداشت زود بهم بگه.\n\nهلسا نگام کرد، اما اون برق بازیگوش همیشگی توی نگاهش دیگه نبود.  \nیه لحظه انگار خواست چیزی بگه، بعد پلک زد و لبخندی زد…  \n\n– خب راستش… من دقیق نمی‌دونم چرا.\nبهتره بعداً از خود ژیار بپرسی.\n\nتو صداش یه لرزش خیلی خفیف بود، ولی من شنیدم.  \nیه لحظه حس کردم چیزی رو داره پنهون می‌کنه، یا شاید خودش هم از چیزی مطمئن نیست.  \nنمی‌دونستم باید بیشتر بپرسم یا سکوت کنم.  \n\nنفس عمیقی کشیدم...  \nهمون لحظه، صدای در اومد  \n\nمن و هلسا هم‌زمان نگاهمون به در چرخید.  \nدر که باز شد،  \nژیار بود.  \n\nدل تو سینم کمی لرزید...  \nانگار تمام سؤال‌هام که چند دقیقه پیش توی ذهنم می‌چرخید. \n\n═══════════════════════ بـہ قلم: مهباט ═══════════════════════\n\n═══════════════════════ بـہ قلم: مهباט ═══════════════════════\n\n#Part_31  \n\nهلساهم که انگار که از یک تله فرار کرده باشه، با عجله از جاش بلند شد.  \nلباسش را مرتب کرد و بی‌معطلی، رو به ژیار کرد:\n\n– خب، من دیگه برم. راستش تیارا می‌خواست با تو حرف بزنه و منم دیگه میرم تا مزاحم نباشم.\n\nحتی منتظر جواب ژیار نماند. با قدم‌هایی که کمی تندتر از حد معمول بود، سریع از اتاق بیرون رفت و در رو پشت سرش بست.  \nلحظه‌ای به بسته‌شدن در خیره شدم.  \n\nژیار بعد از چند ثانیه مکث، از جاش تکون خورد.  \nبه سمت میز کنار تخت اومد، صندلی‌اش را برداشت و اون رو دقیقاً روبه‌روی من، درست کنار تخت، گذاشت.  \nنشست. نگاهش مستقیم و بدون هیچ نمایشی به من دوخته شد \nصداش آرام بود، اما سنگین، انگار هر کلمه را وزن کرده باشد:\n\n– کاری با من داشتی؟\nلحظه به لحظه سخت‌تر می‌شد که سؤال اصلی‌ام رو بپرسم.  \nاما نمی‌تونستم بذارم هلسا از زیرش در بره. باید می‌فهمیدم \nاون واقعاً چه چیزی رو می‌دونسته که من نمی‌دونم.\n\nنفس عمیقی کشیدم، درست همون طور که لحظاتی پیش کشیدم\n\n+آره... یه چیزی هست که ذهنم رو درگیر کرده.\nخانواده‌ام می‌دونستن که من حاضرم برای فرار از ازدواج هر کاری بکنم، حتی اینکه بخوام از اون خونه فرار کنم.\nچرا تو گفتی اونا متوجه فرار من نمی‌شن؟\nدر حالی که فرار کردن، اولین چیزیه که به ذهن هرکسی درباره من می‌رسه...\n\n═══════════════════════ بـہ قلم: مهباט ═══════════════════════\n\n#Part_32  \n\nنگاه ژیار لحظه‌ای از من برنداشته شد. حتی پلک هم نزد. پاسخ که داد، از هر حدسی که زده بودم، سردتر و حساب‌شده‌تر بود.\n\nاو خم شد، طوری که فضای بین ما کمتر شد و لحنش به نجوا نزدیک شد، اما این نجوا پر از اراده بود:\n\n– من اینو می‌دونستم.برای همین تو غذایی که اون شب خانوادت خوردن، داروی خواب‌آور قوی ریختم و ظرفش رو به شکلی قائم کردم که بتونن پیداش کنن، نه اینکه گم بشه.\nمطمئن بودم تو از اون غذا نمی‌خوری، پس بدون لحظه‌ای تردید، یکی از آدم‌هام رو فرستادم تا مخفیانه ولی جوری که توی دوربین‌های خونتون بیفته  اون کار رو بکنه.\n\nصدایم در گلویم خشک شده بود. چشم‌هایم گشاد شده بود. این دیگر یک فرار ساده نبود، یک عملیات بود.\n\nاو ادامه داد، با همان ریتم آرام، اما با حقایقی که مانند گلوله‌های کوچک به مغزم اصابت می‌کردند:\n\n– وقتی از خواب عمیقشون مطمئن شدم، گفتم بیای بیرون.\nتوی اون تایمی که تو از خونه می‌زدی بیرون، دوربین‌ها غیرفعال بودن.\nوقتی تو اومدی بیرون، سریع، تا قبل اینکه دوربین‌ها دوباره وصل بشن، یه دختر رو جای تو فرستادم توی خونتون.\n\nژیار مکث نکرد، انگار منتظر بود تا اولین شوک از چهره‌ام بگذرد و بلافاصله بخش دوم نقشه را افشا کرد:\n\n– وقتی دوربین‌ها وصل شد، چند نفر وارد خونه‌تون شدن، جوری که انگار دزد بودن.\nاون‌ها مستقیم رفتن سمت اتاق خواب تو و وارد شدن. جوری رفتار کردن که انگار دارن اون دختر، همون کسی که جای تو بود رو می‌دزدن.\nو خب، موفق هم شدن.\nفقط یه چیز باقی موند...\n═══════════════════════ بـہ قلم: مهباט ═══════════════════════\n\n#Part_44\n\n+ممنونم… واقعاً ممنونم که نذاشتی اون اتفاق بیفته.  \n\nژیار نگاهم کرد. نگاهش هیچ قضاوتی توش نبود. فقط گفت:  \n– لازم نیست تشکر کنی، تیارا. من فقط کاری رو کردم که بقیه جرأتش رو نداشتن بکنن.\n  \nتکیه دادم به پشتی تخت، نفس بلندی کشیدم و گفتم:  \n+ حالا می‌فهمم چرا گفتی خانواده‌م متوجه نمی‌شن.  \nولی کاش اون شب یه نشونه‌ای، یه علامت، هرچی… می‌دادی که بدونم قراره نجاتم بدی.  \nاون وقت این‌قد نم‌ترسیدم.اخه راستش فکر می‌کردم هلسا تنهای از پس این کار بر نمیاد و من نمیتونم از اون مخمصه نجات پیدا کنم.\n\n#Part_33\n\n– وقتی دوربین‌ها وصل شد، چند نفر وارد خونه‌تون شدن، جوری که انگار دزد بودن.\nاون‌ها مستقیم رفتن سمت اتاق خواب تو\nو وارد شدن.\nجوری رفتار کردن که انگار دارن اون دختر، \nهمون کسی که جای تو بود رو می‌دزدن.\nو خب، موفق هم شدن.\nفقط یه چیز باقی موند...\n\n_وقتی اونا می‌خواستن از خونه خارج بشن، یه نامه روی تختت گذاشتن. نامه‌ای که مخاطبش پدرت بود، و اون نامه از طرف بزرگترین دشمن پدرت بود.\n\nسکوت کرد. این بار، این سکوت متفاوت بود؛ سکوت پایان یک اعتراف تکان‌دهنده.\n\n– پس اگه خانواده‌ات متوجه فرار تو نمی‌شن،دلیلش این بوده که فکر میکردن تو توسط دشمن پدرت دزدیده شدی\n\nفقط نگاهش کردم. نمی‌تونستم چیزی بگم.  \nحرف‌هاش مثل صحنه‌هایی از یه فیلم توی ذهنم تکرار می‌شدن…  \nهمه‌چیز یه‌جور پارادوکس بود؛ هم نجات، هم خیانت، هم ترس.  \n\n+ یعنی... اون شبو فقط برای این چیده بودی که من از اون خونه بیرون بیام؟  \n\nژیار فقط سرش رو پایین انداخت و با لحن آرامی گفت:  \n– آره تیارا. چون اگه فقط فرار می‌کردی، زنده نمی‌موندی.  \nمن فقط خواستم یه راه امن برات بسازم… یه فرصت واقعی برای آزاد شدن.  \n\nاون جمله‌اش مثل خنکای آب روی آتیش توی گلوم نشست.  \n═══════════════════════ بـہ قلم: مهباט ═══════════════════════\n\n#Part_34\n\nچند ثانیه فقط نفس کشیدم، بعد حس کردم بغضم ترکید.  \n+ژیار… اگه تو نبودی، الان من به عقد اون مرده دراومده بودم.  \n\nاشک تو گلوم گیر کرده بود، ولی نذاشتم بریزه. لبخند کوچیکی زدم، بیشتر از سر خستگی تا خوشحالی. \n+ممنونم… واقعاً ممنونم که نذاشتی اون اتفاق بیفته.  \n\nژیار نگاهم کرد. نگاهش هیچ قضاوتی توش نبود. فقط گفت:  \n– لازم نیست تشکر کنی، تیارا. من فقط کاری رو کردم که بقیه جرأتش رو نداشتن بکنن.\nتکیه دادم به پشتی تخت، نفس بلندی کشیدم و گفتم:  \n+ حالا می‌فهمم چرا گفتی خانواده‌م متوجه نمی‌شن.  \nولی کاش اون شب یه نشونه‌ای، یه علامت، هرچی… می‌دادی که بدونم قراره نجاتم بدی.  \nاون وقت این‌قد نم‌ترسیدم.\nاخه راستش فکر می‌کردم هلسا تنهای از پس این کار بر نمیاد و من نمیتونم از اون مخمصه نجات پیدا کنم.\n\nبعد، بدون هیچ مقدمه‌ای، نفس عمیقی کشید و بدن خشکیده‌اش را از روی مبل جابه‌جا کرد. صدای بلند شدنش از روی صندلی، در سکوت اتاق، بلند بود.\n\n– خب  بیا پایین، تیارا. تا عصرونه بخوریم.\n\nعصرونه؟ از پنجره نگاهی به بیرون از اتاق انداختم اسمون به نظر می‌رسید کمی تیره شده، انگار نور خورشید داشت از روی زمین میرفت. گیج نگاهش کردم.\n\n+ عصرونه؟ ساعت چنده؟\n\nژیار به ساعتش نگاه کرد و با لحنی که انگار داشت موضوعی کاملاً پیش‌پاافتاده را مطرح می‌کرد، جواب داد:\n═══════════════════════ بـہ قلم: مهباט ═══════════════════════\n\n– نزدیک‌های شیش هست. تقریباً چهار ساعتی هست که از  ناهار میگذره. وقتشه که یه کم غذا بخوری و ذهنت رو از نقشه‌های دیشب فاصله بدی.\n\nآرام بلند شدم. بدنم هنوز سنگین بود، اما ذهنم شروع کرده بود به پذیرش واقعیت جدید.\n\nهمراهش از اتاق خارج شدم.\nو باز هم سوالی پرسیدم. \n\n+ ژیار، اون دختری که جای من گذاشتی... حالش خوبه؟ \n\nژیار سرش را کمی چرخاند و نگاهی گذرا به من انداخت.\n\n – بله، حالش خوبه\n\nبا ژیار از اتاق بیرون رفتیم.  \nراه‌پله خونه ساکت بود، فقط صدای پا‌هامون می‌پیچید.  \n\nنزدیک پایین رسیدیم که ناتاشا از انتهای سالن ظاهر شد.  \nلبخند کم‌رنگی روی صورتش بود.  \n\n– تیارا خانم، ژیار آقا، همه‌چیز آماده‌ست.  \nعصرونه رو توی آلاچیق چیدم.  \nهلسا خانم هم اونجا هستن.  \n\nژیار سری تکون داد.  \n– ممنون، ناتاشا.  \n\nناتاشا سرش را پایین انداخت و دور شد.  \nمن و ژیار راه افتادیم سمت درِ حیاط.\n\n#Part_36\n\nبه سمت در حیاط حرکت کردیم. با باز کردن در چوبی، وارد فضای آلاچیق شدیم. هلسا اونجا نشسته بود و منتظر ما بود. روی میز، قهوه، کیک، و یک دسر روسی پِروُژنیا  چیده شده بود.\n\nهلسا با دیدن ما گفت:\n – چه عجب بلخره تشریف آوردید.\n\nبا لحنی که به تلاش‌های اخیر برای پنهان‌کاری اشاره داشت، تیکه انداختم:  \n\n+ ببخشد عزیزم داشتم راجب عجیب ترین اتفاق زندگیم که بدجور روی زندگیم تاثیر داشته و همه بجز خودم ازش میدونستن میشنیدم\n\nهلسا متوجه منظورم شد.\n – پس بهت گفت\n\n بدین هیچ حرفی نشستم رو‌به‌روی هلسا. لبخند تصنعی روی لبم بود که حتی خودم هم حس می‌کردم که خیلی با این لبخند مسخره شدم. \n دسر روی میز رو برداشتم و شروع کردم به خوردن\nطعم شیرینیِ خامه بعد اتفاقات اخیر برام مزه‌ی دل‌زدگی داشت.\n\n\nنهایتاً ژیار نفس عمیقی کشید و گفت:  \n– قهوتونو بخورید، سرد میشه.  \n\n\n شروع کردیم به خوردن، بی‌هیچ حرفی؛ هر لقمه، بیشتر از قبلی گلوم رو تنگ‌تر می‌کرد.  \n\nنمی‌دونم چند دقیقه گذشت. شاید پنج، شاید بیشتر.  \nقهوه‌ها نیمه‌خالی مانده بود و از بخارش فقط ردی باریک مانده بود.  \nهمه‌چیز ساکت بود تا وقتی‌که صدای ژیار، آرام و محتاط، سکوت را شکست.\n\n – تیارا، می‌تونم یه چیزی بپرسم؟\n\nچشم از فنجانم برداشتم و فقط نگاهش کردم.  \n+بپرس.\n\nمکث کوتاهی کرد.  \n+چند سالته؟\n  \n+بیست.\n═══════════════════════     بـہ قلم: مهباט  ═══════════════════════\n\n#part_37\n\nلبخند کم‌رنگی زد و دوباره گفت:  \n– رشتت توی مدرسه چی بوده؟\n\nحس کردم کمی از گذشته را زنده کرد با همین سؤال.  \nبه عقب برگشتم، به روزهایی که هنوز ساده بودم و دنیا هنوز به اندازه‌ی یک پارچه‌ی رنگی و خطوط گچ خیاطی خلاصه می‌شد.  \n\n +طراحی دوخت.\n\nژیار سرش را به نشانه‌ی فهمیدن تکان داد. هلسا، اما هنوز ساکت بود. حتی پلک هم نمی‌زد.\n\nبعد از چند ثانیه، پرسید:\n– رابطت با خانوادت چطور بود؟\n\nاین یکی دیگه سؤال ساده‌ای نبود. دلم نمی‌خواست جوابش رو بدم، چون می‌دونستم با گفتن اولین جمله، همه‌ی آن خاطرات مثل موج هجوم می‌آورند. اما گاهی نمی‌شه سکوت کرد.\n\n+خانواده‌ی خیلی خوبی داشتم...  \nدوتا داداش داشتم، که واقعاً بهترین بودن برام.  \nپدرم... آدم مهربونی بود، از اونایی که نه زیاد حرف می‌زنن نه زیاد اخم، ولی همیشه حضورش رو حس می‌کردی...  \nمادرم... مهربون‌ترین، دلسوزترین، خوش‌اخلاق‌ترین زنی بود که می‌شناختم.  \nهمیشه هوامو داشت، همیشه. من... من واقعاً خوش‌شانس بودم که اونا خانواده‌م بودن.\n\nوسط صحبت، صدایم کمی لرزید. هلسا بالاخره سرش را بلند کرد. نگاهی بین ترحم و عذاب وجدان در چهره‌اش بود. اما چیزی نگفت.  \nمن هم چیزی نگفتم.\n═══════════════════════     بـہ قلم: مهباט  ═══════════════════════\n\n#Part_39\nچند لحظه سکوت برقرار بود که صدای تقه‌ی آرامی از آلاچیق شنیده شد. ناتاش با قدم‌هایی آرام وارد شد، رو به ژیار ایستاد و گفت:  \n_ژیار خان، مهموناتون رسیدن. راهنماییشون کردم به اتاق کارتون، منتظر شما هستن.\nبا تعظیمی کوتاه از آلاچیق بیرون رفت و در پشت سرش بسته شد.\n\nژیار نگاهی کوتاه به ما انداخت، از کنار میز گذشت و قصد رفتن کرد.  \nهلسا پرسید:  \n_مهمونا کی‌ان؟\n \n_نمی‌شناسیشون، برای قرارداد اومدن. \n \n_خب پس بنظرت نباید من هم باشم؟ \n\n_حضورت لازم نیست\n. \n_از کی تا حالا حضور معاون اصلی شرکت توی قراردادا لازم نیست؟ \n\nژیار سرش را به سمت او چرخاند؛ سرد، صاف، و بی‌احساس گفت:  \n_کی گفته تو معاون شرکتی؟ \n\nچشمان هلسا لحظه‌ای از تعجب باز ماند، بعد با خشم لرزانی گفت:  \n_چی داری می‌گی؟ \n \n_گفتم حضورت لازم نیست هلسا. دیگه نمی‌خوام تو توی کار شرکت دخالت کنی. \n\nهلسا حالا ایستاده بود، سینه‌به‌سینه‌ی ژیار، صدای نفس‌هایش تند و عصبی. تنش در فضا موج می‌زد، اونقدر که جرأت نکردم نزدیک‌تر بشم.  \n_چرا؟ از کی تا حالا؟\n\nژیار نگاهش را کوتاه انداخت:  \n_هلسا، تو قرار بود پیش من کار کنی تا تنها نباشی، تا وقتت بگذره... ولی حالا تیاراست که اینجاست.  \n\n نمی‌خواستم حضور من، باعث از دست رفتن کاری بشه که اون دوستش داشت. سریع جلو رفتم، میان‌شان ایستادم و گفتم:  \n+ژیار، گوش کن... نمی‌خوام هلسا به خاطر من کارشو از دست بده. لطفاً این تصمیمو نگیر، بذار همچنان کنار تو باشه.\n═══════════════════════     بـہ قلم: مهباט  ═══════════════════════\n\n#Part_40\n\nژیار با ابروهای درهم و نگاه جدی پرسید\n\n_یعنی می‌خوای بگی خودت می‌تونی تنها بمونی؟ \n\n+کی گفته من تنها هستم حالا؟  \n\nلبخند تمسخرآمیزی گوشه‌ی لبش نشست\n\n_لابد می‌خوای با جن و روح‌های اتاقت بمونی؟  \n \n+میرم پیش خاله آنا یا ناتاشا.  \n\n_تو حق نداری با خدمه‌ها حرف بزنی... آنا خانم سرگرم کار خودش است، به ناتاشا هم نزدیک نمی‌شی.  \n\n\n+چرا اون وقت؟  \n\nهلسا یهو دستم رو گرفت\n_ولش کن تیارا، بزار هر کاری خودش دوست داره انجام بده.\nچشماش پر از بی‌صبری بود؛انگار ک.. \n\n+اما...  \nهنوز حرفم تموم نشده بود که دستم رو کشید و به سمت در برد.  \nبا قدم‌های تند، تقریباً دوان‌دوان از آلاچیق بیرون رفتیم. هوای عصر روی پوست صورتم سرد و تند بود\n\nخیلی زود به خونه رسیدیم. در رو محکم بست و مستقیم به سمت اتاقش رفت. پشت سرش وارد شدم.  \nهمون لحظه، با عصبانیت موهاش رو بین انگشتاش گرفت و چنگ زد، نفس‌هاش نامنظم بود و گونه‌هاش سرخ از خشم.  \n\nمدونستم چه حسی داره. اون حس تحقیر، اون ناتوانی از کنترل هیچ‌چیز... قلبم فشرده شد. خواستم چیزی بگم اما قبل از من خودش گفت:  \n_نمی‌ذارم اینجور بمونه... نمی‌ذارم.\n\n+می‌خوای راضیش کنی تا برگردی؟  \n_نه\n\n+پس چی؟  \nلبخند زد؛و هیچی نگفت...فقط سکوت کرد...  \nسکوتی که من رو واقعاً می‌ ترسونه.  \n\nامیدوارم کاری نکنه که بعداً پشیمون بشه...\n═══════════════════════     بـہ قلم: مهباט  ═══════════════════════\n\n#Part_41\n\nبا تردید پرسیدم\n+می‌خوای چیکار کنی هلسا؟  \n چیزی تو چشمانش برق می‌زد که نمی‌تونستم معنیش رو حدس بزنم.  \n\n_شب بیا اتاقم، بهت می‌گم.\n_الانم می‌خوام برم بیرون، کار دارم… شاید یه کم دیر بیام. ولی نخواب، منتظرم باش.\n\nفقط تونستم بگم....\n+باشه...  \n\nیهو جلو اومد و، محکم بغلم کرد؛ بعد بدون اینکه چیزی اضافه کنه، در رو باز کرد و بیرون رفت.  \nچند لحظه همان‌جا ایستادم. بالاخره نفس عمیقی کشیدم و از اتاقش بیرون آمدم، به سمت اتاق خودم.  \n\n ıllıllııllıllııllılıllıllııllıllııllıllııllıllııllılıllıllııllıllıl\n\nچند ساعت گذشته بود و هنوز خبری از هلسا نبود.  \nنور چراغ دیواری، سایه‌ام را روی دیوار کشیده بود و با هر ثانیه که می‌گذشت از ثانیه قبل طولانی‌تر می‌شد.  \nحتی موقع شام هم نیومده بود...  \n\nژیار چندبار پرسید\n<کجاست؟ بیرون چی کار داره؟>\nمن فقط جواب دادم:  \n+نمی‌دونم...  \n\nدرسته دقیق نمیدونستم کجاست\nاما میدونم هرجا هست یه ربطی به قضیه امشب داره.\n....\nتوی اتاقم رو تخت خوابیده بودم که صدای در آمد.\nبا گفتن بفرماید در باز شد و ناتاشا وارد اتاق شد.\n_هلسا خانوم گفتن یکساعت دیگه بیاید به اتاقشون\n\n+ممنون،میتونی بری.\n\n تعظیمی کوتاه کرد و از اتاق زد بیرون\n═══════════════════════     بـہ قلم: مهباט  ═══════════════════════\n\n#Part_42\n\nنفس عمیقی کشیدم و با کلافگی دستی به پیشانی‌ام کشیدم.\n چطور باید تا یک ساعت دیگه طاقت می‌آوردم؟ عقربه‌ها انگار دوست نداشتن حرکت کنن و هر ثانیه برام یک ساعت می‌گذشت.  \nاز جام بلند شدم؛\n موندن توی اتاق و زل زدن به دیوارها فقط حالم رو بدتر می‌کرد. به سمت حمام راه افتادم؛\n شاید گرمای آب می‌توانست یکم حالم رو بهتر کنه.\nداخل حمام، وان را پر کردم و وقتی دمای آب تنظیم شد، میان آب گرم رها شدم. \nبعد از مدتی، دوش سریعی گرفتم، حوله را دور خودم پیچیدم و بیرون آمدم.  \n\nسشوار را با حرص از کمد درآوردم.\nصدای ممتد سشوار توی گوشم می‌پیچید و من با عجله موهام رو خشک می‌کردم.\n تمام کمد و قفسه‌ها رو زیر و رو کردم، اما خبری از ماسک مو نبود. \n \nزیر لب غر زدم: «حالا وقت گم شدن بود؟»  \nمی‌دونستم اگر الان به موهام نرسم، تا فردا وز می‌شه و حالتش رو از دست می‌ده، \nاما دیگه صبرم تمام شده بود.\n بی‌خیال گشتن شدم و با همان موهای نیمه‌آشفته به سمت کلوزت رفتم.  \n\nیک کراپ‌تاپ مشکی بندی و شلوارک ستش رو پوشیدم. از کلوزت بیرون آمدم و نگاهی به ساعت انداختم؛ قلبم شروع کرد به تندتر زدن.  \nفقط ده دقیقه‌ی دیگه مانده بود.\n═══════════════════════     بـہ قلم: مهباט  ═══════════════════════\n\n#Part_43\n\nدیگه نتونستم تحمل کنم.  \nاز جا بلند شدم و مستقیم رفتم سمت اتاق هلسا. چند ثانیه پشت در مکث کردم، بعد در زدم و بی‌معطلی در را باز کردم و وارد شدم.\n\nاما همین که نگاهم به داخل افتاد، خشکم زد.  \nهلسا وسط اتاق، لخت ایستاده بود!\n\nاز شدت شوک، جیغ کوتاهی کشیدم و هم‌زمان خودش هم از ترس جیغ بلندی زد.  \nچند لحظه بعد، هر دومون موندیم و بعد... من زدم زیر خنده.\n\nهلسا که از خجالت و دستپاچگی تقریباً کلافه شده بود، این‌ور و اون‌ور را نگاه کرد تا چیزی پیدا کند. بالاخره پتو را چنگ زد و دور خودش پیچید، بعد با چهره‌ای کاملاً بهم‌ریخته و رنگ‌پریده نگاهم کرد و داد زد:\n\n- مرض... واسه چی سرتو انداختی پایین و اومدی تو؟\n\nهنوز داشتم می‌خندیدم که گفتم:\n\n_ خب من از کجا باید می‌دونستم خانوم وسط اتاقش این‌جوری وایساده؟\n\nبعد با شیطنت بیشتری ادامه دادم:\n\n_ تازه انگار خودتو برای یکی آماده کرده بودی.\n\nهلسا با شنیدن این حرف، جیغ بلندی کشید که مطمئن بودم نصف راهرو شنید.  \nبا حرص گفت:\n\n- اصلاً تو چرا الان اومدی ها؟  \n- مگه نگفتم کی بیای؟ چرا این‌قدر زود اومدی؟\n\nلبخندم پررنگ‌تر شد.  \n_ خب عزیزم، از کجا باید می‌دونستم اگه زود بیام با همچین صحنه‌ی زیبایی روبه‌رو می‌شم؟\n\nاخماش تو هم رفت و با لحن حرصی و درهم گفت:\n\n- حالا اگه میشه برید بیرون تا من لباسمو عوض کنم.\n\nمن با لحن نمایشی و بی‌خیال شونه بالا انداختم:\n\n_ اوخ، شرمنده... ولی این پاها دیگه توان حرکت ندارن.\n\nبعد هم با یک حرکت خودمو پرت کردم روی تختش و دراز کشیدم.  \nنگاه هلسا روی من ثابت موند؛ معلوم بود هم عصبیه، هم خجالت‌زده، هم می‌خواد منو از اتاق پرت کنه بیرون.\n\n_ می‌تونی بری توی حموم یا کلوزت، یا همین‌جا جلوی چشمای خودم لباساتو عوض کنی...\n\nمکثی کردم و با شیطنت بیشتری ادامه دادم:\n\n_ هرچند، خودم با گزینه‌ی آخر بیشتر حال می‌کنم.\n\nهلسا با شنیدن حرفم، همان‌طور که پتو را محکم دور خودش جمع کرده بود، سرش را به سمتم چرخاند و با صدایی که از شدت جیغ، تقریبا گوشم را کر کرد، اسمم را صدا زد:\n\n- تیارا!\n\nبعد با حرص و عصبانیت ادامه داد:\n\n- گمشو برو بیرون، دختره‌ی هیز... از صدتا پسرم بدتری که! خداروشکر پسر نشدی، وگرنه معلوم نبود چه بلایی سر مردم می‌اومد!\n\nنتوانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم.  \nهلسا هم در حالی که هنوز از خجالت و عصبانیت می‌سوخت، پتو را محکم‌تر دور خودش پیچید و با قدم‌های تند به سمت کلوزت رفت. زیر لب هم هرچه دلش می‌خواست نثارم کرد؛ البته آن‌قدر آهسته که فقط خودم فهمیدم چه می‌گوید، اما از لحنش معلوم بود که اصلاً دعای خیر در کار نیست.\n\nبـہ قلم: مهباט\n\n#Part_44\n\nمن اما فقط تکیه داده بودم به لبه‌ی تخت و با لبخندی شیطنت‌آمیز نگاهش می‌کردم.  \nخجالتش، حرصش، و آن حالت آشفته‌ای که سعی می‌کرد با عصبانیت پنهانش کند، برایم بامزه‌تر از هر چیزی بود.  \nآن‌قدر سرگرم تماشای واکنش‌هایش شده بودم که حتی وقتی در کلوزت را محکم بست، هنوز هم لبخند روی صورتم مانده بود.\n\nبیست دقیقه گذشت.  \nبیست دقیقه‌ای که برای من مثل بیست ساعت کش آمد.  \nمدام روی تخت جابه‌جا می‌شدم، به سقف زل می‌زدم، گاهی با انگشت روی تشک ضرب می‌گرفتم و هر چند ثانیه یک‌بار هم به درِ کلوزت نگاه می‌انداختم.  \nآخرش دیگر کلافه شدم و با صدای بلند گفتم:\n\n_ رفتی لباس بپوشی یا بدوزی؟\n  \nبعد چند ثانیه و هلسا بالاخره آمد .  \nاما هنوز هم قیافه‌اش آنقدر جدی و درهم بود که انگار با من لج کرده است.\n\nنگاه تندی به من انداخت و من گفتم:\n\n- سریع بیا این‌جا. بدجور داره بهم فشار میاد که تو می‌خوای چه غلطی کنی؟\n  \nاز روی تخت بلند شدم و دست‌هایم را به نشانه‌ی بی‌گناهی بالا بردم.\n\n\nهلسا یک نفس عمیق کشید، انگار واقعاً داشت سعی می‌کرد خودش را کنترل کند.  \nبعد با انگشت به سمت بالکن اشاره کرد و گفت:\n\n- خیلی خب... بیا توی بالکن.\n\nابروهایم را بالا انداختم.\n\n_ بالکن؟\n\n- آره، اون‌جا بهتره.\n  \nاز اتاق بیرون نرفتیم، فقط به سمت، در شیشه‌ ای بزرگ گوشه اتاق رفتیم.\nهمان لحظه که پا به فضای بیرون گذاشتم، ناخودآگاه نفس عمیقی کشیدم.\n\nوای خدای من...\n\nبالکن واقعاً فوق‌العاده بود.  \nبزرگ، دلباز و چشم‌نواز.  \nطراحی‌اش آن‌قدر شیک و دقیق بود که انگار از دل یک مجله‌ی معماری بیرون آمده باشد.  \nنرده‌های سنگی سفید، دورتادور فضا را گرفته بودند؛ سنگ‌هایی صیقلی و تمیز که زیر نور، جلوه‌ای خاص پیدا کرده بودند.  \nکف بالکن با سنگ‌فرش روشن پوشیده شده بود و چند گلدان بزرگ و مرتب، گوشه‌وکنارش قرار داشتند؛ گیاه‌هایی با برگ‌های سبز و براق که به فضا جان می‌دادند.  \nنور ملایم عصر، آرام روی همه‌چیز پخش شده بود و هوا آن‌قدر دل‌چسب بود که آدم دلش نمی‌خواست حتی یک قدم از آنجا دور شود.\n\nچشم‌هایم را برای لحظه‌ای بستم و بعد با ذوق، دور تا دور فضا را نگاه کردم.\n\n_وای دختر... اینجا بی‌نظیره.\n\nهلسا که انگار منتظر چنین واکنشی بود، گوشه‌ی لبش بالا رفت.  \nدست به کمر زد و با غرور گفت:\n\n- خب معلومه. وقتی خودم شخصا این‌جا رو طراحی کرده باشم، باید هم همچین چیزی از آب دربیاد دیگه.\n\nبعد با نگاهی مغرورانه به اطراف اشاره کرد و ادامه داد:\n\n- بی‌خیال، بیا برات تعریف کنم امروز چی شد و چیکار کردم.\n\nمن به لبه‌ی سنگی نرده‌ها نزدیک شدم و دستانم را روی آن گذاشتم.  \nنسیم ملایمی به صورتم خورد و موهایم را کمی به هم ریخت.  \nنگاهم را به هلسا دوختم و با کنجکاوی پرسیدم:\n\n_از اول بگو. امروز چی شد که این‌قدر طول کشید؟ و پیش کی رفتی؟ \n\nهلسا چند لحظه سکوت کرد.  \nنگاهش از من گذشت و به دوردست خیره شد؛ انگار داشت کلمات را توی ذهنش مرتب می‌کرد.  \nبعد آهسته‌تر از قبل شروع کرد:\n\n- امروز... همه‌چی از چیزی که فکر می‌کردم پیچیده‌تر شد.\n\nبـہ قلم: مهباט\n\n#Part_45\n\nنگاهی با اضطراب به من انداخت.\n\nدست‌هایش را محکم‌تر به لبه‌ی سنگی نرده‌ها فشار داد؛ آنقدر که بند انگشت‌هایش سفید شده بودند.\n\n ابتدا ساکت ماند، بالاخره، با صدایی که لرزش در آن حس میشد شروع کرد:\n\n- راستش... از چهار سال پیش... وقتی درسم توی مدرسه تموم شد، با کلی رویا و هیجان، قصد داشتم همزمان با دانشگاه رفتنم، کار هم بکنم. اما...\n\nمکث کرد. نگاهش را به پایین، به تاریکیِ خیابان دوخت.\n\n- این رشته‌ای که الان دارم می‌خونم، اصلاً خواست و میل خودم نبود، تیارا. خانوادم... اونا مجبورم کردن که برم اون مسیر. \n\nمن همیشه می‌خواستم طراح لباس بشم، دقیقاً مثل تو... \nتمام دنیای من توی پارچه‌ها و رنگ‌ها بود. \n\nاما مجبور شدم برم سراغ تجارت. \nیه سال پیش، توی اون روزها، با خودم گفتم باید یه راهی پیدا کنم.\n\n بدون اینکه کسی بفهمم، رفتم و مدرکم رو گرفتم. \nاما وقتی مدرک رو توی دستم حس کردم، فقط یه سوال توی ذهنم چرخید: «این کاغذ، به چه دردی می‌خوره وقتی قرار باشه یه گوشه خاک بخوره؟»\n\nتوی صدایش نا امیدی بسیاری موج میزد\n بعد چند لحظه مکث ادامه داد..\n\n- برای همین تصمیم گرفتم شرکت خودم رو بزنم. \nاما...\n\n همیشه دو دل بودم. \nهمیشه یه مانع ای بین خواسته‌هام و واقعیت بود. \nبعد از مرگ پدر و مادرم، ژیار... تو که می‌شناسی ژیار رو.\n\n اون تمام مدت پشتم بود. \nحتی نمی‌ذاشت تنها باشم.\n ایده اینکه برم توی شرکت خودش، همیشه یکی از گزینه‌ها بود، چون با خودش بودم، امن بودم... اما رفتار امشبش...\n\nهلسا ناگهان مکث کرد.\n چشمانش از خشم و کلافگی برق زد. انگار تصویر رفتار ژیار در ذهنش مثل یک زخم تازه باز شده باشد.\n\n- رفتار امشبش باعث شد بفهمم که اگه بخوام واقعاً خودم باشم، نباید زیر سایه‌ی اون بمونم. \nباید شرکت خودم رو بزنم.\n اما تو می‌دونی که این کار... \nاین کار به سرمایه نیاز داره. من که اون‌قدرها پول ندارم که یه شرکت رو از صفر بسازم.\n\nاو سکوت کرد.\n باد ملایمی وزید و انگار داشت سعی می‌کرد همه‌ی آن کلمات سنگین را از فضای بین ما با خودش ببرد.\n من فقط خیره مانده بودم...\n\nهلسا ادامه داد..\n\nبـہ قلم: مهباט\n\n#Part_46\n\n- برای همین، \nایده‌ام رو به یه نفر گفتم.\n گفتم می‌خوام یه شریک داشته باشم. اون هم موافقت کرد. \nالبته...\n\n بیشتر میشه گفت اون داره سرمایه‌گذاری می‌کنه. \nاون یه پزشکه.\n وقتی دلیل من رو شنید، \nموافقت کرد.\n\nاو کمی خم شد و سرش را روی دستش گذاشت،\n انگار سنگینیِ این اعتراف روی شانه‌هایش نشسته باشد.\n\n- اون و داداشم... رابطه‌ی خیلی خوبی با هم ندارن.\n \nاون همیشه سعی می‌کنه هر کاری کنه تا داداشم رو از کوره دربیاره.\n\n می‌خواد اون رو عصبی، غمگین یا در هر حالتی متلاطم ببینه. \n\nدلیلش هم همون کینه‌ی قدیمی‌ایه که از بچگی داره.\n\n اون همیشه از طرف خانواده مورد تمسخر و بی توجه ای بوده، در حالی که برادرم...\n\n برادرم همیشه مرکز توجه و افتخار خانواده بوده.\n\n اون می‌خواد با این کار، اون جایگاه رو خراب کنه.\nهلسا ناگهان بلند شد، انگار از شدتِ حرف زدن نفسش بند آمده بود.\n با یک حرکت سریع، \nانگار که می‌خواست از این فضای سنگین فرار کند، \nنگاهش را به من دوخت و با لبخندی که سعی می‌کرد مصنوعی و بی‌خیال باشد، گفت:\n\n- اوه، بیخیال! خیلی حرف زدم.\n کلاً یه داستان طولانی شد. \nخلاصه اینکه... اون یارو که دارم ازش حرف می‌زنم، پسر عمومه‌.\n و قراره با هم یه شرکت طراحی مد بزنیم.\n\nسرش را پایین انداخت و لبخند سردی زد و گفت:\n- حتی اون هم فهمید دوری من از ژیار میتونه با عث نابودیش بشه ولی خودش نفهمیده\n\nمکث کرد و با شیطنتی که حالا به چشمانش برگشته بود، اما هنوز لرزشِ خفیفی در آن‌ها بود، \nپرسید:\n\n- تو موافق این ایده ای؟\n\nبا صدای آروم و چشمانی پر از تعجب گفتم:\n\n_ راستش من الان شکه شدم و نمیدونم چی بگم.\n\n- بیخیال دختر نظرتو بگو\n\nنفسی عمیق کشیدم و گفتم:\n\n_ اینکه دوست داری رو پای خودت وایسی رو دوست دارم. \nو قبول دارم که رفتار ژیار دور از ذهن و غیر قابل تحمل بوده،\n ولی اینکه به برادرت پشت کنی،\n و با دشمنش شریک بشی اصلا ایده جالبی نیست! \n\nبـہ قلم: مهباט\n\nلبخندش از روی لبانش پاک شد و گفت:\n- همان‌طور که احساسات من برای او مهم نبود، من هم به این قضیه اهمیت نمی‌دهم... دلم می‌خواهد در این ماجرا کنارم باشی تیارا، همان‌طور که من همیشه بودم. حالا هستی یا نه؟\n\nکاش هلسا می‌فهمید چه می‌گویم.\nامیدوارم این کار ژیار را عصبی نکند:\n\n- هستم.\n\nلبخندی پر از ذوق زد و پرید بغلم و من هم محکم او را در آغوش گرفتم.\nحالا که به این قضیه نگاه می‌کنم، می‌بینم که هلسا حق دارد.\nپس تا آخرش با اوست.\n\nهلسا از آغوشم جدا شد و گفت:\n- قرار شد آیراد خودش کارهای اداری‌اش را انجام دهد و ما دو نفر فقط باید دنبال یک مکان برای شرکت و کارگاه بگردیم. ملک و املاکی دارم که مناسب این کار باشد، اما با کوچک‌ترین حرکت ژیار متوجه می‌شود؛ پس باید بریم دنبال یک مکان جدید و آن را به اسم تو بزنیم.\n\n- من؟ چرا من؟\n\n- چون اگر در این شهر ملکی خرید و فروش شود، آدم‌های ژیار بلافاصله می‌فهمند. و خب آن‌ها هنوز تو را نمی‌شناسند، پس برای ژیار مهم نیست که به غریبه چه کاری کرده‌اند؛ برای همین به او نمی‌گویند.\n\nلبخند پر از استرسی زدم:\n- فهمیدیم چه می‌گویی، باشه قبوله.\n\nلبخند هلسا بزرگتر شد و ترس در دل من هم همین‌طور... امیدوارم این قضیه به خوبی تمام شود.\nو...\nآیراد... این‌ها دلیل قانع‌کننده‌ای نیست که او باید از ژیار متنفر باشد.\nمطمئن هستم چیز عمیق‌تری این وسط وجود دارد که باعث این شده است.\n\nهلسا دستم را گرفت و با حس سردش دست‌هایش، از افکارم بیرون آمدم و به او نگاه کردم که گفت:\n\n- امشب بیا تو اتاق من بخواب...\nالبته خواب هم که نه؛ تا صبح بیدار باشیم، خوراکی بخوریم و فیلم ببینیم. موافقی یا مثل آن دخترهای «مثلاً با کلاس» باید بخوابی تا پوستت خراب نشه؟\n\nلبخندی عمیق زدم و گفتم:\n\n- موافقم... بریم.\n\nجیغی از سر خوشحالی کشید که لبخند شیطنت‌آمیزی زدم و گفتم:\n\n- البته به شرطی که فیلمش ترسناک باشه.\n\nلبخندش فوری جمع شد و گفت:\n\n- من بمیرم هم فیلم ترسناک نمی‌بینم.\n\n- ترسو... حالا می‌بینم چی میشه.\n\n- می‌بینم.\n📄 ساخت PDF\n📄 ساخت PDF",
        "font_size": 18,
        "background": "#FFFF00",
        "page_size": "A5",
        "filename": "________",
        "tags": "",
        "images": []
    }
}